خاطرهای زندان اوین ( بخش اول )
بامیانی
۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۰ سنبله
7
نسخه مناسب چاپ
زمانی که ما از ماشین پیاده شدهایم مامورها به طرف ما حمله کردن و ما به طرف دفتر سیاسی سازمان ملل رفتم که یک بارهٔ دیدم که یک ماشین جلوی ما ایستاد که چند زن مامور بود . ما را دست بند زدن و به زداشتگاه بردن.در بازداشگاه خبر شدهایم که ۶۰ جوان دیگر را هم گرفته. چی با آنها گذشت خبر نداشتیم...
از مدتها قبل مردم ما به خاطر جنگهای پی در پی از وطن خود به کشورهای مختلف پناه بردن تا شأید برای زن و فرزندان خود زندگی آرامی درست کنند.مخصوصا بیشتر مردم به کشور همسأیه ایران مهاجر شدن به دلیل این که دین و هم زبان ما هستن که یکی از این مهاجرین فامیل من بودن که به تاریخ (۱۳۵۳) خورشیدی یا (۱۹۷۵) میلا دی از کابل به ایران ا مدن.و همه شما عزیز میدانید که دولت و ملّت ایران چه رفتار به مردم افغانی که بیشتر شامل ما هزراهها میشد.مردها را از سر کار یا خیا با نها میبردن به اردوگاها به آنکه زن و فرزندان آنها از سرنوشت مرد خانه خبر داشته باشد.اینجا بود که مشکلات ما زنان چندین برابر میشد.این ظلمها بود که ما را به این فکر وا داشت. که برای ابراز درد ها و رنج های مردم مقاله یی را به تحریر در آوریم از همین رو خواهرم به نوشتن از ظلم و استبداد دولتی که هم زبان و هم کیش ما بود آغاز کرد.هرماه مقاله یی در این باب می نوشت و جوانانی ما که در چاپ خانه ها کار می کردند آنرا به چاپ می رساندند و ما میان مردم توزیع می کردیم زمانی که مردم از این مقالهها استقبال میکردند.ما بیشتر و محکم تر به این راه قدم میگذشتم. وقتی دیدم که جوانان علاقه به این کار نیشان میدهند. ما هم با همکاری عده ی از جوانان تصمیم گرفتم که برای اعتراض به دولت ایران رو به روی دفتر سیاسی سازمان ملل تحسون کنیم.این بود یک مقاله با تعیین تاریخ زمان و مکان به چاپ رسندیم. و تا جای که ممکن بود بین مردم تقسیم کردیم و یک روز قبل از موعود یکی از دوستان ګفت که ما اجازه نګرفتیم دولت حتمآ مانع ما می شود ما که از این برنامه بی خبر بودیم بلاخره تصمیم این شد که چند نفر بریم به احزاب تا آنها کمک کند تا ما بتونیم تهسون کنم. اما اما .... غافل از این که این احزاب خون خوارترین مردم هستن تازه فهمیدیم که اینها خودشان بیشتر از دیگرن ظلم میکنند. آنها چنان زندگی تجملا تی داشتن که هرگز فکر نمی کردن که ما مردم به چه ظلم گرفتار هستم. به قول معروف سیر از گرسنه خبر ندارد. و سواره از پیاده آنها نه تنها کمک نکردن بلکه به ما توهین هم کردن ما با چند نفر از احزاب وحدت و حزب دوستم دعوا کردیم .ما مردم به دنبال نان رفتم واو نام گم کردیم. بالاخره تصمیم به این شد که به تحسون خود ادامه می دهیم وهر چی باداباد آن روز فرا رسید ما ۳ خواهر با جمیع از دوستان به طرف دفتر سیاسی سازمان ملل به راه افتادیم تا به مقصد رسیدم . غافل از این که آن حزبهای که رفته بودیم به دولت ایران رپورد ما را داده بود . زمانی که ما به آنجا رسیدیم تمام خیا با نها را مامور گرفته بود .و تمام راه را بسته بودن و هر افغانی که از ماشین پیده میشد. آنها را دستگیر میکردن و به طرف ماشینهای که از قبل آمده کرده بودن میبردن . زمانی که ما از ماشین پیاده شدهایم مامورها به طرف ما حمله کردن و ما به طرف دفتر سیاسی سازمان ملل رفتم که یک بارهٔ دیدم که یک ماشین جلوی ما ایستاد که چند زن مامور بود . ما را دست بند زدن و به بازداشتگاه بردن.در بازداشگاه خبر شدهایم که ۶۰ جوان دیگر را هم گرفته. چی با آنها گذشت خبر نداشتیم.اما ..ما ۳ خواهر را داخل یک اتاق انداختن و ساعت ۲ بعد از ظهر همان روز ۲ مامور مرد آمد و ما ۳ خواهر را دسبند زده به وزارت امور خارجه واقح در خیا بان ولی عصر تهران بردن وقتی که از ماشین پیاده شدهایم با جمع از هم وطنان خود روبه رو شدم که آنها خواهان آزادی ما شدن وبعد از ما آن ۶۰ جوان را هم آوردن که آنها را به جای دیگر بردن و ما ۳ خواهر را به طبقه سوم بودن. زمانی که وارد اتاق رئیس شدم رئیس وقتی ما را دید با تعجب گفت که شما با حجاب کامل هستد ما که بیشتر تعجب کردم از او سوال کردیم مگر با ید چه طور میبودم؟؟ آن رئیس گفت که از مقامات بالا به ما دستور داده که اگر آن زنها بی حجاب هستن تا سر حد مرگ بزنید .ما خندیدم و گفتیم تهسون کردن چه ربطی به حجاب دارد ؟؟؟ با هر صورت از ما این گونه باز جوی میکرد
نام ....باران
نام فامیلئ ..حیدری
شغل شما چست؟؟ باران کشارزی هستم و داری ۳ فرزند میباشم هم مرد خانه هستم هم مادر خانه به دلیل که مرد زندگی باران واو و فرزنداش را تنها راه کرده و با دنبال خوشیها ی خود رفته و باران مجبور است چرخ زندگ را به تنهای با چرخاند
چه دینی دارید ؟؟ مسلمان شیعه جعفری
از کدام کشور هستید؟؟؟ اهل افغانستان (بامیان)
و به کدام گروه کار میکنید؟؟؟ هچ گروهی
خلاصه بعد از ۳ ساعت به مامورهای خود دستور دادن که مرا به زندان اوین ببرند باور مکنید؟؟؟
دور از همه شما عزیزان باشد ما را به زندان اوین بردن بعد از اثر انگشت ما را به اتاق انفردی بردن یک اتاق ۶ متر ی زمانی که داخل اتاق شدهایم اول کلی به کارهای خود خنده کریم که ناگهان من به یاد فرزندان قد او نمی قد خود افتادم فرزندانی که پدر آنها را ترک گفته و مادر به زندان افتاده به این فکر بودم که به آنها چه خواهد گذشت آنها چه خواهد گذشت ؟؟؟ خلاصه بعد از این که یک دل سیر گریه کردم نشستم به در و دیوار سلول نگه کردیم هر کسی که گذر ا ش به این سلول افتاده بود یک چیزی نوشته بود به عنوان یادگاری ما هم شروع به خواندن کردیم هر کسی که گزارش به این سلول افتده بود برای یادگاری جملهای نوشته بود که نشانگر درد یا غمی بود.یکی از معشوق خود نوشته بود .و دیگری از بدبختی زمانه که مجبور بوده تا برای گذراندن روزگارش دست به کارهای خلاف بزند.تا زندگی خود را اداره کند.ما هم روی دیوار با خط درشت نوشتیم زنده باد افغانستان و نامهای خود را هم نوشتیم و به چه دلایل گرفتار این سلول شدهایم.روی درب آهنی سلول دریچه ای کوچکی بود که زندان بان با ما حرف میزد.از آنطرف درب صدای نالهأی دختری به گوش میرسید. که همه را به باد فحش گرفته بود.زن تقریبا۴۵ ساله کی ناگهبان سلولها بود . به طرف از دختر رفت نمیدانم چه با او داد که بعد از چند لحظهٔ ساکت شد. ما هم زندان بان را صدا کردیم تا به ما اجازه بدهد تا نماز بخوانیم زن که به طرف ما آمد که تبسمی که بر چهره او نقش بسته بود.گفت میخواهید نماز بخوانید؟؟؟ ما با تعجب پرسیدیم مگر اشکال دارد؟؟؟ با لبخند تلخ گفت نه مدتی بعد از خوندان نماز صدای مردی به گوش آمد که شام آورده مقداری نان و آب غذا به ما دادن ما هم که از گرسنگی دلمان ضعف میرفت گر چه به غذا ی خود مان نمیرسید. ولی چاره نبود خوب آنجا زندان بود .از این بهتر هم نمیشد.بعد از خوردن غذا روی زمین که فقط یک پتوی نازک پهن بود دراز کشیدم . و درباره کارهای خودمان حرف میزدهایم و چه اتفاق خواهد افتاد فکر میکردیم.باز هم از همهٔ این چیزها دو باره به فکر بچهها ی قدو نمی قدم افتادم که آنها امشب چگونه غذا خوردن و چه طور خوابیدن با کشیدن نفس عمیق به خود دل داری دادم که مادرم پیش آنها هست . به یاد مادرم افتادم که امشب مادرم چگونه خواهد خوابید که ۳ دخترش به زندان هست مادر ی که تمام عمر ما را با دوش خود کشده تا با ثمر برسیم هر چه باشد نام زندان تن انسان را میلزند و هزار رقم فکر و وحشت به ذهن انسان خطور میکند نمیدانم که چه وقتی از شب بود که به خواب رفتم . ناگهان با سر و صدای چند مرد از خواب بیدار شدهایم که دنبال زندانی که فرار کرده بود میدویدن تقرییا هوا روشن شده بود .دیگر خواب نرفتیم تقریبا ساعت ۷ صبح بود که دو ما موری که دیروز ما را با زندان اوده بود آمده بود تا مرا با دادگاه بزرگ تهران ببرد بعد از این که ما آمده شدهایم البته نگفته نماند ( چادرها ی به ما دادن که نقش عدالت داشت)باز ما سه خواهر را دست به دست دستبند زدن و بعد سوار پیکانی شدهایم . بعد از سوار شدن ما یکی از ما مورین با بسیم خبر داد که ما مهمانها را به مقصد میرسانم ما به آن دو ما مور گفتیم کدام مهمانها؟؟؟ و آنها جواب نداشتنی . بعد از ۴۵ دقیقه گذر از خیابانهی شلوغ تهران به دادگاه رسیدیم .آنجا خیلی شلوغ بود .و همه با طرف ما نگاه میکردن نمیدانم چه مدت گذشت که نوبت ما رسید وقتی داخل اتاق دادگاه شدهایم قاضی را دیدیم که پرونده ما سه خواهر در دست داشت .و از تمام مقالههای که چاپ کرده بودیم داخل پرونده ما بود . دوباره همان سوا لها
نام :
نام فامیلئ :
شوق شما چیست :
اهل کدام کشور هستید :
مذهب شما چیست :
به کدام گروه کار میکنید :
و ما باز همان جوابها را میدادیم .خلاصه بد از ۲ ساعت باز جوی ما را دوباره به زندان اوین بردن.البته این بار به بخش زندان زنان داخل سالن شدهایم که آنجا بازرسی میکرد و وسأیل که تیز و برند بود از ما میگرفت که ما ندشتیم .زنهای زیادی توی سف بودن که بیشتر آنها را دختران جوان تشکیل داده بود.لباسهای مختلف صورتهای آرایش کرده . که جرمشان چه بود بماند. تا این که نوبت ما رسید اول من رفتم زنی که باز رسی میکرد سوال کرد تو را به چه جرم گرفته با که بودی من گفتم ما سه خواهر را با ۶۰ جوان گرفتن زن با تعجب گفت ۶۰ پسر گفتم بله باز او گفت کجا گفتم کنار دفتر سیاسی سازمان ملل آنجا بود که فهمید و باز سوال کرد که شما خواهران حیدری هستید من هم گفتم با اجازه شما خوب دوستان سر شما را به دارد نمی آورم بعد از بازریسی ما را به طبقی دوم یا سوم بردند. زمانی که وارد سالن زندان زنان شدهایم یک سالن بارک و بلند روبه روی ما بود.که زنان جور و جوری نشسته بود. که بیشتر آنها سیگار میکشیدن و فضای سالن پر شده بود از هوای الوده که نفس کشیدن را مشکل میکرد. در میان آنها زنانی بودن که از سن ۱۵ تا ۷۰ سال داشتن .به محض گذاشتن پا داخل سالن زندان زنهای زندانی ما را به باد فحش گرفتن. دلیش این بود که ما مانتو و مقنه داشتهایم و آنها فکر کردن که ما ، ما مور هستم زنی که همراه ما بود به آنها گفت که اینها زندانیهای سیاسی هستن با تعجب گفتیم سیاسی؟؟ گفت بله سیاسی اما خودمان بی خبر از همه جا خلاصه بعد از گذر از راهروهای پر پچ خم به آخر سالن رسیدیم نگهبان داخل سلول شد. به زنهای زندانی گفت که مهمان دارید.و به ما اشاره کرد اینجا سلول شما است داخل سلول که شدهایم دیدیم که یک اتاق نسبتا بزرگ هست که به چهار گوشهای آن تخت خوابهای ۳ طبقه گذشته بودن که هر تخت نشانگر صاحب آن بود که کدام ثروتمند هست و کدام فقیر حتا به زندان هم فقر و ثروت هست باور میکنید؟؟؟؟ در میان آنها دختر افغانی هم دیده میشد که به تخت خود نشسته و بافتنی میبافت دختر زیبای بود. که به جرم عشق به زندان انداخته بودن اما او خوشحال بود
چون او و معشوقش هر دو در زندان بودن اما او به امیدی که روزی باز با معشوقش خود یک جا شود سختی زندان غربت را تحمل میکرد (ادامه دارد)