عمران راتب

شاید زیاد خوش‌آیند نباشد که از ضعف و فترت ادبیات و تولیدات ادبی در کشور سخن گفته شود، واقع اما این است که ادبیات این سال‌ها روزگار خوبی را سپری نمی‌کند. سال‌ها، سال‌های دشوار و کسالت‌باری برای ادبیات و جامعه‌ی ادبی است. هرازگاهی تک‌خال‌هایی را در این و آن گوشه می‌بینیم، اما تا می‌رویم که آن عطش سیری‌ناپذیر و چندین‌ساله‌ی خود را با آن ارضا کنیم، می‌بینیم خود خشک‌تر و خالی‌تر از تشنگی ماست. در چنین وضعیتی است که نویسنده‌ها، آن‌هایی که در دهه‌های چهل تا پنجاه و شصت در اوج آشوب‌ها و عصر بی‌نهایت‌ها قلم می‌زدند، وقتی با واقعیت‌های جاری روبه‌رو می‌شوند، اندوه و افسردگی مفرطی آن‌ها را در بر می‌گیرد.

 

اما انصاف نیست اگر منکر تلاش‌های تعدادی از دوستان نویسنده در سال‌های جاری شویم که یا در عالم غربت و یا هم باوحود تحمل مصایب و مشکلات فراوان در داخل کشور زندگی بی‌رنگ‌شان را با رنگ قلم معنا می‌کنند و برای زندگی تهی از معنای دیگران نیز مایه‌ی امیدواری می‌شوند. نمی‌خواهم نامی از تعداد انگشت‌شمار آن‌ها ببرم چه این‌که برای همه‌ی آنانی که نگران فرهنگ و ادبیات کشورند، با آن‌ها آشنایند. اما شکی نیست که جواد خاوری یکی از کسانی است که در صدر این لیست قرار می‌گیرند. خاوری نویسنده‌ی پیگیر و پرتلاش است. پژوهش‌هایی که ایشان در عرصه‌ی فرهنگ و داشته‌های فرهنگی بومی مردم، بیشتر هزاره‌ها داشته‌اند، از ارزش بی‌نظیری برخوردارند و نیز منبع و مرجع خوبی برای کسانی که بعد از خاوری دست به چنین پژوهش‌هایی می‌زنند. در کنار این، خاوری از جهان داستان و رمان نیز غافل نمانده است. او داستان می‌نویسد و در محتوا و فرم به جایگاه و سبک مخصوص خودش دست یافته است. درون‌مایه‌های داستان‌های خاوری اغلب اجتماعی و گویای دردهای آشنای مردم‌اند. او با آمیختاری که از مفاهیم و واژه‌های بومی هزارگی و ادبیات رسمی نوشتاری می‌سازد، حالت خاص و وجدانگیزی به محتویات داستان‌هایش می‌دهد. این کار خاوری صرفاً یک اختراع مُد نیست، او در این ابتکارش به دنبال چیزهای باارزش‌تری است و دوردست‌های ریشه‌دارتری را مدنظر دارد. همه‌ی این کارها از خاوری نویسنده‌ی استثنا و غریبی می‌سازد که مخاطب افغانی نمی‌تواند او را از خاطر دور بدارد.

 

در امتداد حجم عظیمی از آفرینش، خاوری در آخرین مورد رمانی 350صفحه‌یی را با نام «طلسمات» روانه‌ی بازار کرده است. این رمان را هفته‌ی گذشته انتشارات تاک در کابل منتشر کرده است. رمان طلسمات روایت زندگی در یک روستای دورافتاده‌ در ولایت بامیان، ولسوالی ورس است: حسنک، پای کوه‌میخ.

رمان طلسمات با پیروی از سبک و ساختار «رمان نو» نوشته شده و با یادآوری گوشه‌یی از ماجراهای پایانی رمان در نخست، وارد خط اصلی می‌شود. حسنک قریه‌یی است که هرسال در فصل بهار کوچی‌ها وارد آن و قریه‌های اطرافش شده و از کوه و دشتش استفاده می‌کنند. گاهی میان مردم محل و کوچی‌ها نزاعی رخ می‌دهد و گاهی هم رابطه‌ی نیکی میان آن‌ها برقرار است. خاوری این رابطه را در قالب یک ضرب‌المثل از زبان بلقیس، یکی از شخصیت‌های مرکزی رمان، این‌گونه بیان می‌کند: «یک روز دست به جاغه و یک روز دست به کاسه» (ص 8).

 

سپس نویسنده می‌کوشد مشکلات گوناگونی را که مردم محل با آن‌ها دچارند، شرح دهد. او در این کارش تا حد زیادی موفق عمل کرده و توانسته است تصویر قابل‌قبولی از یک زندگی فلاکت‌زده، اما دارای صداقت یک روستا را تحویل خواننده بدهد. دوره‌ی حاکمیت ظاهرشاه است و استبداد شاهی تا حد مالیات مسکه و خواهش‌های مستبدانه‌ی مأموران شاهی هنگام اجرای مأموریت و خواستن «جاگه‌ی دختربوی» بر شانه‌های مردم سنگینی می‌کند. بعد، چمن، یکی از شخصیت‌های اصلی رمان، زن بیوه‌یی است که با تنها پسرش (نیکه) در یک خانه‌ی فقیرانه زندگی می‌کند و به‌شکل دردآوری بی‌رحمی‌های برادر و زن برادرش را تحمل می‌کند، فقط برای این‌که نیکه را بزرگ کند. بیشترین حجم رمان به ماجراهایی اختصاص یافته است که نیکه در آن‌ها یا نقش مرکزی را دارد و یا یکی از آدم‌ها مهم ماجراست.

 

دوران شاهی به پایان می‌رسد و به تعقیبش دوره‌ی ریاست‌جمهوری داوودخان نیز به‌سرعت می‌گذرد و «انقلاب» می‌شود. خبر تقسیم اراضی پیش می‌آید و غوغای بردن پیران به شوروی و صابون ساختن از آن‌ها در قریه می‌پیچد و به‌دنبالش خیزش مردم علیه حکومت و موفقیت‌هایی که یکی پس از دیگری نصیب مردم می‌شود. در کنار این موارد، چیزهای دیگری هم هست در رمان. عشق یکی از عناصر همیشگی در ماجراهاست و نیکه نیز در کانون ماجراهای عاشقانه. نیکه عشق‌های فراوانی را تجربه می‌کند؛ از عاشق شدن به دختر کوچی گرفته تا عشق تپنده به گوهر و کشش بیمارگونه به نسا و سرانجام گرفتار شدن در دام بلقیسی که همه عاشقش بودند... . این تعلیق‌اندازی‌های ضروری سبب می‌شود که مخاطب از خواندن رمان اصلاً دچار احساس خستگی نشود. عشق ساده و بی‌ریا، آمیخته با باورهای بدوی و معمول یک زندگی روستایی: نذر و دعا، مشکل‌گشایی‌های «شاه‌کیدو»، دعاهای ملایعقوب و دیگر مسایل و موضوعات جنبی. اما هیچ‌یک از مواردی که در رمان از آن سخن گفته شده، بی‌ارزش نیست. «طلسمات» از عشقی سخن می‌گوید که الگوی عاشقانه‌هایش هنوز عشق‌های جان‌سوز بچه و دختر پادشاه در افسانه‌های مادرکلان‌هاست. هنوز هم مردم در قریه‌ی «حسنک»، به تُف سید و تعویذده جهت گشودن رازها و حل مشکل‌ها و یا درمان درد، باور دارند. هنوز هم آن مردم از «الخاتون» می‌ترسند و حتا آن را می‌بینند و... این‌ها همه در رمان آمده‌اند تا مخاطب بداند واقعاً چه رنج‌ها و دردهای طاقت‌فرسا و عظیمی زندگی مردم را به چارمیخ کشیده‌اند. این‌ها شرح و بیان واقعی زندگی روزمره‌ی مردم ماست که خاوری از درون آن برخاسته و با آن ناآشنا نیست.

 

پایان ماجرا همان جایی است که رمان از آن آغاز شده بود. شب است و نیکه را از غم عشق‌بازی‌های زن بی‌پروا و شوخش بلقیس با مردهای دیگر، سایه گرفته است. نیکه که در طی سال‌های طولانی رنج‌های زیادی کشیده است و عاشقی‌های رنگارنگی را تجربه کرده است، هنوز صدای سخن عشق برایش خوش‌تر از دیگر صداهاست و در آخرین دم باوجود دل‌خوری‌ها و ناراحتی‌های زیاد، به بلقیس می‌گوید: «تو اگر نباشی، من کجا شوم!» (ص 350).