مقدمه:


از دیرباز تا اکنون رابطه معنادار و ناگسستنی بین «سرمایه و سیاست و حضور در ساختارهای قدرت» وجود داشته است. به طور مثال رابطه ارباب و رعیتی بارزترین نوع رابطه قدرت و سرمایه است که از قدیم در بین بسیاری از جوامع وجود داشته است. اما در قرون وسطی در اروپا طبقه ای دیگر نیز شریک قدرت اربابان و لردها شدند؛ کلیسا ها و کشیش های مذهبی!  که به نحوی از اعتقادات دینی، فروش بهشت و آمرزش گناهان مردم به سرمایه کلانی دست یافتند و خود را شریک قدرت ساختند. کلیسایهای متمول و کشیش های سرمست از سرمایه های کلیسا در بسا مواردی نیز، حتی گوی سبقت از شاهان و لردها را ربودند و خدای بی حد و حصر قدرت گردیدند و تا سالها بر مردمان غرب حکمرانی کردند.


در قرون جدید نیز این رابطه نه تنها از بین نرفته است بلکه به نوع جدیدی باز مورد استفاده قرار می گیرند. هر چند دولتهای مدرن کوشش کرده اند تا سیستم توزیع ثروت و سرمایه در بین همه شهروندان عادلانه تر، تعریف گردد تا از فربه شدن یک قشر خاص در جامعه جلوگیری گردد، اما با وجود آن هم هنوز راه زیادی برای تحقق این خواسته در پیش روست. در جوامع توسعه نیافته یا کمتر توسعه یافته، جوامع بعد از جنگ و منازعه و کشورهایی که بعد از دوران استعمار به استقلال دست یافته اند، در مرحله گذار، سرمایه یعنی پول و پول نیز حرف اول و آخر را برای رسیدن به قدرت زده است. بنابراین اگر سرمایه شرط کافی برای رسیدن به قدرت و سیاست ورزی نیست اما بدون شک یکی از شروط اصلی و لازم می باشد.


اما ماهیت و تعریف سرمایه تا حد زیادی روشن نیست. شاید تصور و درک بسیاری از مردم از سرمایه، همان پول و نقدینگی و یا هم دارایی فیزیکی باشد که بر مبنای آن بتوان شغل ایجاد کرد ویا در برابر کار، دستمزد گرفت. این تعریف شاید ساده ترین نوع تعریف سرمایه باشد.


مفهوم سرمایه اجتماعی


در فرهنگ لغت تجارت، سرمایه عبارت است از «ثروت در قالب پول و دارایی فردی، سازمانی و گروهی و یا هم یک ملت که برای سرمایه گذاری و توسعه قابل دسترس می باشد.»


سرمایه در اقتصاد به «عوامل تولیدی ای اطلاق می شود که برای تولید کالا و یا هم خدمات استفاده می گردند، اما خود این عوامل در زنجیره ورودی تا خروجی قرار ندارند و در حال پروسس نمی باشند.»


سرمایه متفاوت از پول است. زیرا پول برای خرید کالا و خدمات استفاده می گردد در حالیکه سرمایه در یک زنجیره کلان تولیدی در حال چرخش است و بیشتر جهت تولید ثروت در سرمایه گذاری ها استفاده می گردد.


سرمایه اشکال و فورم های مختلفی دارد. شاید «پیر بوردیو» جامعه شناس سرشناس فرانسوی در مقاله خود دسته بندی کاملی از سرمایه را ارایه می کند. وی در مقاله «اُشکال سرمایه» که در سال ۱۹۸۶ در نیویورک منتشر شده است به تعریف و بررسی انواع «سرمایه های اجتماعی، سرمایه های فرهنگی و سرمایه های اقتصادی» می پردازد. وی سرمایه های فرهنگی را در سه قالب قابل تعریف می داند:‌ «سرمایه فرهنگی مجسم، سرمایه فرهنگی عینی، سرمایه فرهنگی نهادینه شده.» این جامعه شناس معروف فرانسوی سرمایه اقتصادی را نیز دارای سه شکل می داند «پول، دارای و مال».


پیر بوردیو در تعریف سرمایه اجتماعی می نویسد « سرمایه اجتماعی مجموعه ای از منابع بالقوه و واقعی ای هستند که با یک شبکه مالکیت پایا و دیردوام و کم و بیش نهادینه شده و با شناخت و آگاهی متقابل متصل هستند.» 


از نظر بوردیو، ارزش پیوندهای یک فرد وابسته به فکت های چون تعداد اتصالاتی است که می تواند آنها را بسیج نماید و به حجم سرمایه (فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی) متعلق به هریک از اتصالات ،بستگی دارد. وی معتقد بود از آنجا که سرمایه اجتماعی و سرمایه فرهنگی نشان دهنده کار انباشت شده می باشند بنابراین باید به عنوان یک «دارایی» در نظر گرفته شوند.


بحث پیر بوردیو یکی از زیباترین بحث ها در حوزه سرمایه هاست. وی با بر شمردن کمبودات و کاستی و نقاط قوت این سرمایه ها، در حقیقت افق نوی را در برابر درک دنیای اجتماعی گشود. اینگونه که برای درک بهتر اجتماع باید به نقش و تعریف سرمایه توجه خاص داشت. بنابراین موقعیت ها و روابط درونی گروه ها که منجر به دسترسی بهتر و بیشتر افراد به فرصت ها، اطلاعات، منابع مادی و موقعیت اجتماعی می گردند در حقیقت یک سرمایه اجتماعی هستند.  هرچند پیر بوردیو، می پذیرد که امکان سوئ استفاده از سرمایه های اجتماعی نیز وجود دارد، به ویژه از طرف کسانی که به قول او قادر به نمایندگی  سرمایه اجتماعی نهادینه شده هستند؛ مانند بزرگان فامیل و اشرافی که ازارتباطات نهادینه شده اشرافیت سود می جویند. بنابراین شرافت، احترام و... که برای یک فرد موقعیت سیاسی خلق می کند یک سرمایه است.


مفهوم سرمایه اجتماعی در نطریه های جامعه شناسان کلاسیک مانند دو توکویل (۱۸۳۱) و و همچنین سالها بعد در کار جامعه شناس فرانسوی امیل دورکیم (۱۹۳۳) مطرح شده است.  این مفهوم را می‌توان در آثار بسیاری از جامعه شناسان کلاسیک درقالب و مفاهیمی چون اعتماد و همبستگی و انسجام اجتماعی، هنجارها و ارزش‌ها مشاهده کرد.


بحث سرمایه اجتماعی هر چند به تازگی بیشتر در قالب مدرن خود مطرح شده است اما قدامتی یک قرنه دارد. شاید مفهوم سرمایه اجتماعی اولین بار درآمریکا در کتابی از لیدا هانفیان در سال ۱۹۱۶ ظاهر شده باشد. جایی که وی سرمایه اجتماعی را اینگونه تعریف می کند «آن دارایی های محسوسی که در زندگی روزمره انسانها بیشتر به حساب می آیند یعنی حسن نیت، دوستی، حس همدردی و مراودات اجتماعی بین گروهی از افراد یا خانواده‌ها که یک واحد اجتماعی را تشکیل می‌دهند...»


به نظر می رسد که بعد از لیدا هانیفان پژوهشگران و جامعه شناسان بسیاری به مساله سرمایه اجتماعی پرداخته اند؛ به طور مثال جین جاکوب، گلن لوری، ایوان لایت، فوکویاما، کلمن و پیر بوردیو و...


 جیمز کلمن جامعه شناس آمریکایی با مطالعات خود نشان داد که  سازمانهای اجتماعی سرمایه اجتماعی را پدید می آورند و رسیدن به اهدافی را که معمولا دست نیافتنی و یا هم  پر هزینه هستند را تسهیل می کنند. وی باور داشت سرمایه اجتماعی متعلق به قدرمندان و زورمندان نیست و می تواند برای طبقات زیرین اجتماع نیز مفید باشد.


فوکویاما سرمایه اجتماعی را به عنوان وجود مجموعه معینی از هنجارها یا ارزشهای غیر رسمی تعریف کرد که اعضای گروهی که همکاری و تعاون میانشان مجاز است در آن سهیم هستند. وی معتقد هست که مشارکت در ارزشها و هنجارها به خودی خود باعث تولید سرمایه اجتماعی نمی گردد ، چرا که ممکن است ارزش ها منفی باشند .هنجارهایی که تولید سرمایه اجتماعی می کنند اساسا باید شامل سجایایی از قبیل صداقت، ادای تعهد و ارتباطات دو جانبه باشد.


اما رابرت پتنام و همکارانش در پژوهشی در ایتالیا به نکته های مهمی در حوزه سرمایه اجتماعی رسیدند و نگرش نوی را در این حوزه ایجاد کردند. هدف از پژوهش رابرت پتنام و همکارانش رسیدن به این پاسخ این سوال بود که علی رغم سیاست های مشخص و یکسان دولت مرکزی چرا نهادهای دمکراتیک در شمال ایتالیا بهتر و موثر تر از جنوب عمل می کنند. نتایج پژوهشهای این دانشمند علوم سیاسی نشان داد که در شمال ایتالیا، نهادهای جمعی و گروهی بهتر و سازمان یافته تر کار می کنند، عملکرد نهادهای اداری مطلوبتر می باشند و مردم نیز در انتخابات بیشتر اشتراک می کردند در حالی که در جنوب ایتالیا، نهادها و سازمانهای اداری پاسخگوی مردم نبودند و مردم نیز به حکومت محلی شان باوری نداشتند.


به تعبیر پتنام، همکاری و همیاری داوطلبانه در جایی که ذخیره و انباشت اساسی از سرمایه اجتماعی در قالب قواعد مبادله و شبکه های تعهد مدنی وجود داشته باشد به آسانی صورت می‌گیرد. در اصل این مفهوم سرمایه‌ اجتماعی‌ به‌ پیوندها، میان‌ اعضای‌ یک‌ شبکه‌ به‌ عنوان‌ منبعی‌ با ارزش‌ اشاره‌ دارد که‌ با خلق‌ هنجارها و اعتماد متقابل‌ موجب‌ تحقق‌ اهداف‌ اعضا می‌شود.*


سازمانهای اجتماعی از نظر رابرت پنتام «شبکه ها، ارزشهای معامله متقابل و اعتماد اجتماعی» می باشند. پتنام معتقد هست که شبکه های رسمی و غیر رسمی مبادلات و ارتباطات در همه جوامع وجود دارند. اما این شبکه ها ممکن است که به دو صورت عمودی و یا هم افقی باشند. در شبکه های عمودی شهروندانی عضویت دارند که وضعیتی نابرابر نسبت به هم دارند. در این حالت کنشگران باهم ارتباطی ندارند. به این معنی که رابطه کنشگران منقطع بوده و ایشان تنها اطلاعاتی را بدست خواهند آورد که منافع افراد در موقعیت بالاتر را به خطر نیاندازد و اطلاعات به صورت شفاف رد و بدل نمی شود. اما به باور این دانشمند، در شبکه های افقی شهروندانی عضویت دارند که از قدرت و وضعیت برابری برخوردارند. در این حالت همه کنشگران درگیر کنشها بوده با هم در ارتباط هستند و اطلاعات به صورت شفاف در اختیار کنشگران قرار می گیرد. وی شبکه های مشارکت مدنی را از جمله ضروریات سرمایه اجتماعی می داند و باور دارد « هرچه این شبکه ها در جامعه ای متراکم تر و فشرده تر باشند، احتمال اینکه شهروندان بتوانند در جهت منافع متقابل همکاری کنند به مراتب بیشتر است.» پتنام باور دارد که اعتماد، روحیه همکاری و همیاری را تقویت می کند و هر چه سطح اعتماد در یک جامعه بالاتر برود، میزان همکاری نیز بیشتر خواهد بود و از طرفی دیگر همکاری نیز خود باعث افزایش اعتماد در جامعه خواهد شد.


بنابراین همکاری بین گروه ها و سازمانهای اجتماعی، باعث تعامل بیشتر می گردد. در تعاملات تبادل اطلاعات بهتر صورت می گیرد و در نهایت با تبادل اطلاعات شفاف، سطح اعتماد نیز افزایش یافته و همکاری نیز بهتر و موثرتر وسهم گیری شهروندان در شبکه ها نیز بیشتر خواهد بود.


افغانستان و سرمایه های اجتماعی


با توجه به آنچه در بالا مطرح شده است، مثال پتنام و همکارانش در ایتالیا می تواند مصداق خوبی در افغانستان باشد. حتی اگر فرضیه پژوهشی مان متفاوت تر گردد باز نتیجه نیز به مراتب فاحش تر خواهدبود. به طور نمونه می توان این سوال را اینگونه مطرح کرد که با وجودی که سیاست های دولت مرکزی افغانستان نسبت به شمال و مرکز کشور، در جنوب و شرق همیشه به روی لنگه منفعت قبیله ای بیشتر و سنگینتر چرخیده است اما نهادها و سازمانهای اداری در جنوب و شرق ناکارآمدتر، میزان رفاه و آسایش عمومی کمتر و گرایش مردم به نهادهای دمکراتیک نیز کمتر و اعتماد جمعی به نهادهای محلی پایینتر می باشد. به طور نمونه بسیاری از مردم برای حل و فصل دعاوی خود به دادگاه های صحرایی طالبان، جرگه های قومی و یا هم مولوی های مساجد مراجعه می کنند. زیرا نهادهای قضایی افغانستان بیش از حد فاسد هستند و بار سنگینی از رشوه های کلان را به دوش ارباب رجوع می اندازد.


بنابراین بر اساس نظریه پتنام، باید گفت که شبکه ها در این مناطق کشور یا وجود ندارد و یا هم اگر وجود دارد شبکه هایی با ارزشهای همه شمول نیستند که بتوانند  بر اساس ارزشهای تعاملی، همکاری جمعی را ایجاد کنند. شبکه ها در جنوب و شرق کشور و در میان مردم پشتون عموما عمودی هستند. در این نوع شبکه ها معمولا نقش افراد و اشخاص و برخی نهادها در یک رابطه طولی تعریف می گردند و در نوک هرم مدیریت و رهبری این نهادها معمولا خانها، روسای قبایل، ریش سفیدان محلی و اربابان و مولویان قرار دارند و در طبقات زیرین این شبکه ها نیز، به ترتیب اقشار مختلفی چون مافیای قدرت و مواد مخدر، کسبه کاران، زارعین و طبقات کم درآمد و آسیب پذیر جامعه چون زنان قرار دارند که نوع تعامل در بین این شبکه نه بر اساس اعتماد اجتماعی بلکه بر مبنای تفکر ارباب - رعیتی استوار است. لذا در نبود اعتماد و گسترش فضای بی اعتمادی، میزان مشارکت مردم و شهروندان و همکاری شان به شدت تنزل پیدا کرده و تبادل اطلاعات و دسترسی اطلاعات به طبقات پایین شبکه، یا اصلا صورت نمی گیرد و یا هم اگر وجود دارد رابطه ای ضعیف و شکننده و عموما پوشیده در پوسته های دینی می باشد.


در حوزه ارزشهای معامله متقابل، پشتونهای افغانستان علی رغم برخورداری از یک پتانسیل نسبتا قوی اما کارآیی چندانی ندارند. صرف نظر از قضاوت های ارزشی، اما پشتونوالی می تواند به عنوان یک ارزش معامله متقابل در بین پشتونها عمل کند. مشروط بر اینکه قابلیت بسط و تعمیم و همخوانی با ارزشهای جدید انسانی را داشته باشد. پشتنوالی پشتونها و کدهای اخلاقی ایشان می تواند موتور تولید سرمایه اجتماعی گردد، سطح مشارکت و همکاری عمومی را بالا برده و در نتیجه منجر به افزایش سطح اعتماد اجتماعی گردد. زیرا گروه ها و جوامعی که از ارزشهای و هنجارها اطاعت می کنند به شکل مؤثرتری بر فرصت طلبی و مشکلات عمل جمعی غلبه می کنند. این هنجارها با شبکه های انبوهی از مبادلات اجتماعی مرتبط هستند و هریک یکدیگر را تقویت می کنند. اما مشروط به اینکه این هنجارها و ارزشها،‌قابلیت انعطاف پذیری و انطباق با تغییرات گسترده و سریع و تند اجتماعی را داشته باشند و این ویژگی و مشخصه در پشتونوالی وجود ندارد. پشتونوالی حرکت به جلو ندارد، یک سره توصیه به عقب گرد است. نوعی زندگی با کدهای اخلاقی قبیله ای و سنتی که بیشتر در مناطق قبیله ای و روستایی برجسته تر می باشد.


 


اما شبکه ها در میان مردم هزاره توانسته است که خطوط عمودی را بشکند و بیشتر به خود وجه افقی داده است. از این نگاه، من برخورد و تضاد بین نسل جدید و نسل گذشته را در بین مردم هزاره، محصول همین تغییر شبکه ای عمودی به شبکه های افقی می دانم و تا حد بسیاری نیز طبیعی می باشد. اما اینکه این تغییر شبکه، در بسا مواردی با سستی و کژی هایی همراه شده است نتیجه ضعف مدیریت و عدم اعتمادسازی می باشد. بنابراین می توان انتظار داشت که این تغییر به نوعی به برخورد اجتماعی منجر می گردد. 


همانگونه که پتنام در توصیف شبکه های افقی به موفقیت بیشتر این شبکه های معتقد هست، بنابراین با وجود سیستم تبعیض آلود توزیع امکانات دولتی، عدم سیاست واحد و یکسان دولت مرکزی در قبال مردم هزارستان، اما نهادهای دموکراتیک عملکرد بهتری دارند، نهادها و سازمانهای اداری با تمام ضعف های خود اما پاسخگویی بیشتری به خواست مردم دارند، حضور مردم نیز در انتخابات به بالاترین حد خود در سال ۲۰۱۴ رسید. بنابراین می توان گفت که نهادهای اداری و شبکه های مشارکت مدنی با تمام کمبودات و کسری هایی که دارد، اما در افزایش سطح اعتماد اجتماعی موفق تر عمل کرده است، همکاری و مشارکت جمعی را به خوبی نهادینه کرده اند، روابط و تعاملات اجتماعی بهتر و خوبتر نهادینه شده است. ارزشهای متقابل این گروه های اجتماعی، منطقی تر و قابل پذیرش تر می باشند و مشارکت جمعی را نیز به بالاترین حد ممکن رسانده است؛ به طور مثال حضور گسترده مردم در انقلاب تبسم و جنبش روشنایی نمونه های واضح و آشکاری هستند ازمشارکت گسترده مردم.


برمبنای تئوری پتنام، هنجارها و شبکه مشارکت مدنی سه پیامد عمده دارند:


۱- منجر به تقویت رشد اقتصادی می گردد.


۲- همکاری و اعتماد را افزایش می دهد.


۳- تراکم شبکه های مدنی در یک جامعه و تبعیت اغلب مردم از هنجارهای مدنی ، شناسایی و مجازات " سیب خراب " آسانتر و در مقابل عهد شکنی، خطرناکتر و غیر وسوسه انگیزترمی باشد.  


اما هنوز هم راه زیادی برای دست یابی به این اهداف باقی مانده است. متاسفانه به این واقعیت مهم باید اشاره کرد که در حوره اقتصادی هیچ کار زیربنایی توسط شبکه ها و نهادهای مدنی انجام نگرفته است. رشد و تقویت اقتصادی علی رغم وجود سرمایه های اجتماعی ذکر شده، چندان قابل دید و ملموس نمی باشد. همکاری و اعتماد در مراحل اولیه به سرعت ایجاد می گردد اما به مرور زمان به شدت فروکش می کند. پایداری، دیرپایی و ثبات زنجیره تعاملات و تبادل اطلاعات که در نظریه پیر بوردیو به روی آن بیشتر تاکید شده است، چندان محسوس قابل دید نمی باشد. علی رغم برخورداری بیشتر از سرمایه های فرهنگی ای چون سواد و دانش و توانایی های شناختی که در محیط مکتب و دانشگاه کسب کرده ایم، اما هنوز هم به صورت فردی و انفرادی کاربرد دارند. اما سرمایه های اجتماعی به ما کمک می کند تا پتانسیل ها، توانایی ها و استعدادهای پراکنده و فردی را که در اختیار افراد جامعه هستند، یا به عبارت بهتر همان مجموعه سرمایه انسانی و فرهنگی به شکل جمعی برای رفع مشکلات و معضلات موجود در مناسبات بین فردی به کار گرفته می شوند. بنابراین سرمایه های اجتماعی متعلق به گروه هاست تا افراد و اشخاص. نهادهایی همچون خانواده، سازمانها و نهادهای جامعه مدنی با مدد جستن از پیشرفت در تبادله اطلاعات، مناسبترین بستر برای تولید سرمایه اجتماعی هستند.


درواقع بسیاری از جامعه شناسان، مبنا و اساس سرمایه اجتماعی را در خاصیت های جمعی و ساختاری نهفته در درون یک جامعه می دانند که قابلیت بسیج عمومی را دارند. تجربیات گذشته در میان مردم هزاره نشان می دهد که مردم هزاره روحیه کار جمعی را دارد، میزان سواد و دانش و آگاهی های شناختی در میان مردم رشد چشمگیری داشته است. بنابراین در مقایسه با جامعه پشتون، سرمایه های اجتماعی مادی و معنوی بسیاری دارد که نیازمند توجه جدی می باشد. زمانی که سیاست دولت مرکزی بر مبنای تقسیم عادلانه قدرت و ثروت استوار نیست و به جای رشد سرمایه اقتصادی، به فرار سرمایه های اجتماعی می انجامد در این صورت ضرورت توجه به سرمایه های فرهنگی و اجتماعی به منظور تولید سرمایه اقتصادی یک امر اجتناب ناپذیر است. نبود دولت کارآمد، بر روی رونق و کار و تجارت و زندگی سالمتر مردم تاثیرات زیادی گذاشته است. صرف نظر از دیدگاه های مطرح در مورد نقش دولت در ایجاد سرمایه اجتماعی، اما نقش اصلی و رول مهم را در مساله توسعه، دولت کارآمد دارد.


فوکویاما نقش دولت را در تقویت سرمایه اجتماعی اینگونه برجسته می سازد:


« تشویق و تقویت تشکیل نهادهای مدنی؛تقویت وغنی سازی آموزشهای عمومی؛تامین امنیت شهروندان درجهت حضور داوطلبانه در نهادهای اجتماعی؛پرهیز از تصدی گری بخشهای مختلف اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و واگذاری فعالیتهای مربوطه به نهادهای مردمی برای جلب مشارکت آنها در فعالیتها و زمینه سازی ایجاد و تقویت نهادهای اجتماعی و شبکه های اعتمادبین آحاد مختلف مردم.»


این در حالی است که دولت افغانستان، در بسیاری از این موارد با شکست مواجه شده است. از این روست که نمی توان به نقش دولت در تقویت سرمایه اجتماعی امیدوار بود. از طرفی دیگر افغانستان کشوری پس از منازعه هست، یا هم در بدترین حالت می توان گفت که این کشور هنوز هم در شرایط منازعه قرار دارد. در هر صورت باید پذیرفت که نیمه سنگینی لیوان به طرف جامعه پس از منازعه است.


برای احیای یک جامعه پس از منازعه، توجه به سرمایه و تعریف و باز تعریف آن کاری ضروری و حتمی است. جوامعی مانند افغانستان که تمامی زیرساخت های خود را بر اثر سالهای جنگ و درگیری های داخلی و خارجی از دست داده است، باید به عنوان یکی از اصلی ترین منابع بازسازی، اهمیت و برنامه ریزی برای سرمایه های سرگردان جامعه خود را در اولویت قرار دهند. در کشورهای توسعه یافته، در بسیاری موارد با کمبود نیروی انسانی مواجه اند؛ به طور نمونه آلمان یکی از دلایل پذیرش بیش از یک میلیون پناهنده را ضرورت اقتصادی و مارکت خویش اعلام کرد. جمعیت روبه کاهش انسانی در کشورهای توسعه یافته مساله ای است که از یرباز مطرح بوده است. بنابراین تئوریسین های اقتصادی این کشورها برای رهایی از این خلا انسانی دست به کار شده اند و حتی در شرایطی چون جنگ و فرار و خشونت، نگاه اقتصادی خود به انسانها را از دست نداده اند. این در حالی است که افغانستان با داشتن یک نیروی جوان و کاری هنوز نتوانسته است از این سرمایه کلان اجتماعی در جهت رفع نیازهای خویش بهره گیرد.


نتیجه گیری


مردم هزاره، باید از سرمایه های ذکر شده خود در جهت رونق اقتصادی نیز کار گیرد. به نظر من تمرکز روی تظاهرات و حرکت های مدنی به تنهایی نمی تواند نتیجه بخش باشد. تجربه برخورد جوامع غربی با کشورهای عرب حوزه خلیج فارس به خوبی نشان می دهد که در دنیای امروز، توسعه اقتصادی و سرمایه اقتصادی نقش بسزا و تعیین کننده ای در رویکردهای سیاسی و پالیسی های دولت ها دارد. با وجودی که نقض حقوق بشر در کشورهایی چون عربستان سعودی، کویت، قطر و امارات متحده عربی واضح و آشکار است اما نهادهای حقوق بشری و دولت ها با بی اعتنایی و سردی از تمامی این نقض ها می گذرند.


ادعای گزافی نیست اگر بگویم که سرمایه اجتماعی و فرهنگی ای که منجر به سرمایه اقتصادی نگردد، پایایی و دیرپایی ندارد. لذا باور من این است که مدیران شبکه های اجتماعی مردم هزاره باید برنامه های جدیدی را روی دست گیرند که به صورت یافته های این پژوهش اینگونه تیتر می گردد:


۱-ایجاد مکانیسم سرمایه گذاری خصوصی به منظور رشد و توسعه اقتصادی: این کار می تواند با ایجاد شرکت های سهامی صورت گیرد تا از مبالغ جمع آوری شده در جهت تاسیس و راه اندازی برخی فابریکات تولیدی در مناطقی از هزارستان اقدام گردد. به طور نمونه بامیان می تواند به عنوان یکی از اهداف توسعه ای مطرح گردد. امنیت خوب وقابل قبول در بامیان می تواند زمینه تاسیس برخی فابریکات را مساعد سازد.


۲-راه اندازی رسانه جهانی: یکی از ضروریات جامعه هزاره، داشتن رسانه های آزاد و غیر وابسته و کاملا مستقل جهانی است که اخبار، وضعیت، شرایط و حرکت ها و بسیج مردمی را تحت پوشش قرار دهد. چشم داشتن به انعکاس بسیج های مردمی از رسانه های خارجی ای چون بی بی سی، الجزیره، رادیو صدای آمریکا و دیگر رسانه های غربی هر چند برای آگاهی دهی و روشن سازی افکار عمومی مناسب است اما کافی نیست. بنابراین رسانه ای جهانی که نشرات ماهواره ای داشته باشد از ضروریات یک جامعه پویاست.

 

 

*  برای روان سازی ترجمه در برخی موارد از مقاله پژوهشی خانم زهره جوادیه، تحت عنوان سرمایه اجتماعی کمک گرفته شده است، تاریخ انتشار سال ۱۳۹۲.