چپترهای کاپی پیست و روش تدریس استادان

 

 

 

زمانی وارد دانشگاه شدم، فکر می کردم تا پایان چهارسال، خبرنگار چیره دست خواهم شد. توانایی علمی ام بالاخواهد رفت و مطلب های خوبی خواهم آموخت. تصور می کردم استادان دانشگاه به مراتب بهتر و توانمندتر از استادان مکتب است. ولی با گذشت هر روز به توانایی خیلی از استادان شک میکردم، اما اکنون باوری کامل به ناتوانی و بی سوادی شان دارم. حتا هستند استادانی که در سطح خیلی از دانشجویان نسیت! البته استادان زحمت کش و لایق جای خود را دارد. دردانشگاه کابل استادان لایق و توانمندی هم وجود دارد که همیشه برای ارتقایی سطح سواد دانشجویان تلاش میکنند. استادان پر تلاش و مسلکی و کسانی که بیشتر اهل درس و کتاب اند، اکثر جوان و کمتر کهن سال اند. با این وجود کمتر استادی را میتواند دید که حرفی برای گفتن دارد.

 

یک مسئله واضح است اگر فردی حرف برای گفتن دارد، حتمن میتواند تراوش های ذهنی اش را روی ورق بیاورد و کتاب بنویسد. کسی که بتواند کتاب مفید با موضوع های تازه بنویسد، صدفیصد توانایی تدریسش را دارد. فرد که درست تدریس کند بدون قهر و دشنام، دانشجویان را مجذوبش می کند و آنان به خاطر آرام به درسش گوش می کنند. برعکس آنانکه کتابش کاپی پیست باشد، حرفی برای گفتن ندارد. دانشجوی پای سخنانش نخواهد نشست و بدان بی توجه خواهد بود. در نتیجه استاد چین های که نشانه ای از +قهر است در پیشانی اش ظاهر می شود و با دشنام وتهدید به ناکام کردند دانشجویان، ساعت درسی را آخر میکند. آخرش چه؟ دانشجو در صنف حضور می یابند، اما به جای گوش کردن به حرف استاد، یا فیسبوک کار میکنند، یا تویتر و یا کتاب های مورد علاقه اش را می خوانند.

 

با اطمینان گفته میتوانم نصف کتاب های نوشته شده توسط استادان دانشگاه کابل کاپی پیست است. من سند دارم و لیست خیلی ازچنین کتاب ها پیشم موجود است. خصوصا در بخش ژورنالیزم، سیمنا، تیاتر، علوم اجتماعی، ادبیات و ... که حوزه مطالعه مرا تشکیل می دهد.

نزدیکی که این رشته ها با ژورنالیزم داشت باعث میشد کتاب های این بخش ها را بخوانم. یادم می آید درسال دوم یک چپتر تحت نام ادبیات داستانی را از دوستان سینما گرفتم. از اول تا اخر خواندم. خیلی جالب بود و خوش آیند. با آنکه هوا سرد بود، تا ساعت یک شب نشستم و چپتر را تمام کردم. بعدش با تمجید از نویسنده اش مطلبی در فیسبوک نوشتم. چند کتاب دیگر نیز از بخش سینما و تیاتر در  همان هفته خواندم. واقعا خوش آیند بود. خیلی زیبا نوشته بودند. از جمله بندی گرفته تا متحوایی درون چپتر عالی بود. فقط بعضی جاها کمی گیج کننده بود و درکش مشکل، با آن هم راضی بودم. دو ماه بعد نزد یکی از دوستان و صنفی هایم بنام خادم حسین کریمی رفتم. خادم از دوستان نزدیکم بود و از ولایت غزنی ولسوالی جاغوری. سه چهار کتاب گرفتم از جمله کتاب تحت نام ادبیات داستانی. نویسنده اش اگر اشتباه نکم جمال میرصادقی بود. کتاب با پوش سیاه و از نگاه ضحامت متوسط بود. وقتی کتاب را خواندم، درست همان پاراگراف های بود که درچپترهای سینماگر خوانده بودم. حتا مثال هایش باهم یکی بودند. جالب اینکه همان جای که در چپتر برایم قابل درک نبود، طوری کاپی شده بود که چندپاراگراف را حذف کرده بودند. برای همین برای خواننده قابل درک نبود. با خواندن کتاب جمال میرصادی خیلی راحت فهمیدم و درک کردم. در بخش تحقیق دو و یا سه کتاب از استادان دانشگاه کابل را دیدم که کاملا مثل کتاب های ایرانی با همان جمله ومثال بود. یکی از این کتاب ها در دانشکده ژورنالیزم نیز تدریس می شود و بنا به برخی ملاحظه ها نمی خواهم از نویسنده اش نام ببرم، ولی دانشجویان ژورنالیزم می شناسند او کیست. فکر کنم در اخر سال دوم بود با جمع دوستان در لیلیه، همین کتاب ها را با کتاب های ایرانی مقایسه کردیم. باو کنید 90 درصد پاراگراف و جمله های شان یکسان بودند.

 

 در اینجا دو مسئله پیش می آید. اول استادان ایرانی از کتاب های علمی استادان ما کاپی پیست می کنند. دوم استادان ما از کتاب های علمی استادان ایرانی کاپی پیست می کنند. یک وقت یکی از استادان دانشگاه کابل چنین ادعا کرده بود"استادان ایرانی از ما کاپی پیست می کنند". از اینکه احترام به آن مرحوم دارم نمی خواهم نام از وی بگیرم. آن مرحوم به دلیل اینکه کدام دانشجو دراین مورد با او بحث کرده بود، دانشجو را مجبور کرد رشته اش را تغییر بدهد. البته من در آن زمان در ژورنالیزم نبودم و استاد مذکور قبل از ورودم به ژورنالیزم دارفانی را وداع گفته بود. این موضوع را یکی از دوستان به نام موسی محمدی قصه می کرد. به گفته محمدی او دانشجویی ژورنالیزم بود اما به دلیل قضیه که در بالا ذکر کردم، مجبور شد رشته اش را تغییر بدهد و به سینما برود.

 

به هر صورت اگر کمی فکر کنیم میتوانیم دریابیم کدام یک اصلی است و کدام کاپی. اول از لهجه وجمله بندی. دوم از سال چاپ کتاب ها. سوم از روش تدریس استاد. خیلی از استادان کتاب شان مثل کتاب های ایرانی و انصافا متحوایش هم عالی بود، اما حرفی برای گفتن نداشتند. این کتاب ها سال چاپش چند سال بعد از کتاب ایرانی بود. لهجه نوشتاری کتاب ها مثل لهجه ایران هستند. اگر روزی کسی ادعا کنند که من دروغ می گویم، حاضرم بیش از 30 الی 40  کتاب را که خودم خواندم و دیدم بیاورم. هم کتاب استادان دانشگاه کابل را و هم کتاب های استادان ایرانی را.  از همه کرده جالب اینکه در آخر کتاب یک لیست بزرگ را به عنوان منابع و ماخد می نویشتند. گویا این همه کتاب را خوانده و کتابش  را نوشته. این کار آنان باعث شد ما در جریان تحصیل خصوصا در سال سوم و چهارم تحقیق های صنفی و سمینارها را کاپی پیست کرده و در آخر 20 تا 30 و بیشتر از آن منبع و ماخذ می نویشتیم. در واقع از استادان یاد گرفته بودیم. از اینکه اکثراستادان چیزی بلد نبودند و چندان اهل کتابخواندن نیستند، نمی دانستند ما کاپی پیست کرده بودیم.

 

گاهی با خود می گویم، چه می شود اگر استادان دانشگاه کابل به جای این همه تقلب، همان کتاب ایرانی و یا کتابهای غربی و ترجمه ایران را تدریس کنند؟ البته برخی­ها این کار را میکنند و کرده اند. ولی افسوس که کتاب های جدید را انتخاب نمی کنند. حد اقل اگر کتاب یک قرن قبل را به دانشجویان میدهند، کم وبیش معلومات تازه در کنارش نوت بدهند و درصنف بیان کنند. کاری که نمی کنند. مثلا در دانکشده علوم اجتماعی هنوز کتاب "ادیان زنده جهان" نوشته داکتر رابرت هیوم را که در سال 1947 نوشته شده است تدریس می کنند. هم چنین مبانی جامعه شناسی بروس کوین. چه خوب است اگر استادان این کتاب ها را به دانشجویان میدهند، شب کمی مطالعه بیرونی کنند و موضوعات تازه­تری به دانشجویان بگویند.

 

وضعیت چپترها که خیلی بدتر از کتاب ها بودند. اول که چپتر برخی استادان کاپی پیست بود. دوم خیلی چتل بودند. یعنی استاد محترم سافت که تهیه کرده بود، دیگر در اختیار نداشت و برای دانشجویان سال بعد چپتر از دانشجویانی سال قبل می گرفتند. از اینکه دانشجویان چپتر را خط کرده و چتل کرده بودند خواندش سخت بود. برخی دانشجویان جمله و پاراگراف های مهم را نشانی میکنند و یگان حرف خوبی استاد را نوشته می نمایند. البته نوشته منظورم روی چپتر است نه در کتابچه. وقتی همان چپتر را دوباره برای ما کاپی میکردند...

 

 چه بگویم وقتی یادم می آید خنده ام می گرد. یک وقت ما امتحان بیست فیصد داشتیم. رفتم سراغ چپتر تا کمی بخوبانم. از اینکه هیچ در صنف متوجه درس استاد نبودم و همیشه میان رمان و داستان های مختلف می لولیدم، باید خوب میخواندم. وقتی چپتر را بازکردم، بیش از نصفش قابل خواندن نبود. خیلی خط خط و چتل بود. برای همین هیچ نخواندم و فردا امتحان دادم و در اخر از 20 نمره بالای 15 گرفتم. امید استاد محترم کمی متوجه چپتر و مواد درسی اش باشد. خوب خیر نام استاد را نمی گیرم، کمی اشاره میکنم در مورد سیمنا و ... بود . خودش میداند دیگه.

 

نحوه تدریس استادان عجیب بود. برخی استادان واقعا افراد مسوولیت پذیر بودند. قبل از آمدن به صنف، مواد درسی شان را تهیه می کردند و نگاهی به چپتر و یا کتابش می انداختند. وقتی به صنف می آمد از درسش لذت می بردیم و در آخر سال اکثر دانشجویان با نمره عالی کامیاب میشدند. البته  کامیاب شدند اکثر دلالت بر لیاقت استاد نداشت. در برخی موارد بیانگر ضعف هم بود. یعنی برخی­ها نه خودش چیزی یاد داشت و نه امتحانش چندان سخت بود. زیرا یا سوالش آسان بود و یا همه نقل میزدند.

 

خدایار جان برخی استادان که نه چیزی یاد داشت به دانشجویان بگوید و نه امتحانش امتحان بود. در این رابطه بعدا خواهم نوشت.

اما در مورد تدریس استادان. برخی ها که حرفی برای گفتن نداشت، می آمد و پای تخته ایستاد میشد. مواد درسی هم داشت. ولی وقتی تشریح می کرد، حرفی برای گفتن نداشت. مقصد یک چیزی می گفت که دهنش خالی نماند. شاید در آخر خودش هم چیزی برداشت نمی کرد، ما را بگذار به جایش. در صنف چنین استادان سروصدا آنقدر زیاد است که اگر فردی از عقب دروازه رد شود، احساس می کند سینما است و یا همه به تماشای فوتبال نشسته اند. هرکس کار دلش را میکند. بدبختانه در ژورنالیزم نیز چنین استاد وجود داشت و دارد. در صنف آنان برخی قصه می کردند، برخی کتاب می خواندن وبرخی در تلفن فیلم میدیدند و یا در شبکه­های اجتماعی مصروف بودند. در نتیجه استاد بیچاره یا صنف را ترک می کرد، یا تا آخر بدون توجه به دانشجویان حرف هایش را می گفت و بعد میرفت. وقتی نتیجه ای از قهر کردن نمی گرفتند، دست به دشنام و اخراج کردن دانشجویان می زدند. برخی با تهدید و ترساندن از امتحان همه را آرام می کرد. واقعا کینه دل هم بودند. امتحان و نمره دادن بزرگترین دست آورد چنین استادان بودند.

 

اکثر استادان دانشگاه کابل دیکتاتور اند. رفتار دیکتاتوری آنان بدتر از رییس جمهور کره شمالی است و اگر دانشجویی از امرش اطاعت نکند، بدون شک چانس می دهد. در جریان درس تحقیر، توهین و... می کنند. رفتار دیکتاتورانه در دانشگاه کابل از وقت وجود داشت و اکنون نیز جریان دارد. در این دانشگاه روش درسی استادمحوری است نه دانشجو محوری. کمتر به دانشجویان فرصت سوال کردن و حرف زدن می دهند. البته حضور تعدادکثیر دانشجویان میتواند علل دیگر این امرباشد، با این وجود استادان این دانشگاه دیکتاتور اند.

 

جای تاسف است دردانشگاه کابل قبل از رسیدن به درس اصلی سمستر تمام می شود. در طول سمستر یکسره تاریخچه هر بخش را می خواندیم. دو سمستر عکاسی خواندیم، ولی در این دوسمستر از شر تاریخچه عکاسی خلاص نشدیم. یعنی هیچ به درس اصلی نرسیدیم. کارعملی هم نداشتم. تنها درسی که از عکاسی خواندیم این است که عکس پورتریت و لاندیسکیپ چیست؟چیزی که اکثر با آن آشنا بودند. با این وجود همه یی دو سمستر که عکاسی خواندیم همین بود!

چندی قبل(یک هفته قبل از شروع امتحان سمستر آخر) مشاور وزارت تحصیلات عالی با رییس دانشکده جناب غروال به صنف­ها آمدند و نظر مارا در رابطه به شیوه تدریس جویا شدند، همین موضوع را یاد آوری کردم. مشاور وزارت گفت دراکثر دانشکده­ها همین شکایت بوده است. یعنی این مشکل تنها در ژورنالیزم نبوده.

 من نمی دانم این تاریخچه چه به درد ما می خورد؟ وقتی در جای استخدام میشویم از ما تاریخچه سوال نمی کند. عملا کمره عکاسی و فیلم برداری میدهد که عکس بیگر وفیلم. از ما سوال نمی کند اولین خبرگار زن کی بود، ایدیت از کجا شروع شد، لنز کمره چیست و ... به ما گوید خبرنوشته کن، ایدیت کن، بامکسرکار کن و ... هم چین در دیگر بخش ها از تاریخچه سوال نمی کنند. برداشت من این است که استادان که نصف کتابش تاریخچه همان علم است، حرفی برای گفتن ندارد و برای فریب دیگران چنین می کنند.

 

امتحان و نمره شمشیر برنده استادان و کابوس محصیلان

 

اکنون که این قسمت را نوشته میکنم شب است. بالای چپرکتم در خوابگاه کابل نشته­ام و با انگشتانم کیبورد کمپیوترم را نوازش میکنم. عقربه ساعت روی عدد یک می لولد و تمام دوستان به خواب اند. کمی دلم گرفته و تصویر از نابرابری ها مقابل چشمانم میآید. با خود میگویم، کاش در سال اول به خواست برادرم بورس رفته بودم. حداقل انگلیسی ام خوب بود و گوشه از جهان را میدیدم. بامردم گوناگون آشنا میشدم. یادم می آید...

 

در قسمت های اول اشاره­ای داشتم که در سال اول یکی از استادان ما به دلیل آنکه دانشجویان در مثال، جای نام های افراد را پس و پیش نوشته بود نمره اش کم شد. مثلا احمد و محمود را نوشته بود محمود واحمد. البته در برخی موارد شاید اشکال داشته باشد، اما در آنجا تغییر در جواب نمی آورد. هرچند جستجوکردم همان چپتر را پیداکنم و درست همان جمله را نوشتم کنم، اما پیشم نبود و پیدا نتوانستم. ولی جمله طوری بود که بیان میکردند فلانی ها در تاسیس و ایجاد فلان چیز نقش کلیدی داشتند. مثلا احمد و محمود اولین کسانی بودند که... ولی دانشجو نوشته بود محمود و احمد اولین کسانی بودند که...

 

به همین ساده گی استاد نمره اش را کم کرده بود. دلیلش این بود که درست مثل چپتر استاد خط به خط ننوشته بود.

در جریان همان سمستر متنی را در این باب نوشته بودم و دیروز خواندم. فکر کنم اگر آن متن را در اینجا بیاورم بهتر است.

در اولین روز امتحان با پیشانی باز وارد صنف شدم و استاد را در مقابلم دیدم که همچو دیوهای افسانه­ای پیش تخته سفید ایستاده است و با دیدن من به قهر و غضب گفت در آنجا بنشین. به نظر خود خیلی درس خوانده بودم و از آمادگی خوب نیز برخور دار بودم. زمان امتحان رسید دیدم تمام سوالات برایم واضح است و نیاز به فکر کردن نیست. به مجرد خواندن سوالات جوابات را بدون کدام معطلی نوشتم و پارچه را به استاد تحویل دادم. با خاطر آرام کتاب هایم را برداشتم و به بیرون رفتم. چند روز بعد یحی که نماینده ی صنف ما بود به پای تخته ایستاد و گفت که نتایج مضمون عکاسی برآمده است.  با خود گفتم بیست گرفته ای نصیر! هریکی چیزی میگفت و به سوی تخته-یی میرفتند که نتایج در آن نصب می شد. زمان آنجا رسیدم دیدم خبری از نتایج نیست. استاد مضمون با پیشانی باز گفت نتایج را در صنف می خوانم. به دلم خیلی خوش بودم  که نمبر خوب گرفته ام.

 

استاد به صنف آمد و شروع کرد به خواندن نامها و نمره­ی که گرفته اند. هیچ  کسی نمبر خوب نگرفته بودند و بلند ترین نمبر شاید 18 بود. من که از نوشتن جواب های عالی­ام با خود می بالیدم فکر می کردم نابغه­ی صنفم چون تا هنوز نبود کسی که نمره کامل گرفته باشد. فکرم مشغول همین دغدغه ها بود که صدای استاد به گوشم رسید "عبدالنصیر امان الله سیزده"!...

 

 برخی استادان رفاقتی هم در نمره دادن داشتند. وقتی این را میگویم به یاد چند روز قبل می افتم. بعد از ختم امتحان بیست فیصد، به اتاق یکی از استادن رفتیم. پارچه های باقی مانده را مقابل چشمان ما نمره داد. درست بخاطرندارم خودم شاید از بیست 14 و یا 16 گرفته بودم . همان نمره واقعی­ام بود. یکی از دوستان 13 گرفت و همان نمره روی پارچه اش نوشته شد. ولی بعدا آن نمره از 13 به 19 رفت. فقط بخاطر برخی رفاقت و چانه زنی­ها. در نمره دادن بیشتر مسئله رفاقت را شاهد بودم، اما خلاف آنچه شایعه بود، مسئله قومی و مذهبی و سمتی، کمتر دیدم. در این رابطه موضوعات قومی را کمتر شاهد بودم که قبلا به یکی از آنها اشاره داشتم. موضوع که در دانشکده علوم اجتماعی بود و پنج دانشجو در چانس دوم و سوم نتوانستند امتحان بدهند. از پنج دانشجو،  دو تن هزاره بودند و بقیه از دیگر اقوام. رییس علوم اجتماعی جناب عبدالله با آن سه موافقت کرد و شقه داد، ولی به استاد توصیه کرده بود از دو هزاره امتحان نگیرد. طوری که قبلا گفتم استاد همان رشته دلش سوخت و از دو دانشجویی هزاره نیز امتحان گرفت.

 

در دانشکده ما در طول چهار سال چندین مورد رفاقت را در نمره دادن دیدم. خیلی از دوستان که حتا چانس خورده بودند، دوباره کامیاب شدند. نه اینکه به چانس دوم امتحان داده باشد، بل از طریق رفاقت و واسطه کارش را در چانس اول جور کرد. البته معلمان که چنین کردند، انگشت شمار اند. خوشبختانه استادانی هم بودن که رفاقتی در امتحان و نمره دادن با کسی نداشت. یکی از صنفی هایم به نام واحد مهران دوستی صمیمی احمدضیاف رفعت بود، ولی در امتحان 99 کرفته بود. واحد نزد رفعت رفت و از او درخواست کرده بود  نمره اش را کامل کند، استاد رد کرد و گفت در فلان جای یک اشتباه کردی و همان اشتباه یک نمره داشت.

 

عمل دیگر که در دانشگاه کابل شاهد بودم، انتقام گیری­های استادان بود. برخی استادان به دلیل­های گوناگون در روز امتحان زورآزمایی می کردند. سوال سخت می آورند و سختگیرانه نمره میدادند. اینطور میخواست دانشجویان با استرحام و تضرع از او طلب کمک کند. اینگونه­کارها زمینه فساداخلاقی و مالی را فراهم میکرد. برخی استادان با این کار میخواست از دانشجویان به نحویی استفاده کنند. برخی ها حکایت از وقایع بدی در دانشگاه دارد، چیزی که خودم به چشم ندیده­ام. گفت می شود هستند استادانی که به بهانه امتحان و نمره از دختران درخواست نامشروع می کنند و اگر شاگرد مذکور به خواست شان تن در ندهد اورا ناکام می نماید. قابل ذکر است چنین قضیه را ندیده ام، اما شنیده ام و اگر چنین قضیه ای باشد شاید در چند مورد بوده و به هیچ وجه جنبه عمومی ندارد.