هاج و واج و منگ، دم دروازه ی  اوبیرژ، خشکش زده بود و دست کوچک پسرش را بین انگشتان کشیده واستخوانی دست چپش، محکم ومحکمتر می فشرد. مرزهای معنی  برایش فرو می ریخت  و تن زبان ویران می شد ،واژه ها آدرس معنایی شان را گم می کردند و در یک سردرگمی بینهایت،  بین آغاز و اکنونشان سراسیمه می چرخیدند. هرچیزی چندین آغاز پیدا می کرد و آغاز ها درهم تکثیر می شدند و برای هیچ اکنونی، انجامی نبود.                                                                        

در ذهن مرد، رستاخیز اتفاق افتاده بود. هر چیزی در چیز دیگری تجلی پیدا می کرد و در یک لحظه،  آغازو اکنون همه چیز بهم می رسید و برای هیچ اکنونی انجامی نبود.

 

 

مرد یادش می آمد  که اولین بار دم دروازه ی کشتارگاه مرغ ، خشکش زده بود. کارخانه ای بزرگ ، با صف طویلی از آدمها در لباسهای سفید، پر از لکه های کم رنگ و پررنگ سرخ،  مرغهای بی جان و نیمه جان آویخته شده در قلاده های تیز آهنی ، با سرعت دایره وار وپیوسته  دور هم  می چرخیدند، و او از صدای بهم خوردن آهن ها ، فشار فواره های آب ،در هم تنیدن صدای آدمها وصدای پرکندن وزجه زدن مرغها و از این همه سرعت در عمل انسان ، خشکش زده بود.

 

مرد در یادش، یادش میاید که بعد از مرگ مرغابی اش، مرغی روی تخم های جامانده از مرغابی اش تخم گذاشته بود. تخم ها، چوچه های مرغ ومرغابی شده بودند و مرغ از چوچه ها یکسان و با محبت مراقبت می کرد ،آن چنانکه چوچه های مرغابی نبود مادر شان را حس نمی کردند.

 

 مرد یادش می اید روزی را  که  پیشک  آبه ماخان ، می خواست  یکی از چوچه های مرغابی اش  را بخورد. مرغ عقب رفته بود و خیز برداشته بود و  چنان شجاعانه به پیشک  حمله کرده بود که بیچاره  ازشدت ترس ، از ارسی طبقه دوم پرت شده  بود در حولی خانه  و پایش شکسته بود وبعد مادر  پیشک را پیش  قومندان علی بخش  برده بودتا شکستگی پایش را با زرده ی تخم مرغ ببندد تا خوب شود.

تا شکستگی پای پشک خوب بشود، چوچه های مرغ ومرغابی در بستر محبت وآرامش باهم بزرگ شده بودند ، چنان که گفتار ورفتار مرغابی ها در مرغ و مرغها در مرغابی ، کاملا حل شده بود .مرد این زبان را بیشتراززبان آدمها می فهمید.

 

 

  مرد در یاد هایش، یادش میاید،  که مادرش همیشه برای مهمانان پدرش، صبحانه تخم مرغ می پخت و می گفت :" آدمهای مهمی هستند" و مرد از وقتی که می توانست تخم مرغ بخرد،  صبحها را همیشه تخم مرغ می خورد تا آدم مهمی باشد.  

مرد  درست  دم دروازه اوبیرژ هاج و واج  و منگ ؛خشکش زده است، گرمی  ونرمی دست کوچک پسرش را بیشتر می فشارد ، گرمای خوشایندی در رگهای سردش جاری می شود.مرد به فضای بینهایت بزرگ و خاکستری داخلی ساختمان اوبیرژ زل می زند  .

صفهای طویل از آدمها در لباسهای نارنجی،  با خط باریک فسفری  یا بر عکس، رنگهای فسفری باخط های باریک نارنجی و کفشهای زمخت وسنگین، زیر نور شدید وخیره کننده ا ی لامپ های آویزان از سقف بلند سالون بزرک، در هم می تنند و بسته های کوچک وبزرک اشیا را با چاقو ها  وقیچی های تیز می درند و با سرعت برق آسا پاره پاره می کنند.  مثل صف طویل  آدمها در لباسهای سفید پر از لکه های کم رنگ و پررنگ سرخ در کشتارگاه مرغ که در یک چشم بهم زدن ، هست و نیست درون مرغها را، بیرون می ریختندو سرخی را با فشار فواره های آب ،کم رنگ می کردند. مردان نارنجی و فسفری پوش هم،  هست و نیست محتوای بسته ها را بیرون می کشدند.

 

آنسوتر، بیرون  دروازه،  جمعی از آدمها در لباسهای رنگارنگ و کفشهای سبک  و متفاوت از هم،  مثل زندگی،  گرم ومهربان،  منتظرند تا  نارنجی شوند، با خط های باریک فسفری،  یا یر عکس فسفری با خط های باریک نارنجی، در کفش های زمخت وسنگین،  تا بتوانند داخل شوند و در صفی  از لکه های  نارنجی و فسفری،   بین دیوارهای بلند وزیر سقف خاکستری بدوند.

 

مرد ، نگاهش  متوقف شده است. تنها پلکهایش هر از گاهی تکانی می خورند. او چون مجسمه ای  ، بر حرکت  لرزان دوازده ستاره در دایره ای بسته بر زمینه ای آبی پرچم اتحادیه اروپا  در باد، نگاه می کند .

  با حرکتی نرم، دست کوچک پسرش را  که در بین انگشتان استخوانیش جا گرفته است،می فشارد و نگاهش به روی پرچم انگلیس که جایی   با لای دروازه ای اوبیرژ و کمی پاینتر از پرچم اتحادیه نصب شده است ، سر می خورد.  فکر می کند صدایی او را می خواند، مکث میکند و باز نگاهش بر حرکات لرزان پرچمها در باد متوقف می شود.

 

صدا باز او را می خواند بلند و بلند تر.  

                                                                                         

صدا :

"وطندار  تازه آمدی ؟ از ایتالیا ؟قبولیش را هم داری؟ نیه ؟ آره آره حتمن  ،در  جنگل کم نیستن کسانی که قبولی ایتالیا را دارن  و می خواهند آنطرف آب برن ، تو هم  می خواهی که انطرف آب بری ، بیا،  من کمکت می کنم."

 

 

مرد بسمت شمال ساختمان اوبیرژ حرکت می کند ،کامیونی بزرگ،  پر از بسته های گوشت مرغ ،تخم مرغ وموز ایستاده  است . انبو هی از رنگهای نارنجی با خط های باریک فسفری و بر عکس، رنگهای فسفری باخط های با ریک نارنجی و کفشهای  زمخت و سنگین،  با سرعت مشغول جابجا کردن ،باز کردن و دوباره بسته بندی کردن محموله ی کامیون هستند.مردی کوتاه قد  ،چاق و افتاب سوخته در لباس فسفری،   بدون این که لحظه ای سرش را بلند کند و یا مکثی در عملش داشته باشد، با رکیک ترین الفاظ  بقیه را تحقیر و توهین می کند :

" زود باشین ، بجنبین، سریع عمل کنید، اینجا برای مسافرت نیامدید، باید کار یاد بگیرید."

مرد،در حالیکه  دست پسرش را در  دست دارد، لحظه  ای مکث می کند.

                                                                                                   مرد چاق و آفتاب سوخته:

"من زلمی احمد زی هستم ،البته همه  زلمی می گویند ،از کته وازم ، در انگور اده هوتل داشتم ،هوتل  شش ستاره  برای آوارگان ،( قاه قاه  می خندد)  قانونش را که می دانی چی بود ، خوره نخوره حساب یوده ، (با ز می خندد) ، کار با خاریجیها را انجا یاد گرفتم، بعد امدیم  سرای نمک،دره ی آجه ایی، در پاکستان  ،آخرای دوهزار گفتند برید    یونان کار و بار خوب می شه،  بعد از  یازده سپتامبر  فهمیدیم که سیاست جهان عوض شده  و کار وبار ما خوب بود  ، تا اینکه دو هزار وسه ما را اوردن اینجا  ، در جنگل ،چند ماه بعد شاید ما را به ترکیه روان کنن ، خو ب می فهمی که چرا"                                                                            

 دختر جوانی  در لباس نارنجی،  با کفشهای زمخت و سنگین،  در حالی که جعبه بزرگ  موز را حمل می کند، مضطرب و دو دل،  با شک وتردید، و  با صدایی لرزان  از زلمی پرسان می کند:

 

 

 

 

 

" می بخشید اینها را در پلاستیک های سیاه بگذارم یا در جعبه های آبی؟"

 زلمی بدون توجه به دختر جوان،  با صدای بلند داد می زند:

" احمق!  مگه نمی دانی که پلاستیک های سیاه به جنگل می روند  و جعبه های آبی جای دیگر ،بیبین اگر خراب نشدند بگذارش بین جعبه های آبی، کی یاد می گیری؟ دو روز است که این جا کار می کنی!"

 

 

                                        بعد سرش را بلند می کند و نگاه کوتاهی به  مرد که دست پسرش را محکم گرفته است ،می اندازد ودر حالی که مشغول بسته بندی جعبه های موز است می گوید:

" خب نگفتی چه قسمی می خواهی بفرستمت آنطرف آب ؟"

 منتظر جواب مرد نمی ماند  ، مرد هم چیزی نمی گوید.  زلمی هم سوال می کند و هم جواب می گوید. در حقیقت سوال نمی کند جواب می دهد .

"برای رفتن چندین راه وجود دارد  تضمینی و  غیر  تضمینی.  بین کامیون ،زیر کامیون. موتر وان با خبر، بی خبر.  همه اش بستگی به وضع جیب حضرت عالی داره،  ولی به نظر من برای تو تضمینی بهتر است،  ده هزار دلار می شه .

داری ؟حتمن بله  که داری.."

این بار مرد سوال می کند:

 "آخر از کجا بفهمم که تضمینی است یا نه،  ضمانت کی می کنه ؟"                           

 

زلمی:

"  بیبین اینجا اکثرشان انگلیسی هستن ، در حقیقت مسولیت جنگل هم دست انهاست،   پولی که از شما می گیریم بین همه تقسیم می شه،  انگلیسی  ،پولیس ،رستوان دار،  قاچاقبر،البته به پولیس زیاد تر می رسه  چون ریسکش بیشتر است به ما کمتر. پول را که تسلیم دادی بعد از دو ساعت انگیلس هستی. از همین جا سوار موتر می شوی و در نزدیکترین شهر انگیلس پیاده می شی  این تضمین نیست ؟ راستی یک دکان دار  و رستوران دار هم ضمانت می کنند."                  مرد:

" ولی من صد دالر کم دارم. میشه یک کاریش بکنی؟"

 زلمی :

نه نه بچم !!!  باید دقیقن ده هزار باشه   ، زنت که همراهت است؟"

نگاهی کوتاهی به پسربچه می اندازد که دستش در دست مرد گره خورده است ، برای اولین بار کمی مکث می کند. چند جعبه تخم مرغ را جابجا می کند و یواش می گوید:

 

" در جنگل فقط برای زنها کار است ."                                                                    

 

زنی میان سال، در لباس فسفری با خط های باریک نارنجی و کفشهای زمخت وسنگین، نرم و آهسته موز را پوست می کند و به پسر بچه تعارف می کند.زلمی با حرکتی سریع، موز را از دست زن می قاپد و دور پرت می کند.

زلمی :"نه! از جعبه های سیاه نباید  چیزی به بچه داد.  این ها که یک روز بیشتر اینجا نمی مانند ."

              

بعد رویش را بطرف مرد می چرخاند و اندرزگونه می گوید:

 "از غذای جنگل نخورید. معتاد می کنه، اگر بخورید  باید همیشه بخوابید  و اگر نخورید  خشمگین می شوید و دعوا می کنید ،خب اماده شوید که بریم جنگل."

 مرد:

" تشکر شما بروید ما پیاده می ایم"

  زلمی :

"مواظب باشید اینجا خیلی خطرناکه،همه این زمین ها را مافیای کرد خریده ."

 با دستش به اطراف ساختمان اوبیرژ اشاره می کند. نگاهش لحظه ای به ستاره هایی که در زمینه آبی در گوشه ای پرچم آمریکا جمع شداند متوقف می شود. برای چوچه های پیشک، که در قفسه های بزرگ سیمی کنار هم چیده شده اند، دست تکان می دهد، وبعد بسمت کامیون پر از بسته های پلاستک سیاه حرکت می کند.                                                                             

 

مرد دست پسرش را می گیرد و  بسوی جنگل حرکت می کند .جنگل مینیاتوری از تاریخ ماجراجوییهای  انسان معاصر است .در جنگل تمام جنگهای جاری جهان در یک زمان و در یک مکان بهم می رسند. آنجا هیچ چیزی ادامه ای چیزی دیگر نیست. جنگل حتی جنگل نیست، در جنگل تن زبان ویران شده است و مفهوم نظم زمان فروپاشیده است.                                                                                                            

 

دورا دور جنگل،  با چکمه های زمخت سیاه وستاره های چسبیده  در  رنگهای آبی سیر  و تفنگ های آماده ای شلیک محاصره  شده است . بعد نوبت  دیوار های بلند از سیم خار دارهای  برقی است و  آ نسوتر، مجموعه ای از رنگهای نارنجی و فسفری، با کفش های سنگین، مشغول آتش زدن به آشغالهای جمع شده از جنگل هستند.  

 

مرد وپسرش نزدیک دروازه ای ورودی جنگل میشوند .دختر جوانی را می بینند  در لباس نارنجی با خط های باریک فسفری و کفشهای زمخت وسنگین. دخترک به سوی سیم های خاردار می رود  ، فنجان چای داغی در دست دارد و  داغی اش در  هوا تبخیر می شود.   بمرد جوان آواره ای  که پشت سیم های خار دار منتطرش استاده است، می رسد .

       دختر :

"بعد از این که فهمیدن که دارم سر از کارشون درمیارم ، اول فنجان های را که درش قهوه می خوردم نمی شستن، بعد هم بشقاب و قاشق وچنگالهای را که استفاده می کردم .بهم  می گفتن  اینجا باید کار یاد بگیری.  آنجوری که ما می گیم ،نه انجوری که تو می خواهی ، اینجا جای کار کردن است نه جای فهمیدن و عاشق شدن، امروز اومدم دیدم ،  فنجان و وبشقابهای را که درش غذا خورده بودم  شکستن و انداختن آنجا. می بینی ؟"

 با دستش اشاره می کند  به انبوهی از ظروف شکسته که روی هم انبار شده اند  و می گوید:

" می فهمی معنایش چیست؟یعنی برو گوریتو گم کن."                                                                                          

دختر جوان در سکوتی عمیق،در حالیکه   در برابر  مرد جوان آواره در پشت سیم های خار دار، ایستاده است ،به چشم هایش خیره می شود. دخترک، خودش را در شفافیت چشم های او، می بیند. زنی  در لباس نارنجی باخط های باریک فسفری و کفشهای زمخت وسنگین . گره موهای جمع شده اش را آهسته باز می کند. رنگ نارنجی و خطوط فسفری را از تنش می کند و کفشهای زمخت وسنگین را از پاهایش در می آوردو مرد آواره را تنگ در آغوش می کشد. چکمه های زمخت سیاه وستاره های چسبیده  در  رنگهای آبی سیر، با تفنگ های آماده ای شلیک،  دختر جوان با مو های رها شده را از آغوش مرد جوان آواره جدا می کنند و بسمت اوبیرژ با خودشان می برندوو دور و دور تر می شوند.                                                       

 

رنگ فسفری با خطوط باریک نارنجی  دیگری، با  کفش های زمخت وسنگین ، رنگ نارنجی با خطوط باریک فسفری و کفشهای زمخت وسنگین که از تن دختربر زمین ریخته شده است  را یر می دارد، از چند تا جنازه که دیشب در  درگیری گروهی   بین قاچاقبران و پلیس باضرب چاقو کشته شده اند می گذرد و لباسهارا در  آتشی  که بسوی اسمان شعله می کشد می اندازد.رنگها، کفشها ، پلاستیک های سیاه و تن های مرده ی هزاران موش در آتش می سوزند .دود و خاکستر، بر آسمان جنگل  قد می کشند. مثل سقف بلند و خاکستری اوبیرژ                                 .

  مرد که دست پسرش را در دست دارد، از لابه لای خیمه های کوچک ،که مثل لکه های تند  رنگی روی شن وماسه و ریشه های خشک گیاهان  پاشید شده اند، رد می شود، واززیر  سایه های پرچم  های بزرگتر از حجم خیمه ها عبور می کنند،  تا  اینکه می رسند  روی تپه ای که تمام وسعت جنگل از فراسوی آن پیداست.

جنگل در ساحل دریای  مانش بین فرانسه و انگلیس در شهر کاله واقع شده است. تن جنگل را تاول زده است در انبوهی از دانه های کوچک رنگی. مثل تن موش ها در جنگل ،که تا ول زده اند ،از گاز های میکروبی، وبوی بد کفشهای زمخت وسنگین و چکمه های سیاه .

 

 

 

جنگل بیمار است  و تب دارد.تن جنگل می لرزد. این بیماری را آدمها در جنگل آورده اند .جنگل جاییست بیرون از جهان .در آن شهروندان بی جهان بخاطر پیامی که باخود آورده اند مورد خشم قرار می گیرند و ملامت می شوند .جنگل خبر فاجعه جهانی ست.

شهروندان بی جهان را، نیروهای جهانی در جنگل آورده اند وجنگل تجسم فروپاشی نظم جهان است  .                                                                      

پسربچه ای نو جوانی  در فضای تنگ خیمه اش نشسته است  واز  پیپ کلان روغن زیتون ،که رویش نوشته شده است " فقط برای مصرف در خارج از پاکستان مجاز است"، درون قابلمه ای فلزی روغن می ریزد  و فتیله ای را که از ریشه های  خشک گیاهان بافته است در گوشه قابلمه می گذارد و با فندکی آتش می زند.                                                                     

مرد دست نرم وکوچک پسرش را در بین انگشتان استخوانی  وبلندش دارد و نگاهش به نوجوانی در فضای تنگ خیمه ، می رسد . پسرک در کنار شعله آتشی افروخته با فتیله ای ریشه  گیاهان خشک  و روغن زیتون ، سرش را در تنش جمع کرده است وبا چاقوی نسبتا بزرگ وتیزی، قسمت های سالم دامپایی های پلاستیکی   را می برد.  کنارش دستمال گل سیبی در زمینه ای آبی است با لنگه های رنگی دمپایی های پلاستیکی، که از گوشه و کنار جنگل  جمع کرده است. هر از چند گاهی، چاقو را روی شعله آتش می گذارد . وقتی چاقو  رنگ آتش را بخود  می گیرد و خوب سرخ می شود، از آتش  برش می دارد و مشغول وصله زدن  پارگیهای دمپاییهای  پلاستیکی اش ،با تکه های بریده شده از دامپایهای دیگر،می شود. داغی و سرخی چاقو، از تکه های پلاستیک می گذردو  به گوشت انگشتان پسرک می رسد. دود ، صدای سوختن پلاستیک ،داغی چاقو و گوشت انگشتان دست نو جوان در هم می پیچند. نو جوان از شدت درد انگشتش را با تمام توانش فوت می کند وچاقو را  در آبی که از باران دیشب در گوشه ای خیمه جمع شده است پرت میکند  و پا هایش را بر شن وماسه می کوبد.                                                                                                                      

آب از داغی چاقو موج بر می دارد و موجها در هم تکثیر می شوند تا بینهایت آبها. شن وماسه  ها با ضرب پای نو جوان شورش می کنند در تمامی کویر ها.

 شعله ای فتیله، بافته شده از ریشه گیاهان، شعله ورتر  می کند هرچه آتش را، و فوت نوجوان باد می شود و باد تند وتند تر می وزد به ریتم نفسهای نو جوان تمامی ابعاد زمین را  و زمین بیمار می شود  ،تب می کند و تن زمین می لرزد،  مثل تن جنگل  ، زمین این بیماری را از جنگل گرفته است ، چنانچه جنگل از آدمها.                                                                      

موجهای آب ،باد،خاک و آتش، طوفان می شوند  وطوفان از چهار گوش زمین  بسمت جنگل می دود و زوزه می کشد . جنگل در شهر کاله، در بندر مانش، بین انگلیس و فرانسه  واقع شده است  و با دیوار های بلندی  از سیمهای خار دار برقی ،چکمه های سیاه  وکفشهای زمخت وسنگین احاطه شده است  .طوفان باد وخاک وآب وآتش به جنگل می رسد و دورا دور دیوار بلند سیمهای خار داربرقی، می چرخد ومی پیچد .طوفان، چکمه های زمخت سیاه، وستاره های چسپانده شده  در  رنگهای آبی سیر  و تفنگ های آماده ای شلیک، و لباسهای نارنجی با خط های باریک فسفری  یا بر عکس رنگهای فسفری باخط های باریک نارنجی و کفشهای زمخت وسنگین را با خود تند وتند تر می چرخاند.زوزه می کشد. شعله می کشد بسمت بینهایت آسمان.                                                                                   پرچم ها همه از جا های شان کنده می شوند  ودر طوفان سرگردان و بی هدف می دوند و در خار های سیم برقی، پاره پاره می شوند  و ستاره ها از پرچم ها رها می شوند و می روند بسوی آسمان .انگار طوفان آمده است تا ستاره  ها را آزاد کند. تا هیچ کسی و هیچ چیزی  مالک هیچ ستاره ای نباشد. طوفان تاریخ ماجرا جویی های انسان را با خودبه  جنگل  آورده است.   

 

 

دیواری از خاک وباد وآتش وآب ، تاریخ ماجراجویی های انسان را، در یک لحظه و دریک مکان،  دیداری شنیداری و قابل فهم کرده است.  در طو فان، رستاخیز تاریخ انسان اتفاق افتاده است.

 

 

 

 مرد دست گرم ونرم پسر کوچکش را، بیشتر می فشارد. کودک با دست دیگر با تصویر ستاره ها که بسمت اسمان از زمین دور می شوند، در آب جمع شده از طوفان، بازی می کند. مرد گرمای وجود پسرش را بیشتر حس می کند. سکوت می کند و در لذت سکوتش صدای مرغابیی را می شنود  که او را درآبی دریا بسمت خودش می خواند.  صدا ترکیبی است از مرغ و مرغابی . مرد این زبان را بیشتر از زبان آدمها می فهمد. هر دو به آبی بیکران دریا می زنند  و ستاره ها می نشینند روی سطح بینهایت آبی. هر کسی و هر چیزی عاشق یک ستاره است.   

 

سپتامبر 2016-10-20