به مناسبت اولین سالگرد شهادت دلشاد!

آوازه‌ی ازادی دلشاد، حقیقت، سوء استفاده، معجزه یا بازی بااحساسات مردم 

 

 

دقیق از تاریخ 15 جون 2015  که دلشاد و همراهانش به اسارت گروهی از افراد مسلح در دشت قرباغ قرار گرفت همواره با شایعاتی گوناگونی همراه بود، بارها شنیده شد که دست عارف شاداب و دلشاد بابه به دلیل اجرای موسیقی از سوی طالبان قطع شده و... تا اینکه سر انجام بعد از 9 ماه عارف شاداب وهمراهانش  در بدل پول از بند طالبان رها و طی مصاحبه‌های جداگانه‌ای اعلام کردند که دلشاد و یکی از همراهان دیگرش، دیگر زنده نیست و در روزهای اول اسارت کشته شدند.

 

این حرف اما از سوی خانواده دلشاد هیچ وقت پذیرفته نشد و همین مساله سبب شد که مردم نیز چنین چیزی را نپذیرند تا اینکه همین چند روز پیش آوازه آزادی دلشاد یک بار قوت گرفت و مژده‌های زیادی داده شد و قرار شد طی روزهای آینده وی آزاد شود ولی همانطوری که انتظار میرفت این اتفاق نیفتاد و زندگی و مرگ دلشاد همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار گرفت و پر واضح است که در این میان با احساسات خانواده دلشاد و طرفداران و مردمش بازی شد و چنانچه معلوم است این بازی همچنان ادامه دارد.

جمهوری سکوت با توجه به مسوولیتی که در این خصوص احساس میکرد تصمیم گرفت تا بر این ابهام نقطه‌ای پایان گذاشته و تصمیم گرفته است تا با تمام افرادی که همراه وی بوده ولی آزاد شده است مصاحبه ای انجام بدهد تا به روشن شدن ماجرا کمکی کرده باشد و از سوء استفاده‌های احتمالی دیگری نیز جلوگیری به عمل آورده باشد.

 

جناب شاداب ضمن ابراز خوشحالی از اینکه باز هم شما را در جمع مردم مان داریم میخواستم از شما خواهش کنم شرح مختصری از روز حادثه بگویید که دقیقا شما در کجا و چطوری دستگیر شدید و پس از ان برشما چه گذشت؟

 

بنام خدا و ضمن تشکر از شما و دیگر عوامل وبسایت محبوب جمهوری سکوت باید به عرض تان برسانم که ما در 14 جون 2015 در کابل برنامه موسیقی مشترک داشتیم و فردای اجرای آن یعنی 15 جون باهم کابل را ترک گفته و غزنی آمدیم، شب را آنجا ماندیم و در تاریخ 16 جون بازهم از آنجا حرکت کردیم و به سمت بازار قره باغ رفتیم تا از آنجا از مسیر دشت قره باغ به سمت جاغوری برویم، توقفی کوتاهی در بازار قره باغ داشتیم و چیزهای که لازم بود از آنجا گرفتیم و حوالی ساعت 7 صبح موتر حامل ما در دشت قره باغ توسط چهار مرد مسلح متوقف شد این در حالی بود که پیش از آن موتری دیگری را نیز متوقف کرده بودند ولی خیلی واضح بود که این مردان مسلح انتظار ما را می‌کشیدند ما وقتی رسیدیم فقط یک نفر (حشمت) را از موتر قبلی پیاده و با ما همراه ساخت دیگران را اجازه دادند که بروند.

 

از همانجا ما را حرکت داد و ابتدا در یک روستایی نزدیک که حدود 10 تا 20 دقیقه راه بود ما را متوقف کرد و دست‌های ما را بست و چهار نفر درست پشت سر شاند (نشستاند) و یکی را نیز در قسمت عقبی موتر جای داد سرما پتو کشید که دیده نشویم و پس از آن از ساعت حدود 8 صبح تا حوالی ساعت 2 بعد از ظهر یک سره موتر حرکت می‌کرد و ما را به سمت نامعلوم می‌برد تا اینکه در یک محله‌ای که ماهیچ وقت نفهمیدیم کجا بود متوقف و در یک مسجدی که دیگر طالبان نیز حضور داشت تحویل داده شدیم.

 

تا اینجا رفتار طالبان با شما چگونه بود و شب را چگونه گذراندید در این منطقه...؟

 

متاسفانه برخورد‌های خشن طالبان دقیقا از همین‌جا شروع شد و پس از اینکه ما را بازرسی کرد و تلفن‌های ما را چک کرد و عکس‌ها و ویدیو‌های موجود را دیدند کلا تصمیم گرفتند شب ما را نگه دارند و ما زبان پشتو میفهمیدیم که مولوی کلانشان به دیگران گفت که این ها را شب نگهدارید این‌ها آدم‌های قیمتی است و فردا باید حرکت بدهید و به جایی دوری ببرید و تلاش کنید به آنها آسیبی نرسد.

 

خلاصه ما ماندنی شدیم و شب سختی را در این مسجد گذراندیم و هرکدام به سهم خودمان به شدت مورد لت و کوب و توهین و تحقیر قرار گرفتیم ولی در این میان دلشاد بیشتر از هرکسی دیگری به باد کتک گرفته شد و خیلی اذیتش کردند، چون وقتی تلفن وی را بررسی کردند عکس‌های از دلشاد پیدا شد که نباید می‌شد، او در یکی از عکس‌ها کلاشنکوفی در دست داشت و عکس دیگری وی را در کنار رمضان بشردوست نماینده مردم در پارلمان نشان می‌داد.

 

تاریخ 16 جون روزی است که طبق اظهار نظرات قبلی شما دلشاد از سوی طالبان کشته شده است، حالا می‌شود شرحی از این روز نیز برای خوانندگان بگویید که چه اتفاقی افتادی و چگونه و چرا دلشاد را کشتند و آیا پیش از آن هم شما ها را تهدید به کشتن کرده بود...؟

 

سخت ترین روزی که من  در تمام آن 9 ما اسارت و کلا تمام زندگی ام تحمل کردم همین 24 ساعت اول اسارت مان در نزد طالبان بود، گفتن از این روز هم برایم سخت ولی ناگزیرم یک بار دیگر بگویم و بگویم که ما چقدر تحقیر شدیم و چرا تحقیر شدیم چرا به بدترین شکل ممکن کتک میخوردیم و جرم ما چه بود مجبورم بگویم زیرا من در این مدتی که ازاد شدم هم همواره مورد تهمت تحقیر و توهین بوده ام و کمتر روزی بود که کسی پیدا نشده و مرا به نشر اکاذیب، دروغ و پنهان کاری در مورد دلشاد متهم نکرده باشد.

 

من ابتدا درباره چرایی این دوره سخت میگویم و باورمندم که ما  طبق گزارش قبلی گرفتار شدیم و طالبان دقیقا در جریان بود که ما امروز از کدام مسیر و چه ساعتی و از کجا عبور می‌کنیم و این را ما در همان 24 ساعت اول فهمیدیم و طالبان هم در بین خودشان میگفتند و گزارش‌های که به طالبان داده بودند این بود که این‌ها آواز خوانند و شراب میخورند و میفروشند، تلاش میکنند آزادی به بار بیآورند و زنان دختران مردم را از راه اسلام خارج کنند و این‌ها ضد دین و ارزش‌های اسلامی اند و از سوی دیگر ما را متهم می‌کردند به کار در دولت و وقتی این مساله جدی شد که عکس‌های دلشاد را با اسلحه و در کنار فرد سیاسی ای چون بشردوست دیدند به همین خاطر همه ما را به شدت تحت فشار روانی قرار داده بودند و چندین بار گفتند که این‌ها را حرکت می‌دهیم و نفر‌های اصلی این جمع را گردن میزنیم و این فشارها و تحقیر و توهین و لت و کوب‌ها وقتی افزایش یافت که عکس‌هایی دلشاد را دیدند و دلشاد هم برای چند دقیقه اجازه گرفت که نماز بخواند و چون به طریق خودش نماز خواند باز هم بهانه‌ای به دست طالبان افتاد و پس از آن وی را خیلی بیشتر از پیش اذیت کردند و متهم به کفر و...

 

و در ادامه‌ای ماجرا...؟

 

ادامه ماجرا تعریف و باز گفتش برای من که دلشاد یار و یاور و دوست همکارم بود بسیار سخت ولی انگار قسمت این بوده که من نه یکبار که مجبور هر روز و در هر کجا و با هر کس این کار سخت را انجام دهم.

صبح روز بعد ما را از جای که نفهمیدیم کجا بود حرکت داد سه نفر که دلشاد و یاسین و حشمت باشد را در سیت پشت سر شاند و من و یوسف در داله یا تولبکس موتر سراچه انداخته بودند، سرهای همه ای ما را پوشانده بود و نوع کلاه به سر همه کشانده بود و یک کلاه کم شد و به همین خاطر چشم مرا با یک دستمال بستند که البته من در همان لحظات اول چشمم را با زانویم باز کردم و متوجه بودم که ما را از سرک خامه و قریه به قریه میبرد تا اینکه در یک جایی رسیدیم که موتر پنچر شد و ما را از موتر پیاده کردند و آن سه تایی که در چوکی پشت سر نشسته بودند را بردند در یک شیله و ما نزدیک موتر بودیم و من خود را به آنها نزدیک کردم و طالب محافظ هم کنار موتر آمده بود و دلشاد گفت کلمه‌های خودتان را بخوانید ما را همینجا سر می‌برند ولی من گفتم نه چنین نیست ما را نخواهد کشت تا اینکه چند لحظه بعد آمد و مثل اینکه حیوانی را بکشند برد سمت موتر و ما یکبار دیگر تضرع و زاری کردیم و گفتیم ما هیچ کاره ایم و بیگناهیم ما را رها کنید و... ولی آنها میگفت نه باشی حبیب نفرهای ما را گرفته و تا نفرهای ما را آزاد نکند ما شما را آزاد نمیکنیم من و دلشاد گفتیم که خوب اول اینکه ما دولتی نیستیم شما اگر حتی درصدد انتقام و یا ازادی هستید بروید نفر دولتی بگیرید ما که گناهی نداریم باز هم اگر شما چنین میخواهید اجازه دهید ما با باشی حبیب ارتباط برقرار کنیم و حرف بزنیم اینطوری که شما ما را میبرید که کاری نخواهد شد ولی متاسفانه هیچ گوشی به حرف های ما بدهکار نبود و ما را باز هم سوار کردند و حرکت دادند و در تمام مسیر دلشاد خدا خدا میکرد که کاش روی ماینی چیزی برابر شویم و دست کم به دست این‌ها ذبح نشویم ولی انگار تقدیر چیزی دیگری بود و ما مسیر طولانی را آمدیم و از محله های زیادی عبور کردیم از جمله در یک بازارچه متوقف کرد و تیل انداخت انجا همه طالب بود و چند طالب آمد ما را سیل کرد و در آنجا هم فقط چشم من به صورت خیلی نامحسوس باز بود تا اینکه از این جا هم حرکت داد و در یک کوتل رسیدیم که موتر در این کوتل سلیب کند و بعد از دوبار تلاش راننده ابتدا دلشاد و دو نفر همراهش را پیاده کرد و به قوماندان شان دستور داد که کلاه شان را بگیرید و زنجیر عمومی که هر سه به آن وصل بودند را باز کند ما را وقتی پیاده کردند فقط کلاه‌های مان را گرفت ولی زنجیری که به دست ما دو نفر بسته شده بود را باز نکرد و ما را حرکت داد ولی چیزی که طالبان را مصروف نگهداشت این بود که در وقت بستن در پشت سر سراچه پنکک دروازه خراب شد و آنها دنبال پیج کش و امبور دست بر آمد و یکی از طالبان در ادامه کوتل ما را همراهی میکرد و در همین فاصله دلشاد خودش را به ما نزدیک کرد و گفت یک همکاری کنید من به این ها حمله میکنم ولی من تلاش کردم او را از این کار باز دارم و برایش گفتم که ما همه دست و پای مان بسته است در چنین شرایطی چنین اقدامی سخت خطرناک است ولی دلشاد گفت من دست خودم را باز کردم نگران نباشید بازهم ما برایش گفتیم ما چندین ساعت در بین پشتون‌ها آمدیم و همه هم طالب بودند بر فرض هم که ما موفق شدیم این چهار طالب را کشتیم و یا خلع سلاح کردیم بعد خود را چگونه از معرکه نجات بدهیم و به جایی امنی برسانیم ولی دلشاد گفت من حرفم یک "حرفه" و من شب حرف‌های این‌ها را شنیدم این‌ها ما را میبرد و حلال میکنند پس چرا اگر قرار است کشته شویم در چنین جایی و شرایطی و بعد از تلاش لازم این کار را نکنیم.

 

تا اینکه سر انجام ما در سر کوتل رسیدیم و یک طالب با فاصله و کاملا مسلح ایستاده بود و دلشاد سه بار بلند شد که قوماندان صاحب دست مره ازاد کن من دستشویی/تشناب دارم ولی هر بار با فحش و ناسزایی طالب مواجه شد و تا آن سه طالب و موتوری و سراچه نیامد خودش را نزدیک هیچ یک از ما نکرد.

 

وقتی آنها رسیدند فرمانده اصلی شان گفت که اینها را حرکت بدهید که در اینجا ممکن است گروپ های دیگر پیدا شود و مشکل ایجاد کنند و ما را بلند کردند و ما همه بلند شدیم ولی دلشاد بلند نشد یکی از طالبان بافحش خودش را به دلشاد نزدیک کرد و بالگد افتاد به جان دلشاد و دلشاد با صورت خورد زمین و من متوجه بودم که دلشاد وقتی افتاد زمین به سرعت بلند شد و جیغ کشید و من دیدم که زنجیر در یکی از دست‌ها دلشاد بسته است و دست دیگرش آزاد است و به سرعت طالب را بغل کرد و محکم به زمین زد و کلاشینکوفش را گرفت و دوید طرف قوماندان اصلی اش و فیر کرد و به طرف دیگر افراد طالبان که طرف ما بودند تیر اندازی کرد در همین زمان همان طالبی که اول دلشاد به وی حمله کرده بود از پشت سر دلشاد را بغل کرد و ماشه در دست دلشاد بود و میل تفنگ در دست طالب و دلشاد هرچه فیر میکرد به هوا میرفت در همین زمان همین طالب یک لگد به پشت زانوی دلشاد زد و دلشاد وقتی بازهم زمین افتاد تفنگ از دستش در رفت و طالب میخواست همان لحظه از پشت سر به دلشاد شلیک کند ولی فرمانده اصلی اش مانع شد و خودش آمد رو در روی دلشاد و آستین‌هایش را بالا(بر)زد و گفت برایم ثابت شد که تو نفر دولت هستی و سپس تفنگچه را از یکی دیگرش گرفت و یک مرمی در فرق دلشاد زد و دلشاد نقش زمین شد و در این درگیری حشمت نیز تیر خورده بود و از ناحیه گرده زخمی شده بود و یاسین را نیز با کنداق زده بود و سرش پاره شده بود و به شدت خون ریزی داشت و بعد کلاشنکوف را گرفت و بیش از دو شاجور مرمی به همین دوتا زد و سپس جنازه های شان را کنار سرک انداخت ولی عطش عجیبی برای کشتن پیدا کرده بودند و با وجود که ما همانجا بودیم از همدیگر میپرسیدند که دیگرای شی کجاست؟

 

پس از آن ما سه نفر را نیز با سیم بسیار زد به طوری که کسی با یک حیوان چنین رفتار نمی‌کند و ما را نیز صف کرد و سه نفر را در مقابل ما قرار داد و به آنها گفت که خشاب‌های تان را پر کنید و تمام گلوله های تان را در سر این چند نفر خالی کنید ولی ما یک بار دیگر به تقلا افتادیم و گفتیم به خدا ما هیچ کاره ایم و گناهی نداریم ما مسافریم و چه دلیلی دارد که ما را می‌کشید.

ولی فرمانده آنان میگفت که گفته شما بی‌گناهید شما طبق گزارش گرفته شده اید و مطمئنا بیگناه نیستید و شما به این راحتی آزاد نخواهید شد و هرکدام تان باید ده لگ دالر شوید من در همین جا گفتم که اگر ده لگ دالر میخواهید که راهش کشتن نیست با خانواده ما ارتباط برقرار کنید، در همین زمان یکی دیگر از همراهان این طالب گفت اگر این‌ها را می‌کشید جواب حاجی را چه می‌دهید؟ و در نهایت حرفی از پول و حاجی سبب شد که فرمانده دستور صادر کند ما را حرکت دهند اما پیش از آن دلشاد و حشمت را در همان گوشه ای سرک زیر سنگ کردند و گوش‌های شان را با قیچی بریدند  و در پلاستیکی انداختند و ما را با خشونت تمام سوار کردند و اینبار زنجیرهای دلشاد و حشمت را نیز به ما بستند و باز هم ما را به سمت نامعلومی حرکت دادند.

ادامه دارد....