نا مردی برای تمام فصول
اسد بودا
۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۳ اسد
221
نسخه مناسب چاپ
خلیلی پاشنه آشیل اعتراضات سیاسی هزاره ها در دوران کنونی است. خلیلی ماشینِ اخته سازی حکومت درمیان هزاره ها است. او یک اختۀ سیاسی است و با حلقۀ از اختگاني که در اطرافش گرد آمده اند، رؤیایِ اخته سازی تمام جامعه هزاره را در سر دارد و برای تحقق آن تلاش میکند. خلیلی استاد تبدیل کردن اشک گرمِ مردم به آه سرد است و در سراسرِ حياتِ سياسي اش در برابر«تصميمِ جمعي» به حيث عامل خنثاساز عمل کرده است.
نا مردی برای تمام فصول

اسد بودا
درست همانگونه که سیاست در کشور ما یک شکل هندسی متشکل از اضلاع قومی است، فضاهايِ مسکوني در کابل نیز ساختارِ قومي دارند. بافتار و ريختارِ قومي شهر تا آن حد متعين/ قطعي است که نه تنها مردمِ عادي، بلکه رهبرانِ سياسي و مقاماتِ عاليرتبهي دولتي که داراي انواعي گارد محافظتي و خدم و حشم هستند، تنها در مناطقي که تراکمِ قوميِ شان در آن زيادترند، میتوانند بودـوـ باش داشته باشند. نخستين ديوارِ امنيتي کابل، ديوارِ قومي است. يکي از رهبراني که به لحاظِ کردار، گفتار و پندار هرگز به منافعِجمعي هزارهها پايبندي نشان نداده، اما ساختارِ سياسيـ قوميِ شهر او را نیز ناگزير ميسازد که جابهبه جايي مکانياش از محدودة تراکمِ جمعيتيِ هزارهها فراتر نرود،«محمدکريمِ خليلي»، رهبرِ حزبِ وحدتِ اسلاميِ افغانستان و "معاونِ دوم رئيسِ جمهور" است. او پيش از اين در کوچه شماره6 کارتهسه خانه داشت؛ خانة که در آن مزاري حدود دو سال هشت ماه، در سختترين شرايطِ تاريخي، هزارهها را رهبري ميکرد. اکنون، اما خليلي، از خانة مزاري، به کوچة شماره 10 کوچيده است، شايد به اين سبب که ديگر دوست ندارد در جايي زندگي کند که ياد و خاطرة مزاري و مقاومتِ غربِ کابل را با خود دارد و شايد همپيالههايِ دولتياش او را ناگزير کرده آنجا را ترک گويد. کوچه شماره 10، سرک اصلي پٌلِ سرخرا به سرکِ دارالامان، پيوند میزند. از نقطه نظرِ جامعهشناختي، بهويژه جامعهشناسيشهري، سرکها و راهها را ميتوان بازتابهای پیوندِاجتماعی دانست. اگر دولتهای افغانستان در طول تاریخ شان همواره کوشش کردهاند راههای هزارهجات را مسدود وبسته نگه دارند، دلیل اصلی آن شاید این بوده است که هیچ گونه پیوند اجتماعی میان خود و این مردم احساس نمیکردهاند. راهها جابهجابهجايي شهروندان را رخدادپذير ميسازند و جابهجايي اشياء که مهر و نشانِ اجتماعي/ اقتصاديرا بر پيشاني دارند و يا در آينده خواهند داشت، از خلالِ راهها انجام ميشوند. به سخني دقيقتر اگر بخواهيم تصوير انضمامی "تخيلِ اجتماعي پيوند" و "پيوند تخيليِ اجتماع" را به صورت ديداری واکاوي نماييم، راهها چنين واکاويايِ را امکانپذير میسازند. اما، درست بر عکسِ راهها که سيمايِ ماترياليستي "تخيلِ اجتماعي" پيوندِ انسان با انسان و انسان با طبيعتاند، «درها» و «مرزها» نگارههاي «تخيل فاصله» و به بيانِ روسو "خطکشي شيادانه به دورِ قطعهاي از زمين" بهمنظور مالکيتِ شخصي و ايجاد قلمروِ "ورودِ جمع/مردم ممنوع"هستند. درها و مرزها شکلبخشيدن به امر بيشکل و نشان محدوديتهايي هستند که در آنجا آدمي ميايستد و يا بايد بايستد.
کوچة شماره 10، تا مدتها همچنان نمادعيني و مادي تخيلِ پيوند بود و سرکِ اصلي، شلوغ و پر از سرو و صدايِ پٌلِ سرخرا به سرکِ دارالامان، که در يک سويِ آن مدرسة شيخ آصف، نماد ايدئولوژيِ بنيادگرايي شيعي/ ولايتِ فقيهي قرار دارد و در سويهيِ ديگرِ آن دانشگاهِ آمريکايي به حيثِ نماد ايدئولوژي سرمايهداري/ ضد ولايتِ فقيهي، پيوند ميزد. حرکتِ انسانها و اشيا در متن اين کوچه جريان داشت. با تهاجم کوچیها بهبهسود، چيزهاي بسياري، از جمله کوچة شماره 10 تغييرِ چهره داد. اين کوچه که سالها "تخيل پيوند" بود و حرکتِ افراد و اشيا در آن صورت ميگرفت، به "تخيلِ فاصله" بدل گرديد. عسکرها و گاردهاي محافظِ آقای خليلی در يک چشمبه همزدن، پيش از آنکه خورشيدِ کابل، اين دهشتشهر خون و تباهيرا بدرود گويد، با ساختنِ ديوراهای محافظتی و سيمهای خاردار، راه/کوچه را به "در" و "پيوند" را به "فاصله" بدل کردند. شايد بتوان "دروازه" ساختنِ "راه" را نشانة فرمانِ ايست و مشخصِ ساختنِ حريم معاون از مردمي دانست که او با عروج از شانههاي زخمي و خستهيِ آنان به اين مقام دستيافته است. به سخني ديگر، از آنجا که شهر کابل ساختار قومي دارد، "در" ساختنِ راهِ عمومي توسط خليلي در منطقة که اکثريتِ جمعيتِ آنرا هزارهها تشکيل ميدهند، بدان معناست که اينجا قلمروِ شخصيِ "معاونِ دوم رييسِ جمهور" است و بنابراين ورود شما اي کساني که خاکريزههاي اين منطقه رنگ و بوي خون شما را دارد و در هروجبِ آن گوشت و استخوانِ تان با خاک و سيمان معجون است، از اين پس به اين کوچه/ خرگاه خليلي، ممنوع خواهد بود. ورايِ اين ديوار، و بيرون از اين در، از کابل تا بهسود مال آقايِ کرزي و کوچيها، ولی در محدودة اين چهار ديواري که ديوارِ محافظتي، سيمهايِ خاردار و درِ بهتازگي ساختهشده پيوندِ آنرا با دنيايِ بيرون ميگسلد، لانة امنِ معاون دوم رييس جمهور است و کسی حق ندارد در حريمِ حرمِ او پا بگذارد. در اوج تهاجم، درست در زماني که بهسود در آتش ميسوخت و آوراگانِ آن در کوچههاي تاريک و بدبوي برچي به دنبال سرپناهي ميدويدند، یک شب جمعی از دانش آموزاني را ديدم که به نشانهی اعتراض، جلوِ در و اطرافِ ديوار محافظتی ايستاده بودند، اما ديگر کوچه شماره 10 "تخيل پوند" نبود، "تخيل فاصله" بود و عسکرهاي خليلی به دانشآموزان معترض اجازه عبور از کوچه را نمیدادند و با دستان به ماشه و قبضه، دانشآموزانرا از دمِ در و کنار ديوار دور ميکردند. من احساس میکردم که هر آن ممکن ا ست ماشيندارِ "پیکا"ي سرباز ايستاده بر بارويِ کاخِ معاون، سر یکی از معترضانرا سوراخ کند. از آن پس وقتی به اين راه بسته نگاه میکنم، به عسکري که همهجا را زير نظر دارد، با پيکا آمادة شليک است و به محافظيني که همچون هالة نفوذناپذير در اطراف در حلقه زدهاند، همواره عنوان مقالة "صالح جهانگير" در مورد آقای خليلی به ذهنم میرسد : "مردی برای تمام فصول" و وجدانم از من ميپرسد، آيا بهراستي او مردی است برای تمام فصول؟ بگذاريد اندکي به گذشته برگرديم.
در آستانه انتخابات رياستِ جمهوریِ سالِ گذشته، آقاي "صالحِ جهانگير"، بهمناسبت گزينش مجدد محمدکريم خليلی از جانب حامد کرزی بهعنوان معاون دوم رئيس جمهور، مقالة در تحليل شخصيِت و کارنامة آقايِ خليلي نوشت و او را «مردی برای تمام فصول » لقب داد. البته نمی توان شيوهيِ روايت و اسنادتاريخيِ که آقاي جهانگير به کمکِ آنها سرگذشتِ آقاي خليليرا ورق ميزند، ناديده گرفت. مقالة او در بردارندة بيشمار نکتههايي است که ديدِ تحليلگرانِ معمولي آنها را نميبيند و شيوهي روايت، نحوهيِ آغاز و پايانِ آن، بهرغم نتیجهگيريهای غیر منطقی نویسنده، به حد کافی جذاب و پر شور است. به نظر میرسد از آنجا که آقای جهانگير احتمالا روزی - روزگاری يار و همکار و همدم و همقدم آقای خليلی بوده، نکات ريز و درشتِ بسياری را از زندگی آقای خليلی آورده است که اکنون نیز، در این قحطی اسناد و منابع و در شرایطی که خلیلی گذشتۀ خود را یکسره به مغاکِ فراموشی انداخته است، میتواند مار را یاری کند. ادبياتِ پرشور و گرمِ او، در بارة شخصيتِ پريدهرنگ و سردِ خليلي، بهنحوي دلبستگي و حسِ نوستالوژيک او نسبت به دورانِ رفاقتِ او با خليلي را باز مينماياند، اما، شکافها و خلاءهايِ که در اين متن ميانِ آن دو گشوده ميشوند، نشانگرِ آن است که بازگشتِ او به دنيايِ رفاقت با خليلي ناممکن است و در تماميِ واژگان، مفاهيم، جملات و قطعاتِ گرمِ اين متن نشانههايِ گريز و فاصله از دنيايِ سردِ خليلي ديده ميشود. اگر از نقطه نظر تحليلِ ادبي متنِ جهانگير را آناکاوي نماييم، ميانِ دنياي او و خليلي شکافِ عظيمي دهان گشودهاست؛ خليلي تناقضاتِ درونياشرا با ترجمة اشک و آهِ جمعي به آهِ سردِ سياسي، پاسخ ميدهد و جهانگير با به صليب کشيدنِ خويش به میخِ واژگان و بدل کردنِ هستيِ خويش به جملات و بيانِ پرشور. اساسا ايدة «مردي برايِ تمامِ فصول»، بيش از آنکه به خليليِ واقعي اشاره داشته باشد، به خليليِ آرزويي و يوتوپياييِ اشاره دارد، که زماني نه تنها صالح جهان گیر، بلکه بيشمار افراد و شايد همة ما آرزو داشتيم، او «مردي باشد برايِ تمامِ فصول»، آرزوی که هرگز به حقیقت نپیوست. البته نبايد آقاي جهانگير را به دليلِ مستور گذاشتن/ ماندنِ سيمايِ پنهان زندگيِ خليلي سرزنش و ملامت کرد، زيرا رهيافتن به گنجينة راز و رمز خليلي، به جز پارة ازراز و رمزهاي که زماني همراه با يک قطعه تذکرة او در ميان بوجيِ کهنهاي در دفترِ «مرکزمطالعات کابل» در تهران خاک ميخوردند و ميدانِ تاخت و تاز موشهايِ بيادب و چاق و چلة بود که مطابقِ تخمين زيستشناسانِ ايراني، جمعيتِ آنها در تهران از مرز 25 مليون فراتر رفته بود، کارِ آساني نبوده و نيست و محض اطلاع خوانندگان یادآوری میکنم که همان تذکره کهنه که نميدانم طوفانِ زمان ورقپارههايِ آنرا به کجا برد، هویت قدیم آقای خلیلی را چنین معرفی می کند: «محمد کاظم ولد محمد اسلم. شغل تجارت».
باری، به رغم روايتِ پرشور و جذاب آقای جهان گیر از زندگی آقای خلیلی، ميان مقدمات و نتيجهگيريِ، رابطه منطقي و معنادار وجود ندارد. نحوه روايت و اطلاعاتِ ارائه شده تا حدودي خوب است، اما در مقام نتيجهگيري آن "حدوسطي" که به لحاظِ روشي ميان مقدمات و نتيجه پيوند منطقي و معنايي برقرار ميسازد، به کلي ناديده گرفته شده است. او پس از بررسي خيمهشببازيِ خليلي در نقشهايِ فراوان و حضور و غيابها و جنگ و گريزهايِ او نتيجه ميگيرد که «خليلی مرد برای تمام فصول است؛ زیر اهمیشه سود برده است و هیچگاه زیان نکرده است، همیشه با جریان بوده است و هیچ گاه بر ضد جریان نبوده است؛ همواره با برنده بوده است نه با بازنده و به قول خودش «با کاروان پیروز» همراه بوده است نه اردوی شکست[1]». اما بر مبناي همان نکاتی که آقای جهانگير در مقاله خود اشاره کرده و لزومي نيست فصول ديگري در اينجا بازگفت شود، و نيز بر اساسِ حوادثي که در اين اواخر در بهسود و ديگر رخدادهايِ تبعيضآميز در عرصههاي سياسي، فرهنگي و انکشافي و موضع گیری خلیلی در مورد آنها، میتوان زندگی آقای خليلی را دیگر گونه بازگفت نمود و بر خلاف آقایِ جهانگير نتيجه گرفت که خليلی نه تنها مردی برای تمام فصول نيست، بلکه «نا مردی برای تمام فصول» است. «نامردي برايِ تمام فصول» قباي مناسب و زيبندة قامتِ بالاي خليلي است. او کسي است که ولعِ سيريناپذير و تام و تمام به "اختهسازي" نيروهايِ راديکال و فعال دارد و در سراسرِ حياتِ سياسياش در برابر«تصميمِ جمعي» به حيث عامل خنثاساز عمل کرده است. به هرحال خوب است که بار ديگر عملکرد او مورد داوري و سنجش قرار گيرد. البته بايد خاطر نشان کرد که در صد بالای تحقيرهايي که امروز بر جامعه هزاره تحميل ميشوند، از رقابت غير منطقیِ آقاي خليلی و محقق ناشی شده است. بنابراين انگشت انتقاد نهادن بر کارنامة آقاي خليلي، به معنای تأييد و انگشتِ صحت نهادن به موضع مخالفان او يا تبرئه و تطهير آقاي محقق نخواهد بود. شايد نويسنده بتواند با نوشتن و اعتراف به گناه، تا حدودي نفسِ گناهکارِش را تطهير نموده و از گناهانِ زمانه دامن بيالايد، اما، تطهيرِ افرادِ سياسي تنها با عملِ سياسي معطوف بهجمع/ مردم، رخدادپذير است، نه مداحيهاي درباريان، دروغنويسيها و ريختنِ اشکِ پاکِ قلم در پای این و آن.
صالح جهان گیر، تنها برخي از رمز و رازهاي زندگيِ خليليرا بر شمرده ولی هرگز به نقطههای تاریک و پرسشبرانگیز زندگی او اشاره نگرفته است. ما هم از موارد مرموز و اسرار آمیز چون " قتلِ شفیع" و حرف و حدیثهایي از بند و بست با عربستان سعودی و تحویلدادن مشکوک انبارهای اسلحه حزب وحدت در بامیان به طالبان صرف نظر کرده و به صورتِ اجمال به بررسي برخي از عملکردهاي او در اين دو سالِ اخير اشاره می کنیم، که برای اثبات بيارادگيِ سياسي او کافی به نظر می رسد. خلیلی، به تعبير آقاي جهانگير در ماجرای تهاجم کوچیها به بهسود، درسال 1387 «بالبخند واشک برخورد کرد و اگردردی هم از اين حادثه به دل داشت نه آخی بر زبان آورد و نه آخمی برچهره ظاهر کرد». در سال 1387 بيست و نه نفر در بهسود توسط کوچیها به شهادت رسيدند، خليلي اما در برابر اين فاجعة انساني نه تنها با لحنِ درباریها سخن گفت، بلکه بدونِ کوچکترين توجه به خونهاي ريختهشده، از کوچيها به عنوان «برادر و دوستان کوچی ما» ياد کرد. سهلانگاريِ آقاي خليلي در سال 1378 سبب گرديد که در ماجرای امسال حدود دهنفر انسان در بهسود قرباني شوند. پرسشِ اساسي، اما، اين است که چرا آقای خلیلی که در دفعه پشين بهقول آقای جهانگیر «نه اخمی برچهره ظاهر کرد و نه آخی برزبان آورد» امسال تظاهر به طرفداری از مردم بهسود را به جایی رساند که بهتقلید از مزاری از ریزش خون خود در کنار مردم سخن گفت، با اقتباس از سخن امامعلی خود را «خار در چشم و استخوان در حلقوم »خواند و با اشاره به سخنان امام حسین هنگام امتناع از بیعت یزید که گفته بود انگیزۀ قیام من نه سرکشی و ستم گری بلکه اصلاح درکار مردم است، گفت رفتن من به نهسود نه برای ظلم و جور که برای اصلاح است؟ حقیقت مطلب این است که درآن دوران دهشت و رنج، در کنار سکوتِ همراه با لبخندِ هميشه مؤدبانهيِ آقای خلیلی اعتراضات گستردۀ مدنی را در درون جامعه شاهد بودیم. جامعه را اضطراب و التهابی فراگرفته بود که به سمتِ مخالفِ آرامش آقای خلیلی سیر می کرد و قدرت و حیثیت نداشته آقایي او را طعمۀ تاراج و یغما قرار داده بود. او از زمانی که آخرین تقلاهایش برای جلوگیری از تظاهرات مردم ناکام ماند، با دل بیمار و تن رنجور درکمین فرصت نشست تا بلکه بتواند اعتبار از دسترفتهرا بهدست آورد و آب رفته را به جوی باز گرداند. به همین سبب در تهاجم امسال کوچیها درست در موقعی که اعتراضاتِمدنی نمایندگان هزاره میرفت که کمر دولت مسئولیت ناشناس کرزی را بشکند، آقای خلیلی آماده ریختاندن خون خود در پای «پیام رئیس جمهور» شد و به قول خودش «به مرکز بحران رفت» و بدترین شکل سوء استفادۀ ممکن را از احساساتِ هراسدیده مردم بهسود کرد. او در خلال پنج روزی که در آنجا بود بیش از دهبار خطاب به مردم فقیر بهسود گفت: «من همهچیز داشتم، قدرت داشتم، ثروت داشتم، شهرت داشتم و به قول دوستان شخصِ سوم کشور هستم. فقط به خاطر شما من آمده ام». او آشکارا در بارۀ اقدام خود نگران بود و اطمينان نداشت کاری که او می کند تأثیر لازم را دارد یا نه و بيمناک بود که مبادا مردم اقدام او را یک ادای مسئولیتِ عادی تلقی نمايند. خلیلی هیچ گاه اجازه نداد از او پرسیده شود که چرا در حاکمیت او و کرزی وضعیت به حدی خراب شده است که اکنون خون معاون رییس جمهور باید بهدست کوچیها بريزد و به جای آنکه مردم بهدليلِ ناکارآمدی، ضعف و فسادي که هرسال به فاجعه منجر میشود، خلیلی راباز خواست کند، آقای خلیلی بر مردم منت میگذارد که «من همهچیز را رها کردم و به خاطر شما اینجا هستم». به این جملات که بارها از تلویزیون نگاه پخش شده است یک با ر دیگر دقت کنید: «من همهچیز دارم، قدرت دارم، ثروت دارم، شهرت دارم. به قول دوستان شخص سوم کشور هستم. من فقط بخاطر شما اینجا آمده ام». آیا ذره ی بزرگی و انسانیت و مسئولیت و مردانگی در این سخنان می بینید تا بگوييم او «مردي است برايِ تمامِ فصول»؟
روز جمعه 8 اسد 1389 یک بار دیگر کریم خلیلی تمام قد به دفاع از دولت کرزی ظاهر شد. بهدنبال هفتهها اعتراض مسالمتآمیز جامعه هزاره اعم از نمایندگان پارلمان، دانشجويان و نهادهای مدنی، دولت کرزی در یکدستپاچگی و استیصال به سر میبرد و جز از زبان "لمپنهای سیاسیِ" معاشبگیر با جامعه هزاره سخن نمیگفت. روز جمعه چیزی را که وحیدعمر و اسماعیل یون بارها گفته بودند، یک بار دیگر از زبان آقای خلیلی که از هشت سال بدین سو به دیوار بتونی حکومت در برابر خواست های هزاره ها بدل شده است، پیام ارگرا به مردم هزاره در دشتِ برچی اینگونه بیان کرد: « خوهران وبرادران! هیچکس مقصر نیست. مقصر خودماییم. در روز رايدهی 13 نفر از نمایندگان هزاره غایب بودند و هشت نفرشان رای سفید دادهاند. دولت به هیچوجه مقصر نیست و همیش برای مشارکتِملی تلاش میکند. من کاملا در جریان هستم که جلالت مأب رئیسجمهور تمام تلاشِ خود را کرده است. اکنون سرپرستها را از مردمِ شما تعیین کرده است. و یک نفر سرپرستِ دیگر نیز تعیین خواهد کرد. جنرال مرادعلی اکنون فرمانده کل اردوی افغانستان، اردوی زمینی کشور است. تسلیم سخنانِ احساساتی و غوغاگران نشوید. این یک حکومتِ مشروع است. کی گفته است که این حکومت نامشروع است. مگر میشود که حکومت نا مشروع باشد؟» عین این سخنان، در خلال نطق ملالانگیزِ روز جمعة آقای خلیلی دردشت برچی آمده بود. اگر آقای خلیلی راست میگوید و به دیکته کرزی و حلقه اطرافش مانند اسماعیل یون و وحیدعمر و هیوادمل این سخنان را نمیگوید چرا توانِ آنرا ندارد که پس از هفت ماه تلاشِ طاقتفرسا موسی عارفی را به عنوان کارمند در سفارت های افغانستان در خارج نصب کند؟ اساسا آقای خلیلی از کجا فهمید که هشت نفری که رآی سفید دادهاند، از نمایندگان هزاره هستند؟ جنرالمرادعلی بهدنبال عملیات موفقیتآمیزی که در قندوز انجام داد و کمر طالبان را شکست، در اثر شکایت طالبان قندوز به رئیس جمهور از قوماندانیِ فرقة شاهین برکنار و اکنون حوزهيِ کارش در حد یک دفتر در کابل محدود میباشد. و این چه افتخاری برای آقایِ خلیلی دارد در حالیکه به قول «عباسبصیر» تا زمانی که این عزل و نصبها اعلان نشده بود « معاون صاحب دوم هرگز ازموضوع با خبر نبود»؟
باید خاطر نشان کرد که نمایندگان سرگردانِ هزاره در پارلمان تا حدی زیادی ناشیانه و غیرمسئولانه عمل کردهاند، اما در مورد رد نامزد وزیرانِ هزاره سخن گفتن از تقصیر «خودما»، چنانکه خليلي ميگويد، جز خاکمالی در آستانۀ قدرت سیاسی معنای دیگری ندارد. دشتِبرچی یک پينهي ناجور بر شهر کابل است: پر تراکمترين جمعيت (حدود دو میلیون)، فقیرترین مردم، کم ترین امکاناتِ شهری و تنها یک سرک. در چنین منطقهای که نماد فسادِ دولت و بیمسئولیتی آن است، از ارگ کرزی آمدن وسخن از تقصیر این مردم گفتن و بندـ و ـبستهای پیدا و پنهان دولتِ کرزی را با نمایندگان هوادار شان در پارلمان نادیدهگرفتن، جسارتی میطلبد که تنها خلیلی میتواند از عهده آن بر آید. آیا واقعا مردم خاکآلودِ برچی این گفته معاون رئیس جمهور را پدیرفتند که تلاشهای کرزی در مورد اسدالله خالد موفق بوده است، ولی در مورد سرور دانش ناموفق؟ هرچند مردم برچي به لطفِ خلیلی و کرزی ظاهر شان خاکآلو د است ولی ضمیرِ شان خاک آلود نیست. مردم برچي راديکالترين مردم اين شهر است و گمان نمیکنم که این گل پوشانی معاون رئیسِ جمهور را جدی گرفته باشند. شايد خلیلی این نکته را درک نکند و يا ناديده گيرد و لی اگر پای وجدان انسانی در میان باشد، از آدررسِ کاخِ ریاستِ جمهوری تقصیر را به دوش یک مردم تحقیرشده انداختن، هستی آدمیرا میلرزاند و چهبسا که به عذاب وجدان ابدی گرفتار سازد.
نکته هایی را که آقای جهانگیر از زندگی و کار و کردار آقای خلیلی در نوشتة خود آورده است، همگی در راستای همین دو گونه کردار و کنش ایشان معنا مییابد. مانند اینکه آقای خلیلی فرمول تساوی پول و قدرت را کشف کرده است، اهل استراتژی است نه اید ئولوژی، زندگی را دوست دارد نه شهادت را و... اما اگر زاويه ديگر، بهويژه مشارکتِ هزارهها در "تصميمگيري" نگريسته شود، موارديرا که که آقاي جهانگير بر ميشمارد بدان معنا است که خلیلی نه، مردی برای تمام فصول که «نا مردی برای تمام فصول» است. بیقصد توهین و اهانت به جرأت میتوان گفت که خلیلی یک نا مرد واقعی است و صدر و ذیل زندگی او با زنجيرهاي از نا مردیها پيوند ميخورد: از تشکیل «سازمانِ نصرنوین» و مخالفت با حزب وحدت، تا خالی کردن جوار مقاومت در غرب کابل و بند و بست با پاکستان، تا سکوت مرگبار در برابرِ فاجعه کوچیها در سال پیش و سوء استفاده غیر انسانی در سال جاری همگی بخشي از نامردی هایی است که کار و کارنامه استاد محمد کریم خلیلی معاون دوم رئیس جمهور را تشکیل میدهد. خلیلی پاشنه آشیل اعتراضات سیاسی هزارهها در دوران کنونی است. خلیلی ماشینِ اختتهسازی حکومت درمیان هزاره ها است. او یک اختۀ سیاسی است و با حلقۀ از اختگاني که در اطرافش گرد آمدهاند، رؤیایِ اختهسازی تمام جامعه هزارهرا در سر دارد و برای تحقق آن تلاش میکند. خلیلی استاد تبدیل کردن اشک گرم به آه سرد است، ارادهفروشِ حرفهاي و متخصص تبديل اعتراضاتِ فعال به واکنشهای منفعل . آقای جهانگیر گفته است که «خلیلی نه نان علم خود را میخورد، نه نان دین را می خورد، او نان نبوغ خود را ميخرود. نان تدبیر خود را در دنیایِ سیاست.» اما بايد از آقاي جهانگير پرسيد کدام تدبیر؟ آيا اراده فروشي و خيانت به اردة تاريخي و سياسي يک ملترا بايد تدبيرِ سياسي تفسير کرد؟ اينکه خلیلی همواره دم از عقلانیت میزند و در زیر بیلبورد خود نیز خود را عاقل و خردمند می خواند، نه از شدت خرد که از تردید در خردمندی وعدم اعتماد به نفس ناشی می شود. اين تاکيد شکل نوعي بيخرديِ باژگونه است؛ او در ته دل خود به این خردي که مدعی آن است، شک دارد. در زیر تابلوی عکس خود را عاقل و خردمندخواندن و سخنرانیهای خنثی و پر ملال خود را " عقلانیت و سیاست " نامیدن و در هرپیام و سخني از خرد گفتن چه نسبتی با خردمندی دارد؟ خرد و عقلانیت هرچه که باشد شعار و تابلو نیست و چه بسا که شعار کردن خرد نشانۀ نا بخردی باشد. آیا این همه از خرد و عقل دم زدن نشانۀ عدم اعتماد بهنفس و ترس نهفته از متهمشدن به نا بخردی نیست؟ خلیلی نان علم و دین و نبوغ را نمیخورد و لی نان تدبیر نداشتهی خود را هم نمی خورد. او نان نامردی خود ر ا میخورد. او «نامردِ مدام» است که نامردي جزء سرشتِ ثانوي/ ايدوس او شده است. او نه قهرمان است، نه قرباني، او نامردی نه شايستگي قهرمان بودنرا دارد و نه سعادت قربانيشددنرا. خلیلی در برهوتِ بين چاکري و رهبري، نان نامردی در دنیای سیاست را میخورد. او انتحارگر تصميمجمعي است و برباد دهندهاي فرصتهاي طلايي. پس آيا حق با ما نيست که بگوييم او «نامردی است برای تمام فصول».
[1] مردي براي تمام فصول، سايت جمهوري سکوت. مواردی که از آقای جهان گیر در بین گیومه نقل شده است همه ازهمین مقاله است.