در نقد و دفاع از جنبش روشنايي‬

 

 

دولت دولتيار


 

جنبش روشنايي اين روزها مورد نقد تعداد از فيسبوك نويسان و سياست گران و شهروندان عادي افغانستان قرار گرفته است. ترديدي نيست كه جنبش كاستي هاي دارد اما اين كاستي ها با درنظرداشت نو بودن پديده مبارزات مدني و فعاليت سياسي مسالمت آميز در افغانستان و با توجه به فقدان تجربه كنشگري غير سازماني در جامعه هزاره و با توجه به شكنندگي هاي كار جمعي ناشي از خرده شكاف هاي اجتماعي در جامعه هزاره، طبيعي و قابل اغماض است. مطرح كردن شكست جنبش روشنايي بر اساس الزامات نگرش ‫#‏پوزيتويسم‬ خام از سوي بعض نويسندگان، بنظرم بخاطر نگراني هاي كارشناسانه و دغدغه عدالت نيست بلكه بيشتر بخاطر ارضاي حس شخصيت گرايي و ‫#‏روشنفكر‬ مآبي است. در اين نوشته به چند نكته مهم اشاره مي كنم؛

 

الف. دفاع از جنبش روشنايي؛
طرح مسأله عدالت خواهي:

مردم هزاره بعد از نابودي و قتل عام وحشيانه از سوي امير خونخوار عبدالرحمن ظالم، از حافظه تاريخي افغانستان حذف گرديد و ساختار جامعه هزاره هم كلا از هم پاشيد و نتيجه اين وضعيت اما پراكندگي تاريخي هزاره ها و غافل ماندن از موقعيت شان به عنوان كنشگران آزاده و سوژه هاي داراي اراده در مقام انسان به عنوان صاحب حق و حقوق بشري و كرامت انساني بوده است. ‫#‏تبعيض‬ برعليه هزاره ها تنها در ساختارها محدود نماند بلكه قدامت و اصالت تاريخي هزاره در تاريخ افغانستان باعث شد كه غارتگران و تماميت خواهان براي حذف دائمي هزاره ها، روايت ‫#‏اتنوسنتراليسم‬ از تاريخ و پشتوانه معرفت شناختي ‫#‏سمبوليسم‬ براي حذف هزاره ها از تاريخ ساختند. در نتيجه هزاره ها هم از تحولات تاريخي، هم از نمادهاي تاريخي و هم از اساطير ساختگي تاريخ دروغين افغانستان محو گرديد. در نتيجه تبعيض بر عليه هزاره ها از دايره گفتمان سياسي خارج گرديد و هزاره ها در حد يك 'شي' و برده هاي غير رسمي تنزل منزلت داده شد. اين وضعيت هزاره ها را در دام ناخواسته جهل اجباري و ناآگاهي تحميلي اسير تاريخ ظالمانه ساخت. در نقطه هاي از تاريخ افغانستان وجدان هاي چون‫#‏فيض_محمد_كاتب‬، ‫#‏عبدالخالق_هزاره‬ و ‫#‏بابه_مزاري‬ پيدا شد كه به كشف حقيقت رسيدند و هر كدام به شيوه هاي مختلف در بيداري و آگاهي مردم هزاره از حقيقت و در عصيان در برابر ناانساني ترين و سركوب گر ترين ساختار ظلم و تماميت خواهي تلاش كردند. كاتب درد و حقيقت را روايت كرد، خالق اين درد را فرياد كشيد اما بابه مزاري درد هزاره را، گم شدن هزاره را، پراكنده شدن هزاره را، نابود شدن هزاره را، قتل عام شدن هزاره را و سياست موجود و متصلب هزاره ستيزي را هم فرياد كشيد و هم با ‫#‏عصيان‬ تاريخي، شورش جمعي و بيداري جمعي و مبارزه جمعي را در برابر ميراث ديو و دد تاريخ هزاره كشي بنيان نهاد. بعد از بابه مزاري از آن جاييكه شعور و آگاهي بابه مزاري براي ستمديدگان به دليل هجوم بي رحمانه دشمنان عدالت، بطور محدود و ناقص همرساني شد، رهبران سياسي هزاره، آگاهي و حقيقت را با جهالت و ناداني شان به شكل ديگر سركوب كردند. اين بدان معنا است كه دشمنان هزاره همواره در چهارچوب قدرت سياسي ظالمانه، در كنار تحميل تبعيض و رنج ساختاري بر عليه هزاره ها، از ازخودبيگانگان و جهال خود هزاره نيز براي سركوب بهتر و بيشتر هزاره استفاده كردند و مي كنند تا جاييكه رهبران هزاره با ناداني و ناخواسته در سركوب بيداري و فرياد عدالت خواهي مردم هزاره در خط مقدم قرار گرفته و يا قرار مي گيرند. بنابراين همراهي رهبران و بخشي از مردم هزاره با دشمنان عدالت خواهي مردم هزاره براي سركوب هزاره، يك بُعد از آسيب هاي تاريخ هزاره ستيزي و هزاره هراسي است تا حدي كه خود هزاره حق برابري خواستن و برابر بودن با ديگران را مايه شرم و حتي ناممكن بدانند. سياست نابودي و تحقير هزاره ها بقدر دقيق و سنجيده شده و سيستماتيك و مؤثر بوده است كه يك هزاره خود را نمي تواند يك انسان صاحب اراده و داراي حقوق برابر با ديگران بداند. مخالفت نماينده هاي مردم هزاره در حكومت با جنبش روشنايي هيچ انگيزه ي جز خود تحقيري و خود كم بيني و خود ناباوري ندارد. در واقع رهبران هزاره بلحاظ روان شناختي از منطق برابري خواهانه جنبش روشنايي در برابر اربابان قدرت احساس حقارت و شرمندگي مي كنند و جايگاه خود را در قدرت نه بخاطر قدرت اجتماعي مردم خود و نه بخاطر برابري در حقوق انساني و شهروندي خود و نه چهارچوب بخاطر چانه زني و تلاش براي منافع مردم خود كه امتياز و هديه سخاوت مندانه از جانب اربابان خود مي دانند. بابه مزاري دقيقا بر عليه همين آسيب استبداد در جامعه هزاره عصيان كرد كه هزاره خود را حامل حقيقت و صاحب كرامت و برابر با انسان هاي ديگر ببينند نه موجودات استحاله شده در ترس و تبعيت و تحقير و خود كم بيني و خود زني. از اين منظر جنبش روشنايي نوع بازگشت به منطق پراگماتيك و برابري خواهانه بابه مزاري است كه در نخست افشاگر يك سلطه ساختاري و تاريخي معطوف به هزاره كشي است و دوم حامل حقيقت عدالت و برابري با مبارزه و استدلال در برابر تبعيض و ستم عريان هزاره ستيزي است. جنبش روشنايي را نمي توان با مبارزات سيستماتيك و پخته جنبش هاي مدني در كشورهاي بزرگ مقايسه كرد. زيرا جنبش روشنايي را نسلي براه انداخته است كه تازه سر از خاك درآورده است و با تهديدات خشن درون قومي و حكومتي روبرو است و فعاليت مدني را در متن فرهنگ سياسي قبيلوي و معطوف به خشونت تمرين مي كند و فاقد تجربه سازماني سياست ورزي است و از عقده گرايي هاي ناشي از خرده شكاف هاي درون قومي كم و بيش متاثر است و سوء استفاده هاي فردي و شخصي در آن وجود دارد. با اين همه اين جنبش يك نقطه توجه در تاريخ بيداري هزاره ها و يك تلنگر به نگرش محافظه كاري و ترسوي گروه هاي سياسي هزاره و يك تكانه معنوي به روحيه جمعي افسرده و پژمرده توده مردم هزاره است. اين جنبش را نسلي براه انداخته است كه جز عدالت فراگير هيچ منفعت مادي مشخص در آن متصور نيست و سوء استفاده هاي شخصي و احتمالي بعض چهره هاي اين جنبش نافي ماهيت كلي اين جنبش نمي تواند باشد. به بيان ديگر اين جنبش از يكسو در برابر جهل تحميل شده بر توده ستمديده ها كه از هويت خود مي شرمند و از توانايي خود نااميد استند و از حق خود غافل استند و اعتماد بنفس خود را از دست داده اند، ايستاده اند و در برابر نكبت و حقارت رهبران بزدل و جاهل طغيان كرده اند و از سوي ديگر قلب ساختار ستم و تبعيض را نشانه گرفته است. بنابر اين مي توان گفت كه جنبش روشنايي مي تواند زمينه ايجاد يك مرجع سياسي عدالت خواه و سازمان يافته را در درون جامعه هزاره فراهم كند، مرجعيت بدون قيد و شرط رهبران ترسو و نفهم و دلال را را با چالش جدي مواجه كند و پايه هاي وحدت ملي واقعي و مبتني بر حقوق برابر شهروندي را با راه اندازي گفتار روشنگرانه در ميان تمام اقوام در‫#‏افغانستان‬ و گفتمان ملي آشتي جويانه و آينده نگرانه معطوف به ساختن دولت فراگير و پاسخگو را، بنيان گذاري كند.


ب. نقد جنبش روشنايي؛

1. همانطور كه گفته شد، جنبش روشنايي در ارتباط با پايگاه اجتماعي و موقعيت سياسي حالت معلق دارد. از يك طرف توده مردم هزاره به دليل جهل تحميل شده بر آنها و بدليل گمراهي در شناخت حقيقت و نا آگاهي از علت تبعيض بي پايان بر عليه آنها و در كل توده مردم افغانستان به دليل شكاف عميق قوميت و فقدان احساس همدردي و آرمان اخلاقي پيام و چيستي اين جنبش را خوب درك نكرده و با جنبش همراهي پايدار و انداموار ندارد و از طرف ديگر گروه مرجع هزاره ها با كج فهمي و ترس از اربابان قدرت سياسي در تقابل با جنبش قرار گرفته است. در نتيجه جنبش نه پايه محكم اجتماعي در متن توده ستم ديده دارد و نه همياري گروه هاي سياسي اين مردم در ساختار رسمي قدرت را. از اين رو مي توان گفت يكي از ضعف هاي جنبش اين است كه با توده ها ارتباط ساده و منظم و معنابخش نداشته و ندارد. جنبش بايد با زبان ساده و قابل فهم، تبعيض تاريخي و ساختاري و ظلم بي پايان و سيستماتيك بر عليه هزاره ها را و ناكارايي و خيانت احزاب شخصيت محور به رهبري شيخ ها و ملا ها را و ضرورت مقاومت و ريسك عمومي و مبارزه با حكومت فاسد و تبعيض پيشه را به توده مردم تبيين مي كرد و يا بايد بكند. بيشتر تلاش جنبش در بخشي از جغرافياي پايتخت و نيز در دنياي مجازي است.


در نتيجه اكثريت مطلق ستمديده هاي كه جنبش بر محور ستمديدگي و تبعيض بر عليه آنان براه افتاده است، از فعاليت آگاهي بخشي و مبارزه عدالت خواهانه جنبش بي اطلاع و يا بي تفاوت مانده است.

2. جنبش روشنايي نه جنبش كاملا افقي و تغيير گرا است و نه جنبش كاملا عمودي و تفسير گرا. اين جنبش يك جنبش غير سازمان يافته و سيال است. اين ويژگي علاوه بر آن كه مردمي بودن نسبي جنبش را نشان مي دهد، در تقويت دموكراتيك شدن فرهنگ سياسي ما نيز كمك مي كند و باعث مي شود تصميم گيري جمعي و نفي شخصيت محوري در كنشگري سياسي ريشه بدواند. با اين ويژگي صد البته كه ميزان آسيب پذيري جنبش در برابر مداخلات و فشارها و تهديدات حكومت از بيرون نيز كمتر مي شود اما دقيقا همين ويژگي باعث مي شود كه سازماندهي فعاليت هاي پراكنده، مسئوليت پذيري تصميم گيرنده هاي اصلي و مشاركت آسان تمام نيروهاي فعال در تصميم گيري جمعي مشكل و تا حدودي ناممكن شود زيرا از يك طرف ساختار رهبري جنبش سيال و غير قاعده مند است و از طرف ديگر مسئوليت پذيري در چنين وضعيت مبهم و ناممكن و بسادگي توجيه پذير مي شود.

 

3. جنبش امكانات فني، مالي، لوجستگي و هماهنگي مديريتي ديوان سالار در برابر شرايط هاي دشوار پيش رو ندارد.

 

4. جنبش در ارايه يك زبان فراگير تر، آرمان اخلاقي كلانتر در ميان ساير اقوام و دوري گزيني از سياست گران مبتذل و فرصت طلب تا حدودي ناكام بوده است. تا حدي كه بسياري از بهانه جويان و ساده لوحان و دشمنان عدالت با استفاده از عدم مشاركت اقوام ديگر در اين جنبش پروپاگندا مي كنند. تعداد از سياست گران هزاره كه در طول چهارده سال گذشته عدالت را با پول و چوكي شخصي حراج كردند و با سياست دلالي شان با سرنوشت چند نسل هزاره بازي كردند و فرصت هاي طلايي حق خواهي و ‫#‏عدالت‬خواهي را سوزاندند و اتوريته اجتماعي و رواني و سياسي تازه بدست آمده هزاره ها را نابود كردند و در توزيع ناعادلانه منابع ملي و اقتصادي براي هزاره ها سكوت كردند و انرژي سياسي و اجتماعي ‫#‏هزاره‬ها را تلف كردند اكنون در راس شوراي رهبري جنبش قرار گرفته اند و اين در اعتبار اجتماعي و خلوص جنبش هم در داخل جامعه هزاره و هم در بيرون از جامعه هزاره ترديدهاي را ايجاد كرده است. در ضمن بعض از چهره هاي فعال جنبش در گذشته به تكرار خطاي سياسي و اشتباهات فكري و لغزش هاي اجتماعي را مرتكب شده اند و اين باعث مي شود كه چهره هاي با سواد تر و فهميده تر و متعهد تر اما كمتر شناخته شده از تصميم گيري در جنبش روشنايي دور بمانند و در نتيجه قشر باسواد تر نسبت به توانايي و صداقت جنبش مردد شوند. شواهد تحقيق ميداني نشان مي دهد كه تجربه ناكام و سطحي نگري بعض از چهره هاي فعال در شوراي رهبري جنبش در بدبيني نسبت به جنبش نقش داشته است. زيرا اين چهره ها بر مبناي مطالعات علمي و تعهد، سياست ورزي نكرده اند بلكه بر اساس فاكتورهاي شخصيتي و براي نفع شخصي خودشان تلاش كرده اند كه اين باعث تقويت اين گمانه مي شود كه اين چهره ها يا بخاطر عذاب وجدان و يا بخاطر احياء مجدد آبروي از دست داده شان و يا بخاطر امتيازات شخصي ديگر وارد جنبش شده اند. در نتيجه جنبش بايد در تصميم گيري ها و چانه زني ها با حكومت و يا با حضور در رسانه ها از چهره هاي تازه نفس و نو و جوان بهره ببرد.

 

5. جنبش در مواردي راديكال و تاحدودي انعطاف ناپذير بنظر مي رسد. جنبش بايد انعطاف پذيري بيشتر در ليست اهداف اصلي خود داشته باشد. عقلانيت حكم مي كند كه جنبش ميان امكانات مقاومت و مبارزه خود و حساسيت ها و واكنش هاي جامعه قبيلوي و حكومت منافق و متعصب توازن برقرار كند. اين باعث مي شود كه جنبش هم در توجيه شكست هدف نزديك خود دچار سردرگمي و رياكاري نشده و هم از دسترسي به اهداف بعيد خود نا اميد نشود. در پايان بايد هم بايد تذكر دهم كه شيوه و چگونگي كاركرد جنبش و در كل سياست گران مردم هزاره نشانگر ميزان رشد شعور اجتماعي و آگاهي سياسي و بيداري تاريخي آنان است و در نتيجه برد و باخت بر اساس اين قاعده طبيعي سنجيده مي شود. به اميد پايداري و كاميابي جنبش و تحقق روشنايي در افغانستان!!!