سخن گفتن از مبارزه برای یک هزاره، عمری به درازای تاریخ 8 سده­ای کنار زده شدن­شان از قدرت برخوردار می­باشد. در این راستا هیچ هزاره­ای به­خود تردیدی راه نداده که باید برای رسیدن به حقوق انسانی خود، تلاش نماید مگر این­که کاملاً «خودکم­بین» و «الینه» شده باشد. دوستان زیادی در این عرصه گام نهاده­اند و به­تحلیل اوضاع، شرایط و موقعیت مردم خود پرداخته­ و راه­های متفاوتی را هم ارائه نموده­اند.

آخرین سخن از این دست، نوشته­ی اقای رویش زیر عنوان «رستاخیزی آگاهانه برای مبارزه‌ای عادلانه» بود. وی در گفتنی­هایش را به­خوبی و به­شکل یادداشت بیان داشته بود. من ضمن این­که با بسیاری از این سخنان موافقم و به­ویژه این­که آقای رویش اینک متحول گشته و سخت از این مسأله خرسندم، بعضی از آن را قابل تأمل و بازنگری می­دانم. مثلاً وقتی وی این اصل مبارزاتی را مطرح می­سازد که، «موقعیت ما همان «جای+گاه» خاص ماست که شامل زمان، مکان، شرایط و امکانات ما می‌شود. به طور مثال، ما در دوران جهاد موقعیتی داشتیم که با موقعیت ما در دوران مقاومت کابل فرق می‌کرد و در دوران مقاومت کابل موقعیتی داشتیم که با حالا فرق می‌کند.»، کاملاً پای یکی دیگر از اساسات مبارزه را به­میان می­کشد. یعنی این اصل را بیان می­دارد که نحوه و چگونگی مبارزات ما منوط به «شرایط»، «موقعیت» و «امکانات» ماست که اصلی عام و پذیرفته شده­ی مبارزاتی است.

باهمه­ی این­ها متأسفانه وی در ادامه­ی نوشته­ی خود به­لحاظ اندیشوی از همان اصل مبارزاتی عدول نموده و «شرایط» را با «عمل­تاکتیکی» در هم آمیخته و دچار اشتباه فاحشی شده است که در نتیجه­گیری، مشکلات استراتژیک ـ تاکتیکی را فرا روی مردم قرار خواهد داد. در این خصوص وی می­نگارد که، «می‌گویند یکی از اولین اصل‌ها برای موفق شدن در مبارزه این است که میدان مبارزه را به خواست حریف و به خواست دشمن انتخاب نکنیم. جنگیدن در میدانی که دشمن تعیین کرده است خطر شکست را بیشتر می‌سازد. مثلاً اگر فکر می‌کنیم که میلیتاریسم و نظامی‌گری میدانی نیست که ما به خواست خود برای مبارزه انتخاب کرده باشیم و این میدان توسط دشمن بر ما تحمیل می‌شود و ما به اجبار به آن کشانده می‌شویم باید احتیاط کنیم که وارد این میدان نشویم. میلیتاریسم از ویژگی‌های اصلی فرهنگ و ساختارهای قبیلوی است. ما اگر برای مبارزه‌ی مدنی برای عدالت وارد میدانی می‌شویم که ویژه‌ی ساختار و فرهنگ قبیلوی است به سادگی شکست خواهیم خورد.». این خلط­کاری دقیقاً شبیه همان اشتباهی است که حزب کمونیست (مائوئیست) در یکی از جزوه­هایش اصل تاکتیکی «محاصره­ی شهرها از طریق روستاها» که یک برنامه­ی نظامی مطرح شده توسط مائو بود را به­عنوان اصل «مائوئیستی» مطرح می­نمود. روشن است که اگر جامعه­ی مائو از شرایط متفاوتی برخوردار بود، طرح دیگری را به­میان می­کشید، درحالی­که مائوئیست­های ما با شرایط کاملاً متفاوت، نخست همان مسئله­ی تاکتیکی را تا سرحد «اصل­مائوئیستی» بالا آورده و خواستار تطبیق آن در کشور ما می­شوند. مسلماً مشکل اصلی این حضرات عدم درک جای­گاه «محاصره­ی شهرها از طریق روستاها» می­باشد و چون آن امر تاکتیکی را تا سرحد یک اصل بنیادین فکری ارتقا داده، نمی­توانند از تطبیق آن صرف­نظر نمایند.

همین مسئله در رابطه با گفته­های آقای رویش مطرح است. وی تفاوت میان شرایط و یا تاکتیک جنگی را خلط نموده­ است. «میدان­مبارزه» یک امر تاکتیکی در مبارزات مسلحانه است که باز هم باید گفته که این از رهنمودهای نظامی مائو در 6 اثر نظامی اوست که می­گوید، زمان و مکانی را که دشمن برای جنگ تعیین نموده است، باید از آن حذر نماییم. این زمانی است که استراتژی مبارزاتی ما کاملاً مشخص شده و ما دیگر وارد نبرد مسلحانه­ی «براندازی» شده­ایم. اما سخن گفتن از «شرایط»، از اساس چیز دیگری است. یعنی وقتی می­گوییم، «میلیتاریسم و نظامی‌گری میدانی نیست که ما به خواست خود برای مبارزه انتخاب کرده باشیم و این میدان توسط دشمن بر ما تحمیل می‌شود و ما به اجبار به آن کشانده می‌شویم باید احتیاط کنیم که وارد این میدان نشویم.»، ما با یک شرایط و «اتمسفر» مواجه هستیم، به این معنی نیست که دشمن با تجاوزات خود عملاً نوع مبارزه را تعیین نموده بلکه در ایجاد شرایط خاص (مثلاً ملیتاریستی ـ آنتاگونیستی) کمک نموده و شرایط را بدان­سو سوق داده است. پس کسی شرایط را تعیین نمی­کند، بلکه رفتارهای طرفین است که طی برخوردی دیالکتیکی به شکل­گیری شرایط مشخصی می­انجامند. وقتی دشمن سخن و شعار ما را با باروت و سرب گدخته پاسخ می­گوید و عملاً حذف فیزیکی ما را در سر می­پروراند، ما هم برای بقای خود چاره­ای جز مقابله­ی به­مثل نداریم، گرچه در تاکتیک­ها باید با احتیاطات بالا عمل نماییم. در چنین وضعیتی دیگر شرایط تغییر می­کند و ما هم متناسب با آن، باید روی­کرد خود را تغییر دهیم، چنان­که خود آقای رویش هم قبلاً آن را مطرح ساخته است. در دانش مبارزاتی، وارد شدن در یک «میدان­جنگ»، با «تغییرشرایط» از فاز سیاسی به فاز نظامی، از بنیاد متفاوت بوده و اساساً دو امر مجزا هستند. برای درک دقیق این ریزگی­هاو ویژگی­ها، باید در متن اقدام قرار گرفت تا آموخت و نه با خواندن کتاب و یا تهیه­ی گزارش از یک حرکت نظامی. و این­که مسائل را گاهی از روی نفرت و گاهی هم با اغماض و مماشات تحلیل کنیم که «میلیتاریسم از ویژگی‌های اصلی فرهنگ و ساختارهای قبیلوی است. ما اگر برای مبارزه‌ی مدنی برای عدالت وارد میدانی می‌شویم که ویژه‌ی ساختار و فرهنگ قبیلوی است به سادگی شکست خواهیم خورد.»، زیاد منطقی نمی­باشد، چراکه امروزه آمریکا و در گذشته چندین کشور استعماری هم با پالیسی ملیتاریستی وارد عرصه­ی فتح و توسعه­طلبی شده­اند، درحالی­که هرگز نه دارای ساختاری قبایلی بودند و نه اندیشه­ای از این دست را ترویج می­نمودند. بنابراین نباید ساده­انگارانه و از روی عداوت و بغض مسائل را تحلیل نمود، چون فرداها و حین عمل، این خود ما (هزاره­ها) هستیم که بیش­ترین آسیب را از تحلیل نادرست خود خواهیم دید. در این­جا این نکته را هم تذکر دهم که امیدوارم سخن گفتن آقای رویش از «قبیله» و «قبیلوی» روی ساختار اجتماعی ـ اقتصادی پشتون­ها متمرکز باشد و نه هم­چون دای­فولادی برای برائت بخشیدن به قوم­محوری پشتون­ها و دنبال نمودن این انگاره­ی وی در کتاب «چه باید کرد؟» که پشتون­ها به­عنوان یک قوم مسئول کارکرد یک قبیله­ در خلق فجایع، نمی­باشند!!1 و در جای دیگر از این کتاب حتا همه­ی کارکردهای توسعه­طلبانه و انحصار قومی قدرت که پیامدهایی چون نسل­کشی­ها و کوچ اجباری داشته است را تنها به دو فرد پشتون (عبدالرحمان و ملا عمر) خلاصه نموده است تا خوشایند دولت و حامیان پشتونش گردد. صدالبته من مطمئنم که با روی­کرد تازه­ی آقای رویش که به­جای مبارزات انتخاباتی برای آقای اشرف غنی (یکی از اعضای کمسیون سقاوی دوم) اینک با برادرش حشمت غنی درگیر می­گردد، دیگر منظوری چون دای­فولادی مدنظرش نمی­باشد.

این است که پیش از ادعای دیگری چون «بنابراین، به نظر می‌رسد یکی از اولین ویژگی موقعیت جدید ما بیرون شدن از میدانی است که دشمنان عدالت در جبهه‌ی میلتیاریسم و خشونت‌گرایی و نفرت و انتقام به روی ما باز می‌کنند. وقتی وارد این میدان می‌شویم می‌بازیم ولی وقتی دشمن را به میدان مدنیت و منطق و فرهنگ و ارزش‌های مدنی دعوت می‌کنیم هزینه‌ی ما کاهش می‌یابد و دشمن را به سادگی از پا در می‌اندازیم.»، تلاش نماییم تا جلو خلط شدن مسائل را بگیریم و تنها با شباهت ظاهری بعضی از مقولات دچار مشکل در فهم و بیان نگردیم. یعنی باید دقیقاً تفاوت میان شرایط و «فازمبارزاتی» با «میدان­نبرد» را درک کنیم و بدانیم که اولی امری است که به استراتژی ما مرتبط بوده و از اصول تدوین آن به­شمار می­رود، ولی دومی تنها امری تاکتیکی است. وقتی با سلاح برداشتن دشمن و آغاز نمودن به کشتار ما مواجه می­شویم، بدان معنی است که آنان عملاً فاز را به نظامی­گری کشانده­اند و با منطق، فرهنگ و ارزش­های مدنی آگاهانه و عملاً فاصله گرفته­اند. مگر درس­های قیام 22 اسد غیر از این بود که مردم تنها شعار می­دادند و نیروهای مسلح دشمن به­سوی مردم آتش می­گشودند؟ در چنین وضعیتی مگر می­شود در مقابل سلاح مرگ­بار ایستاد و از حقوق و ارزش­های مدنی سخن گفت؟ باز یک تجربه­ی دیگر را بازگویی می­کنم. در سال 58 مردم ما در مقابل کارکرد دشمن کودتاچی (دست­گیری و اعدام) دست به راهپیمایی­های چنداول و 22 حوت زدند، اما دشمن دست به­کار شد و با استفاده از سلاح، کشتار مردم را به­راه انداخت. مردم وقتی دیدند که دشمن تصمیم گرفته تا به اعتراضات مدنی پاسخ نظامی بدهند، متقابلاً به روستاها رفتند و سلاح برگرفتند. بعدها هسته­های نظامی را هم در داخل شهرها راه اندختند تا این­که دشمن را از پا درآرودند. بنابراین، حاکمیت قوم­محوری که تصمیم گرفته تا مانفیست سقاوی دوم را به­اجرا درآورد، هرگز به­میدان فکر و منطق پانمی­گذارد، چون اساس کارکرد و خواسته­اش غیرمنطقی بوده و دور از عقلانیت می­باشد. او که برنامه­های توسعه­طلبانه­ی فرهنگی ـ تاریخی خود را آماده ساخته و اینک تمامی اهرم­های قدرت را انحصاراً در دست گرفته، در هیچ شرایطی حاضر نیست تا بایکوت­ هزارستان را بشکند و مسأله­ی نابودی تام و تمام ما را از مخیله بیرون کند، مگر عقلش را از دست داده است تا از امکانت خود استفاده ننموده و به­میدان منطقی که رقم ­خوردن شکستش محتوم است، پا گذارد؟ مگر شما آقای رویش همین را به مردمت نمی­گویی که در میدان شکست پا نگذارند؟ پس آن­ها هم نه دست و پا بسته هستند و نه موقعیت کنونی­شان که با هزاران لابی و این در و آن در زدن و ریش بلند گذاشتن و یا تراشیدن و نکتایی بستن به­دست آمده، آن­قدر نادانند که از آن استفاده ننمایند. وقتی کشتار بهسود و سربریدن جاغوری و غور و به آتش کشیدن مکتب­های قره­باغ و دایکندی و بالاخره کشتار کابل را راه می­اندازند و هیچ نیروی خارجی حاضر در کشور هم اگر از آن حمایت نکند لااقل نسبت به آن­ها اعتنایی نشان نمی­دهند، دیگر زمینه را کاملاً برای سرکوب و برخورد نظامی آماده می­بینند. این دیگر بسیار کودکانه است که دشمن با سلاح کشنده قصد ­جان ما کند و ما از منطق و ارزش­های مدنی استفاده نماییم. ما طرف­دار آن نیستیم که آتش­بیار معرکه گردیم و بی­درنگ و تأمل وارد کارزاری گردیم که آمادگی آن را نداریم، اما باید آن­قدر بیدار و هوشیار بود که خطر را درک نمود و برای مقابله با آن، تدارکات لازم را روی دست گرفت. کجای این مسئله عیب دارد که در جستجوی آمادگی و تدارک باشیم تا دست بسته و انگشت­نما ما را نگیرند و مانند آن­چه در غزنی و مزار به ترور افراد می­پردازند، سربه­نیست نکنند؟ اما اگر به امید سخنان شما بنشینیم و روزی آمدند و بردند و کشتند، آن­وقت چگونه اشتباه خود را جبران نماییم و در چنان شرایطی به­مقابله برخیزیم؟ وقتی شما مدعی هستید و ما هم می­پذیریم که، «هر موقعیت الزامات و شرایط خاص خود را خلق می‌کند و در هر موقعیت نقش و هنجار ویژه‌ای ضرورت می‌افتد که باید احترام ]رعایت[ شود.»، در طول 9 سال اخیر ما با هرگونه خشونت و اقدام به جنگ مخالفت می­نمودیم و طبق شرایط و فاز مبارزات سیاسی، تمامی تلاش خود را متناسب با امکاناتی که داشتیم در راه تحقق ارزش­های مدنی با روش­های مدنی و قانونی و منطقی به­کار بستیم، اما درک ما از شرایط است که همیشه برای یک­دیگر مشکل آفرین بوده و این­که آیا هنوز شرایط کمافی­السابق است و یا خیر اوضاع کاملاً تغییر نموده است، ما را دچار تنش فکری نموده و وادار به تأمل بیش­تر و دقیق­تر می­نماید. ما همه خواهان تغییر سرنوشت خود و تغییر آن به بهتر هستیم و این دقت­هایی و وسواس ما که به­شکل نقد به­میان می­آیند، باید به­حساب هم­سرنوشتی و دوستی گذاشته شوند.

شما هنوز هم نگرانی زیادی دارید که آن را چنین بیان می­دارید، «شاید در نهایت امر، واقعیت‌هایی که در پیرامون ما شکل می‌گیرند سمپاتی و ابراز محبت و دلسوزی دیگران را برانگیزد، اما ممکن نیست که از حضور و مشارکت دیگران برای تقویت جبهه‌ی خود بهره‌مند شویم». البته یک مسئله را روشن نکردید که منظورتان از «دیگران» کیست؟ آیا بیگانگان برون­قومی­ (اقوام­محروم) است که می­توانند در چنین مبارزاتی به­مثابه­ی نیروی بالقوه­ی جبهه­ی فراگیر ضدفاشیستی ما را یاری رسانند، یا منظور خود دشمن است که باید ابراز محبت و دل­سوزی­شان را به­دست آوریم؟ اگر چنین است که امید واهی­ای بیش نخواهد بود، چون آنان به­چیزی کم­تر از نفی فیزیکی ما راضی نیستند. نمی­دانم تحلیل دقیق آقای رویش از فاشیزم قومی و مشخصاً موضع ایشان در قبال پشتون­ها به­طور عام و لایه­های مختلف اجتماعی­شان به­طور خاص چیست؟ گنگ بودن مواضع شما در قبال هریک از این مسائل و نیز هم­کاری و امید بستن دیروزی­تان به اشرف غنی احمدزی که اخیراً برخورد و اندیشه­ی برادرش را در تلوزیون نور دیدید، یک منتقد و تحلیل­گر را در مقابل شما کمی سردرگم می­سازد.

روی­هم­رفته، با دیگر مسائل مطرح شده از سوی شما موافقم اما باید دقت بیش­تری روی مسائل داشت و امروزه با همین تحلیل­ها، نقدها و روی­کردهاست که گام بعدی ما مشخص می­گردد. شما خود در نوشته­ی دیگرتان (شجاعت در فکر...) به­صراحت نسبت به موجودیت هرگونه اندیشه­ی سالم و نیز امکان دل­سوزی دیگران ابراز شک نموده­اید و گفته­اید، «آیا واقعاً فکر کرده ایم که در زیر پوست سیاست کشور ما چه دارد شکل می‌گیرد؟ ... آیا واقعاً فکر کرده ایم که خشونت برهنه‌ی پولیس در حادثه‌ی روز جمعه، در قلب پایتخت، حامل چه پیام و چه نشانه‌ای بوده است؟ ...» که خود جای بسی خرسندی و امیدواری است. وقتی شما ابراز می­دارید که، «این شجاعت، شجاعت صبر و شکیبایی و بردباری برای تأمل و تفکر است. ما معمولاً فراموش می‌کنیم که تفکر مقدمه‌ی عمل است و هر گاه در تفکر خود شجاعت یافتیم، عمل ما به خودی خود مقرون به شجاعت می‌شود.»، اینک زمان آن رسیده که شجاعت لازم را به­دست آوریم و رسماً اعلام نماییم که باید در تدارک مقاومت و مقابله با خطر باشیم. تأکید می­نمایم، در تدارک آن باشیم و نه وارد اقدام گردیم. این را باید بپذیریم که برخلاف ادعای شما که می­نگارید، «ده‌ها آدم جسور حاضر اند در برابر پولیس و کوچی و هر چیزی سینه سپر کنند، اما یکی حاضر نیست برود و رو در روی فلان رهبر و زمامدار بایستد و صاف و ساده بگوید که به ناحق راه مردم را بند انداخته و مردم را به ذلت و بیچارگی کشانده است و دلیلش چه و چه بوده است.»، بسیاری­ها در فاز سیاسی تا سرحد مواجهه­ی چندین­باره با خطر در مقابل بسیاری­ها ایستادند و حرف خود را زده­اند که بیان جزئیاتش شاید خودنمایی به­نظر برسد و نیز یادآوریِ بسیاری از کارکردهای گذشته (به­جز موارد و شرایطی که لازم باشند) باعث بعضی تشنج­های دوباره­ی درونی گردند.

آقای رویش، وقتی این سخن را می­گویی که، «دشمن به هیچ صورت قوی نیست، نه در موقعیت ضدعادلانه‌ی خود، و نه در منطق غیرقابل قبول خود. اما ما ضعیف هستیم که باعث شده است ضعف دشمن به قوت آن تبدیل شود.»، به­شدت مرا خرسند می­سازی، چون این عقیده مبنای تفکر مرا تشکیل می­دهد که هیچ­زمانی دشمن قوی نیست و همیشه این ما هستیم که با ولنگاری، هرز دادن انرژی و زمان خود و همچنین خود را مصروف بلغور واژه­های تاریخ گذشته­ی غرب، یا کوفتن بر دروازه­ی این و آن، هم به­خود تلقین می­نماییم که برای مقابله با دشمن مقتدر باید پشتیبانان خارجی یافت و هم به دشمنان پیام می­دهیم که کارکرد شما سخت ما را سراسیمه نموده است. و راه­حل هم همانست که می­گویی « مهم این است که از این امکانات استفاده‌ی درست و بهینه صورت بگیرد. هر فرد در هر موقعیتی که قرار داشته باشد می‌تواند ستادی برای مبارزه و رهبری مبارزه باشد.». مدت­هاست در فیس­بوک خودم به­عنوان یک شعار استراتژیک آن را قرار داده­ام که به­سوی تشکیل هسته­های مقاومت گام برداریم و تنها از این طریق است که می­شود نیروهای خود را منسجم نمود و از خطر نابودی نجات داد. با تشکیل این هسته­ها همه عملاً و مسئولانه در مبارزات سهم خواهند گرفت و حتا خلأ رهبری را پر خواهیم نمود. من­بعد اساس و سرمایه­ی کار مبارزاتی ما مردم ما باشد و نه حمایت فلان کشور و نیروی خارجی. البته باید آن را به­عنوان یک حرکت لازم و مکمل به­کار برد، اما نه این­که جای مردم و داوطلبان مبارزه را بگیرد. ما تا خودمان را جمع و جور نکنیم و عملاً وارد اقدام نگردیم، کسی روی ما حساب باز نخواهد کرد. نباید فراموش کنیم که منافع خارجیان حاضر در کشور ما نیز دارای تنش­های خاص خود می­باشند، که اگر ما بتوانیم خود را تثبیت نماییم و به همه نشان دهیم که درصورت عدم توجه به خواسته­های­ ما، تأمین امنیت از ناممکنات خواهد بود، آن زمان است که بسیاری­ها خود به­سراغ ما خواهند آمد. اما اگر ما به­طرف آنان برویم، آنان نه ما را عددی به­حساب می­آورند و نه به­خواسته­های ما توجه خواهند نمود. بیایید خود و مردم­مان را اصل و مبنا قرار دهیم. باید رابطه­ی داخل و خارج را برقرار نمود و برای هرکدام متناسب با موقعیت و شرایطش وظیفه مشخص نمود. در نوشته­ی دیگری هم گفته بودم که باید برادران و خواهران ساکن خارج سعی کنند رسانه­های آن دیار را به­نفع ما فعال سازند. با پارلمان­ها و مسئولین و زارت خارجه­ی آن کشورها تماس­های پی­هم برقرار نمایند. مصاحبه­هایی تشکیل دهند و مقالاتی را به زبان آن کشورها ترجمه نموده برای­شان بفرستند. حتا با مردم آن کشورها، سازمان­های اجتماعی و احزاب سیاسی­شان مذاکره و صحبت کنند و سعی نمایند با ارائه­ی تحلیل­های درست و اسناد لازم تغییراتی در فکر و اندیشه­ی آنان در حد امکان به­وجود آورند که اگر از ما حمایت نمی­کنند، لااقل از دشمن ما هم پشتیبانی ننمایند و این خود یک گام به­سوی موفقیت است که تلاش و لابی­های دشمن را خنثا سازیم. به­آنان باید فهماند که کمک­های شما برای تنها یک قوم مصرف می­گردند و ارتش و پولیسی که درحال ساختنش هستند، به ابزاری برای سرکوب مردم تبدیل شده و به دموکراسی آسیب خواهد رشاند.

 


پانبشته­ها

«در فرهنگ و سیاست قبیلوی قبیله حاکم داریم نه قبایل حاکم از یک قوم». دای­فولادی، چه باید کرد، ص29، 1384

و برای این­که مفهوم «قبیله» را از دیدگاه او بفمیم این سخن را نیز از کتابش آورده­ام که، «اتنوسنتریزم منحصر به سیطره یک قوم بر اقوام دیگر نیست».