برخورد مقطعی با مسایل اساسی

 

 

برخوردها با اظهارات اخیر داکتر عبدالله‌عبدالله قابل تامل و وکاوی است. برخی از آن شعر حماسی ساخته‌اند، برخی نوعی تحقیر تاریخی استنباط می‌کنند. فهم و تاملی در کار نیست. بیان‌ها حاوی عشق و کینِ مفرط‌اند. از هر منظر بنگریم، چنین واکنشی نشان برخورد مقطعی با مسایل اساسی است، زیرا با سقوط طالبان، بدنه‌ی بروکراتیک دولت، در اختیارمردم تاجیک قرار گرفت و تا هنوز در وزارت‌خانه‌ها، نهادهای آموزشی، سفارت‌خانه‌ها و ارگان‌های مهم امنییتی به اندازه کافی و لازم نماینده دارند. حذفِ اجتماعی‌ـ در صورتی که از نظر تجربی واقعیت دشته باشدـ بدون همکاری رهبران و نخبگانِ مردم تاجیک نه ممکن است، نه معقول. بر خلافِ مردم هزاره که کمترین حضور را در ساختار دولت دارد، در نهادهای تصمیم‌گیری‌ـ‌امنیتی قریب به‌صفراند و در مجموع به ۲٪ نمی‌رسد، مردم تاجیک حضور پررنگ دارند. اگر حذفی صورت گیرد، معنی‌اش این است که رهبران و نخبگان مردم تاجیک به خاطر منافعِ سیاسی شان با کرزی و اشرف‌غنی ـ که کمترین قدرت و نفوذ را در بدنه‌ی بروکراتیک دولت دارند‌ـ همگام عمل کرده‌اند.

 

برخورد مقطعی با مشکلاتِ تاریخی را در ابعاد دیگر می‌توان درک کرد. تعداد زیادی از نیروهای تحصیل‌کرده و استادان دانشگاه و فعالان فرهنگی مردم تاجیک به دولت راه یافته‌اند. معاش‌های بسیار بالا دارند. صاحب موترهای شیشه‌دودی و خانه‌های مجلل و شیک و حساب‌های بانکی شده‌اند. این مجموعه که تعداد شان کم نیستند نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند که مشکلات را مستند و از مجرای حقوقی و قانونی مطرح کنند.

 

اغلب اوقات سرگرم زندگی شخصی‌اند ولی در مواردی که مسایل حاد می‌شوند به جای طرح مشکلات از مجراهای قانونی و حقوقی، به نقد تاریخ و سرایش شعر و ادبیات روی می‌آورند. نقد ادبیات و سرایش شعر حق انسانی هر مردمی است و انسان موجود خیال‌باف و شاعر، ولی نقد ادبیات و شعر و فرهنگ حد اکثر در مقوله‌ي حکمتِ نظری قرار دارد. زبان اخلاقی سیاستِ مدرن حقوق و مجراهای قانونی است. پشتون‌ها معمولن دست کم گرفته می‌شوند. مردمی بی‌تاریخ معرفی می‌شوند ولی نخبگان پشتون تلاش کرده‌اند، علاوه بر فشارهای سیاسی و اجتماعی، دست کم در ادبیات جهانی مشکلاتِ پشتون‌ها را از مجرای قانون و حقوق مطرح کنند. نه تنها برای سران اقوام دیگر پرونده‌های حقوقی ساخته‌اند، بلکه کشته‌شدن نظامیان را نیز در قالب حقوقی جرایم جنگی مطرح کرده‌اند. در زندان بگرام را با طرح مسایل حقوقی بست.

 

 با طرح قانون صلح و آشتی، به طالبان مشروعیتِ حقوقی بخشیدند. پرسش این است که این همه نیروی دولتی تاجیک در نهادهای عدلی‌ـ‌قضایی، سفارت‌های خارجی، وزرات خارجه و در مجموع بالاترین نهادهای دولتی در این مدت چه کار کرده‌اند؟ سرنوشت مردمی که با دریافت بالاترین معاش و مقام، توان طرح یک پرونده‌ي حقوقی در باره طالبان را ندارند و به جای پرسش قانونی از طراحان و کارگردانان قتل ربانی، با شعر و ادب فاشیسم را نقد می‌کنند، چیزی غیر از این نیست. حتی اگر قرار باشد فاشیسم نقد شود، روشن‌ترین نقد برای فاشیستان، تشکیل پرونده‌های حقوقی است.

تردید نباید کرد که بخش بزرگی از کمک‌های بین‌المللی که به ادعای کارشناسان دو برابر طرح مارشال است که کل اروپا را اباد کرد، به مردم تاجیک رسید. رهبران سیاسی تاجیک میلونرشدند. نخبگان سیاسی دارای خانه و کاشانه. تغییر در وضعیتِ تاریخی اما رخ نداده است. ظرفیتِ گفت‌وگو در پایین‌ترین سطح است. پرخاش‌گرانه، چیزی که مردم هزاره به دلیل موقعیت بیرون از دولت به آن به زبان سخن می‌گوید. تاجیک‌های بردبار و شهری در ساختار قدرت جایی ندارند. زبان سیاسی مردم تاجیک به شدت غیر شهری شده است. مجراهای حقوقی و نهادی را دست کم می‌گیرند.

 

از نظر گروه‌های سیاسی مردم تاجیک مشکل این نیست که در واقع وجود دارد، به این دلیل است که عبدالله در جمعی علنی اعلان کرده است که اشرف‌غنی کم‌حوصله است. تاریخی کم‌حوصله‌گی غنی بر می‌گردد به زمان اعلام عبدالله، انگار این همه کارمند و سفیر و وزیر هیچ‌اند. خطر چنین منطقی این است که اگر فردا عبدالله اعلان کند که همه‌چیز یک سوء تفاهم بود و غنی فرد بردبار است، در چشم به هم‌زدنی به رئیس جمهور بردبار بدل می‌شود.

 

در مواردی هم استادعطا و دیگر رهبران به عنوانِ مرجع فهم مشکلات مطرح می‌کنند. دست‌آورد این نوع برخورد حد اکثر دست‌کاری در ترکیب استخدام‌هاست، نه تغییر وضعیت. ولی همان کارمندان مردم تاجیک که در اوج قدرت این مردم توان طرح مشکل از مجرای حقوقی و قانونی را نداشتند و حتی برای ریشه‌کن‌کردن انگورها نتوانستند پرونده‌ی حقوقی بسازند، از این بعد نیز کاری از پیش نخواهند برد. فقط با طرح ادعای غیر مسئولانه شکاف‌های قومی و اجتماعی را بزرگ خواهند کرد. مسئله کمیت استخدام نیست، تغییر نگاه کیفی است که چارچوب‌های اخلاقی و حقوقی جای سخن فرد را بگیرد، به‌گونه‌ی که در این چارچوب علاوه بر اشرف‌غنی و کرزی، مردم تاجیک بتوانند رهبران خودشان را نیز نقد و محاکمه نمایند.

کالبدشکافی کاراکتر عبدالله خود به اندازه‌ی کافی روشنگر است. عبدالله‌نازدانه‌ترین سیاست‌مدار مردم تاجیک است. او از همان آغاز، جایگاهش را مدیون نازدانگی‌اش است، نه کار و تلاش و توانایی. دلیل این نازدانگی هم روشن است: عبدالله، به دلیل آن‌که نیم از تبارش پشتون است، باید بین مردم تاجیک احترام می‌شد. هر نوعی بی‌احترامی به او، ممکن است به این تصور دامن زند که تاجیک‌ها مردم بی‌ظرفیت‌ و نژادگرا هستند و تحمل این کاراکتر نیمه‌تاجیک را ندارند. او به عنوان یک حلقه‌ی وصل تباری احترام می‌شود. او به طرز شگفت‌انگیزی همان کاراکتر «غریبه‌ي زیملی» است که قدرتش را مدیونِ وضعیتِ مرزی‌اش است. مدیون جایگاه اجتماعی تباری‌اش. شانس او برای کاندیدا نیز مبتنی بر همین تصور بود. نمونه‌های از شعارهای انتخاباتی نشان می‌دهد که چه‌گونه او حلقه‌ی وصل مردم تاجیک و پشتون تصور می‌شد.

 

انتظار رفتار رادیکال از کاراکتر حلقه‌ي وصل درک و فهم اشتباه است. ظاهران رادیکال‌های مردم تاجیک از یاد برده‌اند که نژادپدری اگر در جامعه‌ افغانستان مهم‌تر نباشد، کم اهمیت‌تر نیست. اگر ما نمی‌توانیم از تبار و نژاد خود دل بکنیم، دلیلی ندارد که عبدالله‌عبدالله طرفِ پدری‌اش مطلقن دل بکند.عبدالله نماد عشق سرچپه‌ی مردم تاجیک به پشتون‌هاست؛ میل قلبی و نماد شیفتگی پنهان رادیکال‌های تاجیک به همان تاریخ و فرهنگی که در زبان و گفتار شدیدن از آن نفرت دارند. تناقضِ عجیبی است که کاراکتر متعلق به تاریخی که مدعی ایم مجعول است، چه‌قدر برای ما نازدانه و مقدس می‌شود. نازدانگی‌اش را مدیونِ پشتون‌بودن‌اش است. مدیونِ خونِ پاکی که حاکمیت بر مردم را غیر پرسش‌برانگیز می‌سازد.

دو نیروی به شدت متناقض شگفت‌انگیز در میان مردم تاجیک وجود دارند. یک نیروی مثل عبدالله که به دلیل تعلق به قوم حاکم در هر شرایطی تقدیس می‌شوند و نیروی دیگری که به دلیل تعلق به مردم هزاره انکار می‌شوند. رفتار این کاراکترها نیز قابل تامل اند. اولی به قدرت می‌رسد. دومی، نیروی فرهنگی لجوجی و رادیکالی با کل این تاریخ مشکل دارند و بدون زدو بندهای سیاسی و قمار نخبگان اقوام بر سرنوشت مردم، به شدت صادق، رادیکال و اخلاقی است.

 

 می‌توان از صالح‌محمد ریگستانی نام برد. عبدالله به دلیل روابط نسبی با قوم حاکم، آن‌قدر نازدانه و خوش‌مشرب است که رهبر سیاسی مردم تاجیک می‌شود و ریگستانی که نیمه‌اش به مردم هزاره، این سویه‌ی نامشروع تاریخ می‌رسد، آن‌قدر رادیکال که از نمایندگی پارلمان که حق مسلم اوست و یک فرصتِ تاریخی برای طرح مشکلات از مجراهای مشروع و قانونی، استعفا می‌دهد. کاراکترسیاسی فعال نوعی دوم، به دلیل عدم شانس در قدرت، اکثرن جذب کار فرهنگی می‌شوند و در تولید ادبیاتِ تاجیک رادیکال نقش عمده دارند. کاشف طرح خطرناک سقاوی دوم، همین‌هاست. مفسران تئوریک و منذرینِ خطرهای این طرح همین‌طور. پنهان‌شدن در پشت ادبیات رادیکال، نوعی مشروعیت‌‌بخشیدن به انتقام از تاریخی است که آن‌ها را مطلقن نفی می‌کند. سیاستِ کنونی تاجیک ترکیب از نیروهای متضاد بسیار است. برخورد مقطعی، ساده‌نگری و یک‌کاسه‌کوزه‌کردن آن، بحران را عمیق‌تر و ما را سر درگم تر می‌کند. در پدیدآمدن وضعیتِ کنونی همه به نحوی مقصر‌ایم، بیش‌تر از همه کسانی که نهادهای دولتی و قانونی را در اختیار داشتند و از این راه به نان نوا رسیدند.