به غژدی کشد برق‌ ما را غنی
که بودا نبیند دگر روشنی

نه شهمامه روشن کند روی را
که طالب ز فرقش کشد موی را

کجا بامیان را سزاوار، نور
که ملا عمر گفت در کوه طور:
که آواره سازید این ایل را
و گرنه ببینید ابابیل را
به تورات ملاعمر آمده است:
"که نوروز خورشید رویان بد است
زن و شیعگان هردو بر خاک به
جهان پاک از این هردو ناپاک به
صدای شیاطین بود دمبوره
ز موسیقی آید روان را خوره
هر آن کس که نقاش و بهزاد شد
شبیه خداوند حداد شد 
ببُرّید کلک هنرمندش را
بریزید کوه دماوندش را"
پدرجد او کشت صلصال را
ز پای زنان برد خلخال‌ها
ندیدم به دوشش به جز بار فصل
که قیچی ندارد به جز کار فصل
به دستان غرب و عرب رفته است
چه قیچی که در دست شب رفته است
چو افغان به غرب وعرب شد قرین
رود زهر در کوزه ای انگبین
به ظاهر مدرن و به باطن فسیل
که اهلی نگردید گور از قصیل
اگر حرف از عدل و از داد زد
به دل حرف شداد را داد زد 
به نام عمر خطبه آغاز کرد
شبانه به شیطان سخن ساز کرد
یکی دخت نُه ساله، را ذبح کرد
چو زنگی که بزغاله را ذبح کرد
رها کرد آدمکشان را ز بند
سر راه مردم دوصد چاه کند
تبسم کُشان بود لبخند او
نود ساله زن ماند در بند او
میان دو جمله سه تا چیغ زد
به قلب جگر گوشگان تیغ زد
به قول خودش ـ کُردکی گفته بود ـ
که شهری نگردد دهاتی یهود
پدرجد او کشت صلصال را
ز پای زنان برد خلخال‌ها
بسی خرمن از چشم بادام کرد
که خورشیدها را پر از شام کرد
زمین‌های پر آب و نان را گرفت
زر و سیم و جان و جهان را گرفت
نه پالیز و باغات انگور ماند
نه چنگ و نه ماهی و نه تور ماند
از آن باغساران به سنگ آمدیم
میان دو کهسار تنگ آمدیم
کشیدیم بار قبایل به دوش
کشیدیم هم سنگ و هم گل به دوش
چو عیسی کشیدیم باری ز خار
و بردیم بر شانه‌ها بار دار
به قصرت ستون‌هاست از استخوان
به تخت تو تاج از سر ماست هان!
پدرجد تو کشت صلصال را
ز پای زنان برد خلخال‌ها
زنان را به برده فروشی کشید
ز چل دختران تا به دوشی کشید
ز نر خایه‌ها را به دندان کشید
به انبور بالای سندان کشید
درختان عرعر بهم بست تا
کند پاره نام آوران را دوتا
به انگشت چشمان آهو کشید
به حلق گل سرخ چاقو کشید
کنار یکی برج سردار را
به گَه دفن کردند غدارها
سگان را رها کرد بر جان خلق
که خون هزاران بریزد به حلق
هزاران بشر را به صد جیل برد
گلستان ما را همین سیل برد
به ایران و توران پناهنده ما
به زیر سم اسپ و خر زنده ما
به هر شهر و هر کوی ما گم شدیم
کنیزان همرنگ بیگم شدیم
به بازارهای کراچی شدیم
خمیده چنان چرخ چاچی شدیم
وطن ماند بی ما و ما در به در
به زنجیر مو بسته ما سر به سر
پدرجد تو باغ را خار کرد
درختان هر خانه را دار کرد
وطن را به فرمان بیگانه داد
به بیگانه‌ها دختر خانه داد
به بیگانه نوکر به هم‌خاک خصم
به پاکان یکی جنس ناپاک خصم
ز غرب و عرب لشکر آورد تا
زمین وطن را کند کربلا
بیا و از این خلق پوزش بخواه
که پوزش پذیرند خلق و اله
به گلزار آتش زده گل بمان
که کاخت نگردد چو دار الامان
بگو شاه رحمان یکی قاتل است
که حکم زمین خواری اش باطل است
به نیکی و خوبی مرا یاد کن
به بازوی من ملک آباد کن
که وردک ز تهران فراتر برم
ترا برتر از برج خاور برم
به من برق و ماشین و ابزار ده
که شهری بسازم ز هر کوی و ده
مرا بازوی ساختن داده حق
مرا چشم پر از کتاب و سبق
نه دالر نه درهم نه هم نان بده
مبندان رهم را و امکان بده
گل سرخ را ریشه کن کی توان
که سرخ است کوه و بر بامیان
من از متن تاریخ این کشورم
ز خورشید ساران این خاورم
اگر سنگزار است لعلش منم
اگر بحر و دریاست خود گوهرم
ادب، مهر، دانش، هنر، عدل و داد
بود تاج‌ها بر بلند سرم
به دینی که کشتار و غارتگری است
تو پابندی و من به آن کافرم
مکن ذبح از پشت گردن مرا
که یک لمحه بالا بگیرم سرم
مبادا که زخم تو چرکین شود
که درمان درد ترا نشترم
وروره صدایم کن از دل که من
صدایت کنم لالی و دادرم
نشانم بده در عمل خویش را
که گفتار سبزت شود باورم
گل از خار را فرق دشوار نیست
که من باغبان چمن پرورم
زمان نقد باشد زر و روی را
هر آن سرخ رو و سیه روی را

زدی مشت پرسشگران را به فرق
که مغزت ز پرسش گرفته است برق
عمر پاسخ رخت را شرح داد
که نامش نکو گشت از عدل و داد
ترا پاسخ از ظلم و تبعیض چیست؟
که صفری سیاهی گرفتی ز بیست
به پرسشگران پاسخت چیست هان؟
که کانتینر آری به پیش دکان؟
شهان حرف‌ها با ادب می‌زدند
سخن همچو انجم به شب می‌زدند
به دربار غزنه سخن، شعر بود
به دستور شه شاهنامه ‌سرود
اگر ترک و تاجیک و پشتون شهان
سخن چون گهر ریختند از دهان
دری خود زبان بود دربار را
گهر بود کاخ گهربار را
سند هرچه باشد به لفظ دری است
که این مایه از لطف خوش گوهری است
سراج التواریخ تو پارسی است
همه ریشه و بیخ تو پارسی است
زده مُهر بابات با پارسی
که کرده در این سرزمین سروری
به احمد شهت گفت بابا از آن
که از پارسی داشت نام و نشان
وگرنه به او گفته بودی پلار
که ماند به پشتو از او یادگار
به این گوهر آراسته سکه را
و با پارسی گفته نام خدا
بیا پارسی را غنیمت شمار
که نامت شود روشن و پایدار
در این ملک، ترک و بلوچ و عرب
هزاره و پشتون و سیگ و یهود
و یا پشه یی‌ و قزلباش‌ها
هر آنکس که در این وطن زیسته
زبان وطنداری او دری است
که این مایه از اصل خوش گوهری است
مزن تیشه بر ریشه و شاخ و برگ
که از تیشه ات آید آواز مرگ
تو از اصل و نسلت شدی دورتر
کند تنگ چشمی ترا کورتر
به دور تو دُرّ دری خاک شد
گهرهای دیرینه ناپاک شد
زبان شهان را کشیدی به خاک
زدی تیشه بر ریشه سرخ تاک
"بچه خر" " بچه سگ" کلامت شده است
به دشنام مشهور نامت شده است
به شب هرچه انجم ترا فحش داد
و هر روز مردم ترا فحش داد
ز تو کار ملت به پوچی رسید
به پروان و بهسود کوچی رسید
تفنگ از تو آورد و شلیک کرد
رصدخانه را شام تاریک کرد
به آتش فروکرد نو خانه را
به مرداب افکند دردانه را
تو در قصر آخر چسان آمدی
به مکاری ناکسان آمدی
شتر شهروند است با گوسفند
که رای آوری و نشینی بلند
رسیدی بدین گونه تا رهبری
به خرگاه کردی شتر محوری
کشیدی ز نو نقشه‌ی جنگ را
ز نو کاشتی بوته ی بنگ را
به سمت شمال آمدی از جنوب
به دست تو درخورد هر سنگ و چوب
یکی قندهاری به کندز رسید
سر نوعروس جوان را برید
یکی ریخت خون هزاران تزرو
به اره برید او درختان سرو
به بند اندر آورد او را سپاه
که شاید به عدلش کشد پادشاه
تو او را ز زندان رها ساختی
به جان زن و مرد انداختی
حکومت نکردی تو با عدل و داد
که مردم شدند از وطن همچو باد
به ایران به دشنام و مشت و لگد
شدند از سر مرز صد بار رد
به کوه و بیابان ترکان شدند
لگد کوب قاچاق انسان شدند
به دریای یونان زن باردار
شده غرق و شویش بود در کنار
وطندارها تا کلیسا شدند
ز جبر تو بر دین عیسی شدند
عمر یاد کردی و گفتی ز عدل
چه دُرها به پشتو نسفتی ز عدل
ز عدلت مسلمان مسیحی شده است
برای غم نان مسیحی شده است
رسیدی به اینجا به دنبال شان
که دزدی کنی جان شان مال شان
به مردم صدا کردی از بازگشت
شمردی به انگشت خود هفت و هشت
که دالر به خرگاه خویش آ وری
عسل پیش هر گاو و میش آوری
چه کردی به آوارگان وطن
به آن خسته جانان به آن مرد و زن
چه کردی برای پل سوخته
برای همان کابل سوخته
بهاران به هر کوچه اش سیل رفت
زمستان نیابد کسی گاز و نفت
نه برقی است آنجا و نه فاضلاب
به جز گُه نبینی به جای گلاب
به دنبال آوارگان پا شدی
شترمرغ سوی اروپا شدی
تو کار زمین را نکو ساختی
که در آسمان پنجه انداختی؟
الا دومین مغز ناب جهان
چه داری به غیر از سگ و استخوان؟
الا ای روانی چها کرده یی
به بانک جهانی چها کرده یی
الا محورِ حلقه ِ مفسدان
که نامت برآمد به صدر جهان
شدی اول از آخر لیست تو
شدی صفر بدنام از بیست تو
به دورت فراوان زمین خوارگان
همه بچه بازان و زن بارگان
هوادار هر خوک و مردار، تو
طرفدار هر جنگ سالار، تو
به هر سوی روی گدایی زدی
هزار و دو مکتب هوایی زدی
ره آورد تو چیست؟ جنگ تبار
دوباره شب خون زدن در مزار
فرستنده‌ی ناقلان در شمال
به فرهنگ تو ذبح کردن حلال
به جانِ هم اندازیت بی نظیر
و این ماچه خر تازیت بی نظیر
الا عضو برجسته طالبان
که مغزت نگنجد به یک صد قپان
بیا و به آواز انسان بخوان
برقص آ و با ساز انسان بخوان
چو رومی برون آ ز روی و ز رنگ
که گردی چو رنگین کمان هفت رنگ
به کوکنارزاران قوم و تبار
بیا تخم انسانیت را بکار
بخوان با دوچشمان شیر و عسل
به دیوار بالای بین الملل:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک جوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
بیاور خط برق در بامیان
بیا بگذر از سرزمین کیان
که روشن شود چشم وجدان تو
خورد نور در ظلمت جان تو