جابجایی خونبار پارادایم رهبری در میان هزاره ها

 

 

 

 

 

 

هویت های اجتماعی در دو حالت شدیدا میل به تبارز موجویت خویش پیدا میکند یکی زمانیکه وضعیت اجتماعی بشدت بسوی ناپایداری و بحران پیش میرود و دیگر زمانیکه این وضعیت در حال بهبودی و ترمیم باشد، وضعیت اول را ما در دوران درگیریهای داخلی در قالب حزب گرایی و تبار دوستی های اقوام در افغانستان شاهد بوده ایم، و وضعیت دوم وضعیتی است که تا حدودی زیادی بعلت عدم وجود آرامش های اجتماعی در این کشور از تازگی برخوردار است، البته در افغانستان هویتها همیشه تباری بوده است، و گاهی این هویتها حتی میتواند وضعیت درون تباری بخود بگیرد، درگیری های میان قبیله ای در افغانستان را میتوان ازین چشم انداز مشاهده نمود.

بعد سقوط رژیم داکتر نجیب الله، تقریبا اکثریت نبردهای در گرفته در افغانستان بخاطر اثبات هویت و تثبیت جایگاه قومی و تباری بوده است، هر چند بر تن اکثری این نبردها ردای ایدئولوژیک پوشانده شده بود. یکی از خونین ترین نبردهای درون هویتی یا درون تباری جنگهای بود که در مناطق مرکزی هزاره جات رخ داد، بیشتر این نبردها بعلت عدم موجودیت یک اقتدار مرکزی بود که زمینه ای سربرآوردن جزیره های نوین قدرت را در این قلمرو فراهم میساخت، و این نبردها بنحوی آغاز جابجایی پارادایم رهبری را دراین مناطق نشان میداد، بعلت وابستگی شدید جامعه هزاره ها، به طیف روحانیت، اینبار روحانیت برگشته از قم، اقتدار سنتی روحانیت نجف خوانده ها را که بگونه ای سنتی عهده دار زمام رهبریت این مردم بود زیر سوال میبرد، و نجف خوانده ها برای حفظ موقعیت سنتی خویش دست به مقاومت در برابر روحانیت جدیدی از قم برگشته زدند که نتیجه اش در گیریهای خونین دهه های پنجاه و شصت بود.

بدلیل اینکه ماهیت و ساختار نظام سیاسی اجتماعی افغانستان، ماهیت قبیلوی و تباری دارد، ساختار فکری و نظام اندیشه سیاسی در این کشور نیز تحت تاثیر این وضعیت قرار گرفته است، بدین سبب استکه رهبران و شخصیت های حتی دولتی، بعنوان نماینده ای کل مردم نمی اندیشند بلکه همیشه با نوعی گرایش خاص و مفرط به تبار متعلقه در دستگاه سیاست و قدرت اشتراک دارند، زیرا انها مشروعیت شانرااز نظامی گرفته اند که خود مبتنی بر سمت وسو گرایی بوده است.

بگونه ای یقین گفته میتوانیم که در افغانستان چیزی بنام حزب سیاسی با عناصر و شاخصه های معیاری اش وجود ندارد، تمامی احزاب نجومی در این کشور، از ماهیت و ساختار تباری قبیلوی پیروی میکنند، جابجایی رهبریت در میان تمامی اقوام دارای ساختار قبیلوی همرا با خون و درگیری بوده است، زیرا بر اساس ماهیت ذاتی نظام قبیله گرایی احساس موجودیت یک غیر، میتواند منجر به غیریت ستیزی خونباری گردد.

گزشته ای جابجای رهبریت در درون هزاره ها هرچند پر تنش و خشونت بار بوده است ولی اخرین جابجایی این پارادایم که در جریان جنبش تبسم در خزان 1394 آغاز شد، بخوبی میزان و شدت موجودیت شکاف را در میان طیف رهبریت این قوم، با بخشی عظیمی از روشنفکران و مردم، اشکار ساخت، بنظر میرسد وضعیت معادلات سیاسی قدرت، افزایش میزان دانش عمومی، آگاهی مردم از حقوق تکالیف شان، افزایش میزان دانشجویان و فزونی و سهولت تحصیل در دانشگاه ها و مکاتب توانسته باشد نوعی انتظارات جدیدی را در افکار توده نسبت به رهبران و دستگاه سیاسی بوجود آورده باشد، بدیهی است که فاکتورهای بالا، به شمول بهبودی وضعیت نسبی اقتصادی مردم بدلایل موجودیت فرصتهای کاری در داخل کشور و سرازیر شدن امکانات مالی توسط فرزندان مردمی که در خارج از کشور مشغول کارند، و فراهم شدن زمینه های تعامل بیشتر با اقوام دیگر بدلیل ظهور یک نوع دموکراسی هرچند نیم بند، خود یکی از عمده دلایلی نزج گرفتن افکار و ارزشهای نوین در میان این مردم باشد، و این ارزشهای نوین در نهایت قابل تحقق و عملیاتی شدن با رویه های رهبران گزشته نمیتواند باشد، زیرا رویه های این رهبران کمتر در راستای تحولات مدنی قرار گرفته اند و بیشتر متکی بر تعاملات سنتی است، چیزی که کمتر با توقعات جامعه و خصوصا طیف گسترده ای روشنفکری ان همخوانی دارد.

ظهور رهبران جوان توانسته است حساسیت های تندی را در ذهنیت رهبری سنتی جامعه ایجاد نمایند، زیرا طبق انتظارات آنان حرکتهای مردمی عمدتا باید از ادرس آنان صورت گیرد زیرا انها موجودیت وظهور هر گونه جزیره ای جداگانه ای رهبریت و قدرت را در قلمروی سنتی خویش نمی پزیرند، قلمرو و حوزه نفوذی که شاید دهه ها زمان برده است تا بدین وضعیت برسد و هزاران هزار قربانی گرفته است تا به وضعیت فعلی اش رسیده و سهم وحوزه ای اقتدار هر کسی مشخص و محفوظ باشد.

واکنش تند محمد محقق به جریان جنبش تبسم، حکایت گر ترس وی از دست دادن حوزه ای اقتدارش بود، این همان کابوسی بود که میتوانست خواب آرام رهبریت را از چشمان محقق و خلیلی براحتی برباید، برای جلوگیری از تکرار و نهادینه شدن این کابوس،  نه خلیلی و نه محقق کوچکترین همگامی با راهیان این جنبش نداشتند، از سوی دیگر واکنش تند محقق و بر خورد سرد خلیلی با این جریان، نوعی وضعیت دلسرد کننده و توده واری را در میان هزاره ها خلق نموده بود، وضعیتی که مردم را شدیدا بدنبال یافتن گزینه های بدیل رهبریت سنتی انداخت، رهبریت سنتی بگونه ای بیرحمانه در پی انتقام جویی از مردم و روشنفکرانی شد که در جریان جنبش تبسم، اظهار وجود نموده بودند، برای همین یار گیریهای محقق و خلیلی با استفاده از موقعیت های ممتاز دولتی آغاز شد، و تمامی این یارگیریها از تلویزیونهای متعلق به این رهبران بگونه زنده و تکراری نشر میگردید، البته قضیه به همین ساده گی هم نبود، رهبریت سنتی علاوه بر تقابل با موج نو رهبریت و خیزش مردمی، در یک رقابت تلخ در جمع خود شان هم روبرو بودند، محقق وخلیلی سعی داشتند تا با بستن اتهام کم کاری به طرف مقابل، خدمات خود را بروی طرف و مردم بکشاند، کاریکه توانست وضعیت را بیش از پیش وخیم تر سازد.

از ماجرای جنبش تبسم دیری نگزشته بود که طرح توتاپ یا انتقال انرژی وارداتی ترکمنستان، در راه تغییر مسیرش از بامیان -میدان وردک، دو باره تنیدگی میان مردم و رهبریت هزاره ها خلق نمود، هرچند در ابتدا محقق وخلیل خود از آغاز گران جنبش روشنایی بود ولی از همان ابتدا مشخص بود که هر دو رهبر در پی چیزیهای جدا از اهداف جنبش روشنایی اند، علیرغم همدلی ظاهری و ناپایدار هردو رهبر، محقق بسرعت از جنبش کنار رفت، و با توافق دیگری در صدد خنثی سازی اهداف جنبش و شاید هم طرح های خلیلی برآمد، این جدایی هم ساده نبود، ضمن ایجاد برخورد با خلیلی، کشیده گی های وحشتناکی را با مردم نیز بمیان آورد، محقق ضمن مهتم ساختن  خلیلی به حسادت از مقام اجرایی اش، تلاش هایش را متوجه متوقف ساختن جریان روشنایی ساخت، وارگ را ضمن تشویق به بی توجهی به اهداف جنبش، به تعامل فقط از ادرس خودش با مردم متقاعد ساخته بود، این همان چیزی بود که اراده ای مردم را به ابرام بر خواسته ها و وفاداری بر مرکزیت رهبری جدید مصمم تر میساخت.

دولت و رهبریت سنتی، در پی متلاشی ساختن جنبش بود و جنبش در پی حفظ یارانی که تا این لحظه در کنار هم بودند، ولی تلاش های دولت آهسته و پیوسته به نتیجه میرسید، بسیاری از همراهان رهبریت جنبش بشمول خلیلی از این جریان کنار رفتند، جنبش روز بروز از نظری امکانات رسانه ای و ارتباطات سیاسی نحیف تر میشد، مردم اما از کنار کشیدن ها عصبانی تر و به جنبش وفادارتر میشد، خروج عده ای از هواداران، جنبش را مصصم به ادامه ای خواسته هایش میساخت.

خروج خلیلی، جنبش را در انزوای سیاسی و رسانه ای بیشتر قرار داد، بنظر میرسید که خلیلی هم مانند محقق دریافته بود که انچه انان در پی انست را نمیتوان از جنبش روشنایی بدست آورد، جنبش تا این زمان که تلویزیونی نگاه را برای نشر اعلامیه هایش داشت، با رفتن خلیلی این رسانه را هم از دست داد، پیامها و اعلامیه های جنبش پس از رفتن خلیلی توسط هوادارانش در شبکه های اجتماعی دست بدست میشد، چیزی که میتوانست عملا پیامها را در متن اجتماع تزریق کند.

بدنبال رفتن خلیلی بنظر میرسید که حلقه ای محاصره ای جنبش روشنایی تنگ تر شده میرود زیرا بسیاری دیگر از هواداران سابق خلیلی که اینک عضوی جنبش بودند نیز جدایی را برگزیدند، بارفتن خلیلی همسویی هرچند کمرنگی درمسئله ای منافع طبقاتی رهبران سنتی پدیدار گردید،محقق و خلیلی بیش از پیش خودرا شریک منافع همدیگه یافتند و خطرات جنبش و رهبرانش را ملموس تر از هر زمانی دیگه ارزیابی نمودند، همین موضوع سبب شد تا حکومت نیز بیان دارد که دولت فقط در صدد تعامل با رهبران قدیمی است نه با جوانان تازه بمیدان آمده.

تا لحظه ای بر گزاری راهپیمایی 2اسد، جدا شدگان از جنبش با تمام تلاش در پی منصرف ساختن مردم از شرکت در راهپیمایی بودند، هرچه بر حجم دعوت به انصراف از شرکت در راهپیمایی افزوده میشد، میزان خشم مردم از رهبران و جدا شده گان نیز بیشتر میگردید، در دوم اسد راهپیمایی صورت گرفت و فاجعه ای نیز، ده ها تن از مردم بخون غلطیدند و عده ای برای همیشه معلول شدند و برخی دیگر برای همیشه نا پدید گشتند، این فاجعه دقیقا قلب فرهنگ و دانش ورزی کشور را نشانه رفت، از دست رفتگان جنبش روشنایی اکثرا فرهیختگانی دانشورزی بودند که شاید پر نمودن جای انان ده ها سال طول بکشد، جدای ازینکه دولت مسئول مستقیم حفظ جان معترضان شمرده میشود وجدای ازینکه این اعتراضات البته با ماهیت خالص مدنی خودش حق هر افغان است، متهم ساختن رهبران جنبش به تقصیر در این امر از جمله پروسه های بدنام سازی این جنبش بشمار رفته و اساسی ترین حق انسانیت را هدف قرار میدهد.

بهر صورت جنبش روشنایی جنبش آگاهی نیز هست، آگاهی طیف عظیمی از مردم کشور که نسبت به سرنوشت و تساوی حقوقی خویش نگرانیهای دارند، و این نگرانیها در طول تاریخ، ویا اقلا پس از 2001 بیشتر با منافع افراد گره خورده است، تقلاهای رهبران سنتی هزاره بیشتر دلمشغولی از پیدایش جزیره های رهبریت در میان هزاره ها دارد، جزیره های که میتوانند انحصار عده ای بنام رهبر را بشدت دچار تزلزل نماید، از سوی دیگر سازماندهی ذهنیت انسان هزاره در متن ارزشهای نوین رهبریت، نیز دارای دشواری های خود است، زیرا نفس بریدن از تکیه گاه های سنتی و تنظیم شدن یک نسل در درون ارزشهای نو زمان بر و پر چالش است، بنظر میرسد شعور اجتماعی سیاسی مردم هزاره به بلوغ خویش نزدیک است و نمادهای انرا در عدم وابستگی به شخصیتها  و اتکاه به منافع جمعی و احترام به سایر هموطنان میتوان مشاهده نمود، این چیزیست که شاید تولدش در افغانستان سخت مهجور و بیگانه می نماید، و حتی رهبران و سکانداران نظام سیاسی با این پدیده بیگانه اند.

 

جامعه هزاره ضمن انکه جزء از افغانستان است از فرهنگ تعامل کلی قبیله محوری کشور بشدت متاثر شده است، برای همین است که نه محقق حاضر است عمق فاجعه جلریز و زابل را درک کند ونه خلیلی آماده است محرومیت های ساختاری هزاره را بفهمد، این وضعیت بیشتر ریشه در احساس مالکیت خصوصی رهبران نسبت به یک جامعه دارد، جامعه ای که نه تنها میرود تا پارادایم های رهبری در درون خویش را که نظام سیاسی و قدرت در کشور را نیز دچار تغییرات سازد.

شرایط کنونی جامعه هزاره، آبستن حوادثی است که در صورت مدیریت سالم به اوج انسان باوری و فرد محوری خواهد رسید و در غیر آن شاید این بحران شیرازه های هویت و هستی این قوم را براحتی بر چیند، این بیشتر به عقلانیت رهبریت و شکوفایی تفکر مردم وابسته است.