عمری عبث در سیاست

 

 

 

 

به نامِ حق‌ج پروردگاری که در خلافت از خود، به حُکمِ حُنَفَاءَ لِلَّهِ  (حق‌گرائی و اخلاص به حق‌ج)، از هر اولادی آدم برای محبت به انسان (تَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ)، عدالت (اعْدِلُوا) می‌خواهد. پس، در دنیای ظلمْ از ستمِ تبعیض در دیدِ آدم‌ها، تعهدِ انسانی دولت‌شاهی به عدالت نیاز است، نه علم‌/ارتجاعِ دانشگاهی که استادِ ظلم در سیاست است. و در قیامت، عدالت‌ج با عالِمی ظالم در عمل، حرف نمی‌زند و از او رو می‌گرداند. (وَلَا يُكَلِمُهُمُ اللَّهُ وَلَا يَنظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ).

 

با عرضِ سلام و ادب به حق‌گرایان وطن که برای محبت به انسان، به حُکمِ اقامۀ عدالت (كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ) در زمینِ خدا، از این زمانْ زبان‌بسته نزدِ حق‌ج نروند. عدالت راهِ حق است، ندامت ندارد. و با درود به کرامتِ انسان در جان هر اولادی آدم‌ع که در خلافتِ بنی‌آدم از خدا، محبت به انسان و عدالت راهِ نزدیکِ هدایتِ تقوا به عاقبتِ جاودان نزدِ حق‌ج است. وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.

 

اما جناب خلیلی، شما رهبرِ جهاد و بعد از آنْ مسند‌دارِ ارگ، حالا‌ اجازه دهید در راهِ حق، از امرِ عدالت و احسان با انسان (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ) از شما مختصر بپرسیم،

 

خداوند روسیاهی بدنامم کند اگر برای کرسی عقده‌ای باشم. اما چرا، عقدۀ انسانی به بزرگیِ دردِ بردگی اولادی آدم‌ع در این زمین خدا دارم. اما، با اعصاب سرد با این سوال اصلِ بحث را آغاز می‌کنیم که: مگر شما جلودارِ سیاست را پس از وعده به وفا در راهِ عدالت، خردمند نگفتیم؟ که آمدن به راهِ عدالت، به حقْ نشانِ خرد و هدایت در انسان است. اما چرا به جای وفا به راهِ عدالت، با اعتمادِ ما بازی انتخاباتی/حزبی کردید؟ پس، حالا سوال این است که آیا بازی‌های حزبی/سیاسی برای بقاء قدرت و ثروتِ تان در سیاستِ ملی، ضدِ عدالت با اقوامِ فقیرِ این خاکِ خونین نبوده است؟ چرا مزاری را «شهید وحدت ملی» لقب دادید؟ اما وحدت ملی بدون عدالت ملی میسر نیست. و به ادامۀ بازی‌های سیاسی، آیا بازی خاک‌نشینی تا ۲ اسد، امتیازِ کرسی‌های تقی و سعادتی را به خون جوانان آگاه و عدالتخواهِ فقیر رنگ نکرد؟ اما، روزِ خونینِ روشناییان دهمزنگ در تاریخِ عدالت، برای شما آخرِ کار در تاریخِ ظلم نیست، اما برای نسلِ علم و عدالت، آغازِ خودباوری با «حماسۀ خونِ جان» در تاریخ است. به این دلیل، نوحه و گریۀ سیاسی برای خلقِ «حماسۀ خون جان» با ارادۀ تاریخ‌سازِ دولت‌شاهیان، وعظی از رنگِ امیری است. و جناب حمزۀ واعظی، آیا واقعاً از غندی خیرِ شما، تراژیدی ۲ اسد برای شکستِ تبعیضِ تاریخی با انسان، «بحران خودساخته» معلوم می‌شود؟ اینقدر تنزلِ ما؟! اما اینجا در دهمزنگ، در روشنائی روز، جبرِ تاریخ با تقابلِ «آگاهی‌/خون» با «تبعیض/انتحار» دیده می‌شود. در ۲ اسد، از متنِ انفجارِ جان‌ها از خشمِ تبعیض، دنیا پیامِ زینب جوان را در میان خون و آتش از جوارِ برادرِ بی‌سرش شنید که: «ما انسانیم و از همین خاکیم!» به خدا شاعر نیستم، اما پیامِ انسانی زینب از متنِ حماسۀ خونِ دهمزنگ در تاریخ را، آغازِ نوی تاریخ برای انسانی شدن سیاست در این زمینِ خدا می‌بینم. انشاءالله. اما، خوابِ خردْ زیرِ سایۀ سردِ ارتجاع، به سنتِ سیاست/ثروت آسیب نمی‌رساند. یعنی، دردِ عظیمِ آدمیت در تاریخ است که عالم با تزویرِ علم، حامی زر و زور برای ظلم در مردم باشد.

 

جناب خلیلی، خیلی دوست داشتیم که در راهِ عدالت، پیرِ خردِ ما در سیاستِ ملی می‌بودید،

 

اما در معامله با تبعیض، خرد نیست. تبعیض، قاتلِ محبت به انسان است. و محبت به انسان، راهِ خرد در انسان است. بعد از معامله با تبعیض، تزویرِ علمی‌/عاطفی با «حماسۀ خونِ جان»، خاک انداختن بر ارزشِ خون شهداء عدالت در قیامِ تاریخی چند نسل است. اما، چرا باید عمر در علم و سیاست، به تزویر بگذرد؟ چرا باید یک قومِ بزرگِ عدالت‌خواه، از تزویرِ چند نفْسی بی‌تقوا، در سیاستِ ملی چنین حقیر شود؟ کجایش وفا به عهدِ عدالت با انسان است که باید در یک قومِ فقیر از ستمِ تبعیض، سیاستْ فرصتِ قدرت و ثروت برای چند خانواده باشد؟ بیان حق است که امیری دیورندکار قومِ هزارۀ آدم‌ع را حینِ قتل‌عام، تا توانست غارت نیز کرد تا در چشمِ روزگار به راستی گدایِ حقیر باشد؟ اما هزاره گدائی نکرد تا نزدِ خود حقیر نباشد. هزاره با زحمت، به حیثیت‌اش اولویت داد. پس چرا شما سیاست‌گرانِ یک قومِ حیثیت‌گرا، در اتخاذِ تصامیمِ عادلانۀ ملی، حیثیتِ پُچاق خربوزه را دارید؟ اما باید از فیضِ تصامیمِ ملیِ عادلانۀ شما با پشتوانۀ مردم، به خانۀ هر قومی فقیر این خاکِ مخروبه، چراغِ رفاه مادی و معنوی روشن می‌شد. برای خدا جواب دهید، آیا ثروت‌پرستی شما بی‌حیثیتی ملی یک قومِ عدالت‌خواه در این زمین خدا نیست؟

 

جناب خلیلی، شما ارگ‌دارِ ماهر در سیاستِ نفاقِ قومی،

 

امروز، دردِ هزاره‌ای فقیر دردی هر فقیری افغان است و برعکس. به طور مثال، اگر از نمونۀ سعادتی سربازی صدیقِ ارتجاع در خانۀ ملیِ قانون‌گذاران اقوام بگذریم، در قومِ فقیر و به خاک و خون نشستۀ پشتون، نمونۀ زازی وطندوست را نیز داریم که به شهادتِ جناب خالدِ پشتون از سفارتِ امریکا «امکانات» می‌خواست تا در شورای ملی سربازِ اجیرِ امریکا برای دفاع از قراردادِ امنیتی با امریکا شود. و حالا همین نفْسِ جِیل‌زده و سخت‌مغرور و شیفتۀ خود، از یک هموطنِ عدالتخواه و ملی‌گرایِ هزارۀ خود با بی‌دردی می‌پرسد که: «تو در کابل مه‌(!) چی می‌کنی؟ برو به بامیانیتْ برادر، بان که اولادی مه‌(!) اینجه آرام درس بخانه! همی خودش تبعیض نیس که در پایتخت مه(!) تظاهرات میکنی!» و این است میزان پایینِ عقل، وقتی شعورِ سیاسی با دیدِ «مه» کور بر تبعیض با «تو» باشد. یعنی در ضمیرِ ناخود‌آگاهِ زازی، کابل از هزاره و بامیان از افغانستان نیست! اما، شما جوان مرفه از قومِ خاک‌نشین و گیرکرده در ماتم و خونِ پشتون، از یک پیری خسته از تبعیض با محبت بشنوید که: تبعیض، جنازۀ انسانیت در انسان است. انسانیت، جوهرِ مهر در جانِ انسان است. و جانِ انسانی که تابوتِ انسانیت شد، برای پنهان‌کردن بی‌رحمیِ دل، دلیلِ بی‌عقلی زیاد دارد.

 

اما جناب خلیلی، شما رهبری مرفه و خوکرده با ظلم و تبعیض،

 

روزِ خونینِ میدان شهداء یا رخدادِ عظیمِ زمان را به این یا آن فرد ربط ندهیم، یعنی بالأخره حالا شما با آگاهی، اراده و خودباوری یک نسلِ تحصیل‌کرده‌ و عدالتخواه مقابل اید. پس قلم‌های چرب از خوانِ سیاست، لطفاً با نوشتنِ آسیب‌شناسی های که برای شناساندن بزرگترینِ آسیبِ سیاست/ثروت گنگِ مادرزاد اند، ذهنِ روشناییان را با تحلیل‌های روحیه‌کُش خود مصروف نکنند. آگاهی برگشت ناپذیر است، که آمد برای ابد می‌ماند. مگر سربریدۀ حسین‌ع که از کربلا آمد، یزید را زودتر نابود نکرد؟ و لطفاً با دُهلِ نفْس، سازِ وحدت را نیز چَپه ننوازید! بی‌غم باشید، روشنائی به روشنائی نورِ محبت می‌دهد. هر روشنائی آگاه است که در راهِ عدالت، وحدتْ قدرت است. و قدرت شرطِ موفقیت است. اما، امان از آن شب ظلمانیِ مردم که دزد هم داد بزند، هله دزد! وحدت‌گرائیِ وحدت‌رُبایان تفِ سربالا است، عزیزان! اگر نیست، پس وحدت‌رُبایان پاسخ دهند که در تقسیمِ کدامْ میراثِ بابه، جنابان خلیلی و محقق برای پُچاقِ شیرینِ ارگِ خربوزه، وحدت را چارسوی معامله کردند؟ بگذار هر افغان بداند، و خیر است اگر نپذیرد، اما یکی از عوامل به وجود آمدن آفتِ ملی ارگِ دوسره از نفاقِ سیاسی جنابان خلیلی و محقق در قومِ باعزتِ هزاره است. چو عضوی به درد آورد روزگار/ دیگر عضوها را نماند قرار. و سال هاست که از سطحی‌اندیشی و وانفْسی و نَخوَتِ سیاست‌گرانی بی‌دردِ پشتون، افغانستان قبرستانی پُر از خونِ افغان است. یعنی، بگذار زازی وطن‌دوست سومین قومِ بزرگِ افغانستان را از تبعیض در شعورِ نابخودِ فرهنگی‌اش حقیر ببیند، اما رأی هزاره رأی قاطع برای انتخاب زعیمِ شایستۀ ارگ است. و این شعر و رجز نیست، دا گز دا میدان! اما حق است که امروز از دستِ نفاق بیروکراتان خلیلی و محقق و مدبر و ناطقی، قوم بزرگِ هزاره از بی‌حیثیتی در سیاستِ ملی، مسافرِ ارگ است، چه رسد به اینکه در تصامیمِ ملی ارگ، با راهکارِ رهنمائی به حق و عدالت با حق (يَهْدُونَ بِالْحَقِ وَبِهِ يَعْدِلُونَ)، فرمان‌دارِ رفاهِ ملی در کشور باشد. وقتی با مردم بارها بازی انتخاباتی کردید، پس حالا نسلِ آگاه با قامتِ آگاهِ خود در صفحۀ نوِ تاریخ، از شما سران سیاست پاسخِ راست می‌خواهد که چرا با وحدت/عدالت در شعورِ تاریخی قومِ خود، عهدشکنی تاریخی کردید؟

 

جناب خلیلی، شما ارگ‌داری برای خود باشید، اما در سیاستِ شما سنتِ فرد‌/رهبر پوچ و باطل است. شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ راهِ حق است، ولو پیامبرِ خدا باشید. سیاست امری بسته به عقلانیتِ بشر است. پس برای رهبری سیاسی باید به عقل و خرد و علم و تجربۀ جمعی تکیه شود.

 

آیا در دهمزنگ، ارادۀ روشناییان جمعی نبود؟ آیا ارادۀ ارگِ تیمی‌/قومی در معامله با تیکه‌داران هزاره قاطع نبود؟ آیا حتا سکوتِ سیاسی رسانه‌های آزاد، ارادی نبود؟ و آیا انفجار‌/انتحارِ زنجیره‌ای ارادی نبود؟ اگر در ۲ اسد، هر رخدادْ ارادی بود، پس زایمان خونینِ دهمزنگ، جبرِ تاریخ است. و در زایمانِ تاریخیِ نوزادِ «میدان شهداء» در ادبیاتِ رسمی ارگ، پندی از جبرِ تاریخ است. به این دلیل، تکرار این «شعر» حُسن، اما درکش به زمان نیاز دارد تا هر مرتجعی بداند که «دهمزنگ، انفجارِ عدالت در شعورِ ملی یک ملت است.» یعنی، با امواج فکرِ انسانی پس از انفجارِ جبر تاریخ در دهمزنگ، شعورِ عدالت ملی می‌شود. انشاءالله. به شعر باشد یا به نثر، اما پیامِ فکری «میدان شهداء» برای هر قومِ فقیر در این زمینِ خدا این است که: اگر تبعیض نشان حق‌ستیزیِ با انسان است، پس بیایید با حاکم‌کردن قانون عدالت برای تقوا (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ) در ارگِ اقوامِ مؤمن، به خانۀ هر قومِ فقیر سعادتِ انسانی دهیم. به این دلیل، بعد از تراژیدی عاشورا، فکر و عمل و شهامتِ زینب به کار است. که زینب، پیام‌دارِ شهیدِ حق است.

 

جناب خلیلی، آیا شما از استعداد و زیرکی فطریِ انسان، تنها از امرِ نفْس فرمان نبرده اید؟

 

اولادی آدم، ژان پُل سارتْر (Jean Paul SARTRE 1905-1980) فرانسوی، حرفِ حقی برای شنیدن و عمل‌کردن ما دارد. می‌گوید برای عاقل، انتخابْ دلهُره دارد. چون فرد با انتخاب خود، در واقع برای دیگران نیز انتخاب می‌کند. یعنی، خدا نکند که از انتخابِ خرابِ یک فرد، نتیجۀ انتخابِ جمع خراب شود. از منظرِ انتخابِ عاقلانه، هیچ دلهره داشته‌‌اید که اگر همۀ سیاست‌گران مثلِ انتخاب شما، سیاست را راهِ قدرت برای ثروت انتخاب کنند، آیا فاسد‌ترین حکومت در این زمین خدا برای دایم از ما نمی‌شود؟ و نشاید که قدرت‌/‌ثروتِ فردی، به بهای حقارتِ یک قومِ آدم‌ع در سیاستِ ملی باشد. پس شما سران سیاست، نسل نو را خود «غوغاگری احتجاج‌گر» علیه تان ساختید تا عمرِ عبثِ شما در سیاست، به مُزد و فرجامش برسد. چون هر چه از هدایتِ خدا گفتیم درِ گوش و دل تان باز نشد تا اصلاح می‌کردید که در راهِ مستقیمِ حق، عدالت و محبت به انسان امرِ رحیم‌ج است. و در راهِ حق، باطل نابود شدنی است. (إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا). اما، جنازۀ باطل تابوت ندارد تا دفن شود. پیکرِ باطل بر چوبۀ دارِ تاریخْ همیشه آویزان است تا در هر زمان با شلاقِ خرد و معنویتِ نسل‌ها، ضربِ محکومیت بخورد. وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِ الْعَالَمِينَ.