هستریای تعقل در «استعفای عقل»

 

 

 

«استعفای عقل» کتابی است متشکل از مجموعه مقالات چند تن از نویسندگان کشور حفیظ منصور، محمد محق، دکتر محیی الدین مهدی و دیگران، که از آدرس «جمعیت فکر» به نشر رسیده است. این‌که «استعفای عقل» خود تعبیر دیگری است از آن دو مفهوم استعاری «خواب» و «آوارگی» خرد، که علی امیری بحث آن را با عمق و جدیت چشمگیری مطرح و دنبال نموده است، خود بحث دیگری است و این‌همه را من مدیون ماکس هورکهایمر می‌دانم در «خسوف خرد». این‌که چی میزان از آن جدیت را ما در این مجموعه مقالات اغلب دارای محتویات متفاوت می‌بینیم نیز مسأله‌یی است جدا. اما من می‌خواهم قبل از همه، دو مورد را در «استعفای عقل» نشانی نمایم:

 

یک: یکی از آرمان‌های «جمعیت فکر»: «تلاش در راستای اعاده‌ی جایگاه تاریخی افغانستان اسلامی...» (ص 16). اولن؛ این یک موضوع سیاسی، و در شرایط فعلی دارای بار ناسیونالیستی است که نمونه‌ی دیگری آن را در ادعای «تاریخ پنج‌هزارساله» مشاهده می‌کنیم. و باید بدانیم که چنین تلاشی نه به صرفه است و نه واقع‌بینانه و نه هم معطوف به هدف تحقق‌پذیری.

 

دومن؛ برای من جمع میان «اعاده‌ی جایگاه تاریخی افغانستان اسلامی» و کار روشنفکرانه پذیرفتنی نیست. قطع نظر از این که افغانستان در کلیت رابطه‌ی خوشایندی با اندیشه و تفکر نداشته، مسأله این‌جاست که اسلام‌گرایی به‌مثابه‌ی جلوه‌یی از فوندامنتالیزم و روشنفکریت، دو تناقض غیر قابل جمع اند، و عالی جنابان نیک می‌دانند که در فلسفه‌ی اسلامی، جمع نقیضین از محالات است و تأکید بر آن، بدعت. [اجماع نقیضین یا جمع اضداد یک بحث دیالکتیکی است و مربوط به فلسفه‌ی هگل و در شکل اندک متفاوتش، مبنای فلسفه‌ی ماتریالیزم دیالکتیک در دستگاه فلسفی مارکس. باری اگر خواسته باشیم این موضوع را ریشه‌یی‌تر هم بررسیم، دچار همین تناقض در تحلیل می‌شویم. چه این‌که اگر بنای فلسفه‌ی اسلامی را بر تأثیرپذیری از «متافیزیک» ارستو بگذاریم، ریشه‌ی دیالکتیک بر می‌گردد به هراکلیت و درست در نقطه‌ی مقابل دیدگاه فلسفی ارستو در متافیزیک و فلسفه‌ی اسلامی متأثر از آن... . یعنی یا باید تعریف دیگری از روشنفکریت و روشنفکری دینی به دست داد و یا از خیر «پل زدن» میان اسلام‌گرایی و روشنفکریت گذشت.

 

دو: «با جمعی از دوستان متوجه شدیم: این که مساعدت‌های جامعه‌ی جهانی و مجاهدت‌های مجاهدان در درون کشور، ثمر و نتیجه‌ی دلخواه خود را نمی‌دهد، دلیلش ضعف فکر و اندیشه است» (ص 12).

اولن؛ به نتیجه نرسیدن «مساعدت‌های جامعه‌ی جهانی» نه از ضعف اندیشه، بلکه از ناراستی و کژدیسگی ما در سیاست ناشی می‌شود. حرف این نیست که چرا این مساعدت‌ها ثمربخش واقع نمی‌شوند، بل عمق فاجعه مقدم‌تر از آن است و آن این‌که، چرا ما نیازمند به این «مساعدت‌ها» شدیم و چگونه شد که به این‌جا رسیدیم؟ آیا اصل نیازمندی، خود حکایت از ضعف همه‌سویه‌ی ما در سیاست و اندیشه ندارد؟ و بعد در مقام تحلیل، آیا این خود فاجعه‌یی ناشی از «ضعف فکر و اندیشه» نیست که کار روشنفکری خود را معطوف به استفاده‌ی بهینه از «مساعدت‌های جامعه‌ی جهانی» می‌کنیم و مگر این خود نمی‌تواند یک پروژه‌ی تام‌وتمام انجویی تلقی گردد؟

 

دومن؛ من فکر می‌کنم که «مجاهدت‌های مجاهدان در درون کشور»، خیلی هم خوب به «ثمر و نتیجه‌ی دلخواه خود» رسیده اند. این همه تباهی و ویرانی پردامنه، اگر نتیجه‌ی مجاهدت‌های آن مجاهدان محترم نیست پس چیست؟ دیگر چی نتیجه‌یی عینی‌تر از این را باید ببینیم تا از ثمربخشی آن «مجاهدت‌ها» راضی شویم؟ از دیگر سمت، در ایجاد نسبت اثباتی میان کار روشنفکری «جمعیت فکر» و به ثمر رساندن «مجاهدت‌های مجاهدان»، من دوباره همان تناقض انتاگونستی بالا را احساس می‌کنم. در این‌جا دو-سه مسأله قابل تأمل می‌نمایند.

 

1: آیا نفس آن مجاهدت‌ها خیلی روشنفکرانه و خواستنی بوده که از کاستی در نتیجه‌بخشی آن اظهار نارضایتی بکنیم و به ثمر رساندن آن را کار روشنفکرانه قلمداد نموده و بر این مبنا ناگزیر از ایجاد یک «جمعیت فکر» گردیم؟ جهاد افغانی و آن هم از نوع دهه‌ی هفتادی‌اش، مگر چی نسبتی با اندیشه و روشنفکریت  داشت؟ مگر آن مجاهدت‌ها خود نشانه‌ی بارز نیندیشیدگی و «استعفای عقل» ما نبود تا چی رسد به این که هنوز هم از کمی و کاستی آن گله‌مند باشیم؟

 

2: جهاد افغانی، یک جهاد سیاسی از دریچه‌ی قومی است. کسانی‌که با مایه گذاشتن از خون و زندگی‌شان از وطن در برابر تهاجمات بیرونی دفاع کردند، هیچ یک‌شان آن کسانی نیستند که امروزه القاب و عناوین دوازده‌متره‌ی قهرمان و مجاهد و مجاهدت را با خود یدک می‌کشند. این‌ها همان مجاهدانی هستند که فجایع فراموش‌نشدنی‌یی را در این کشور سبب گردیدند و کشور را به تلی از خاک و آوار تبدیل کردند و امروزه هنوز هم ما به‌صورت روزمره زهر نتیجه و ثمر همان «مجاهدت‌ها» را می‌چشیم. ثمره‌یی بزرگتر از این؟

 

3: بر هیچ‌کسی پوشیده نمی‌تواند بود که «مجاهدت‌های مجاهدان در درون کشور»، یک جنگ تمام‌عیار قومی بود. چی کسی منکر این مسأله شده می‌تواند که طرفین متخاصم و درگیر این «مجاهدت‌ها!!» که به خون یکدیگرشان تشنه بودند، نه درد ملی و کشوری، بلکه در گام نخست جنون ثروت‌اندوزی و قدرت‌طلبی شخصی و در گام بعدی و در عرصه‌ی عمومی، دغدغه‌ی برتری‌جویی قومی داشتند؟ مگر بخش وسیعی از کشور که به لحاظ جمعیت، تکثر قومی در آن بیشتر از دیگر جاها نمایان است، همین حالا  و در همین شب و روزها از همین سوراخ گزیده نمی‌شود؟ مگر «مجاهدت‌های مجاهدان»ی که «جمعیت فکر» رسالت به ثمر رساندن جهادشان را عهده دار شده، غیر از این بود که امروزها در بلخ و دیگر ولایت‌های شمالی شاهدش هستیم؟ بگذریم... حالا تلاش عالی جنابان این «جمعیت» را در جهت اثربخش ساختن بیشتر این «مجاهدت‌ها» چگونه باید تفسیر کرد؟

ادامه دارد...