ريشه شناسي ظهور شفيع و قتل شفيع!

 

 

(قتل شفيع قتلِ وجدانِ تاريخي مردم هزاره بود)


همه مي دانيم خليلي و يارانش چون سيد اعلا رحمتي، سيد حكيمي، ذكي و... متهمان شناخته شده در قتل شفيع آن سردارِ مقاومت و مدافعِ جان و حقوق و ناموس جمعيِ مردم هزاره است. خليلي نه تنها كشتن شفيع را اعتراف كرد كه آن را يك ضرورت نيز تلقي كرد. در اين ياد داشت كوتاه من در مورد شهادت شفيع به چند نكته قابل تامل اشاره مي كنم.


يكم. شفيع به مثابه احياء وجدان در تاريخ.
دهه هفتاد در تاريخ هزاره ها نقطه عطف به شمار مي رود. هزاره ها با تجربه صد سال قتل عام، نسل كشي، بردگي، آوارگي، نفس كشيدن در فضاي خفقان هزاره كشي و حقارت و بيچارگي به 'جنبندگان واقعي' و بدور از 'حيات محترمانه انساني' مبدل شده بودند. 'ساختار جامعه هزاره' از هم پاشيد. 'روان جمعي هزاره ها' متلاشي شد. هزاره ها در تاريكيِ 'فرديتِ ناخود آگاهِ' سركوب شده نه تنها از 'ذاتِ انساني' خود جدا شدند كه به دليل يك قرن تجربه 'مرگ جمعيِ تدريجي' از موجوديت خود به عنوان 'بردگانِ نفرين شده' در 'عذاب روحي' بودند. در دهه هفتاد گويا معجزه ي اتفاق افتاد. در اين وضعيت كه هزاره ها در مقام اشياء و جنبنده هاي غير ناطق تنزل شأن يافته بودند، چيزي شبيه معجزه بود كه 'جرقه آگاهيِ' 'خود شناسي' و نورِ 'خرد تاريخي' با كار و كنش سياسي و سياست ورزي بابه مزاري و ياران چون شفيعِ بزرگ در آسمان تاريك جامعه هزاره پرتو افكند. در شرايطي كه هزاره ها در 'آنوميِ اجتماعي' و در تاريكيِ 'جهلِ تاريخي' و در فقدان 'شناختِ خودِ ديگري' و عدم 'آگاهي از 'ما'ي دروني' در دنياي 'غير گروهي از هم گسيخته' و 'فرديت ناخود آگاه' تحميل شده پراكنده شده بودند و هيچ چشم انداز روشن در ذهن و ضمير آنان نسبت به آينده شان ديده نمي شد، اين درك و 'فهم تاريخي' و 'عقل خود شناسي' بابه مزاري بود كه وجدان مرده هزاره ها را احيا كرد و با پي بردن به حقايقِ چون؛ اصالت قومي بودن منازعه در افغانستان، استثنايي بودن جايگاه اجتماعي هزاره در روايتِ سخيفِ حماسي-تاريخي و ساختار سنگينِ موزاييكي جامعه افغانستان و ابزار شدن مذهب شيعه براي كتمان هويت قومي هزاره، وسيله شدن مذهب براي نابود كردن توان و فرايند بيداري و خود آگاهي مردم هزاره، دستاويز شدن مذهب براي توجيه كشتار و نسل كشي مردم هزاره و ايديولوژيِ تجارتي و تخديري شدن مذهب براي تحميق مردم هزاره، رسالت عظيم ِ بيداري ستمديده ها و احياء كرامت انساني آنان را با عصيانِ شكوهمند و با ساختار شكنيِ ابژكتيوِ نظمِ استبدادي يك جانبه هزاره كشي و هزاره ستيزي، به عهده گرفت. از آن جايي كه منطقِ خود شناسي بابه مزاري هم حامل 'حقيقت تاريخي' و هم 'عامل محركِ اخلاقي و عقلاني' بود بنابراين 'وجدان جمعي' مردم هزاره را تكان داد و هزاره ها كم كم به اين 'شعور جمعي' رسيدند كه پراكندگي فرديت ناخودآگاه آنان چونان 'ذرات اتمي' در اصل در محور هسته 'هويت جمعي سركوب شده هزاره' فقط مي تواند 'هستيِ كليِ' خود را باز يابد تا فرديت خود آگاهِ انساني تك تك شان معنا پيدا كند. هزاره ها به اين درك رسيدند كه تنها با اين 'خود آگاهي همگاني' از 'فرديتِ راستين' خويش است كه هر هزاره در مقام يك انسان مي تواند صاحب حياتِ با كرامت و صاحب آزادي هاي طبيعي و مدني در چهارچوب خط و نشان هاي عدالت باشد. در بستر چنين 'عطف' و 'تكانه تاريخي' بود كه 'شفيع كشف' شد. شفيع چنانچه خودش مي گويد يك انسان مهربان و به تمام معنا عاطفي بود اما تكرار جنايت عبدالرحماني در دهه هفتاد بر هزاره ها و تيز شدن شمشير هاي نئوعبدالرحمانيسم و انحصارگرايان نو كيسه براي دريدن و پاره كردن تنِ هزاره و تجاوز بر زن و دختر هزاره بسان برده هاي بدون عزت، او را ديوانه ساخت. ديوانه به اين معنا نه كه دشمنان عدالت و انسانيت او را آدم كُش، دزد، بي رحم و چپاول گر خطاب مي كرد بلكه ديوانه شدن براي مردم، ديوانه شدن براي ستم ديدگان، ديوانه شدن براي انسانيت، ديوانه شدن براي عدالت، ديوانه شدن براي ايستادن در برابر تجاوز گر و ظالم، ديوانه شدن براي كشتن جنايت كار، ديوانه شدن براي كشتن فاشيست هاي خون پرست و خون آشام، ديوانه شدن براي انتقام گرفتن از دشمن سفاك، ديوانه شدن براي جنگ عدالتِ خواهانه و ديوانه شدن براي جنگِ ويران كننده قدرتِ ستمگر و ديوانه شدن براي احياء اعتماد بنفس ستمديده ها. 


هرچند ديوانگي و جنگ، جنون است و جنگ هم در غيبت عقل رخ مي دهد اما ديوانگي در برابر اوج توحش و بي رحمي در جنگ تحميلي عينِ عقل و عقلانيت است. ديوانگيِ شفيع، فريادِ دردِ سركوب شده ي چندين نسل هزاره بود. ديوانگيِ شفيع تجسم يك دنيا رنج بردگيِ هزاره در تن و روحِ او بود. در حقيقت ديوانگيِ شفيع روي ديگرِ شورشِ عقل در برابر توحش و جهل انسان كشي بود. ديوانگيِ شفيع بيداري خرد و شورشِ عقل در برابر جهلِ برده ماندن و جهلِ ستمگر بودن بود. 


شفيع با ديوانگي خود از يكسو اعتماد بنفس و شجاعت و غيرت را به هزاره هاي ستمديده آموزش داد كه در برابر قلدوري، زورگويي، تجاوزگري، نسل كشي و خون خواري راه جز ديوانه شدن، مبارزه كردن و سر به نيست كردنِ تجاوز گر و زورگو وجود ندارد و از سوي ديگر مي خواست با عمل بالمثل و كشتنِ تجاوز گران و تحميلِ رنج مشابه به آنان در بافت ذهنيِ ستمگران شكاف ايجاد كند تا ستمگران با رنج كشيدن در يك دوره زماني كوتاه شايد اندكي به عقل خود پناه ببرند و رنج هميشگي و تاريخي ستمديده ها را كه خود عامل آن بوده اند، درك كنند و بدانند كه چقدر از طبيعت انساني خود فاصله گرفته اند و بدانند چه درد و رنجِ غير قابل وصف را بر ستمديده ها تحميل كرده اند و بدانند يك عمر رنجِ كشتار و نسل كشيِ هزاره چه درد عظيمي است. 


به عبارت ديگر ديوانگي شفيع در راستاي انساني ساختن ذهنِ جنايت كار بود كه با بي رحمي پاسخ دادن در برابر جنگ كه خود جنايت كاران آغاز كرده بودند، جنايت كاران را به تامل در خشونتِ ناانساني و وحشيانه شان، وا مي داشت. بنابر اين شفيع هم نقد نظري تاريخ ستمگر و هم شعورِ احياء شده و وجدان كشف شده هزاره هاي ستمديده بود. با ديوانگيِ شفيع مقاومتِ عدالت خواهي در جامعه هزاره قوت گرفت، هويت جمعي هزاره ها از تحقير تاريخي به افتخار جمعي تغيير چهره داد، اميد در جامعه ستمديده زنده شد و احترام و كرامت انساني هزاره ها احياء شد چون هزاره ها به اين خود آگاهي و خود باوريِ حد اقلي رسيده بودند كه ديگر زندگي برده وار را تحمل نكنند و اين سرچشمه تامل به ' خود جمعي' و 'حقوق انساني' هزاره نيز بود.


دوم. قتل شفيع در نتيجه سقوط و انحطاط مرجعيت سياسي هزاره ها.
آگاهي و مقاومت و عدالت خواهي هزاره ها پس از يك قرن زندگي در بردگي، ترس، اسارت و حقارت اجتماعي بدون هزينه هم نبود. هم انحصارگرايان و فاشيستان نو كيسه و هم اخلاف عبدالرحمان و هم مارهاي درون آستينِ جامعه ستمديده هزاره اراده را براي شكستن كمرِ مقاومت و سركوبِ آگاهي مردم هزاره، مستحكم كردند و براي اين هدف از هيچ اقدام و كردار دريغ نكردند؛ از كشتار بي رحمانه مردم هزاره، از اوج قساوت و بي رحمي و تجاوز به كودكان و زنان و وقصيدن با مرده هاي هزاره گرفته تا استفاده ابزاري از مذهب توسط مارهاي درون آستين و فاشيستان مذهبيِ پرورش يافته در خود جامعه هزاره. 


اما اين ها تمام عوامل شكست مقاومت هزاره ها نبود. بعد از شهادت بابه مزاري عليرغم تحول كيفي در خود آگاهي مردم هزاره اما هنوز اين خود آگاهي به دليل 'جهل فراگير' و 'تبعات ناشي از يك قرن تجربه محروميت و بردگي'، دروني و فراگير نه شده بود و مرجعيت سياسي هزاره ها از آرمان هاي اصلي چون آزادي و رهايي هزاره ها، مبارزه هدف مند و طولاني براي برابري و عدالت اجنماعي و تلاش براي روشنگري در جامعه هزاره فاصله گرفتند و در دام توطيه دشمنان تاريخيِ مردم هزاره و در محلي گرايي و طايفه گراييِ جاهلانه سقوط كردند. اين انحطاط خطرناك تر از نفس استبداد و ذهنيت هزاره ستيزي بود. زيرا هزاره ها در تاريخ مبارزات خود بيشتر از جنگ مستقيم با دشمنان از 'خيانت رهبرانِ گروه مرجعيت سياسي خود' ضربات مهلك را متحمل شده اند. جهل و فقدان شعور سياسي باعث شد كه خليلي در شهادت شفيع در دامِ توطيه دشمنان مردم هزاره قرار گيرد. هم ايران كه با عوامل مذهبي در درون مرجعيت سياسيِ هزاره ها نفوذ كرده بودند و هم فاشيستان كه از پيشرفت و آگاهي و مقاومت هزاره ها در خشمِ درون مي سوختند راه حلِ شكست هزاره ها را در نابود كردن چهره هاي خود آگاه و اسطوره ايي هزاره چون سردار شفيع با استفاده از جهل و تحريك و ترغيب رهبران سياسي هزاره، ديدند كه تا حد زياد موفق هم شدند. 


ايجاد نفاق و توطيه مذهبي در سطح جامعه و تشويق رهبران سياسيِ مردم هزاره به استحكام قدرت مادام العمري و ثروت اندوزي از كاركردها و تلاش هاي دشمنان براي صدمه زدن به مقاومت عدالت خواهي هزاره بود كه متاسفانه بنا به دلايل كه در بالا ذكر شد، همه تحقق يافت. ايران كه به دليل علايق نژادي و كينِ تاريخي از هويت قومي هزاره ها نفرت دارد تلاش مي كرد از مذهب براي سركوب كردنِ آگاهي قومي در جامعه هزاره بهره وري كند و به همين خاطر از نظر ايران هزاره ها نبايد در حد استقلال و آزاد شدن از يوغ استبداد قومي قدرت داشته باشد و هزاره ها بايد تابع گروه قومي هم نژاد ايران يعني شوراي نظار باشد. مارهاي درون آستين هم كه با خودآگاهي مردم هزاره، منفعتِ مذهب فروشي، خرافه پرستي و برتري جويي نژادي خود را در درون جامعه هزاره در خطر نابودي مي ديدند همگام با دشمنان فاشيست و با همكاري ايران عزم شان را براي از بين بردنِ ستون هاي مقاومت چون سردار شفيع جزم كردند. اما اين كار ممكن نبود جز با استفاده از جهالت رهبران سياسي و ترغيب و اغوا كردن آنها به تصرف و محكم كردن پايه هاي قدرت مادام العمري در محوريت شخصيت پرستي اين رهبران و ثروت اندوزي و طايفه گرايي مبتذل كه اهرم هاي هميشگي شكست هزاره ها از درون بوده است. بنابراين انحطاط شعور و خرد سياسي پس از بابه مزاري باعث شد كه خليلي به جاي تداوم آرمان تاريخي هزاره ها يعني برابري و عدالت اجتماعي و تثبيت جايگاه اجتماعي هزاره ها در افغانستان و تعقيب راه و مديريتِ سياسيِ عقلائي بابه مزاري در جهل محلي گرايي، مستحكم كردن قدرت مادام العمري و ثروت اندوزي براي مافياي خانوادگي خود سقوط كرد و كمر را براي كشتن چهره هاي راستينِ مقاومت مردمي چون شفيع بست و با تحريك و ترغيب ايران و مارهاي درون آستين كه نمي خواست قدرت هزاره ها محفوظ بماند و تثبيت شود، شفيع يعني آن مرد پر از درد و خود آگاهي و آن يار روزهاي بدِ هزاره و آن تكيه گاه و اميد مردم هزاره و آن سرباز صادق بابه مزاري را در خانه خود به رگبار بست و در واقع كمر مقاومتِ عدالت خواهيِ هزاره ها را شكستاند و خيانت جبران ناپذير در تاريخ مبارزه عدالت خواهي هزاره ها مرتكب شد. 


بنابر اين اغراق نيست اگر گفته شود كه قتل شفيع يك رخدادِ شوم بود كه در واقع قتل وجدان جمعي مردم هزاره نيز بود. زيرا شفيع هم مظهرِ وجدان جمعي و هم حاملِ دردِ به قدرِ يك قرن بردگي و كشتار و نسل كشيِ مردم هزاره بود و اين وجدان و درد بود كه شفيع را ديوانه ساخته بود. اكنون بر عهده نسل نو و عدالت خواه هزاره است كه نگذارند خليلي و هم فكرانش بيشتر از اين با سرنوشت تاريخيِ چند نسل ديگرِ هزاره نيز بازي كند و او را بخاطر شهادت شفيع؛ آن مرد اسطوره ي مقاومتِ تاريخ عدالت خواهيِ هزاره به محكمه وجدان جمعي بكشند.