چرا و چطوری جنگ های لیلیه

 

 

قسمت پنجم

 

لیلیه یک امتیاز برای دانشجویان است که خوانواده­ های شان بیرون از کابل هستند. جزکسانی بودم که در میدان وردگ امتحان داده بودم و بعد از سپری کردن کانکور وارید دانشگاه کابل شدم. سال اول برای ما لیلیه نداد، زیرا گنجایش نداشت و در بدلش به ما یک مقدار پول تحت نام "بدل اعاشه" میداد. بدل اعاشه ماهانه 1850 اففانی بود که تنها 1800 و گاهی هم 1820 افغانی به ما میرسید.

هرچند زیاد در لیلیه نبودم. سه ماه در سال دوم دانشگاه، لیلیه بودم و یک ماه سال سوم و امسال(1394) هم در  8 عقرب خوابگاه آمدم. در مدت که بیرون از لیلیه بودم، هرازگاهی سری به اتاق خوابگاه میزدم.

 

سال دوم، تاریخ 25 ثور سال 1392 شامل لیلیه شدم. با چند تن از صنفی­ هایم یکجا شدم و خواستیم باهم اتاق بگیریم. از اینکه ناوقت به لیلیه آمده بودیم، تنها منزل چهارم وینگ ای اتاق خالی مانده بود. هرروز به لیلیه مراجعه می­کردیم، ولی مدیر لیلیه موافقت نمی کرد همه ­ی مارا یکجا یک اتاق بدهد. مدیر از ما خواستند به چند اتاق پراکنده شویم چیزی که ما نمی خواستیم. بعد از سه روز در منزل چهارم وینگ A آتاق 217 را به ما تحویل داد. هر اتاق شامل دو سایت است و هر سایت گنجایش شش دانشجورا داشت. ما پنج نفر بودیم و سایت سمت راست را گرفتیم. یک روز وقت گرفت تا کارهای نظافت را تکمیل کردیم. فردای آن  روز یک دوست دیگر بنام داوود توانا از دانشجویان روانشناسی به سایت ما معرفی شد و گنجایش سایت ما تکمیل گردید. بعد از یک هفته مدیرلیلیه، شش تن از دانشجویان ولایت فراه را به سایت سمت چپ اتاق آورد. ما تلاش کردیم تا در سایت کنارما بچه های هزاره بیاید، اما مدیر لیلیه موافقت نکرد. از اینکه سال 1391 در لیلیه جنگ شیعه و سنی شده بود، دید دانشجویان نسبت به هم منفی بود. حتا وقتی دانشجویان فراه که همه پشتون بودند، فهمیدند در سایت مقابل همه هزاره اند، اسرار داشتند به اتاق دیگر بروند. مسوولین لیلیه به حرف های هیچ کدام ما گوش نکرد و بلاخره آنان به سایت کناری آمدند.

 

در آن وقت وضعیت لیلیه چندان خوب نبود. تمام دانشجویان حد اقل آهن، کارد(چاقو) و چوپ با خود داشتند. وضعیت لیلیه، زمان وخیم شد که تعداد افراد سودجو که منافع شان را در تضاد دانشجویان می دانستند، در مسجد لیلیه با هم جلسه کردند و تصمیم داشتند علیه هزاره ها و شیعه ­ها توطئه کنند. در واقع عده استفاده جو دانشجویان سنی مذهب را تحریک کردند. بلاخره این جسله در اوایل ماه جوزا در مسجد لیلیه دایر شد و تا نیمه شب ادامه داشت. در همان شب بعد از جلسه تعداد زیاد آهن و چوب از بیرون آوردند و ما متوجه این امر شدیم. فردای آن شب بچه ­های ما(شیعه ­ها) در وینگ سی منزل دوم جلسه گرفتند. در آن جلسه به چند مورد اشاره کردند. اول بچه­ ها باید وسایل برای دفاع پیدا کنند. در همان روزها برای جنگ احتمالی آمادگی می ­گرفتیم. دراتاق، ما شش نفر بودیم که در یکی از شب ­ها به عقب لیلیه رفتیم. در آنجا چوکی ها و چپرکت ­های خراب بود. از انجا چهار آهن پیداکرده و مخفیانه به اتاق آوردیم و زیر چپرکت­ گذاشتیم. اما سایت مقابل قبل از ما این کار را کرده بود! در واقع این همه بدگمانی بعد از جنگ عاشورا در سال 1391 به میان آمده بود. مشکل بین شیعه و سنی و یا هزاره و پشتون و یا پشتون تاجک نبود، بل تعداد اختشاشگر و ولگرد و پفیوزهای خودفروخته در تلاش ایجاد بی اعتمادی و شکاف بین دانشجویان بودند.

 

البته در جنگ اول لیلیه که در روز دهم محرم سال 1391 اتفاق افتاد من در لیلیه نبودم. ولی حرف ­های در آن مورد شنیده ­ام. اصل ماجرا بعد از آن شروع شد که دانشجویان شیعه در مسجد داخل دانشگاه که در نزدیک لیلیه است، از عاشورا تجلیل کردند. روز قبل دانشجویان شیعه و سنی به طور مشترک در دانشکده اقتصاد با حضور نمایندگان مجلس، مقام ­های وزارت تحصیلات عالی، استادان و دانشجویان دانشگاه کابل از عاشورا و قیام امام حسین ع تجلیل کرده بودند. در دهم محرم دانشجویان خوابگاه، برنامه مشابه در مسجدکنار لیلیه برگزار کردند. در آن مجلس عبیدالله عبید وزیر تحصیلات عالی و تعداد استادان و حتا بزرگان از بیرون دانشگاه کابل شرکت کردند. در شروع برنامه تعداد دانشجویان سنی مذهب، خاصتا دانشجویان شرعیات آهنگ مخالفت سردادند و از دانشجویان شیعه خواسته بودند این برنامه را  کنسل کنند.

 

تعداد دوستان بعد از ختم جنگ گفتند، ما برنامه را شروع کردیم. در اول قاری قرآن آمد و چند ایت قرآن تلاوت کرد. در همان وقت تعداد از دانشجویان شرعیات اطراف مارا محاصره کردند. وزیر تحصیلات زمان وضعیت را خراب دید، همه را به آرامش دعوت کرد و همه در داخل مسجد شروع به قرآن خواندن کردیم. بعد نمی دانم چه شد که سروصدا از بیرون بلند شد. برخی می گفتند یک کیلومواد برای همه کافی است (یعنی اگر یک کیلو مواد انفجاری بودی، میشد با حمله انتحاری همه را کشت).! سنگ­ها بسوی ما می آمد. تعداد ما زیاد بودند. بسوی آنان حمله کردیم و همه آنان(دانشجویان سنی به رهبری دانشجویان شرعیات) به داخل لیلیه فرار کردند. وقتی نزدیک لیلیه شدیم، دیدیم تعداد زیاد آنان با سنگ و چوب بالای بام لیلیه رفته اند. آنان قبل از قبل سنگ را به بام خوابگاه برده بودند و از آنجا مارا می­زدند.

 

دانشجویان سنی که اکثرمطلق شان برادران پشتون بودند، در داخل لیلیه به دنبال شیعه­ ها می گشتند. با چوب به داخل لیلیه میرفتد و هرکی را میدید میزد و از بالا به پایین می انداخت. از جمله یکی از بچه ­ها که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام، به همین روش به شهادت  رسید. او دانشجویی سال چهارم طب در دانشگاه طبی کابل بود. او را از منزل چهارم به پایین انداخته بود و جادرجا روحش به عالم ملکوت پیوست.

 

در آن زمان در خانه ­ای برادر بزرگم بودم. خبر شدم برادرم بصیر در منزل سوم در لیلیه گیرمانده است و تاحال تعداد زیاد از بچه های شیعه توسط غیر شیعه ­ها پایین انداخته شده است. به بصیر زنگ زدم، گوشی نمی گرفت. ترس فضای خانه را فراگرفته بود و همه بی تاب بودند. بلاخره خودش زنگ زد و گفت خوب است و از دانشگاه بیرون شده است. وقتی خبر شد ما از وضعیت خبرداریم، گفت ما در منزل سوم هستیم و چهارتن دیگر بامن است. با استاد ناطقی(مشاور رییس جمهور کرزی) سناتو رجمشیدی(سناتور دایکندی در مجلس سنا) استاد اعتمادی( از دوستان پدرم و بنیانگزاران حزب وحدت و از نزدیکنان استاد خلیلی که دو سال قبل به رحمت خدا رفت) و برخی دوستان دیگر زنگ زده ام. سناتور جمشیدی آمده در بیرون است و من شماره اتاق را به او داده ام. همین حالا ستانور با من در تلفون گفت پولیس را به اینجا روان میکند تا مارا نجات دهد. وقتی در تلفن سخن می­گفت، صدای دروازه به گوش میرسید. بعد از بیست دقیقه ­ی فضل خدا پولیس برادرم را با دوستانش نجات داد و به بیرون انتقال دادند.

 

بصیر شب در مورد زنده ماندش می گفت. "وقتی خبرشدیم داخل اتاق ها به جستجویی ماست، به کمک دوستان الماری را به عقب دروازه بردیم و دروازه را بسته کردیم. الماری بزرگ و سنگین بود. در ضمن چپترکت ­ها را نیز عقب الماری ماندیم. دو نفرما با چوپ و پایه­ی چوکی از پنجره محافظت می­کردیم و بقیه متوجه دروازه بودند. دروازه­ های لیلیه از آهنگ زخیم شاخته است و هرقدر با لگد میزد نمی شکست و از عقب ما الماری مانده بودیم و محکم گرفته بود..."

 

به هر صورت تا ناوقت همان شب جنگ ختم شد. تمام شیشه های لیلیه شکسته بود. یک تن از دانشجویان صنف چهارم طب از بلخ شهید شد. طوری که قبلا گفتم، او را از منزل چهارم پایین انداخته بود. ده­هاتن دیگر زخمی شده بودند، زخم برخی­ها جدی بود و از برخی سطحی. چندروز بعد طبق فیصله شورای وزیران دانشگاه کابل تا مدت نامعلوم تعطیل شد.  ما به خوابگاه رفتیم و وسایل همه دوستان را بیرون کردیم. دانشجویان تحت تدابیر شدید امنیتی وسایل شان را بیرون کردند، ولی کمپیوتر و تلفون بچه­ ها که در اتاق مانده بود، گم شده بود. چند روز بعد وزارت تحصیلات عالی اعلام کرد، سال تحصیلی امسال در دانشگاه کابل تمام است و دانشجویان میتوانند در 15 حوت به دانشکده­ ی شان مراجعه کرده و امتحان آخرترم را سپری نمایند.

 

با آنکه در ظاهر جنگ آن سال بین دانشجویان شیعه و سنی بود، به صراحت گفته می توانم، دست های بیرونی در آن کار دخیل بود. اگر شیعه و سنی با هم مشکل میداشتند، به هیچ وجه روز قبل در دانشکده اقتصاد باهم از محرم تجلیل نمی کردند. آنان با هم صنفی، هم اتاقی، هم ولایتی و باهم دوست بودند. ولی عده از احساسات آنان استفاده کردند که متاسفانه نتیجه بدی در قبال داشت. در آن جنگ افراد خاص که نمی خواهم در اینجا نام از آنان ببرم، علیه هزاره ­ها وشیع ­ها فتوایی جهاد دادند. این فرد مولوی است و جماعت هم میدهد. نزد دانشجویان سنی مذهب از اعتباربالای برخوردار بود و است. او استاد شرعیات است و مضمون ثقافت را در دیگر دانشکده ها تدریس می کند. متاسفانه با انکه همه اورا می شناسد، دولت اقدام در برابر او نکرد!

 

 به هر صورت قبل از 15 حوت به دانشگاه رفتم و تقسیم اوقات امتحان را گرفتم. بعد از 15 حوت امتحان­ ها شروع شد و قبل از نوروز به اتمام رسید. ولی هنوز کینه ­ی از جنگ عاشورا در دل برخی ­ها بود و عده استفاده جو و اختشاشگر آتش این کینه را پُف می کردند. همانگونه که بالا نوشتم، در سال دوم یعنی 1392 شامل لیلیه شدم و بعد از چوپ و آهن آوردن دوستان سنی، ما نیز جلسه گرفتیم و آهن و چوپ از بیرون به داخل بردیم. اقدام بعدی بچه­ های ما این بود، بچه ­های که قدرت جسمی خوبی دارند را به دهلیزها تقسیم کنیم. شب­ها باید تعداد بیدار باشد تا در صورت حمله همه را خبرکنند. بلاخره این تصویب نشد، ولی باهم طوری هماهنگی کردیم که اگر بالای کدام سایت و یا دهلیز حمله شد، همه یک دست باشیم و در اولین مرحله دوستان را از لیلیه خارج کنیم و اگر مجبور شدیم حمله کننده­ ها را از پا در بیاوریم. در پایان سمستر اول بهاری سال 1392 مدیریت لیلیه اقدام به جمع آوری آهن و چوب ­ها کرد. کسی را اجازه نمی داد چاقو و یا چوب و آهن داخل ببرد. بعد از آن چندین جلسه­ ی دیگر نیز دوستان سنی در مسجد لیلیه داشتند، ولی اینبار افراد را موظف کردند تا هزاره ­ها داخل نیایند. به دلیل هوشیاری نمایندگان دهلیزها در آن سال جنگی رخ نداد. سال دوم دانشگاه به آنگونه گذشت... البته در سمستر دوم به ندرت در لیلیه بودم.

 

سال سوم دانشگاه نیز در لیلیه با همان دوستان سال قبل اتاق گرفتم، اما تنها یک روز در هفته لیلیه بودم و بس. این بار وینگ B اتاق 413 را درمنزل چهارم به ما داد. مدیریت لیلیه برای جلوگیری از درگیری احتمالی، جدی­تر از سال قبل بود. همه چیز تا ماه رمضان به حالت عادی پیش میرفت.

 

در عصر روز هفتم و یا هشتم رمضان سال 1393 دو دانشجویی هزاره وتاجک در میدان فوتبال باهم جنگ کردند. هر کدام دو الی سه دوست دیگر خود را به کمک خواسته بود. قضیه به پولیس رسید. پولیس همه را به کندک محافظت دانشگاه برد. در همان وقت من و برادرم بصیر به خانه ­ی برادرم در برچی رفتیم. قرار شد شب بعد از غذای شب برگردیم. در همان وقت ­ها، مسئله انتخابات افغانستان هنوز حل نشده بود.

 

برخی نمایندگان دهلیزها گفتند، ما با همان دوستان که در میدان فوتبال جنگ کرده بودند به نزد پولیس رفتیم. دو دانشجویی که باهم جنگ کرده بودند، آشتی کردند و روزه را باهم افطار کردیم و برگشتیم به لیلیه. همه چیز در حالت عادی بود. کسی فکرنمی کرد، جنگی اتفاق بی افتد.

 

بعد از غذای شب من و برادرم عبدالبصیرموحدی به طرف لیلیه حرکت کردیم. باید مقدار میوه می خریدم تا شب باهم بخوریم. البته اتاق من و بصیر جدا بود. او در وینگ D منزل اول بود. تصمیم داشتم از کوته سنگی میوه بگیریم. در کوته سنگی با یکی از هم اتاقی­هایم بنام شاکرحقجو از دانشجویان زراعت برخوردیم. صدای فیر به گوش میرسید، ما بدون توجه به راه مان ادامه میدادیم. درکوته سنگی پیش مارکیت زدران رسیدیم. صدای شلیک مرمی زیاد شد. صدای فیر از سه راهی دهبوری به گوش میرسید. به دوستان لیلیه زنگ زدیم. گفتند اینجا جنگ شده است. میوه نخریدم و باسرعت به طرف لیلیه راه افتادیم. نزدیک تلویزیون نورین رسیدیم، تعداد زیاد دانشجویان از راه ما با حالت دویش می آمدند. صدای فیر کم شده بود، ولی صدای موترهای پولیس زیاد. نزدیک سه راهی دانشگاه رسیدیم که با موانع پولیس روبرو شدیم. سرگ بند بود و همه جا را پولیس گرفته بودند. به هیچ کس اجازه نمیداد به طرف کارته سخی و لیلیه برود. حتا به باشندگان محل. اگثر بچه ­ها لیلیه را ترک کرده بودند، اما هنوز برخی دوستان در اتاق­های شان گیرمانده بودند. وقتی به بچه­ ها زنگ زدم، گفتند اینبار جنگ میان هزاره­ ها و تاجک­هاست. از جمله نزدیکانم که در لیلیه گیرمانده بودند، رحمان موحدی پسرکاکایم دانشجویی سال دوم سیمنا و داکترقادر هوشمند، دانشجویی سال چهارم فارمسی(دواسازی) بودند. رحمان زودتر خود را بیرون کشید، قادر هوشمند خیلی ناوقت از انجا بیرون آورده شد.

 

ما بیش از نیم ساعت، کنار تلویزیون نورین ایستادیم. در همان دقیقه­های اول که ما رسیدیم، پولیس ضدشورش و پولیس واکنش سریع آمده بودند. آنان با خود دنده ­های برقی داشتند و هرکی با آنان لج می­کردند و زبان به زبان میشد ویا تلاش می کرد به لیلیه  نزدیک شود، با دنده­ای برقی میزد. چندین نفر را دیدم با این دنده زدند. هرکی را با دنده برقی می زد، بی اختیار به زمین می­خورد و بعد به موتر سوار می­کرد. صحنه بسیاروحشتناک شده بود. پولیس­ مارا نیز به عقب راند و از پشت با سنگ و چوپ میزدند. خیلی­ها را گرفتند و با قنداق تفنگ زدند. خبر شدم رحمان بچه ­ی کاکایم هنگام بیرون شدن از لیلیه پایش افگار شده است. چون خود را از پنچره بیرون انداخته بود. ما به خانه رفتیم و خبر شدیم دوستان به محل امن رفته است. تا نیمه های شب همه از لیلیه بیرون شدند. خوابگاه و دانشگاه کابل یک مدت تعطیل شد.

 

زخمی­ های این حادثه خیلی زیاد بود. در مورد کشته شده ­ها نقل قول ­های گوناگون وجود داشت. برخی می ­گفتند در این جنگ چهار نفر کشته شده است. دو تن از فرزندان تاجک، یک تن از بچه­های هزاره و یک پولیس که ظاهرا او نیز تاجک بوده است. برخی­ها می ­گفت، تنها دو نفر کشته شده است. یکی تاجک و دیگری هزاره. برخی­ها کشته شده­ ها را سه تن گفتند و عده ای گفتن هیچ کسی کشته نشده است... بلاخره من آمار درست ندارم و هنوز کسی آمار درست را نمی داند.

 

این موارد بود که خودم دیدم و همه چیز مقابل چشمانم اتفاق فتاد. می خواهم در اینجا چشم دید یکی از دوستانم  به اسم خادم حسین کریمی که جز نمایندگان دهلیزها بود را بدون سانسور بیارم. این نوشته را فردای آن روز از صفحه خادم حسین کریمی گرفته بودم.

"حدود نیم ساعت مانده به افطار، من و ..... از کوته ی سنگی با خریطه های خرید برگشته بودیم به خوابگاه. تازه وارد خوابگاه شدیم که از طرف میدان فوتبال، جمعی از بچه ها پیش محوطه خوابگاه جمع شدند. از همین صحنه که شروع جنگ بود تا پایان شش ساعت درگیری و زد و خورد، حضور داشتم.

 

من و .... با عجله، دوان-دوان وارد خوابگاه شدیم که خریدهامان را به اتاق ها بگذاریم و بیاییم به صحنه. من یکی از نمایندگان شورای 16 نفری سرپرستی خوابگاه هستم و باید می رفتم به صحنه برای اینکه در کنار سایر نمایندگان در حل مسئله کمک کنیم. پنج-شش نفری که در درگیری شرکت داشتند، دو نفر از تاجکان هرات بودند و بقیه از بچه های هزاره بودند. در آن درگیری، چند مشت و لگد رد و بدل شده بود و مسئله، خطرناک و بزرگ نبود. اتفاقاً کسانی که با هم درگیر شده بودند، دوستان صمیمی هم دیگر بودند ولی در صحنه ی بازی، میان شان برخوردی خفیف صورت می گیرد. یکی از آن دو پسر تاجک چاقو می کشد و این کار باعث می شود که بچه های هزاره مسئله را خیلی جدی بگیرند. چهار نماینده از بچه های هزاره و سه نماینده از بچه های تاجک به همراه کسانی که با هم درگیر شده بودند، رفتند به ساختمان مرکزی نیروهای محافظت از دانشگاه ها. آن جا مسئله فیصله شد. بچه ها همدیگر را بوسیدند و در کنار هم چای خوردند و جوک گفتند و خندیدند. تا ختمِ گپ و گفت آن ها به داخل تولی، بچه های هزاره و تاجیک هرکدام حدود صد نفر بیرون تولی منتظر بودند. به همه ی بچه ها گفتیم که برگردند به اتاق های شان زیرا مسئله حل شده است. تازه افطار شده بود و همه به اتاق های شان رفتند. در این فاصله، بچه های هزاره به شکم های گرسنه ی شان رسیدند و بچه های تاجک، مسلح شدند به برچه و چوپ و تکّه های آهن. به محضِ ختم افطار، به من زنگ آمد که بچه ها را بیاور به داخل سالون طعام خانه ی خوابگاه که جنگ در گرفته است. من به اتاق هایی که مربوط ساحه ی نمایندگی خودم بودم، سر زدم و بچه های اهلِ دل و شهامت را فرستادم به سالون طعام خوری و سایرین را تأکید کردم که به اتاق های شان باشند و از داخل قفل کنند و چراغ ها را هم خاموش کنند. موجی خطرناک در داخل لیلیه آغاز شد. بچه های تاجک شعار می دادند که انتقامِ مسئله ی خوابگاه دختران را بگیرید. بی غیرت باشید اگر رحم کنید. حمله از طرف بچه های تاجیک صورت گرفت. در حمله ی اوّل، حدود شش نفر از بچه های هزاره زخمی شدند. در جریان درگیری اول، حدود سی نفر از بچه های تاجیک به برچه و شمشیر مسلح بودند و بچه های هزاره به خاطر غافل گیر شدن، تنها سلاح شان، چپلق های شان بودند. درگیری اندکی فروکش کرد. عده ای به بیرون خوابگاه وارد جاده شدند و عده ای دیگر به داخل حویلی دانشگاه عقب نشینی کردند. ما حدود سی صد نفر بیرون خوابگاه عقب نشستیم و منتظر نیروهای کمکی بودیم. حدود چهارصد نفر داخل خوابگاه درونِ اتاق های شان زندانی شده بودند و یک گروه حدود چهارصد نفری در خالیگاه بزرگ میان خوابگاه دختران و پسران، موضع گرفته بودند. نیروهای کمکی مجهز رسیدند. از سه قسمت دیوارِ بلند و سیم خاردار گرفته، راه باز کردیم. اوّل چند زخمی را از آن جا منتقل کردیم به بیرون و سپس در گروپ های پانزده تا بیست نفری وارد حویلی دانشگاه شدیم. از شانس بد، حدود بیست نفر آخری را امنیت بردند چون مطلع شدند که از آن جا نیروهای دیگر وارد می شوند. حدود پنج صد نفر، منتظر اقدام پلیس شدیم که آیا با وجود حدودِ یک هزار سرباز پولیسی که وارد صحنه شده بودند، آیا لیلیه را پاک سازی خواهند کرد یا نه چون خطرِ تلف شدن بیش از چهارصد نفر دانشجوی هزاره ی بی پناه در داخل خوابگاه و چور و چپاوول شدن خوابگاه هرلحظه قوت می گرفت. یک ساعت منتظر نشستیم و از سوی پلیس هیچ حرکتی صورت نگرفت. آن ها در بیرون خوابگاه داشتند صحنه را تماشا می کردند. دقیقاً با همین رفتار کاملاً کثیف و یک جانبه ی پولیس، در درگیری عاشورای دو سال پیش، یک نفر کشته شد و ده ها تنِ دیگر زخم برداشتند وگرنه هیچ اتفاقی رخ نمی داد. ترسیدیم که جوی خون به پا خواهد شد. با یک نقشه ی منظم، پنجصد نفر مسلح با انواع سلاح های وطنی، از دروازه ی کوچکِ بیرونی طبقه ی اول وینگ "اِی"، هجوم بردیم به خوابگاه. چهار طبقه ی وینگ "اِی" را در مدت کمتر از پنج دقیقه تصرف کردیم. نیم ساعت داخل وینگ "اِی" بودیم و تمام اتاق ها را بررسی کردیم. پلیس به داخل دهلیزها گاز اشک آور شلیک کردند. چشم و گلوی همه ی بچه ها سوختن گرفته بود. پاهای مان سست می شد. گروه پیشتار سی نفری به وینگ "سی" هجوم برند که آن وینگ را هم از بچه های هزاره تخلیه کنند غافل از اینکه پلیس، داخل وینگ "اِی" شده بود و داشت بچه ها را تخلیه می کرد. سی نفر پیش قراوول، با جست و جو و کوشش، مایه ی تمام فتنه و فساد مذهبی را پیدا کردند. همان کسی که در صدرِ گروه افراطی-مذهبی خوابگاه قرار داشت و تمام این جنگ های "مرگ بر شیعه" و "شیعه کافر است" و "علیه شیعه های کافر، جهاد کنید" را در مسجد سازماندهی می کرد. سی نفر در محاصره ی پلیس و طرف قرار گرفتیم. از هر دو جانب به ما حمله کردند. با دریدنِ عینی پرده های ضخیم مرگ، فرار کردیم. از صحنه ی اعدام شدن و حلق آویز شدن، جان به در بردم و جای کشیده شدنِ ریسمان بر گردنم هنوز می سوزد. تا بیرون شدن از خوابگاه، حداقل چهل ضربه ی چوب پلیس بر بدن مان وارد شد. در بیرونِ خوابگاه، یکی از بچه های هزاره را، پولیس با رنجرش زده است که از حال اش احوال ندارم. فقط این قدر می دانم که خطرِ مرگ کاملاً برطرف شده است. وقتی پلیس ها فهمیدند که جریان جنگ به نفع بچه های هزاره تغیر خورده است به خوابگاه هجوم آوردند و خوابگاه در ضرف شاید نیم ساعت به طور کاملِ کامل تخلیه شد.

 

در بعضی اتاق ها و دهلیزها، با همکاری بچه های تاجیک، از کشته شدنِ بچه های هزاره جلوگیری شد. این کمک را البته در سطح خیلی اندک، بچه های تاجک کردند. اینکه این درگیری، از خونابه های کثیف معادلات سیاسی آب می خورد یا نه، نمی توانم حالا نظرِ دقیق و قاطع ام را بگویم. بچه های پشتون و اوزبیک، بی طرف ماندند. البته تعدادِ اندک آن ها هم وارد درگیری شدند. اگر حمله ی گروهی دوم اجرا نمی شد، جوی خون به پا می شد و اتاق ها چور و چپاوول می شد. در واقع، نیمه ی طرف درگیری بچه های هزاره، پلیس های مبغض بودند که به جای ختم کردنِ غائله، به آشکاری تمام سعی در بر افروختن اش می کردند. حسی به من می گوید که مهره هایی درون این ها رسوخ کرده بود به منظور شعله ور کردنِ این جنگ به خاطر بدست آوردنِ منافع سیاسی برای عده ای در پشتِ پرده ی مکارگی. یک دعوای خیلی کوچک و عادی تبدیل به یک فاجعه ی بزرگ شد.

در پایانِ درگیری، از همه ی وکیلانِ محترم و محترمه، فقط فدای قد و اندام اش بشوم من، "استاد عارف رحمانی" با محافظان اش آمد و در حلِّ مسئله و تأثیرگذاری بر رفتارِ بسیار زشت و وحشیانه ی پولیس، کمک بسیار کرد. در این مورد، یادداشت جداگانه ای خواهم نوشت. "عارف رحمانی" در هردو درگیری دو سال پیش و دیشب، حضور داشت و کمک بسیار کرد.

 

قرار شد ما پنج نفر به نمایندگی از بچه های هزاره و پنج نفر دیگر به نمایندگی از بچه های تاجیک به همراه پلیس جنایی کابل و هیئتی از مدیریت خوابگاه، دروازه های اتاق ها را مهر و لاک کنیم. نمایندگان تاجیک ها نیامدند و این وظیفه سپرده شد به مدیریت لیلیه که از اتاق ها محافظت کنند. ما شش نفر، آخرین دانشجویانی بودیم که از خوابگاه خارج شدیم و خوابگاه به صورت کامل تخلیه شد. افرادِ داوودعلی نجفی و ... ما را منتقل کردند به مسجد الزهرا. پنچاه نفر بودیم. ساعت چهار صبح برای هر دانشجو، کیک و نوشیدنی تهیه کردند و خوردیم. هیچ کسی کشته نشده است.

 

امروز صبح رفتیم به خوابگاه و با نظارتِ انصافاً خوب و خونسردانه ی پلیس، صف ها بسته شد و دانشجویان، بی خیال از جنگ خونین شش ساعته ای که شش-هفت ساعت پیش با همدیگر کرده بودند، با آرامش و خیال راحت، رفتند به اتاق های شان تا وسایل شان را خارج کنند. اگر کمی، خونسردی، درایت، بردباری و مدیریت و هشیاری وجود داشت، آب از آب تکان نمی خورد. حییییییف!"

خادم حسین در این نوشته کشته شدن دانشجویان را تکذیب کرده است، اما تعداد دانشجویان گفتند آنان به چشم خود برخی اجساد را دیده اند. من چیزی را که دیدم و شنیدم نوشتم و درست نمی دانم به راستی کسی گشته شده بود یاخیر...

روز شبنه 11 اسد سال 1393 دوباره دانشگاه شروع شد. به تعداد 19 تن از حق داشتند لیلیه محروم و در ولایت های دیگر تبدیل شدند. در آن میان 8 نفر هزاره و شیعه بودند و ما بقیه از تاجک ها  وپشتونها بودند که همه سنی بودند. اما آنکه جهاد را علیه هزاره ها در آن جنگ اعلام نموده بود هنوز در جایش ملایی مسجد بود و هیچ کاری در حقش نشد. من لیست این نوزده دانشجو را در کتابچه خاطراتم نوشته بودم که ذیلا با شما شریک می کنم.

 

این هم لیست آنان که به دانشگاه­های دیگر تبدیل شدند.

  • 1- عبدالجلیل صنف جهارم محیط زیست دانشگاه کابل تبدیل به محییط زیست هرات.
  • 2- محمد طاهر صنف دوم ادبیات از کابل تبدیل به ادبیات دانشگاه غزنی
  • 3- میثم صنف چهارم ادبیات کابل تبدیل به ادبیان غزنی
  • 4- علی یورش صنف چهارم روان شناسی کابل تبدیل به روانشناسی دانشگاه هرات
  • 5- محمد خالقی محصل ساینس تبدیل به ساینس دانشگاه هرات
  • 6- رامش صنف دوم طب دانشگاه کابل تبدیل به طب دانشکده­ی هرات
  • 7- ضیا صنف دوم طب دانشگاه کابل تبدیل به طب البرونی
  • 8- ذاکر حسین محصل اول ستومالوژی کابل تبدیل به کندوز در همین رشته
  • 9- خالد صنف چهارم زراعت کابل تبدیل به زراعت ولایت بغلان
  • 10- امرالله صنف دوم علوم اجتماعی تبدیل به بدخشان
  • 11- قاری یاسر صنف سوم شرعیات تبدیل به دانشگاه تخار
  • 12- قاری ذکریا صنف چهار شرعیات تبدیل به دانشگاه خوست
  • 13- فرد با تخلص پارسا صنف چهارم حقوق تبدیل به حقوق بلخ
  • 14- رجاه الدین صنف دوم کمپیوتر ساینس تبدیل به دانشگاه بلخ رشته کمپیوتر
  • 15- قاری زکرالله صنف چهارم شرعیات تبدیل به شرعیات دانشگاه هرات
  • 16- قاری رحیم الله صنف سوم شرعیات کابل تبدیل به شرعیات تخار
  • 17- محمدعلی سرحدی صنف سوم یا چهارم ساینس تبدیل به ساینس دانشگاه هرات
  • 18- دانشجویی با تخلص صمدی دانشجویی صنف چهارم حقوق تبدیل به حقوق دانشگاه هرات
  • 19- و در نهایت عبدالحمید دانشجویی صنف چهارم ادبیات تبدیل به ادبیات دانشگاه غزنی

در نهایت این 19 تن مجازات شدند، ولی همه شان مقصر نبودند.

البته یک مورد را نباید فراموش کرد. قبل از جنگ در خوابگاه بچه­ها در رمضان سال 1393، در خوابگاه دخترا نیز بین دختران شیعه و سنی درگیری شد که در نتیجه چند تن از دختران نیز تبدیل شده اند. درلیست که از آن وقت نزدم است، تنها نام دخترانی که به دانشگاهای دیگر تبدیل شدند وجود دارد. اینکه در کدام صنف، کدام دانشکده بودند و به کجا تبدیل شدند؟ را درست نمی دانم. ولی نام­های شان که در یاد داشت های روزانه ام وجود داشت، نزدم است و برای تان می نویسم. نام­های آنان عبارت اند از نجیبه، ریحانه، آسیه، شریفه و شکیلا.

 

بعد از چند روز، به دلیل سروصداهای فراوان، این حکم در مورد دختران ملغا شد، ولی در مورد پسران کم و بیش عملی شد. تبدلی دانشجویان به دانشگاه های دیگر ملغی اعلا شد و آنان تنها از لیلیه منفک شدند.
برخی را باور بدان بود که عده در ارگ نقشه این جنگ را کشیده اند و تلاش دارند هزاره ها و تاجک ها را از هم جدا کنند. زیرا در انتخابات جنجالی ریاست جمهور اکثریت هزاره ها به سمت تاجک را رفته بودند و هنوز مشکل انتخابات حل نگردیده بود. به عقیده برخی، ارگ نشینان میخواستند با به جان هم انداختن هزاره ها و تاجک ها در دانشگاه به نحویی حمایت مردمی را از تیم اصلاحات کم کند، چیزی که به بارو من دور از ذهن به نظر می رسد.
در خوابگاه دانشگاه واقعا بی نظمی زیاد بود و اکنون هم وجود دارد. هرچند مثل سال های قبل نیست.
در سال 1392 و 1393 تعداد زیاد دانشجویان غیرقانونی در لیلیه وجود داشت. یعنی کسانی بودند که کارت لیلیه نداشتند و در لیلیه زندگی می کردند. در بین دانشجویان غیرقانونی،  افراد بودند که آمادگی کانکور میخواندن و یا دانشگاه را تمام کرده بودند. طبق آمارها، بین هزار تا هزار و پنج صد تن به صورت غیرقانوی در لیلیه بودند. متاسفانه بچه ­ها با هم موافقت میکردند، یکی، دو و یا سه تن از دوستان
شان را با خود به لیلیه بیاورند. از جمله ما که این وضعیت را دیدم، با موافقت و مشوره هم یکی از دانشجویان را که وضعیت مالی شان خراب بود، به اتاق آوردیم. البته در سمسترخزانی همان سال،  دانشجویی مذکور خودش شامل لیلیه شد. برخی­ها عقیده دارند، اکثر مشکلات و جنجال ­ها زیر دست همین دانشجویان غیرقانونی بودند...

 

برخی مسایل دیگر نیز در لیلیه وجود داشت. آن هم در وقت تلاشی  ورود به لیلیه و همچنان توزیع نان. تا قبل از جنگ سال 1393 در لیلیه، نان در منزل دوم در جای مخصوص پخته میشد و از آنجابه دانشجویان توزیع میشد و هرکس نان را به اتاق می آورند. نان لیلیه خصوصا از طرف شب بسیار خراب بود و اگر سرخ نمی کردیم قابل خوردند نبود. در شب­ها معمولا لوبیا بود. گاهی هم نخود و کچالو. ما غدای شب را به اتاق می آوردیم و بعد در روغن و پیاز سرخ میکردیم. در وقت توزیع نان باید، کارت غدا میداشتیم. به تعداد کارت غدا به ما نان میداد. اگر کسی کارت نداشت، برایش نان نمی داد، اگرمیداد صدرقم حرف میزد. این قانون بالای برخی­ها از جمله دانشجویان شرعیات عملی نمی شد. آنان هرقدر می خواستند برای شان نان میداد. حتا کارت هم سوال نمی کردند. از طرف چاشت برخی روزها میوه داشتیم. یک روز نه یک روزمیوه میداد. میوه یکروز، میوه فصل بود و یکروز کیله.

 

برای هر دانشجو یک الی دو کیله می دادند، ولی دانشجویان شرعیات از این امر مستثنا بودند و هر قدر می خواستند می بردند. در چندین مورد شاهد بودم. در سمسترخزانی سال 1392 ناوقت­تر از صنف آمدم. در آن روز وظیفه داشتم غذابیاورم. دنبال غذا رفتم و کارت هایم را پیش کردم. کسی جز یک تن از دانشجویان شرعیات در صف نان نبود. او قبل از من ایستاده بود. دانشجویی مذکور برای سه فرد غذا گرفت، ولی 12 کیله برداشت. من سه کارت داشتم و باید شش کیله به من میداد. دیگر کیله نمانده بود. سرم بد خورد چرا باید دانشجویی شرعیات هرکدام چهار کیله بخورد و ما هر کدام یک کیله؟!!

 

با استادان لیلیه سروصدا کردم و حتا داخل آشپزخانه رفتم. آنان گفتند ببین دیگر کیله نمانده است. گفتم به من ربطی ندارد، چرا دانشجویی شرعیات را کیله اضافی دادید؟ میگفت، آنان عالم دین اند و ... قبول نکردم و سه کیله دیگر از حق خود استادان برداشتم و به اتاق رفتم. چنین موارد را خیلی زیاد شاهد بودم. وقتی چنین حالت را میدیدم، به یاد سریال یوسف و زلیخا و همان معبد آمون می افتیدم...

 

در لیلیه دانشجویان شرعیات مثل حاکمان عمل میکردند. هر روز ورق­های رنگارنگ می آوردند وبه گفته خودشان امر به معروف و نهی از منکر می کردند. امر به معروف ونهی از منکر خوب است، ولی درجایش و به رقمش. امر به معروف آنان، نه امر به معروف بود و نه نهی از منکر. کارهای میکردند که کاملا با اسلام در تضاد است. بدنیست نمونه ازامر به معروف و نهی از منکر آنان را بگویم.

در اوایل سمستر خزانی سال 1392 در اتاق نشسته بودیم. سه تن از دانشجویان شرعیات داخل شدند. بعد از سلام و احوال پرسی چند آیت قرآن وحدیث به صورت ایستاده خواند. بعد گفت ما همه مسلمان هستیم و ... آخر حرف جالب را گفت. از ما خواست دیگر یخن قاق آستین بریده نپوشیم.

چرا؟

برای اینکه همه بچه­ها جوان اند و تحریک می شوند!!!

حالا شما فکر کنید آنکه خودش را عالم دین می خواند آنقدر بی اراده است که با دیدن اندام و ران لخت یک پسر تحریک می شود، چطور می تواند جامعه را رهبری و رهنمایی کنند؟

امیدوارم این عده از دانشجویان قبل از امر به معروف و نهی از منکر، خودش را اصلاح کند. به جای آن همه ریش که می ماند، کمی محبت در دل شان بکارد. بجای این حرف ها به نظافت خود برسند و کمی ریش شان را بشوید و منظم نمایند. به جای امر به معروف و نهی از منکر پاهایی خود را بشوید تا کمتر بُو بدهد...

پیشنهاد:

1- از وزارت تحصیلات عالی افغانستان می خواهم افراد را به مدیریت لیلیه در دانشگاه های کشور انتخاب کند که توانای مدیریت لیلیه را داشته باشد تا دیگر شاهد چالش های که در فوق ذکر کردم نباشیم.

2- از مسوولان و مدیران تمام لیلیه های کشور به خصوص لیلیه مرکز میخواهم به زورآزمایی قلدوری دانشجویان شرعیات پایان دهد. اجازه ندهد آنان از تریبیون اسلام و از منبر و مسجد تفرقه های مذهبی و قومی را دامن بزند.

3- امیدوارم مسوولان امنیتی جلو افراد اختشاشگر را بگیرد و به آنان اجازه ندهد شعارهای زنده باد امارت اسلامی، زنده باد دولت اسلامی(داعش) و ... را سر بدهد و بیرق ننگین این دو گروه تروریسی و حزب التحریر را بلند کنند. باید این افراد شناسایی و به پنجه قانون سپرده شود.

4- نیروهایی امنیت ملی با مهارت وزیرکی خاص بین دانشجویان جابجا شود و در صورت وجود موضوع های چالش بر انگیز جلو آنرا بگیرد.

5- اکثر دانشجویان با خوردن غذایی لیلیه مشکل معده و گوارشی پیدا کرده اند، پس باید به کیفیت غذای دانشجویان توجه صورت گیرد.

                                                                          با احترام عبدالنصیر موحدی