دانشگاه کابل مکان پرورش استعدادها و سرکوب نخبه ها

 

 

اتفاقات چهار سال دانشگاه(1390-1394) دیده ها و شنید ها

 

یادش بخیرنزدیک به چهارسال قبل و در روزهای نخست بهار 1391 ه ش با دنیایی از آرمان و آرزو وارد دانشگاه کابل شدم. وارد دانشگاه که معروف به مادر دانشگاه های افغانستان است. اولین و بزرگترین مکان علمی در افغانستان. دانشگاهی با صحن وسیع و درختان سر به فلک و همیشه سبز.

 

خوب به یاد دارم در آن روز برف و باران می بارید و هوای کابل سرد بود. قدم زدن در محوطه سرسبز و با درختان همیشه بهار خوش آیند بود. احساس عجیبی داشتم. ورود به دانشگاه، آنهم دانشگاه کابل هیجان انگیزبود. سال­ها بود خواب نشستن در چوکی دانشجویی را میدیدم و آن روز رسیده بود. دانشجویان پسر و دختر جوپه جوپه راه می­رفتند و هر کدام سال جدید را تبریک می­گفتند. دانشگاه خلاف محیط که درس خوانده بودم، پسران و دختران مشترک درس می خواندن.

 

علوم اجتماعی اولین دانشکده­ی بود که دیدم. دانشکده­ی که از وقت با نامش آشنا بودم. دانشکده­ی که استادانش به تعصب و رفتار غیر عادی با دانشجویان معروف بود. به تنهای قدم زنان به راهم ادامه دادم. باران و برف همچنان می  بارید و شرشر صدایش را می شنیدم. لباسم خیس شده بود و آب ازموهایم می چکید. از چند دانشجویی دانشکده ژورنالیزم را سراغ گرفتم. گفتند با حقوق یکجاست. اما حقوق کجا بود؟

مقابل دانشکده ساینس چشمم به پسری لاغر اندام، با یخن قاق نارنجی و پتلون کاوبای افتاد. سلام کردم. با خوش روی علیک گفت و دست دادیم. وقتی سراغ ژورنالیزم را گرفتم، خنده کرد و گفت او نیز دانشجویی تازه وارد ژورنالیزم است. در راه اسمش را واحد گفت.

 

بعد از آشنایی با واحد دیگر تنها نبودم. رفتیم به دانشکده ژورنالیزم. همه چیز  عالی بود. هنوز روند ثبت نام دانشجویان تازه وارد شروع نشده بود. به مدیریت تدریسی رفتیم و در مورد ثبت نام سوال کردیم. مدیر مردی بود با موهایی مورب و پیچ و تاب. اسمش محمد داوود بود. این را در سال سوم یاد گرفتم، ولی هنوز تخلصش را نمی دانم.

 

بین تاریخ17 الی 21 برج حمل نوبت ثبت نام دانشجویان ژورنالیزم بود. در وقت معین به دانشکده مراجعه کردیم و ما را به آمریت محصیلان دانشگاه کابل رهنمود کردند. در آن روز هوایی کابل ابری بود. دختران به سمت غرب و پسران به سمت شرق دروازه­ی محل ثبت نام صف کشیده بودند. خیلی جالب بود. برخی با سرپتلونی، برخی با ریش­های نامنظم، برخی با لباس افغانی و... آمده بودند. در آن میان تنها با واحد آشنا بودم. همه در صف ایستاده بودیم، ولی یکی دوسه تن بدون صف و نوبت ثبت نام کردند. کسی از داخل آمد و آنان را با خود بردند، در حال که از همه نا وقت آمده بودند. بعد از یک ساعت نوبت به ما رسید. ثبت نام کردیم و تمام مراحل را انجام دادیم. حرفی از نان خوردن و رخصتی برزبان کارمندان جاری بود. حدس زدم نزدیک ظهر باشد. برادرم عبدالبصیر موحدی زنگ زد و از کارهایم پرسید. پرسید فورم لیلیه گرفتی یا خیر؟ گفتم نه. چون نمی دانستم او جداگانه پر می شود. از مدیر فورم لیلیه خواستم. با قهر گفت، وقتی در فورم تان نوشته می­کنید در کابل زندگی می کنم، لیلیه برای چه؟

 

من و واحد هردو در بیرون از کابل درس خوانده بودیم. برخی اعضای خانواده ما در کابل بودند و برخی در ولایت. فکر می­کردیم هرکی از ولایت آمده اند، بدون کدام حرف لیلیه می شود. به هر صورت مدیر خیلی قهر شد و حتا مارا گنگس و گیج گفت. بلاخره فورم لیلیه داد وخانه پری کردیم.

فردای آن روز به صنف رفتم. صنف اول سه صنف بود و من در صنف الف بودم. صنف ما در منزل دوم تعمیر کنونی حقوق بود. روزی که کارت گرفتم، به صنف رفتم و دَر را تک تک زدم و وارد صنف شدم. سروصدا بلند بود و هرکدام حرفی می­گفت. چوکی­ها نا منظم بود و برخی به جای نشستن بالای چوکی بالای میزش نسشته بودند. بعد از نیم ساعت مردی با چهره خندان وارد صنف شد و خودش را فانوس معرفی کرد. لباس خاکی بر تن داشت و ریشش را فرانسوی مانده بود. موهایش کم و بیش سفید شده بود و رنگش سیاه چهره بود. از حرف هایش طنز می بارید و پندوق خنده را بر لبان دانشجویان شگوفاند. از اینکه استاد به آن خوش خلقی نصیب ما شده بود، خوشحال بودیم. در نظرم بهترین استاد بود که دیده بودم. نیم ساعتی بیش نماند، ولی این نیم ساعت خیلی خوش گذشت. اما در ادامه دانشگاه دیدم...

 

 ساعت دوم مردی دیگری وارد صنف شد. مردی که اکثر با چهره اش آشنا بودیم. او را در تلویزیون دیده بودم. سال قبلش در کمیسیون انتخابات کار می­کرد. او معلم زبان بود و دری تدریس می­کرد. رفتار عادی با همه داشت. اول خود را معرفی کرد و بعد از ماخواست یکی یکی خود را معرفی کنیم... او تاثیرگذارترین استادبرمن در دانشگاه بود. هرچند هیچگاهی رابطه صمیمی با او نداشتم و او کسی نبود جز احمدضیا رفعت.

تقریبا از اکثر ولایت های کشور در صنف ما دانشجو بودند. برخی­ها از بیرون مرز مشخصا ایران و پاکستان آمده بودند. واقعا دیدن آن روز خوش آیند بود.

 روند عادی درس­ها شروع شد. با شوق هرچه تمام درس می­خواندم. سمستر نصف شده بود و امتحان بیست فیصد شروع. روزی در گوشه­ی صنف نشسته بودم نا خداگاه چیزی زیر پیرهنم شور خورد، کمی ترسیدم و گمان کردم گزینده­ی زیر پیراهنم است. با عجله صنف را ترک کردم و به بیرون رفتم. دیدم تلفونم است و زنگ می خورد!. یادم آمد صدایش را خاموش کرده بودم، ولی در لرزه بود. گوشی را برداشتم، برادرم بصیر بود. بصیر با صدای شیرین گفت بیا به پارگ عدالت در مورد چیزی با تو سخن می­گویم. به پارک رفتم، برادرم کنار فواره­ی آب نشسته بود. بعد از سلام و احوال پرسی دستم را با محبت برادری فشرد و گفت فردا تذکره و کاپی اسنادت را برایم بیاور می­خواهم بورس تحصیلی برایت بگیرم. من که تازه به دانشگاه مرکزی کابل کامیاب شده بودم فکر می­کردم به تمام آرزوهایم رسیده­ام و دیگر نیاز نیستجایی بروم. چون به جای کامیاب شده­ام که دیگر تمام نیاز­های علمی­ام در همین جا کامل می شود. با صدای شکسته گفتم برادر من به هیچ جایی نمی روم و می­خواهم در همین دانشگاه درس بخوانم.آخر نتیجه به نفع من شد و برادرم از فرستادنم به خارج منصرف شد.

 

در جریان سمستر اول خوب کار کردیم ودرس خواندیم. سمینارهای خوبی تهیه کردیم وبه موقع ارایه. اکنون که گاهی تحقیق های آن وقت را مطالعه می­کنم، باورم نمیشه تهیه کننده­اش من باشم. در صنف اول اکثر استادان تلاش می­کردند به نحویی مارا سرکوب کنند. حتا بدون اجازه شان جرات بیرون رفتن را نداشتیم. کمترین اشتباه باعث میشد برخی استادان مارا سوژه طنز شان بسازد و فکاهی بگوید و دیگران با خنده­های زهرخند شان بر زخم ما نمک می پاشید. هرچند خودم نه تحقیری شدم و نه سوژه استادی، ولی خیلی از دوستانم چنین شدند. وقتی روحیه سرکوب کننده­ای برخی استادان را میدیدم، جرات نمی کردم در صنف از او سوال کنم، حتا اگر موضوع را درک نمی توانستم. خیلی از چنین موارد را تجربه کردم. با آنکه درک درست از برخی موضوعات نمی کردم، از ترس تحقیر و زبان زننده استاد سوال نکردم و مهر سکوت بر لب زدم. برخی استادان به دلیل روحیه خشن و ناکام ماندن دانشجویان در مضمونش به نام بود. یکی دو تن از استادان بودند که در چانس اول بیش از هفتاد درصد دانشجویانش چانس می­خوردند. نمی خواهم از آنان نام ببرم ولی یک از آنان به رحمت خدا رفته است و دیگری هنوز در قید حیات است. دانشجویان می­گفتند چانش می دهند، ولی استادان می­گویند چانس می خوردند. حالا اینکه کدام یک صحت دارد، کاری ندارم و فقط آنچه دیدم و شنیدم را می نگارم. 

 

بلاخره سمستر اول به پایان رسید و امتحان شروع شد. هرچند به درجه آمدم، ولی همان گونه که شنیده بودیم، در مضمون برخی استادان خیلی از دوستانم چانس خوردند. در سمستر اول برخی از دوستان حتا سه چانسه شدند، ولی بعدا برخی به صنف برگشتند. واقعا دیدن برخی حادثه­ها درد آور بود. خیلی از پسران که حتا نصف ساعت­های درسی حاضر نبودند با نتیجه قناعت بخش کامیاب شدند. در حال که طبق لایحه،45 روز غیرحاضری محرومیت در پی دارد.

یک نکته راباید گفت، من شاهد رفاقت استادان با دانشجویان در امتحان و نمره دادن بودم، ولی خلاف آوازه­های که شنیده بودم، تعصب قومی و مذهبی را در مساله نمبره دادن در دانشکده ژورنالیزم ندیدم. اما در بیرون از ژورنالیزم باچند مورد برخوردم.

در سمستر اول فقط چپترهای استادان را می­خواندم و چندان فرصت برای خواندن کتاب­های اضافی نداشتم. در اکثر دانشکده های دانشگاه کابل دانشجویان صنف اول، تحت فشار بودند. اکثر استادان با زبان زننده و تند با آنان حرف می­زدند. وقتی به دانشکده­های مختلف می رفتیم، تعداد زیاد از دانشجویان به ویژه آنانی که صنف اول بودند، چانس خورده بودند. حتا افراد را دیدم که با 49 نمره ناکام مانده بودند. هر آن استادی که بیشتر دانشجو چانس میدادند، از جایگاه ویژه برخوردار بودند. خیلی از این استادان رتبه­های بلند علمی داشتند. به گونه مثال پوهاند، پوهندوی و پوهنمل بودند.

 

برخی دوستان بعد از ختم امتحان خواهان تجدید نظر در مورد نمره مضمون فوتوژورنالیزم شدند. باور داشتند نمره شان کم شده است. استاد این مضمون سعید نام داشت و از روسیه ماستری دارد. وی برای اینکه کم نیاید، بهانه گیری را شروع کرد. او نوشته دانشجویان را با چپترش سر میداد. باید نوشته دانشجویان مثل نوشته روی چپتر بود. حتا در جای که نام افراد پس و پیش نوشته شده بود نمره دانشجویان کم شد. مثلا نوشته بود، احمد و محمود، دانشجو نوشته بود محمود و احمد. استاد می­گفت من نوشته­ام احمد و محمود و تو نوشته ای...

در سمستر دوم چند بار برای آشنایی با وسایل تخنیکی و استدیوها، به تلویزیون­ها و رادیوها رفتیم. چون دانشکده­ی ما تجهیزات که اکنون دارد را نداشت. فقط یک رادیو داشت که با کمترین امکانات فعالیت می­کرد. برای همین چندبار به تلویزیون ملی، رادیو آزادی، رادیو وتلویزیون آشنا و ... رفتیم.

به هرصورت سمستر دوم تمام شد، اما مشکل­ها و چالش­های را شاهد بودیم. مشکل اصلی ما با استاد مضمون ثقافت بود که بعد در جایش معلومات کافی را ارایه خواهم کرد.

در سال دوم چندین کتاب و چپتر استادان را دیدم که از روی کتاب­های ایرانی کاپی پیست شده بود. تاپایان سال دوم خبری از کارهای عملی نبود. همه چیز را تیوری خواندیم و آسان­ترین درس، سخت ترین درس بود. هرچند در سال دوم به تعمیر جدید دانشکده ژورنالیزم که به کمک امریکا ساخته شده بود رفتیم، ولی کارهای عملی نداشتیم.

یک حرف جالب در مورد ساخت دانشکده ما وجود  دارد. طبق قرار داد سفارت امریکا با شرکت که همین ساختمان را می ساخت، تعمیر ژورنالیزم باید دارای یک زیرزمینی و چهارمنزل می بود. وقتی تعمیر درست شد، خبری از زیرزمینی و منزل چهارم نبود. در ضمن از طول و عرض تعمیر نیز کم شده بود. هرچند تجهیزات خوبی برای ما در این تعمیر آماده شد، اما صنف­های ما به هیچ وجه معیاری نبود. صنف­های مثل سالن کانفرانس و یا دهلیزبود. طولش زیاد و عرضش کم.

 

در سال دوم خواستم برای ادامه تحصیل بیرون از کشور بروم. از طریق انترنت به بورسیه آنلاین ترکیه ثبت نام کردم. ولی کامیاب نشدم و از طریق دفتر یکی از احزاب به بورسیه ترکیه معرفی شدم. روزی که برای تکمیل کارهایم به سفارت ترکیه رفتم، دیدم بیش از ده نفر مثل من از طریق احزاب معرفی شده بودند. واقعا سوال برانگیز بود. اگر قرارباشد همه از طریق احزاب برود، پس چرا نامش بورسیه آنلاین است؟ هرچه است کاری ندارم. ولی من نتوانستم به بورس بروم.

بار دیگر بهار از راه رسید و نوروز شد و درسهای دانشگاه در نخست روزهای سال 93 شروع شد. بار دیگر به دانشگاه رفتم و همان شوق که درسال اول داشتم در چشمانم برق میزد. فقط یک تفاوت داشت. در سال اول برای نشستن در چوکی دانشجویی بود، ولی شوق سال سوم برای دیدن دوستان. واقعا دلم برای دیدن دوستان تنگ شده بود. وقتی از دروازه جنوبی وارد شدم، چندین دوست و رفیق را دیدم. همه را به آغوش کشیدم و سال نو را تبریک گفتم. آن روز نیز همچو سال اول باران نم نم می بارید و پیاده روهای دانشگاه را آب می پاشید. پرندگان آواز میخواند و مژده بهار میدادند.

در سال سوم خلاف سال اول همه فراری از درس بودند. از 93 دانشجویی که در حاضری بودند، روزانه حدود 70 تن در صنف حضور جسمی داشتند. منظور از حضور جسمی این است که در وقت درس و لکچر تعداد کم دانشجویان به درس استاد گوش میدادند و بقیه میان رمان و داستان­های شرقی وغربی می لولیدند. استاد از اقتصاد، ثقافت، عکاسی و تاریخ می­گفت، برخی­ها از جمله من، همنشین شکسپیر بودیم. نوشته های صادق هدایت را می­خواندم و ساعت­ها به پای کتاب چخوف میخکوب می­شدیم.زیرا خیلی از استادان حرف برای گفتن نداشتند. تاجای که دوستان در دیگر دانشکده­ها می­گفتند، اکثر دانشجویان مثل ما بودند. در این سال دیگر ارزش به کارهای صنفی نمی دادیم. اگر تحقیق برای فعالیت های صنفی میداد، تحقیق نمی­کردیم. همه ما کاپی پیست می­کردیم. جالب اینکه در آخرمثل اکثر استادان دانشگاه کابل ده­ها منبع و ماخذ می نوشتیم. از بس استادان سمینارهای صنفی را سرسری می­دیدند، درک نمی­کرد این نوشته کاپی پیست است. آنان به تمام سمینارها چه راست چه دروغ، چه خوب و چه بد، ده(10) نمره می دادند. کمتر شاهد بودیم نمره دوستان کم شود. همین امر باعث میشد در سال سوم و چهارم همه سمینارها کاپی پیست باشد. همچنین اکثرپایان نامه­ها کاپی پیست اند. جالب اینکه وزارت تحصیلات عالی هیچ کاری نمی کنند. آنچه امید بخش بود این بود که در سال سوم اکثر دوستان و دانشجویان به برخی رسانه­ها کار یافتند و این خبری خوبی بود. اینطور آنچه را که در دانشکده تیوری می­خواندن و یا خوانده بود، عملی کار می­کردند.

 

سال چهارم متفاوت از هروقت دیگر شروع شد. بهار آن سال مثل سال­های قبل  نبود. دیگر دوستان صبح وقت در مقابل در بسته دانشکده نبودند. دیگر به فکر حاضری و درس نبودند. یک ماه اول در رخصتی گذشت. ولی خوبی که در سال چهارم بود، کارهای عملی بود. ما به گروپ­های مختلف تقسیم شدیم و دوستان فرصت یافتند فیلم بگیرند، گزارش نوشته کنند و ادیت نمایند. در سمستر آخر یا هشتم کارهای عملی بهتر شد. ما یک مضمون تحت نام کارعملی نشرات داشتیم. تاجای همه ما با بخش های مختلف تخنیک آشنا شدیم. ولی چیزی که حقیقت دارد این است که دیگر علاقه­ای مثل همیشه برای درس خواندن در دانشگاه کابل را نداشتیم...

ادامه دارد...