برای تمام آن های که تجربه زندگی در افغانستان را دارند و حتی صفحه ی از تاریخ را هم اگر ورق نزده باشند، روشن است که هزاره ها، بیش از هر ملیت دیگر در افغانستان، از نبود وحدت سیاسی و فکری و چند دستگی، رنج برده اند و در این راه بیش از هر قوم دیگر، قربانی داده اند. ریشه ی تاریخی این بحث، خیلی عمیق است که هزاره ها، آگاهانه و نا آگاهانه، عمدی و غیر عمدی علیه مردم شان دست به خیانت زده اند، از آن می گذریم. اما آن چه که ایجاب می کند بر سر آن بحث کرد، فرصت ایجاد شده از سوی شهید وحدت ملی، استاد عبدالعلی مزاری می باشد که سر انجام توانست، شمار زیاد از گروه های سیاسی هزاره ها را دور یک هدف گرد آورد. اما این که پس از شهادت آن پیر فرزانه، سیاست مداران هزاره، چگونه هدف وی را تعقیب کرده اند، موضوع بحث اصلی می باشد.

 

   بدون شک دست آوردهای امروز هزاره ها در افغانستان و بیرون از آن، مدیون تلاش های صادقانه رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری می باشد. هزاره ها پس از شهادت استاد عبدالعلی مزاری، هر چند به دست آوردهای بزرگ سیاسی و اجتماعی دست یافتند اما چند دستگی ساختار سیاسی در درون جامعه هزاره، سد راه پیشرفت و ترقی بیشتر آن ها در عرصه های سیاسی و اجماعی شدند. هزاره ها پس از شهادت المناک رهبر شان، به یک بحران سیاسی درونی رو به رو شدند که هنوز از سایه آن قد راست نتوانسته اند. رویا رویی رهبران سنتی در برابر یکدیگر و ادعای رهبری کل هزاره ها از سوی دو طرف، بیش از هر زمان دیگر به جایگاه سیاسی هزاره ها در جامعه افغانستان آسیب زده است. هزاره ها در فصل جدید سیاسی، بر علاوه ی که با مشکلات و دشواری های پالیسی عمومی حکومت رو به رو بوده اند، به مراتب بیشتر از آن با درگیری های درون حزبی دچار بوده اند. اما با توجه به شرایط حساس کشور، باز هم دیده شدند که رهبران سنتی، منافع شخصی شان را بر منافع عمومی مردم شان ترجیح دادند و دست از نفاق های درون حزبی بر نداشتند.

 

    انتخابات که نقش تعیین کننده را در سرنوشت سیاسی مردم هر جامعه دارد، تا کنون برای آن ها بیش از هر وقت دیگر به یک رقابت داغ و ابزار سو استفاده از احساسات و صداقت مردم، مبدل شده است. در حساس ترین برهه های زمانی، هنوز آنان نتوانسته اند منافع عمومی مردم شان را بر جدال های سیاسی درونی شان ترجیح بدهند. رقابت نا سالم بر سر اخذ کرسی های وزارت و ریاست و حتی پایین تر از آن، پیش از این که از سوی حکومت به آنان تخصیص داده شود، آنان در میان خود به رقابت شخصی می پردازند حتی تا مرز لغو آن کرسی به دلیل عدم توافق در میان آن ها، از سوی حکومت.

 

جدای از انتخابات که پای سیاست و قدرت در میان است و منافع شخصی همیشه برای رهبران  اولویت داشته است، ما برخورد آنان را در این گونه بازی های سیاسی دیدیم و تجربه کردیم اما رویدادها و جریان های اخیر به ویژه انقلاب تبسم و جنبش روشنایی، که ظاهرا نفس آن حرکت ها به جز منافع مردمی در آن مطرح نبود و پیروزی آن ها جز منفعت عمومی، دیگر هیچ هدفی به دنبال نداشت، اما آن ها باز هم، نتوانستند در این مرحله ی حساس و سرنوشت ساز از تاریخ، از منافع شخصی شان چشم پوشی کنند. حمایت قاطع سیاسی رهبران از انقلاب تبسم و جنبش روشنایی، به معنی پیروزی بدون قید و شرط این حرکت ها بود اما متاسفانه که این اشخاص با وجودی که هیچ گامی برای کامیابی این حرکت های مدنی و تاریخی مردم شان بر نداشتند، بل به گونه اسفباری، به خنثی سازی و از هم پاشیدن این حرکت ها، به معنی واقعی کلمه کمر بستند. رهبران هزاره در دشوار ترین و حساس ترین مرحله های تاریخی، نتوانسته اند همسو و همفکر باشند. نه تنها این که آن ها در این گونه شرایط در کنار مردم شان ایستاد نشده اند که همیشه در برابر مردم شان قد علم کرده اند.

 

دو چیز رهبران سنتی هزاره ها را نگران کرده اند:

اول: ترس از دست دادن جایگاه مردمی و سبقت سیاسی رقیبان از یکدیگر. این موضوع، یکی از عامل های اصلی است که هنوز رهبران هزاره قادر به وحدت فکری و سیاسی نشده اند. اگر زمانی یکی از آن ها در قدرت بوده اند، دیگر شان همیشه رقیب بوده است و همینگونه بر عکس.

 

دوم: ظهور چهره های سیاسی جوان در جامعه هزاره، بیشتر از هر موضوع و هر زمان دیگر، آرامش روحی و فکری آن ها را برهم زده است. این موضوع باعث رقابت های منفی بیشتر در میان آنان شده است تا از هر راه که شده، جایگاه شان در میان مردم و سیاست کشور حفظ شود.

اما به نظر من حالا زمان آن رسیده است که به هرگونه جاه طلبی های شخصی و سمتی پایان داده شود و منافع عمومی مردم باید سرلوحه تمام تصمیم ها و اقدامات رهبران قرار بگیرد. شرایط حساس کشور ایجاب می کند که ما از اقوام دیگر درس عبرت بگیریم، از گذشته های تلخ خود درس بگیریم و منافع مردم را هیچ وقت درگیر اهداف شوم و شخصی خود قرار ندهیم.

 

درسی را که باید از تاجیک ها آموخت

در آستانه ی دوسالگلی حکومت وحدت ملی و تنش های برخواسته از آن میان رییس جمهور و رییس اجراییه، جدای از پیامدهای سیاسی آن برای حکومت و ملت، یک چیز به خوبی به نمایش گذاشته شده است و آن، یکپارچگی سیاسی در میان رهبران سنتی و غیر سنتی تاجیک ها می باشد. هر چند در ظاهر رهبران تاجیک ها نیز در میان خود از یکدستگی سیاسی لازم برخودار نمی باشند اما در بازی های کلان سیاسی که پای منافع قومی شان در میان باشد، بدون هیچگونه اختلاف و چشمداشت سیاسی، از یکدیگر حمایت می کنند. در این برهه ی از تاریخ نیز که سرنوشت سیاسی تاجیک ها در محک آزمایش و آن هم به گونه ی بسیار خطرناک قرار گرفته است، تمام رهبران تاجیک دور یک هدف، گرد هم آمده اند.

 

 پس از آن که در انتخابات جنجالی ریاست جمهوری افغانستان، سر انجام داکتر عبدالله به پست ریاست جمهوری نرسید، شمار زیادی مردم به ویژه بسیاری از حامیان نزدیک آقای عبدالله نیز بر این باور بودند که حیات سیاسی عبدالله دست کم در میان قوم تاجیک برای همیشه پایان یافته است. زیرا عبدالله از آرای مردم و حقش دفاع کرده نتوانست. اما ادامه ی جنجال های که از بدو تاسیس حکومت وحدت ملی میان رییس جمهور و رییس اجراییه جریان داشت، سر انجام، کاسه صبر داکتر عبدالله را لبریز کرد و از روند حکومت داری اشرف غنی، لب به شکایت و انتقاد گشود. امری که حمایت گسترده ی حامیان سنتی و غیر سنتی سیاسی اش را به دنبال داشت.

 

جدای از این که در شرایط کنونی، شاید آنان گزینه ی بهتر از عبدالله را نداشته باشند، اما این کار آنان، وحدت سیاسی و فکری و همچنان عمق اهداف سیاسی آنان را به نمایش می گذارند. دلایل دیگری که می شود برای آن مطرح کرد این است که تاجیک ها، خیلی علاقه به رهبر تراشی و رهبری واحد سنتی ندراند. زمانی که منافع سیاسی آن ها در میان باشند، از هر کدام شان که تاثیر گذاری بیشتری بر منافع سیاسی و عمومی شان داشته باشد، حمایت واقعی می کنند.

 

   جدای از تاجیک ها، نقش ازبیک ها به ویژه موفقیت تاریخی آن ها در انتخابات ریاست جمهوری گذشته، باید بیشتر از هرکس دیگر برای رهبران هزاره یک درس عبرت باشد. راه صد ساله ی را که ازبیک ها یکشبه پیمود، در واقع سیلی محکم است به روی سیاستمردان هزاره. غیابت معاون اول از جلسات کابینه و مقام معاونت اول که ناشی از نارضایتی عمیق وی از پالیسی های شخص رییس جمهور می باشد، دال بر مردمی بودن آقای دوستم است که همیشه در هر جایگاه که بوده است ثابت کرده است که از منافع مردش نمی گذرد. اگر این مقام به یکی از عالیجنابان هزاره می رسید، این ها چی می کردند؟  دوستم با نصف رای هزاره ها و یا بیشتر از آن، معاون اول رییس جمهور می شود اما هزاره ها چی؟

 

 همه می دانند که اگر رهبران هزاره به تمام معنا از حرکت جنبش روشنایی حمایت سیاسی لازم و قاطع می کردند، نه تنها این که خون انسان های تحصیلکرده و بی گناه هزاره ریخته نمی شد، بل هزاره ها به اهداف که برای شان تعیین کرده بودند دست می یافتند.

رهبران هزاره باید بدانند که پالیسی آنان مبتنی بر اهداف شوم شخصی شان استوار هستند این امر نه تنها این که در دراز مدت به نفع آنان نمی باشد بل، هزاره ها را به گذشته های تلخ و دور و دراز تاریخی به عقب خواهد برد که در آن صورت، مسوولیت بیشتر از هر کس دیگر به دوش آنان خواهد بود.

 

در حال حاضر روحیه عمومی مردم در برابر آنان به گونه ای است که شاید هیچ زمانی آنان تصور نمی کردند که مردم شان این گونه از آنان نفرت پیدا می کنند. پیامدهای سیاست های نادرست آنان را همگی شاهد اند. چرا هیچ یک از این رهبران که هر کدام شان ادعای رهبری مردم را دارند، در مراسم سوگواری جنبش روشنایی شرکت کرده نتوانستند؟ چرا این رهبران به عیادت یکی از زخمی های حمله خونین دوم اسد به شفاخانه ها نرفتند؟ چرا هیچکدام شان به دلجویی خانواده های قربانیان این حمله رفته نوانستند؟ چرا رسانه های آن ها حتی جرات حضور در برنامه های مردمی جنبش روشنایی را ندارند؟ آیا تاریخ برای آنان به گونه ی دیگری رقم خورده است؟

 

این ها همه دال بر ذلت رهبری است که هر کدام از عالیجنابان ادعای رهبری آن را دارند. به آنان باید گفت که مردم هزاره دیگر بیدار شده است. آنان توانایی تعیین سرنوشت سیاسی شان را پیدا کرده اند. به آنان باید گفت که شما حق ندارید سرنوشت عمومی مردم را به بازی بگیرید. به آنان باید گفت که اوضاع را بیشتر از این برای شان در میان مردم تیره نکنند که عواقب آن به سود هیچ کسی نیست.

 

  از سویی هم یک جانبه گرایی و یکه تازی رهبران جنبش روشنایی نیز، عواقب به شدت خطرناک را برای جامعه هزاره در پی خواهد داشت. سران جنبش روشنایی که حالا در دشوار ترین مرحله دادخواهی اش قرار دارند، نباید بیشتر از این فاجعه خلق کنند. آنان باید سیاستی را پیشه کنند که دست کم مردم عادی هزاره آسیب نبیند. مقاطعه با حکومت و کشاندن مردم به جاده ها در شرایط خطرناک کنونی امنیتی، هرگز راه رسیدن به هدف نمی باشد. سران جنبش باید بدانند که آنان در حساس ترین مرحله از تاریخ قرار گرفته اند. هیچ مشکلی در دنیا وجود ندارد که راه حل نداشته باشد. راه رسیدن به هدف، باید به دور از هرگونه تلفات جانی باشد. هیچ بن بستی در دنیا بدون گفت وگو و مصالحه پایان نیافته است. سران جنبش روشنایی باید برای رسیدن به هدف شان، به غیر از راه پیمایی، باید تمام راه های ممکن مسالمت آمیز را که هنوز نپیموده اند در پیش بگیرند. درست است که حق گرفتن کار آسان و بدون هزینه نیست اما برای رسیدن به حقوق، راه های درست دیگری غیر از هزینه جانی نیز باقی مانده است. سران جنبش روشنایی باید بدانند که مردم بیدار اند  و وقتی بدانند که هیچ راه غیر از فدا کردن جانش در راه رسیدن به حقوق شان باقی نمانده است، به میدان خواهند آمد و برای رسیدن به حقوق شان از جان شان مایه خواهند گذاشت. جنبش روشنایی که حالا هدف شان با خون ده ها انسان نخبه و بی گناه گره خورده است، نباید از هدف شان کوتاه بیاید اما سران جنبش باید بدانند که قربانی بیشتر از این، آنان راه از هدف اصلی شان دور خواهد کرد. گام های مسالمت آمیز، عاقلانه و خردمندانه که هنوز برای رسیدن به هدف چنبش روشنایی برداشته نشده است، باید پیموده شود.

 

موضوع مهم دیگر، فضای تنش آلود تقابل رهبران سنتی و چهره های جدید سیاسی در میان جامعه هزاره است، امریکه بیش از هرچیز دیگر به هزاره ها آسیب خواهد زد. توهین کردن به یکدیگر و تاختن در برابر اهداف یکدیگر به نفع هیچ طرفی نخواهد بود و ادامه ی این روند، فاجعه بزرگی را برای هزاره ها به میان خواهد آورد.

 جنبش روشنایی به پیروزی می رسد اما به شرط برداشتن گام های آگاهانه و خردمندانه.