«منطق انبيا و منطق فراعنه و طواغيت»
چندي قبل مقاله تحت عنوان «دين وسيله برابري، يا برتري جويي و درآمد زايي؟» در فصلنامه «طرح نو» به نشر رسيد. در آن مقاله آمده است كه بخش عمدهي از سادات افغانستان كه لقب «سادات بني الزهرا(س)» را براي خود گذاشته اند، براي خود ادعاي قداست ذاتي دارند و خود را مشمول آيه تطهير و آيه مودت و سوره هل اتي و نيز مشمول رواياتي كه مخصوص اهليت پيامبر (ص) است، ميدانند و هركه اين ادعا را انكار كند، از نظر آنها محكوم به كفر و گمراهي و ضديت با اهلبيت نبي (ص) است. اينها براي اثبات قداست ذاتي و پاكي خون خود به جمله كه آن را حديث پيامبر(ص) مينامند، تمسك ميكنند و آن جمله اين است كه حضرت پيامبر اسلام(ص) فرموده است:«اَكرِمو اَولادِي الصّالِحُونَ لِلهِ وَالطّالِحُون لي»1اولاد مرا اكرام كنيد؛ خوبان شان را به خاطر خدا اكرام كنيد و بدان شان را به خاطر من. بنابراين هركسي كه سادات است هرچند بدكار و فاسق باشد، بايد احترام شود، ورنه به پيامبر (ص) و اهلبيت او (ع) بي احترامي شده است.
در حاليكه اين جمله، نه از لحاظ سند، نه از لحاظ قواعد ادبي و نه از لحاظ محتوائي، نمي تواند از پيامبر (ص) صادر شده باشد. اما از لحاظ سند، اين جمله را فقط مرحوم صدوق در جامع الاخبار خود بدون ذكر سند نقل كرده است، و چيزي كه بدون سند باشد، هيچگونه مدرك و حجت شده نمي تواند. و ثانياً، در ساختار اين جمله، وُلدنگ (جوش) كاري صورت گرفته است؛ زيرا در جامع الاخبار صدوق چنين آمده است كه قال رسول الله(ص): «اَكرِمُوا اَولادِي وَ حَسِّنوآدابِي» اولاد مرا اكرام كنيد و آداب مرا به خوبي انجام دهيد. وَ قالَ: «اَولادِي الصّالِحُون لِلهِ وَ االطّالِحون لِي»2
اولاد من، خوبان شان براي خدا است و بدان شان براي من. و اين جمله دوم، جمله «اكرمو» را ندراد. بعد، وُلدنگ كار آن، جمله «اكرِموا» را از سر جمله اول قطع كرده و سر جمله دوم، وُلدنگ كرده و آن را بصورت «اَكرِمو اَولادِي الصّالِحُونَ لِلهِ الطّالِحُونَ لِي» درآورده، و بدينصورت آنچنان معروف شده كه هيچكس فكر نميكنند اين جمله با پينه و پَتْرَه به اين صورت درآمده است.
اما از لحاظ ادبي، قواعد نحوي ايجاب ميكنند كه:«اَكرِمو اَولادِي الصّالِحِينِ لِلهِ وَ الطّالِحيِنَ لي» گفته شود، چون «الصّالِحِين» و «الطّالِحِين»،عطف بيان و يا بدل است از «اَولادِي» حضرت پيامبر اسلام(ص) علاوه بر علم پيامبري، يك عرب بومي بود، كه قواعد نحو را به خوبي ميدانست.
اما از لحاظ محتوايي، جاي اين پرسش است كه اگر ازين اكرام، اكرام ذاتي منظور است، اكرام ذاتي تنها اختصاص به «سادات بني الزهرا» ندارد زيرا خداوند همه بني آدم را كرامت داده است. و اگر منظور اكرام ارزشي است و «سادات بني الزهرا(س)» بدليل قداست ذاتي و ارزش خوني كه دارند بايد در هر صورت و حالت اكرام شوند، هرچند فاجر و فاسق باشند، اين يك تفكر اسراييلي است كه ميگويند:«لَن تَمَسَّنا النّارُ اِلّا اَيَّاماً مَعدُودَةِ»، و اين تفكر اصلا با قرآن كه تقوا را ملاك كرامت قرار داده است سازگاري ندارد، و اين تبعيض و تهمت را چگونه به پيامبر (ص) ميتوان نسبت داد؟
2- اينها از نام و عنوان پيامبر(ص) و اهلبيت او، استفاده ابزاري ميكنند و براي حفظ آغايي و كسب درآمد، با مورد و بي مورد به پيامبر(ص) و اهلبيت او متوسل ميشوند.
3- حق طبيعي خود ميدانند كه بايد به صورت يك طبقه ممتاز باشند، بايد دست شان بوسيده شود و...
4- ساحت خود را پاكتر و منزه تر ازين ميدانند كه بر روش و رفتار شان انتقاد شود.
5- براي زيارتگاههاي منسوب و وابسته به خود، فضيلتهاي دروغين جعل ميكنند.
6- نسبت به قوم هزاره به ديد توهين و تحقير مينگرند، و ازدواج پسر هزاره با دختر سيد را منافي با شئون خود و توهين به سادات ميدانند. و دست كم آن را مكروه ميدانند.3
بر سادات محترم بني الزهرا!!(س) كه به ادعاي خود از زهرا(س) و پيامبر(ص) و اييمه معصومين (ع) نشانه دارند و سالها در حوزههاي علميه درس خوانده اند، سزاوار اين بود كه همانند پيامبر(ص) و زهرا(س) و اييمه (ع) به شيوه دعوت به «حكمت و موعظه حسنه و جدال احسن» به نقد علمي ميپرداختند، و بر اساس «فَبَشَّر عِبادِي اَلَّذِينَ يَستَمَعُونَ اَلقَولَ و يَتَّبِعُونَ اَحَسَنه» ادعاهاي ياد شده را با برهانهاي قوي و استدلالهاي محكم و آيات بينات و سنت نبوي او رد ميكردند. ولي آنان به جاي اين شيوههاي معقول و منطقي، به روش جاهلانه و غير انساني و طرح كاريكاتور پرداختند، و با اين اقدام خود اثبات كردند كه يك ذره نشانه از حضرت زهرا(س) و پيامبر(ص) و اييمه معصومين (ع) ندارند. واقعاً هيچ باور كسي نميشد كه اينها تا اين اندازه جاهل و بي منطق باشند. ولي اينها با اين عمل خود اثبات كردند كه با آنكه در حوزههاي علميه مدتها مانده اند، وجوهات شرعيه و سهم مبارك امام(ع) مصرف كرده اند، ولي بي سواد محض و جاهل هستند و از دادن پاسخ علمي و منطقي ناتوانند، نه قرآن خوانده اند و نه قرآن را ميفهمند و نه از اخلاق و تهذيب بهره دارند، فقط با عمامههاي سياه و ريشهاي پهن و دروغ و تملق و تزوير به فريب خلق پرداخته و در نقاب دين، به روشهاي اخاذي خوب مهارت پيدا كرده اند.
ور نه هتك حرمت و تعرض به كرامت انسان به هر شكل و شيوهي كه باشد، حرام و گناه و ستمكاري است. قرآن چه اندازه به وضوح و صراحت ميفرمايد: «لايَسخَر قَومٌ مِن قَومٍ عَسي اَن يَكُونُو خُيراً مِنهُم وَلانِساءٍ مِن نِساءٌ عَسي اَن يَكُنَّ خَيراً مِنهُنَّ، وَلاتَلمِزُوا اَنفُسَكُم وَلا تَنابَزوا بالِألقاب بِئيسَ الِاسم الفُسُوقُ بَعدَ الاِيمانِ وَ مَن لَم يَتَب فَاُولئك هُم الظّالِمُون»4
اي مومنان! نبايد مرداني از شما، مرداني ديگر را مسخره كند، شايد آنان از اينان بهتر باشد. و نه زناني، زناني ديگر را به مسخره گيرند، شايد آنان بهتر از اينان باشند؛ و يكديگر را مورد طعن و عيب جويي قرار ندهيد و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد. بسيار بد است كه بر كسي از اهل ايمان، نام كفر آميز بگذاريد؛ و آنها كه (ازين عمل) توبه نكند ستمكارند.
«وَيلٌ لِكُلِّ هُمَزَهٍ لُمَزَهٍ اَلّذِي جَمَعَ مالاً وَّعَدَّدَه»5 واي بر هر عيب جويي مسخره كننده. «لاتُطِع كُلَّ حَلّافِ مَهِينٍ هَمَّازٍ مَشاّءٍ بِنَمِيمٍ»6 از هر سوگند خورنده پست و هر عيب جويي كه براي سخن چيني رفت و آمد ميكند، پيروي نكن.
حرمت شكني و تعرض به كرامت انساني اشخاص و اقوام، چه به صورت گفتار باشد و يا به صورت كردار (اشاره چشم ابرو و لب و اداء درآوردن و نشر كاريكاتور) از محرمات قطعي اسلام و منافي با اخلاق قرآني است، ولي عناصر جهالي كه با لباس سيادت ظاهر شده اند، شكست و افتضاح خود را با طعن و تمسخر مي پوشانند.
در علم روان شناسي به اثبات رسيده است كه اشخاصي كه از راههاي جعل و دروغ و تزوير، شخصيت دروغين پيدا كرده اند، وقتي پردهها بالا رود و هويت واقعي آنها ظاهر شود، ديگر به هيچ شكل نميتوانند صورت دروغين خود را حفظ كنند، براي شان عقدههاي حقارت و خود كم بيني به وجود ميآيد ازين رو با خنده، تمسخر، اتهام، برچسپ، تكذيب، مغالطه و بالاخره با تهديد به قتل و زندان و تبعيد و...، عقدههاي حقارت خود را جبران ميكند. و چند صباحي با اين شيوهها شخصيت كاذب خود را حفظ ميكند.
و اين، حقيقتي است كه قرآن به خوبي آن را تاييد ميكند. استدلالهاي انبيا با طاغيان سركش مشحون است ازين گونه حقايق. به داستان استدلال حضرت ابراهيم (ع) با نمرود بنگريد:
نمرود ـ پادشاه بابل ـ با تزوير و دروغ و فريب، چنان شخصيت دروغيني بالايي پيدا كرده كه ادعاي ربوبيت ميكند و از مردم اطاعت و سرسپردگي محض ميخواهد و مردم، سرسپرده محض او هستند. نمرود براي آنكه شخصيت حضرت ابراهيم (ع) را خورد كند و او را از چشم مردم بيندازد، از وي ميپرسد كه تو به جز من، رب ديگري را مي پرستي، بگو! رب تو چه ويژگيهايي را دارد؟ حضرت ابراهيم فرمود: رب بايد قدرت زنده كردن و ميراندن را داشته باشد، و رب من كسي است كه زنده ميكند و مي ميراند. نمرود كه ناتوانتر ازين بود كه بتواند پاسخ علمي بگويد، عجز و ناتواني، شكست و افتضاح خود را با طرح مغالطه ميپوشاند، و بدين وسيله خاك در چشم مردم پاشيده و شخصيت دروغين خود را حفظ ميكند. و آن اين است كه گفت: من هم، زنده ميكنم و ميميرانم؛ دستور داد يكي از دو زنداني محكوم به مرگ را به قتل رساند و ديگري را آزاد كرد. و بدينگونه امر را براي عوام مشتبه كرد. آنگاه ابراهيم (ع) گفت: پروردگار من، خورشيد را از افق مشرق بيرون ميآورد، تو اگر ربوبيت داري از مغرب درآور. نمرود سرگشته و مبهوت شد.
«اَلَم تَرَ اِليَ الذَّي حاّجَ اِبراهِيمَ في رَبّه اَن اتاهُ المُلُكَ قالَ اِبراهِيمُ رَبِّي الذَّي يُحي وَ يُميتُ قالَ اَناَ اُحي وَامُيتُ قالَ اِبراهِيُمُ فَاِنَّ للهِ ياتي بالشِّمَس مِن َالمَشرِقِ فَأتِ بِها مِن المَغرِب فَبُهِت اَلَّذِي كَفَرَ وَاللهُ لا يَهدِي اَلقَومَ الظّالِمينَ» 6
سادات بني الزهرا(س) نيز وقتي خود را در مقابل اظهار حقايق و استدلالهاي قرآني و واقعيت هاي ملموس و عيني، ناتوان و عاجز ميبينند، به مغالطه دست ميزنند و آن اينكه در چنين شرايطي ايجاد اختلاف بين جامعه هزاره و سادات به نفع نيست
اولا، اظهار حقايق و آزاد سازي افكار و انديشههاي مردم از اسارت جهل و خرافات، ايجاد اختلاف نيست، مگر هر كه گفت از دين و عناوين مقدس سو استفاده نكنيد، و دين را خرافاتي درست نكنيد،آيا اين اختلاف است؟
و ثانيا، كَي و چه زماني، «سادات محترم بنی الزهرا(س)» با جامعه هزاره، متحد و در يك موضع بوده كه اختلاف بين آنان درست نباشد؟ در حاليكه سادات بني الزاهر (س) در بدترين شرايط در جبهه مقابل هزاره بوده و نقش ستون پنجم دشمن را در ميان هزارهها بازي ميكردهاند؛ در حمله عبدالرحمن به هزارجات، در زمان حاكميت طالبان، در سقوط افشار و جنگهاي كابل، در انتخابات رياست جمهوري، در پارلمان و حتي در حوزههاي علميه و حوزه علميه قم، عليه طلاب هزاره سعايت ميكنند.
برخي از منتقدين چنين ميگويند كه موضوعات زياد است چرا آدم مطالب مسالمت آميز را نگويد و ننويسد، كه موضوعات تند و جنجالي را بنويسد؟
اولا، حق را با هر لحن و بياني كه بنويسي و بگويي، تلخ است و ناگوار و غير قابل تحمل.
ثانيا، موضوعات ديگري كه جنجالي نباشد، يعني چه؟ حركت جوهري ملاصدرا؟ اصالت وجود يا ماهيت؟ بحث اندازه حجم زمين و وزن زمين و فواصل آن با سيارات ديگر؟ سرعت حركت نور و نحوه حركت الكترون و پروتون و...؟
بلي اينها بحثهاي علمي و مفيد است، ولي براي مردمي كه يك وجب زمين ندارد كه روي آن بنشيند و همواره خانه به دوش اند، و از تبعيض و مناسبات نا انساني و استحمار مذهبي و حقارت اجتماعي و بينش غير توحيدي در حوزه انسان شناسي حتي در ميان هممذهبيهايش رنج ميبرند بحث اندازه، حجم و وزن زمين كه بعضيها ازين مقولهها زياد بحث ميكنند، چه سود دارد؟ براي مردمي كه در آتش تبعيض و فقر ميسوزند، حقوق شان پايمال ميشود و به خانه و زندگي شان تعرض و تجاوز ميشود، بحث سرعت نور چه فايده دارد؟ مردمي كه از گرسنگي از بين زبالههاي كه از هتلها به دور انداخته شده، پس ماندههاي غذاهاي را جمع آوري كرده و براي سير كردن شكم خانواده و بچههاي خود ميبرند، و در عين حال از ساده دلي سنگ و چوب و پارچه و قبرهاي كهنه و دستهاي «سادات بني الزهرا (س)» را به عنوان يك تكليف مذهبي ميبوسند و از آنها حاجت ميخواهند، و پول هديه ميكنند بحث جوهر و عرض و دهها موضوعات هرچند ديني ولي تحريف شده، چه فايده خواهد داشت؟ در حاليكه دين براي عدهي، خصوصا براي سادات بني الزهرا(س) به صورت دُكان پر درآمدي در آمده، و وسيله آغايي، فريب و تحميق شده است، تكرار مكررات و بحثهاي بي جنجال و سرگرم كننده، فكر و مغز و ضمير و وجدان مردم را چگونه از اسارت جهل و خرافات آزاد ميكند؟ بلي، بحثهاي بي جنجال، اين فايده را دارد كه آغايان «سادات بني الزهراء(س)» در اخّاذي و «اكل مال به باطل» از راه فريب و تزوير، دستان مباركشان باز باشند.
اينگونه پيشنهاداتي كه به صورت خير خواهي و نصيحت مطرح ميشود، در اصل، مغالطه و خلط مبحث و انحراف اذهان عوام و از نوع قرآن به نيزه كردن عمر و عاص است.
توهين (مسخره، استهزا، خنده)
به راستي قرآن، چه زيبا و ملموس و عيني، منطق سادات بني الزهرا(س) را نقل و مجسم ميكند؛ و آن آنكه عناصر ضد خدا و ضد انبيا، براي جبران عقدههاي حقارت خود و براي تحريف اذهان عوام، درست از شيوههاي «سادات بني الزهرا(س)» كار ميگرفتند. و بيشك كه قرآن كتاب جاودانه است، نه براي يك دوره خاص.
قرآن در آيات متعدد خود به صورت عام بازگو ميكند كه هر پيامبري كه آمد و پيام خود را رساند، و براي اثبات حقانيت خود برهان اقامه كرد. مدعيان ربوبيت زمين كه با زنجير استبداد، دست و پاي مردم را بسته بودند و با زنجير تحميق و تزوير و خرافات، عقل و هوش و وجدان مردم را به بند كشيده بودند، در برابر منطق و استدلال پيامبران ناتوان ماندند، طشتهاي رسواييشان از بامها به زير ميافتاد و چهرههاي واقعيشان افشا ميشد، هيچ راهي براي شان باقي نميماند، جز آنكه به مسخره و استهزا ميپرداختند و به پندار خودشان به اين شيوههاي نابخردانه و غير عقلاني، شخصيت پيامبران را خورد ميكردند و به پندار خود، حقانيت پيامبران را زير سوال ميبردند و از نفوذ و محبوبيت آن فرستادگان الهي جلوگيري ميكردند. قرآن ميفرمايد:«وَ ما ياتِيهِم مِن رَسُولٍ اِلّا كانُو بِهِ يَستَهزِئُونَ» 7 هيچ پيامبري در ميانشان نيامد مگر آنكه به استهزا و مسخره آنان پرداختند.
سادات بني الزهرا(س) كه به زعم خود از پيامبر و زهرا نشانه دارند، ولي همينكه ميبينند طلسمها شكستانده ميشوند، ديكورها خراب ميشوند، پردههاي فريب و تزوير بالازده ميشوند، چهرههاي اصلي افشا ميشوند و طشتهاي رسواييشان از بامها به زير ميافتند، جعل فضيلتهاي دروغين، افسانه و خرافات اثر خود را از دست ميدهد، هيچ راهي برايشان باقي نميماند جز آنكه از شيوههاي منطق نمرود و فرعون و جباران و مفسدان روي زمين، استفاده كرده و به توهين و مسخره متوسل شوند و با اين وسيلههاي غير عقلاني، عقدههاي حقارت و ضعف و افتضاح خود را جبران و پنهان نمايند و بيترديد كه اهانت و تحقير حربه زنگ زده و از كار افتاده است. «كَتَبَ اللهُ لَاَغِلبَّنَ اَنا وَرُسُلي» خداوند چيرگي خود و پيامبرانش را از قبل تثبيت و تضمين كرده است. و منطق و شيوه پيامبران هميشه پايدار و درخشنده است.
اتهام و برچسپ و تهديد
نسبت دادن به دروغ، جنون، سحر، تهمتهاي سياسي(افساد در زمين،عوامل بيگانه و...) تكفير و تفسيق و تهديد به قتل و زندان و دار زدن، نيز از شيوههاي منطق طواغيت روي زمين و عناصر ضد انبيا است كه قرآن به خوبي براي ما ميآموزد.
آنگاه كه حضرت موسي (ع) به دربار فرعون خود را به حيث فرستاده پروردگار جهانيان معرفي كرد و پروردگارش را به وضوح و روشنايي شناساند كه هيچ ابهامي باقي نماند، و براي فرعون هيچگونه پاسخي نبود. وي براي جبران شكست و عقدههاي روحي خود به وسيلههاي متوسل ميشود:
1ـ اهانت
از روي اهانت به اطرافيان خود روي ميآورد و ميگويد ببنيد چه ميگويد اين آدم؟ قالَ: لِمَن حَولَهَ اَلا تَستَمِعُون؟ گوش نميكنيد (كه چگونه سخنهاي گزاف و عاري از حقيقت ميگويد؟)
2ـ نسبت دادن به جنون
اين شخص ديوانه است و از روي ديوانگي سخن ميگويد. (نشود در روحيه شما تاثير كند) «قال اِنّ رَسُولَكُم الذَّي اُرسِلَ اِليكُم لَمَجنُونٌ» 8 و اين گفته فرعون با اِن و جمله اسميه و لام تاكيد (لمجنون) تاكيد شده است؛يعني حتما و قطعا او ديوانه است.
3ـ تهديد
اگر به جز من معبود ديگري برگزيني، ترا از جمع زندانيان قرار ميدهم: «قالَ لَئِن اِتَّخَذَت الهاً غَيري لَاجَعَلنَكَّ مِن اَلمَسجُونِينَ»9 تهديد فرعون با قسم موكد آمده است و الف و لام «المسجونين» الف و لام عهد است؛ يعني زنداني كه براي همه معلوم است كه چگونه زنداني است.
4ـ برچسپ و اتهام به جادوگري و مارك سياسي
فرعون از جهت آنكه سخنان حضرت موسي (ع) در دل اطرافيان او اثر نگذارد، به آنان ميگويد: اين جادوگر ماهر و دانايي است كه ميخواهد با سحر خود شما را از سرزمين تان بيرون كند، بايد چاره انديشي كنيد: «وَقالَ لِمَن حَولَهُ اِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ» اِنّ و لام «لساحر» براي تاكيد و عليم از اوزان مبالغه است.«يُرِيدُ اَن يُخرِجُكُم مَن اَرضِكُم بِسُحِرِهِ فَماذا تامُرُونَ؟»10(مارك سياسي)
بنابراين، شيوه و برخورد «سادات بني الزاهرا(س)» با مسايل علمي و منطقي، يك شيوه جديد نيست، اين آغايان محترم به جاي آنكه از حضرت محمد(ص) و حضرت زهرا(س) و اييمه معصومين(ع) نشانه داشته باشند، از فرعون و نمرود و ساير تبهكاران و نابكاران نشانه دارند. احسنتم بارك الله
1- فضايل السّادات، ص 55 چاپ اول، 1382، سيد عباس قمر بني هاشمي. بدون ذكر سند و منبع. و فضايل السادات، ص 277، چاپخانه علميه قم، انتشارات شركت المعارف و الاثار، سيد محمد اشرف، به نقل از بحارالانوار بدون ذكر شماره صفحه و جلد كتاب. و در كتاب پرتو آل البيت سيد محمد باقر ذكي، چنين آمده است: رسول اكرم فرموده است: «أحِبُّو اَولدِي صالحُهُم للهِ وَ طالِحُهُم لي» بدون ذكر منبع و سند.
2 جامع الاخبار، ص 206 چاپ اصفهان ،1365،مرحوم صدوق.
3- در پرتو آل البيت، ص 203 ـ 204، سيد محمد باقر ذكي، انتشارات گلهاي بهشت،چاپ اول، 1382
4- سوره حجرات /11
5 - سوره همزه/1
6 - سوره قلم/11
6 - سوره بقره / 258
7 - سوره حجر/ 11
8 - سوره شعراء/27
9 - سوره شعراء/ 29
10 - سوره شعراء/ 35