گفتی ام سلام نازنین

دست های زخم زخم دغدارتو

زحرف حرف هردو واژه

گرم وآفتابی ، صبح دلربای آشنا شدند

عطر و لذت شکوفه ها 

عاشقانه درهوا رها شدند

 

گفتی ام سلام نازنین

در تنم بهار ریخت

 قلب و دامنم  شکوفه زار سبز،زرد  و سرخ

در دودست ناز آفتاب

وسعت صفای روشنا شدند

 

من که زیر سایه های جنگ راه رفته ام

من که مثل یک متاع بی بها ء

درسطور روزنامه ها

سیاه وسرخ سبز، تکه تکه

میشدم

 گاه طنزی دردناک

گاهی حجم فاجعه

گاه عمق ریختن

 شکستن وهزار ذره ذره، زیر چکمه ها به روی خاک

واز همیشه تا همیشه های دور

معنیی نجابتم، لکه لکه های سرخ

در گره یک وجب سپید پارچه بودواست

مَهر من

قفل بی کلید، میله های کهنه

سهم من از تمام آنچه؛ یعنی زندگیست

یک لب خموش

بغض تلخ تلخ

من که زیر سایه های جنگ راه رفته ام

ومثل یک متاع بی بهاء

از همیشه تا همیشه های دور

بند بند، شقه شقه کرده اند مرا

 

 

 

گفتی ام سلام نازنین!

با زبان عشق

با صدای آشنای پای زرنگار شعر

گفتی ام سلام نازنین!

مثل یک قصیده ی سحر

 درسکوت کوچه های زرد این خزان

با بهار همصدا شدم

من

که زیر سایه های جنگ راه رفته ام

درون روزنامه ها طنزی درد ناک وتلخ

 

با سلام نازنین!

در لبان من حسرت سخاوتی

داغ آتش محبتی

نشست

! با سلام نازنین

من بهار گشتم و هزار راه دور آرزو

 جلوه گاه  چشمهای من

سبز سبز، مثل آیینه در برابر خدا شدند

با سلام نازنین

 شعرهای ناسروده

واژه های رنگ رنگ عاشقانه ها

از درون بطن خامه ام چکید وباغ باغ دلربا شدند

با سلام نازنین

با سلام نازنین!