هنر، پدیده‌ای‌ست که با انسان زاده شده است. انسان، از بدو پیدایش در اقلیمی به‌نام زمین، با هنر سروکار داشته و حالا نیز از این پدیدۀ ماوراییِ زمینی‌شده، بهره می‌برد. ذاتِ هنر، ذاتِ هم‌نشینی و هم‌زیستی‌ست. اساساً کار هنر این است که با گفته‌ها و ناگفته‌هایش، خلایق را به گردِ یک تابلو، یا میز یا کنارِ هم در یک تالار جمع کند. بدین‌سان هنر را به‌عنوان پدیده‌ای که چنین وظیفه‌ای دارد، می‌شناسند.

 

هنر، شاخه‌های متعددی دارد. گُلِ سرسبد هنر نیز در سالیان عمرش «موسیقی» است. موسیقی به‌عنوان هنری پُر کاربرد برای تمامی بشریت، همیشه از محبوبیت و مقبولیت خاصی برخوردار بوده و است؛ زیرا این موسیقی‌ست که نیازهای روحی و روانی بشریت را تأمین می‌کند. گذشته از مسایلی مانند بُعد معرفتی و زیبایی‌شناختیِ موسیقی، این هنر، میزان بالایی از جذابیت را در خود دارد و همین امر سبب می‌شود که همیشه زنده باشد و با خیالِ راحت نفس بکشد؛ اما این نفس کشیدنِ راحت برای موسیقی، کار بسیار سختی را بر دوش هنرمندان و هنردوستان می‌گذارد. هنرمندان، در این زمینه باید تلاش‌های بی‌وقفه‌ای را داشته باشند تا بتوانند آثار ماندگار و درخور، تولید کنند.

 

مقبولیت و ماندگاریِ اشخاصی چون «بتهوون» یا «باخ» نیز در ذیل همین تفسیر معنا می‌شود. گلچین کردنِ آوازخوان‌ها و نوازنده‌ها و سازنده‌های آهنگ نیز از همین سرچشمه آب می‌خورد. در سرزمین ما نیز امروزه کارهای قدیمی‌تر از مقبولیتِ عمومی برخوردارند. این مقبولیت بیشتر به پشت‌کار هنرمندان قدیمی و دقت‌نظر آن‌ها در مورد کارهای‌شان برمی‌گردد؛ این‌که چگونه و با چه وسواسی بر سر یک قطعۀ هنری کار می‌کردند؛ از دقت در انتخاب شعر گرفته تا چگونگی آهنگ و ارایۀ اثر. ماندگاریِ افرادی چون ظاهر هویدا، احمد ظاهر، ناشناس، ساربان، مهوش، وهاب مددی، صبوری، فرهاد دریا، اسد بدیع و... نیز چنین دلایلی را در خود دارد.

 

اما وجه دیگر این هنرِ جاودانه، بُعدِ فلسفیِ آن است. محسن شهرنازدار، در مقاله‌ای تحت عنوانِ فلسفه و انسان‌شناسیِ موسیقی می‌نگارد: «نگرش اجتماعی به موسیقی با نگرش‌های فلسفی به این هنر در طول قرن بیستم در بسیاری از مواقع در دو مسیر متفاوت حرکت کرده است. نگرش فلسفی به موسیقی با بحث دربارۀ زیبایی‌شناسی، معرفت‌شناسی، رابطۀ موسیقی و ذهن، متافیزیک، پدیدارشناسی و نشانه‌شناسی موسیقی همراه بوده است. مکتب فرانکفورت و نئومارکسیست‌ها در این باره پیشتاز بوده‌اند؛ به‌خصوص تئودور آدورنو و دیدگاه‌های این فیلسوف مکتب فرانکفورت دربارۀ موسیقی، به یکی از مهم‌ترین نقدها و نوشته‌های فلسفۀ موسیقی در قرن بیستم بدل شده است. 

 

موسیقیِ رایج نزد آدورنو، ابزار همسان‌سازی است. انتقاد فلسفی آدرنو به موسیقی‌های کلاسیک برخاسته از بورژوازی غربی و موسیقیِ جز، نیز بر اساس همین تحلیل به وجود می‌آید. بر مبنای نظریات او فردیّت مدرن ممکن است در تضاد با موسیقی‌های سنتی و یا حتی موسیقی جاز و بلوز و  پاپ و راک و... باشد. کمااین‌که آدرنو به موسیقی جز و حتی نگرش‌های نئوکلاسیسم در موسیقی کلاسیک غربی می‌تازد و آن‌ها را به محافظه‌کاری و ستایشگر موقعیت‌ها و تجربیات ابتدایی انسان متهم می‌کند. به بیان دیگر از منظر این نگرش، موسیقی‌های تونال و موسیقی‌هایی که بازتاب موقعیت‌های آیینی یا فرهنگی انسان‌ها هستند، و یا موسیقی‌هایی که توسط «صنعت فرهنگ» تولید می‌شوند، با پرهیز از خلاقیت و با حرکت در فرم‌های از پیش تعیین شده و آشنا برای شنونده، او را به پذیرش و تسلیم در برابر ایدئولوژی سازنده یا ساختار اجتماعی‌ای که موسیقی در آن به وجود آمده است، تشویق می‌کنند. در مقابل، این هنر مدرن و یا موسیقی آتونال است که با انکار موقعیت پیش‌ساخته از تسلیم در برابر یکسان‌سازیِ سرمایه طفره می‌رود. این دیدگاه انتقادی با همۀ مخالفت‌هایی که با آن شد، بسیار مورد توجه اندیشمندان و مفسران هنری قرار گرفت و دست‌مایۀ بسیاری از نقدها و انتقادها به هنر سنتی، پاپیولار و حتی هنر کلاسیک شد. در حقیقت تنها هنری که با بهره‌برداری از این دیدگاه، نه تنها مورد انتقاد قرار نگرفت، بلکه ستایش نیز شد، هنر مدرن بود.»

 

بدین سبب دیده می‌شود که نقدهای زیادی در مورد موسیقی کلاسیک و آن‌چه آن موسیقی در خود جای داده است وجود دارد. از طرف دیگر، افغانستان کشوری بوده که در سالیان متمادی و حتا در زمانۀ اکنون، رویکردی عجیب به موسیقی فولکلور و قدیمی دارد. این امر می‌تواند دلایل زیادی داشته باشد: از طرفی، تولیدات داخلی ما در عصرِ امروزی، تولیداتِ بی‌نهایت ضعیف و کم‌عمقی بوده است، از سویی هم حسِ نوستالژیکِ بسیاری از آدم‌ها سبب شده است که آن‌ها به همان موسیقیِ قدیم روی آورند.

 

موسیقی‌های فولکلور افغانستان، همه مربوط به حیطه‌های مشخصی‌اند. مناطق، قومیت و زبان‌ها در این بخش از موسیقیِ افغانستان حرف اول را می‌زند. دمبوره هزارگی، قطغنی، قرصک یا موسیقیِ اَتن همه شامل این دیدگاه می‌شوند. از این روی باید گفت که علی‌رغم بستِ تجربیات پست‌مدرنی، این امر فعلاً برای افغانستان امرِ شایسته‌ای نیست و ملت افغانستان باید از موسیقی به صفت یک امرِ وحدت‌ساز استفاده کنند. این امر بیشتر به هنرمندان برمی‌گردد، البته به یاد داریم که در این زمینه هنرمندان زیادی کارهای میهنی زیادی را ارایه کردند که در بسا موارد بسیار کارساز هم بوده است.

 

تمامِ این تفسیرها به این دلیل بود که پیش‌ذهنیتی را برای معرفیِ یک هنرمند جوان، مهیا کنیم. «عزیز سیرت» چهره‌ای جوان است که به تازگی قدم به وادیِ موسیقی گذاشته است و در این زمینه کارهای قابل توجهی نیز انجام داده است. پیش از این سیرت چند آهنگ را به‌صورت «تک‌آهنگ» بیرون داده است و حالا او در شُرفِ رونمایی از اولین آلبوم رسمی خود است. سعادت این را داشتم که قبل از رونماییِ این آلبوم، آن را بشنوم و همین امر هم سبب شد که برای این آلبوم مطلبی را بنویسم.

 

سیرت، هنرمند خوش‌صدا و خوش‌سلیقه‌ای‌ست. اهل محافل فرهنگی‌ست و در بسیاری از فعالیت‌های مدنی نیز دیده می‌شود. موسیقی محلی را به خوبی درک می‌کند و به غیر از آن دانش‌آموختۀ موسیقی در دانشگاه کابل است. تمامِ این ویژگی‌ها سبب می‌شود که سیرت از دیگر هنرمندان هم‌سن و هم‌عصرش متمایز شود و جنبه‌ای دیگر به کارها و فعالیت‌هایش بدهد. او همانند بسیاری از هنرمندان دیگر، جویای نام است و درصدد ماندگار شدن. اما هنوز راه درازی را در پیش دارد.

 

«شهر ملودی» نامی‌ست که او بر روی اولین آلبوم خود گذاشته است. اول در مورد این نام: شهر او کابل، شهری که در آن زیسته و خوانده است. شهری با قدامتی بسیار و شاهد بسیاری از رویدادها. پایتخت غم. پایتخت فغان و افغان. پایتخت افغانستان. این شهر علاوه بر تمام ویژگی‌هایی که دارد، ملودی‌های زیادی را نواخته و شنیده است. گاهی به سمتِ خوشی رفته و گاهی به سوی غم تازیده است. از ذجۀ مادران و صدای انفجار بگیر تا صدای زنگِ روز اول مکاتب در ملودی‌های این شهر نواخته شده است. شهری شلوغ با صداهای عجیب و غریب. نواختن و خواندنِ ملودی‌های این شهر کار دشواری برای سیرت به نظر می‌رسد. گویی دریایی را در کوزه‌ای بریزی. اما از طرفی این امر، جسارت سیرت را نشان می‌دهد که قصد دارد فریادگر ملودی‌ها و آوازهای کابل باشد.

 

«همیشه در خیال من، ز شعله گرم‌تر تویی». این مصرعِ اول یکی از آهنگ‌های این آلبوم است. شعرهای این آلبوم شعرهای خوبی‌اند، اما دیده می‌شود که هنرمند ما در این قسمت نتوانسته است که «شعرها» را به صفت «ترانه» بسازد. وزن و آهنگ درونیِ این شعرها به‌گونه‌ای‌ست که اساساً برای یک قطعۀ موسیقیایی سروده نشده‌اند. شعر مادر، از ابوطالب مظفری در این مجموعه، شعری‌ست که بسیاری از هنرمندان سعی کردند تا آن را بخوانند، اما در این کار موفق نبوده‌اند. از این رو کار آقای سیرت در این بخش هم قابل ستایش است و هم قابلیت نقد را در خود دارد. ستایش از این جهت که سیرت با جسارتِ تمام وارد عرصۀ موسیقی شده است و نقد از این بُعد که این شعرها هم‌آوایی لازم را با موسیقی و ملودی‌های متنِ خود ندارد. در یک قطعه یا پارچۀ موسیقی، می‌بایست متنِ شعر و متنِ موسیقی با هم یک متن جدید را خلق کنند تا مخاطب با این هم‌آوایی اُنس بگیرد. کاری که به نظر می‌رسد در بعضی از قطعه‌های این آلبوم به‌صورت درست انجام نشده است.

 

اما با تمام این اوصاف وجوه دیگری هم در این آلبوم هست که آن را بیشتر شنیدنی می‌کند. سبکِ موسیقی و آلاتی که در این پارچه‌ها نواخته شده است، کار نسبتاً جدیدی در حوزۀ افغانستان است. ترکیب موسیقی‌های کامپیوتری با موسیقی زنده کاری‌ست که آقای سیرت در این آلبوم کرده است. صدای خوش‌نوایی از این ترکیب بیرون آمده و توانسته است، چه در موسیقی‌های آرام و چه شاد، تا حدی مخاطب را به خود جذب کند و برگِ برنده‌ای در دستان آقای سیرت باشد. از سوی دیگر هم به نظر می‌رسد که عزیز سیرت در انتخاب شعرها و آهنگ‌ها دقتِ عامدانه‌ای کرده است، طوری‌که بیشتر آهنگ‌های این آلبوم فارسی است و یک آهنگ هزارگی در آن دیده می‌شود. خودِ این مسئله رویکردی امیدوارکننده را در آیندۀ این جوان، هویدا می‌سازد. او کار را با موسیقی محلی آغاز کرد و در این مرحله وارد این سبک شده است و باید دید در آینده چه کارهایی خواهد کرد.

 

با این همه از شنیدن آلبوم شهر ملودی لذت بردم و از عزیز سیرت بابت این کار و کارهای دل‌چسب دیگرش سپاس‌گزارم. امیدوارم از این پس نیز او را بالا و بالاتر از چیزی که حالاست ببینم.