هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هدف ما از ايجاد بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی»، فراهم ساختنِ زمينة گفت​و​گوي دوستانة مخاطبانِ ما، با «خود»، با «ديگران» و با «ما» است. گفت​و​گو پيوستاري است که از سطح خود تا ديگري را در بر مي​گيرد و حتي دروني​ترين گفت​و​گو، «تو» و يا «آن​ها» را مخاطب قرار مي​دهد. در جهان‏نگريِ تئولوجيك تمامي هستي از «كلمه» آغاز مي‏گردد و از منظر فلسفي انسان هستيِ زباني(حيوانِ ناطق) است و با نيرويِ زبان‏، «خود»‏، «ما» و «ديگران» و جهان را مي‏آفريند. بر مبناي رهيافتِ تاويلي «من(I))»، «شما(you )» و «ما(we)» در ساختارِ گرامريکِ زبان و در واقع «جهانِ​زباني» قابل فهم هستند‎‎؛ ساختارِ گراميكِ كه بنيادِ اجتماعي و قراردادي دارد، بنابراين حتي شخصي​ترين گفت​و​گو را نمي​توان به صورتِ انتزاعي و برکنده از بافتارِ فرهنگ و اجتماع فهم کرد. جمهوريِ سكوت‏، براي تماميِ مطالبی كه در آن نشر مي‏گردد‏، بخشي به نام «نظرات» در نظرگرفته است تا مخاطبان بتوانند ديدگاه‏شان را​ در مورد این مطالب بيان دارند، اما از آن​جا که مطالبي ارائه​شده مخاطبان را که به گفتة ارسطو در جايگاه «تماشاچيان» قرار دارند، به سمت و سويِ ويژه​اي جهت مي​دهند و آن​ها وادار به واکنش مي​کند، بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» بر آن است اين کاستي جبران گردد و هرکس بتواند در آن آزادیِ بیان را تجربه نمایند. براي در هم شکستنِ «فضايِ سکوت» و ترجمة‏ «سكوت» به «صدا» به اين بخش نياز اساسي احساس مي‏گردد. هدف ما امکان «نفس​کشيدن» است در دنيايي که حق نفس​کشيدن را از انسان​ها دريغ مي​دارد. جمهوریِ سکوت، به خود اجازه نمی دهد که حق نفس​کشيدن مخاطبانش گرفته و آن​ها را ناگزير سازد فقط در بخش «نظرات» ديدگاه​شان را بنويسند. «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» فضايِ تهي و ناب و در واقع «سكوت‏گاه» است براي نفس​کشيدن و براي ترجمة‏ هر آن‏چه از نظر شما سكوت معنا مي‏دهد به «صدا» و به «زبان». اين بخش نه از نظري موضوعي محدوديت دارد و نه از حيث روشي و متدولوژيک. از نظر موضوعي هر کس مي​تواند، خاطره، تحليل، قطعاتِ ادبي، دوبيتي، قصه​هاي عاميانه، دلتنگيِ شان براي دوستان، براي خانواده، غمِ غربت، شور، هيجان، اطلاعاتِ علمي و «هرچه را دلِ تنگش مي​خواهد» در اين بخش از «جمهوريِ سکوت» به يادگار بگذارند. هم​چنين از نظر سطح بيان و نوشتار محدوديتي نيست؛ هرکسي حرفي دلي دارد، اعم از افراد متخصص و کساني که تجربة نويسندگي ندارند، آزادند در اين​جا با خودِ شان و با ديگران «گفت​وگو» نمايند. شايد بتوان گفت گاهي ناب​ترين سخن​ها را از زبان افرادي مي​شنويم که چندان تحصيل کرده نيستند، صدايِ آن​ها صدايِ نابِ زندگي است، نداي تجربة​ زيسته. همين​طور از نظر زباني هم محدوديتي ندارد، شما با هر زبانی که دوست داريد بنويسيد. اين بخش در واقع «پاتوقِ گفت​وگو» است؛ پاتوقِ گفت​و​گو براي آناني که به دليل محدوديت​هاي زماني و مکاني و هر محدوديتي ديگري، نمي​توانند گفت​وگوي رو در رو داشته باشند. ما بر آنيم تا آن​جا که در توان ماست از فضاي «مونولوگ» که ويژگيِ بارز «زبانِ زور» و «استبدادِزباني» است، فاصله​ بگيريم. ما به «ديالوگ» نياز داريم، به مشارکتِ در معناي گفتار و ايده​هاي هم​ديگر. بيايد با «خود» و با «ديگران» گفت​و​گو نماييد، دستِ کم در حد يک پاراگراف، يک​جمله؛ ما نيز با شما هستيم؛ حرف های دل و دلتنگي​هاي مان را در اين بخش خواهيم نوشت. ما نيز همچون شما دردِ سکوت و سخن​هاي ناگفته​اي داريم که در قالب «مقاله»، «خبر» و ديگر قالب​هاي متعارف نمي​گنجد، «سخن​دل» است، نوعي «تاملِ نابهنگام»، بي​عنوان، بي​مقدمه و کاملا متفاوت با فرم​هاي رسميِ شيوه​هاي بيان. به هرحال لزومی نیست در این بخش از ترتيب و آداب پیروی نمایید، «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» از آنِ همه است، صفحة خالي که شما مي​توانيد رد-​نشان​هايی «گذشته» را که گفته می شدند و نشده بنگارید، «زبانِ​حال» تان را به «زبانِ قال» برگردانيد و يا تصويرِ «آينده» را به هر رنگ و هر طرح و مساحت و مسافتي که دلِ تان مي​خواهد ترسيم نماييد.«جمهوريِ سکوت»
ارسال مطلب جدید
نام : ایمیل : عنوان مطلب : متن مطب شما:
  • آرا

    آرا ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۴ سرطان

    منطقِ سرکوب ايغورها بي‌شباهت به منطق سرکوب هزاره‌ها در افغانستان، بي‌شباهت به رفتار وحشيانه‌ي دولت اسلاميِ ايران با مسلمانان مهاجر افغاني نيست. به‌نحوي به قضيه نگاه کنيد که بتوانيد بازتابِ کليتِ وضعيت موجود و منطق تاريخ معاصر را در همين مورد جزئي درک کنيد. جا داشت جمهوري سکوت به آن مي‌پرداخت. اين متن را از سايت رخداد کپي مي‌کنم. تحليل خوبي است. بخوانيد: صدای اویغورها در جنگل بین‌الملل امید مهرگان - 19 تیر 1388 1- اویغورها صدای چندانی ندارند. در اورومچی به‌واقع چه اتفاقی افتاده است؟ در جهان معاصر، در دوره "گزیده و مشروح اخبار" شبانه، به‌نظر می‌رسد سرنوشت بسیاری از مردمان بستگیِ مستقیمی پیدا کرده است به تصاویر و صداهایی که از آنها پخش می‌شود یا نمی‌شود. اخبار رسانه‌ای، بالاخص تلویزیونی، خصلت عجیبی دارند: اولاً، وقتی خبری از جایی پخش می‌شود، به‌هیچ‌وجه ضرورتاً به این معنا نیست که در آنجا واقعاً "خبری هست". دوماً، و مهم‌تر، وقتی از جایی خبر چندانی پخش نمی‌شود یا دیگر پخش نمی‌شود، به‌هیچ‌رو به‌ این معنا نیست که در آنجا "خبری نیست". از این حیث، به‌راستی اینترنت، دست‌کم در شرایط کنونی و در این آزمون خاص، بدل به عرصه‌ای برای پیش‌بردنِ پیکار تصویری یا همان سیاست تصاویر شده است. اما اویغورها حتی در اینترنت و توییتر و فیس‌بوک هم، دست‌کم در خارج از اجتماعات چینی خودشان، آن‌قدرها صدا و تصویری پیدا نکرده‌اند. شاید چون فقط یک اقلیت قومی و مذهبی‌اند. جستجوی کلمه "اویغور" در گوگل، گذشته از اخباری عمدتاً مشابه که نیمی از آنها هم متعلق به خبرگزاری‌های دولتی چینی است، غالباً فقط به سایت‌هایی درباره فرهنگ و زبان و تاریخ ایغورها برمی‌خوریم، به‌عنوان قومی که احتمالاً به‌درد "مطالعات فرهنگی"، "ادبیات اقلیت" و غیره می‌خورند. 2- پس‌زمینه و ماجرا از این قرار است: مدتی پیش، دولت چین، حدود شصت کارگر و دهقانِ اقلیتِ مسلمان اویغور، اعم از زن و مرد، را تقریباً به‌اجبار به مناطق غربی چین، ازجمله جیان‌جینگ فرستاد. بهانه رسمیِ این کار ایجاد توازنِ قومی بود، ولی یکی از دلایل اصلی به‌واقع فراهم‌کردن نیروی کار ارزان و تحت‌فشار درآوردن و تضعیفِ اقلیت‌های مذهبی و قومی در چین بود. از همان ابتدا، در این استان، اکثریت چینی‌ها نظر مساعدی به اویغورها نداشتند. نفرت قومی و ایدئولوژیک از بدو امر موجد تنش‌هایی در این منطقه بود. وضعِ اویغورها در نسبت با دولت، شباهت زیادی به وضع تبتیان دارد. بی‌جهت نیست که دولت چین حتی دالای‌لاما را نیز در این "شورش" دست‌اندرکار می‌داند. تا پیش از 1949، ترک‌تباران اویغور کمابیش مستقل بودند و حتی دو بار تشکیلِ جمهوری دادند که بار دوم در 1944 به‌دست استالین، در راستای توافقات‌اش با چین، سرکوب شد و بسیاری از رهبران اویغور نیز در سانحه‌ای هوایی کشته شدند. اویغورها ترجیح می‌دهند به‌جای جین‌جیانگ از اسم "ترکستان شرقی" استفاده کنند، نامی یادآور تاریخِ متأخرشان که به‌هیچ‌رو مورد تأیید دولت نیست. چین کمونیست در 1949 ترکستان شرقی را تصرف کرد و جمعیت زیادی از چینی‌ها را به آنجا کوچاند و بدین ترتیب، درست نظیر تبت، ساکنان اصلی را حاشیه‌نشین و به اقلیت بدل ساخت. طبیعتاً اویغورها و تبتی‌ها در برابر این هم‌گون‌سازیِ سیاسی و فرهنگی مقاومت کردند. اگر مسأله صرفاً بر سر ادغام فرهنگی می‌بود، بی‌شک مقاومت آنها جنبه‌ای ناسیونالیستی یا حتی ارتجاعی می‌یافت. ولی تلاش دولت برای حاشیه‌ای‌ساختنِ اقلیت‌ها خصلت اقتصادی و اجتماعی پررنگی داشته است که به انواع تبعیض‌ها و نابرابری‌ها انجامیده است (اویغورها عملاً نمی‌توانند به مقام‌های سیاسی بالا برسند). بدین ترتیب حزب کمونیست چین هر نوع فعالیت سیاسیِ اویغورها و تبتی‌ها را شکلی از جدایی‌طلبی می‌خواند. اما واقعه‌ای که پیش از همه به این تنش و ستیز دامن زد، فاجعه یازده سپتامبر و سیاست‌های پیش‌دستانه و تهاجمی بوش بود. بلاهت نوعاً بوشی حتی دراینجا نیز بیشتر به تشدید تنش کمک کرد تا به ضبط و مهار "تروریسم". کمونیست‌های دولتیِ چین فوراً به "جنگ علیه تروریسم" بوش لبیک گفتند و بی‌درنگ انگشت روی اویغورها به‌عنوان تروریست‌های بالفعل و بالقوه چین گذاشتند. بنابراین از 2001 بدین‌سو، دولت به توجیه ایدئولوژیکیِ جدیدی برای سرکوب اقلیت‌ها دست یافته بود. در ضمن نباید از یاد برد که تعداد زیادی از اسرای گوآنتانامو اویغوری اند. در ترکستان شرقی، که مرکز آن اورومچی است، حدود 10 تا پانزده میلیون اقلیت ترک‌تبار زندگی می‌کنند (متشکل از اویغورها، ازبک‌ها، قزاق‌ها، مغول‌ها، تاجیک‌ها، مانچوها، تاتارها و غیره) و اکثریتِ باقی را چینیان هان تشکیل می‌دهند. در روز 16 ژوئن، شایعه‌ای (که خود دولت نیز بعداً آن را رد کرد) مبنی بر تجاوز دو کارگر اویغور به دختری چینی در شائوگوآن پخش می‌شود و اکثریت چینیان هانِ منطقه، یا به‌عبارت دیگری، اوباش هان، به کارگران و دیگر ایغورها، که عموماً "جانی و تروریست" فرض می‌شوند، حمله می‌کنند و حدود 18 نفر را می‌کشند و عده‌ای را زخمی می‌کنند. ظاهراً پلیس برای ساعت‌ها هیچ دخالتی نمی‌کند. اولین تصاویر از این یورش توحش‌آمیز در اینترنت پخش می‌شود. عده‌ای از مردم اویغور، ازجمله کارگران و دانشجویان، در اعتراض به این واقعه و با درخواستِ رسیدگی دولت به قضیه و محاکمه عاملان این قتل‌ها، دست به تظاهرات می‌زنند که به گفته بسیاری از شاهدان کاملاً مسالمت‌آمیز بوده است. درمقابل، نیروهای پلیس و عده زیادی از چینی‌های هان با باتوم و اسلحه‌های سرد دیگر به تظاهرات‌کنندگان یورش می‌برند و بسیاری را می‌کشند. باز هم تظاهراتی در اورومچی در "میدان مردم" برپا می‌شود و پلیس مستقیماً به روی مردم تیراندازی می‌کند. همچنین بیش از هزار نفر، که به‌گفته دولت در آشوب‌ها دست داشته‌اند، بازداشت می‌شوند و سایت‌های اینترنتی نیز مسدود. مختصر این‌که، دولت به‌جای پاسخ به دادخواهی اویغورها، اعتراضات مسالمت‌آمیزشان را به‌نحوی خشونت‌بار و فاجعه‌آمیز سرکوب می‌کند. 3- یکی از گرایش‌های قالب در گفتار رسانه‌ایِ غربی درباره حادثه اورومچی تأکید بر خصلت محلیِ ماجرا و استفاده مکرر از ترکیبِ "نزاع‌های قومی" است. این شکلِ دیگری از تلاش برای "فرهنگی‌کردنِ" ماجرای اورومچی و تقلیل آن به کشمکش‌های محلیِ دو قوم است. همین تأکید و تقلیل مستقیماً توجه جدی و سیاسی را از قضیه برمی‌دارد. درست است که شروع درگیری بعضاً با انگیزه‌های قومی همراه بوده است، ولی نکته اصلی ازقضا این است که درست زمانی مسأله از حد قومی فراتر می‌رود و سیاسی می‌شود که پای دولت چین به میان می‌آید. اعتراضات اویغور کاملاً سیاسی است زیرا از یک لحظه خاص به بعد، مشخصاً علیه رفتار و موضع‌گیریِ ناعادلانه دولت است. درست است که ظاهر قضیه عبارت است از "اعتراضات یک اقلیت قومی در چین"، اما اساساً مسأله چیزی نیست مگر به‌حساب‌نیامدنِ بخشی از مردم چین در وضعیتی که این مردم بخشی از آن اند. به بیان ساده‌تر، دولت چین هیچ اعتنایی به دادخواهی اقلیتِ قومیِ اویغورها نکرده است، دادخواهی‌ای که در آغاز خصلتی جزئی، مشخص و حتی حقوقی داشت (رسیدگی به کشته‌شدن دو کارگر ایغور در کارخانه‌ای در جنوب چین)، ولی سپس، با توحش دولت چین و حمایت ضمنیِ پلیس از حمله اکثریتِ چینیِ هان به اویغورها، خصلتی سیاسی و فراگیر‌تر یافته است. اشتباه مهلک در مواجهه با ماجرای اویغور این است که آن را مسأله‌ای ناسیونالیستی و قومی ببینیم و از درک جنبه سیاسی آن بازمانیم. در وضعیت‌های سیاسی، چندان لازم نیست اطلاعاتی دقیق و جامع و "اسناد و مدارک"ی بی‌نقص از ماجرا در اختیار داشته باشیم تا سپس بتوانیم به‌اصطلاح "منصفانه" دست به قضاوت زنیم. آنجا که مردم به صحنه می‌آیند، فریاد می‌زنند، گلوله می‌خورند، قضیه یا حقیقت کاملاً روشن و عیان است. و نکته اصلی این است که وضعیت فقط زمانی به چنین وضوحِ سیاسیِ چشمگیری بدل می‌شود که مردم وسط می‌آیند. آنجا که صرفاً با کوشش‌های برخی احزاب یا گروه‌ها یا تشکل‌ها سروکار داریم، درکِ وضعیت یا حقیقتِ وضعیت همچنان، به‌قول لنین، نیازمند تحلیلِ انضمامی و مشخصِ یک وضعیتِ مشخص است. در این وضعیت‌ها باید موضع گرفت و ریسک کرد. ولی آنجا که مردم تصمیم خودشان را گرفته‌اند، فرد ازقبل به درون این یا آن موضع پرت شده است و فقط می‌ماند این‌که این موضع، این انتخاب‌شدگیِ خویش، را شجاعانه، صریحاً و از نو انتخاب کند. در این شرایط، کسانی که از این نوع انتخابِ اجباری می‌هراسند، چاره‌ای ندارند جز این‌که خود را از انظار عموم پنهان سازند. زیرا هر ظهوری معادلِ نوعی موضع‌گیری است. حتی در سطح کاملاً فرمال نیز، که سطحِ بد و گاهی حتی بی‌شرمانه‌ای است، وضعیت اخیر در اورومچی سیاسی است، زیرا سه عنصر اصلی در آن حضور دارند: دولت، پلیس، بدنه مردمی (که حامل خواسته و اعتراضی جهان‌شمول‌اند). نقش دولت، در این وضعیت، در نحوه بازنماییِ وضعیت نهفته است. نحوه بازنماییِ دولت کمابیش همیشه برای درک وضعیت و محتوای "حقیقی" آن لازم است. دولت‌ها، در مواجهه با وضعیت‌های سیاسی و از دید آنها نامطلوب، از کلمات و عباراتی استفاده می‌کنند که قرائتِ به‌اصطلاح میان‌سطری‌شان گویای نکات مهمی درباره حقیقتِ وضعیت خواهد بود. به‌همین دلیل، حتی پیش از هر کار دیگری، برای فهم مسأله اویغورها، بهترین کار رجوع به روایت دولت چین از آن است. حزب کمونیست چین، که غیر از نام‌اش فاقد هر نوع بهره کمونیستی است، دو خبرگزاری رسمی‌ـ‌دولتیِ عمده دارد که هر دو برای اشاره به حوادث استان جیان‌جینگ و اورومچی نه به‌هیچ‌رو از واژه "اعتراض"، بلکه همه‌جا از "شورش" (riot)، و بعضاً "خشونت مرگبار"، یا حداکثر "ناآرامی" استفاده کرده‌اند. به نقل از خبرگزاری Xinhua، یکی از دو سازمان خبرپراکنی دولتی، کین گانگ، سخنگوی وزارت خارجه چین، با توصیفِ حوادث روز یکشنبه به عنوان "کشتار شرارت‌بار، به‌آتش‌کشیدن، و غارت"، گفته است: "هرکس این خشونت را اعتراضی مسالمت‌آمیز بخواند سعی دارد سیاه را به سفید بدل سازد و اقدام به گمراه‌کردن افکار عمومی کند." در این حادثه، به اقرار دولت چین، بیش از 150 نفر کشته و حدود هزار نفر زخمی و بیش از هزار نفر دستگیر شده‌اند. البته منابع اویغور تعداد کشتگان را نزدیک به 800 تن می‌دانند. کشتار در اصل توسط پلیس و ساکنان چینی‌ِ هان انجام شده است اما دولت کشتگان را عمداً از نیروهای خودی و هان‌ها می‌داند و آن را "خشونتی پیشگیرانه و سازماندهی‌شده علیه مردم" خوانده است. طبق معمولِ این وضعیت‌ها، دولت چین کوشیده است نشان دهد که می‌خواهد حسابِ "مردم صلح‌جوی" استان جین‌جیانگ را از "آشوب‌گران"ی که از "رهبران جدایی‌طلبِ ساکن خارج" خط گرفته‌اند، سوا کند. تصاویری که در تلویزیون دولتی چین نشان داده می‌شود صرفاً تصاويري از آتش‌سوزي و خرابي اموال عمومي و اتوبوس‌ها و ساختمان‌ها و غيره است، و نه به‌هیچ‌رو از راهپیمایی و اعتراضِ آرام اویغورها و دانشجویان و کارگران. یکی از ترکیبات ایدئولوژیکِ مورد علاقه دولت چین "پیشرفت، و ثبات اجتماعی" است که به زعم آنها اغتشاش‌گران قصد برهم‌زدنِ آن را دارند. ازسوی دیگر، کل قضیه را تحریک‌شده از طرف گنگره جهانیِ اویغورها (Uyghur World Congress) و رهبرشان، خانم رِبیا کادیر، جلوه می‌دهند. یک رهبر اسلامی ترکستان شرقی نیز، که رئیس انجمن اسلامی چین است، این اعتراضاتِ مسلمانان اویغور را تقبیح کرده است و آن را منافی با "آموزه اسلامی صلح و آرامش" خوانده است. همه این‌ها، به‌اضافه موارد پرشمار دیگر، معرف روایت و بازنماییِ نوعاً دولتی از اعتراضات است. 4- اعتراضِ سیاسی‌شده اویغورها به کجا خواهد رسید؟ وضعیت پیچیده جامعه چین، جمعیت زیاد آن، ساختار سیاسیِ بسته و اقتدار دولتیِ حاکم بر آن چندان اجازه‌ای به پاگرفتن سیاست‌های حاشیه‌ای نخواهد داد. ولی مهم‌تر از آن، مسأله اقلیت‌بودن است. در غیاب آگاهیِ سیاسیِ مردمی، یک اقلیت به‌دشواری می‌تواند هویت خود را به هویتی جهان‌شمول و کلی بدل سازد. مردم برای همبستگی با یکدیگر عموماً نیازمند منافع مشترک‌تری از انسانیتِ صِرف بوده‌اند. در این میان، جنبش دانشجویی چین، که سابقه درخشانی دارد، و احیاناً بخشی از طبقه کارگر، شاید بتوانند صدا و همبستگی‌ای وسیع‌تر از استان جین‌جیانگ به مسلمانان اویغور ببخشند. در حال حاضر، اویغورها شدیداً نیازمند کمک و حمایت‌اند و در جهان امروز، این حمایت به‌طرزی عجیب و نهایتاً مخاطره‌آمیز، به سیاستِ تصاویر و پیکار صداهای بلند و کوتاه گره خورده است. آدم یاد انیمیشن "هورتون" می‌افتد: یک فیل به نام هورتون به ذره‌ای بی‌اندازه کوچک روی گل قاصدکی برمی‌خورد و تصادفاً از درون آن صدایی می‌شنود یا خیال می‌کند می‌شنود. او با سماجت باز هم گوش می‌دهد و سرانجام معلوم می‌شود در آن ذره ریز یک دنیای کامل در جریان است، سرزمینی بزرگ با مردمانی زیاد، با تاریخ و آینده و امید و ایدئولوژی و . . . اما جنگلی که هورتون در آن زندگی می‌کند نمی‌خواهد ماجرای ذره و آدم‌های درون‌اش را باور کند و بنابراین شروع می‌کند هورتون را اذیت‌کردن و دست‌انداختن، طوری که آن ذره، که هورتون پیوسته با خرطوم‌اش حمل‌اش می‌کند، در معرض تهدید به نابودی قرار می‌گیرد. هورتون، به‌یاری اخلاقی کانتی، اصرار دارد که: "یک آدم یک آدم است، مهم نیست چقدر کوچک باشد." و می‌کوشد به هرقیمتی شده آن ذره را به جایی برای همیشه امن برساند و بدین ترتیب از نابودیِ قطعی نجات‌اش دهد. اما اعضای بدِ جنگلْ او را به دام می‌اندازند و می‌خواهند ذره را بسوزانند تا از شرّ پرگویی‌ها و "دیوانه‌بازی‌ها"ی هورتون خلاص شوند. هورتون زور می‌زند به آنها بباوراند که توی آن ذره یک عالم آدم هست، ولی بی‌نتیجه. بنابراین، تنها راهی که باقی می‌ماند این است که اهالی جنگل نیز مثل هورتون صدای ساکنین ذره را بشنوند. پس کل مردمان شهر هوویل (Whoville) تصمیم می‌گیرند با تمام نیروی خود، با تمام امکانات خود، فریاد بزنند و سروصدا به پاکنند تا صدایشان به گوش اهالیِ جنگل برسد. فریاد آنها این است: "We Are Here!"، "ما اینجاایم! ما اینجاایم!" تلاش آنها، بعد از شکست‌های متوالی، سرانجام به نتیجه می‌رسد، تلاشی که فقط زمانی به نتیجه می‌رسد که مطلقاً تک‌تکِ اعضای سرزمین فریاد می‌زنند، تا آخرین نفرشان. در یک صحنه اوج، صدای مردم هوویل را می‌بینیم که ناگهان صعود می‌کند، آسمان بالای سرشان را می‌شکافد، از پوسته‌های ذره عبور می‌کند و به گوش جنگل می‌رسد. هرچند وقتی صدا به بالا می‌رسد، آوایی بسیار آرام و خفه است، ولی آن‌قدر هست که شنیده شود. گویی وضعیتِ همه مردمان و ملت‌های ریز و درشتِ بی‌صدا و بی‌تصویر در جهان امروز شبیه وضعیت هوویل است. آنها ذره‌هایی‌اند در جنگلی عظیم که پر از صدای انواع حیوانات است. (نوربرت الیاس درست می‌گفت که قانون بین‌الملل، در نسبت با قانون داخلیِ دولت‌ملت‌ها، هنوز در حد قانون جنگل است، و دلیل‌اش نیز ازقضا فقدان انحصار خشونت در این عرصه است.) ولی آنها دیگر از دیپلماسیِ آبکیِ صرف خسته شده‌اند، می‌خواهند خودشان فریاد بزنند و صدایشان را به‌زور هم که شده به گوش جنگلِ بین‌الملل برسانند. ما دوباره داریم قدم به عصر مردم می‌گذاریم. http://www.rokhdaad.com/spip.php?article220

  • امیر رضا

    امیر رضا ۱۳۸۸ يکشنبه ۷ سرطان

    ندا بخواب ما بیداریم“خس و خاشاک تویی دشمن این خاک تویی” دیو در راک تویی اینهمه ناپاک تویی زاده ی درد منم نام او مرد منم آن که گل کرد منم کمتر از خاک تویی غیرت آویز تنم بی هراس از تو منم هم از این شور و شرم مرده از باک تویی سوگوار پدرم خواهر از دست دهم سینه ی برادرم آن که کرد چاک تویی دست من بخشش دهر گرم تر از تن مهر آن که نانم ز خودم کرده امساک تویی من منم کودک مام وطن زخمی و خونین کفن شاد از بخشش تن زین غمناک تویی

  • kabul.net

    kabul.net ۱۳۸۸ شنبه ۶ سرطان

    این خفن‌ترین تحلیلی است که درباره حوادث انتخابات اخیر ایران خواندم. گربه مورد اشاره همان گربه در «تام و جری» در انیمیشن مشهور است اما آن را می‌توانید به معانی مختلف بخوانید. گربه ممکن است مرجعی مانند مرحوم بهجت و هر مرجع دینی دیگر باشد که پا در هوای معنویت انداخته و غرق شهود آن سوی جهان‌ها است درحالی که زمین پیرامونش را نمی‌بیند که دولت اسلامی چقدر مسلمانان افغانی را لت‌وکوب و ظلمی می‌کند. سکوت بر این ظلم‌ها مانند ترک امر به معروف و نهی از منکر حرام است. گرچه حضرات فقیه و مرجع اند اما درک درست و عمیقی از کلیت دین و حتی همان فقه ندارند. زیرا از بزرگ‌ترین مصداق‌های امر به معروف و نهی از منکر، وضعیت اسف‌بار و شرایط ظالمانه مهاجرین افغانی در ایران است. سکوت آقای بهجت و نهاد مرجعیت دینی به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. نماز پشت اینها باطل است. (قزوینی‌ها، قندهاری‌ها و مزاری‌ها مستثنایند.) زیرا سکوت بر ظلم حرام است و ارتکاب حرام خروج از عدالت است. عدالت پیش‌شرط پیش‌نماز است. همچنین این گربه ممکن است ولایت مطلقه فقیه باشد. یا این گربه شاید دین و دینداری است. دین توجیه متافیزیکی‌اش را از دست داده و تنها برهان اثبات وجود خدا که می‌تواند معنا داشته باشد، برهان اقتصادی است. اصلی‌ترین و تنها برهان له یا علیه وجود خدا برهان اقتصادی و توجیه منافع ملی است. خدا در ایران توجیه اقتصادی دارد، توجیه امنیت ملی دارد، توجیه منافع ملی دارد، توجیه دزدی و دروغ ملی دارد. خدا و قیامت و حساب و کتاب تا جایی معنا دارد که توجیه اقتصادی داشته باشد. اگر این توجیه اقتصادی ‌از دین گرفته شود، بی‌معنا خواهد شد. دین در ایران دیگر توجیه متافیزیکی ندارد. ایران وارد مرحله‌ای از تاریخ نیهیلیسم شده که برگشت‌ناپذیر است. سنتی‌ها هم می‌توانند بفرمایند که حسین بن علی هم در گفتار خویش این را گفته است: «ان الناس عبید الدنیا...» همه مردم بنده دنیا هستند. تا جایی گرد دین می‌چرخند (مثل خری پیرامون آسیاب) که معیشت آن‌ها تأمین باشد. اما اگر به سختی، سختی‌های هزینه‌بر، مبتلا شوند دینداران خیلی کم خواهد بود. این حرف، به صراحت به توجیه اقتصادی مسأله دین و دینداری توجه می‌دهد. آخوندها علیه ظلم ملی ایران سکوت کرده‌اند و می‌کنند. زیرا حرف‌زدن هزینه دارد، آخوندها حاضر نیستند هزینه بدهند. به همان دلیل که قیامت و عدالت خدا و کل دین توجیه متافیزیکی‌اش را از دست داده است و تنها توجیه اقتصادی می‌تواند این مدعیات را معنادار کند، معنای اقتصادی فقط. اگر آخوند و مرجع تقلید پیر واقعا به قیامت و حساب و عدالت خدا باور دارد از چه چیزی می‌ترسد که علیه حاکم جائر و ظالم حرف بزند و امر به معروف و نهی از منکر کند؟ این حرمت با حکم ثانوی قابل تغییر و حذف است؟ به‌هرحال، این گربه‌ها از آخرین خط زمین عبور کرده‌اند، پا در هوا شده‌اند. باید کاری کرد که به زیر پای‌شان نگاه کنند. نگاه‌کردن همان و سقوط همان، مانند دهان باز کردن سنگ‌پشت در هوا و سقوطش. پایان یک تاریخ ورق خورد. خلاصه مناظره موسوی و احمدی‌نژاد این شد که سی سال انقلاب ایران یعنی سی سال دزدی و دروغ حاکمان دینی و سران نظام و در درون ساختار نظام دینی بی‌آنکه عدالت دینی بتواند سران را مجازات کند. هاشمی رفسنجانی که امام جمعه موقت تهران است، رئیس دزدان از آب درآمد. این هم یعنی همان دزد مارمولکی که پیش‌نماز و رهبر دینی ایرانی‌ها می‌شود. آیا بازگشت به انقلاب بازگشت به تکرار تاریخی دزدی و دروغ نیست؟ اگر دزدی و دروغ ذاتی ساختار انقلاب ایران باشد آن وقت چه؟ اگر سقوط پیامد ذاتی و نهایی انقلاب باشد، چه؟ آیا اسلام به روایت ایران و بنیادگرایی بی‌بنیاد ایران به نهایت خود رسیده است؟ بی‌خیال.... تحلیل ژیژک را بخوانید: ......................................................... آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ اسلاوی ژیژک / ترجمه: بهمن هاتفی/ جدید - 6 تیر 1388 جریان اصلی رسانه‌ای در غرب (و حتی احتمالاً دولت‌های غربی) از درک وقایع اخیر ایران عاجزند و اکثر تحلیل‌هایشان از دید ما ناشیانه به نظر می‌رسد. البته گاهی همین تحلیل‌ها عیناً توسط برخی در ایران نیز تکرار می‌شود. تحلیل اسلاوی ژیژک با این جریان اصلی تفاوت ماهوی دارد و بی‌جهت نیست که مطبوعات اصلی آن را منتشر نکرده و این نوشته در اینترنت منتشر شده است. (این مقاله ابتدا برای روزنامه نیویورک تایمز فرستاده شد که از انتشار آن امتناع کردند.) هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلال‌اش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیت‌اش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه‌رفتن‌اش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادن‌اش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافی‌ست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد . . . در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را می‌دانستند و اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟ روایت‌های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاح‌گرایانه" هوادارغرب را می‌بینند که در همان جهت انقلاب‌های "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گام‌ها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می‌بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعاً برنده شده است: او صدای اکثریت است، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان می‌آیند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رئیس‌جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلق‌اش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسال‌های جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است. دست آخر، غم‌انگیز‌ترین این مواضع متعلق به "چپ‌گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهم‌ترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی‌نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد – احمدی‌نژاد واقعی این است، یا اقلاً به ما این‌گونه می‌گویند، که زیر تصویر متحجر و منکر هولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان علیه رئیس‌جمهور مشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای رای‌دهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه،‌ این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم‌مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است – این‌ها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند. این روایت‌ها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاح‌گرایان لیبرال غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی‌توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح‌طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی‌اش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیل‌ها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند. رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌های "الله‌اکبری" که از پشت‌بام‌های تهران در تاریکی شب طنین‌انداز می‌شود، به وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی می‌دانند، ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب. این بازگشت تنها شامل برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد‌نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاری‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ برگزاری اعتراضات‌شان، ترکیب منحصر به فرد خود‌انگیختگی و نظم‌شان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبون‌شده انقلاب خمینی سروکار داریم. چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی‌نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعاً فاسد اسلامو-فاشیست است، یک برلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌‌مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت آیت‌الله‌ها را هم معذب می‌کند. نان پخش کردن‌های عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سر او نه فقط سازمان‌های سرکوب‌گر پلیس ودستگاه‌های بسیار غربی شده روابط عمومی، بلکه یک طبقه تازه به‌دوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم به‌وجود آمده است (سپاه پاسداران ایران نیروی شبه‌نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است). ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدی‌نژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح‌طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه گروه‌ها قول مساعدت می‌دهد. موسوی کاملاً با او متفاوت است:‌ نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن، آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلام‌گرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس‌گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحث‌های میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی‌سابقه تغییر اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن "هر چیز ممکن به نظر می‌رسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته‌شدنی تدریجی بود که از طریق به‌دست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی،‌ باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوب‌شد‌گان" انقلاب خمینی است. و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین‌جا در مقابل چشمان‌مان می‌توانیم ببینم. آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرت‌اند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرال‌های غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینی منفی‌نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی‌بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملاً در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدی‌نژاد خودمان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نام او را می‌دانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند. http://www.rokhdaad.com/spip.php?article200

  • ابراهيم نبوي

    ابراهيم نبوي ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۷ جوزا

    فضای سبز کشور را گسترش دهیم ابراهيم نبوي e.nabavi(at)roozonline.com در رابطه با اینکه تا ابطال انتخابات نهضت ادامه داشته و ما قصد داریم یاواش یاواش خودمان را برای رفتن به نماز جمعه و عرض ارداتی به درازی تاریخ و کلفتی جغرافیا به مسوولان کشور و بخصوص رهبر معظم انقلاب که برای نماز تشریف می آورند، آماده نموده و از این طریق بدون زدن مشت محکم به افزایش فضای سبز در نماز جمعه کمک کنیم، از کلیه عزیزان خواهش می کنیم به سووالات زیر پاسخ داده و جواب آن را هر کار می خواهند بکنند. سووال اول: آیت الله ناصر مکارم شیرازی گفته است: " مردم صفوف خود را از منافقان کوردل جدا کنند." بهترین وسیله برای جدا کردن این صفوف از همدیگر از چه راهی ممکن است؟ گزینه اول: با سپر گزینه دوم: با قمه گزینه سوم: با چماق گزینه چهارم: با گاز اشک آور سووال دوم: چه کسی در تقلبات انتخاباتی ایران دست نداشت؟ گزینه اول: احمدی نژاد در تقلب دست داشت. گزینه دوم: محصولی در تقلب دست داشت. گزینه سوم: هاشمی ثمره در تقلب دست داشت. گزینه چهارم: خودش می داند منظورم کیست. سووال سوم: صدا و سیما دیشب از قول پلیس به مردم اعلام کرد از ساعت هشت شب از خانه بیرون نروند، چرا؟ گزینه اول: چون شب ها باید روی پشت بام برویم گزینه دوم: چون بیرون هوا سرد است گزینه سوم: چون هیچ جا مثل خانه آدم نمی شود گزینه چهارم: چون حکومت نظامی شاخ دارد ولی دم ندارد سووال چهارم: از کجا می فهمیم که یک دست پنهان پشت یک انتخابات بوده است؟ گزینه اول: از چماقی که توی سرمان می خورد. گزینه دوم: از گاز اشک آوری که دودش توی چشم ما می رود. گزینه سوم: از سنگی که به پای مان می خورد. گزینه چهارم: دست پنهان نباشد که این همه درد نمی گیرد. سووال پنجم: با توجه به اینکه دولت و مخالفانش معتقدند رای مردم را به دست آورده اند، لطفا بگوئید مردم چه کسانی هستند؟ گزینه اول: کسانی که تلویزیون نشان می دهد. گزینه دوم: کسانی که بلدند کتک بزنند. گزینه سوم: کسانی که عکس شان چاپ می شود. گزینه چهارم: رئیس جمهور و فامیل اش. سووال ششم: آقای محتشمی گفته است " آمار 70 درصد حوزه های انتخابیه بیش از واجدین شرایط است." چرا مردم هفتاد درصد حوزه های رای گیری بین 102 تا 140 درصد خودشان بودند؟ گزینه اول: چون مردم ما خیلی زیادند، حتی بیش از صد درصد. گزینه دوم: چون ارواح بابای مسوولان هم در انتخابات حضور داشتند. گزینه سوم: چون شهیدان زنده اند و ممکن است رای بدهند. گزینه چهارم: بیخودی برای چی دنبال دلیل می گردید؟ سووال هفتم: اگر یک رئیس جمهور محبوب با 63 درصد آرا انتخاب شده باشد، یک روز پس از انتخابات به چه وسایلی نیاز ندارد؟ گزینه اول: پلیس ضد شورش گزینه دوم: لباس شخصی گزینه سوم: گاز اشک آور و باتوم و سپر برای شمارش آرا گزینه چهارم: دستگیری مخالفانش سووال هشتم: اگر یک محسن رضایی پس از شمارش 30 میلیون رای 630 هزار رای آورده و پس از شمارش 34 میلیون رای تعداد آرای او 580 هزار رای بشود، این 50 هزار رای کجا رفته است؟ گزینه اول: به درک گزینه دوم: به درک اسفل السافلین گزینه سوم: به جهنم گزینه چهارم: تبدیل به انرژی شده است سووال نهم: آیت الله خامنه ای گفت: " جناح پیروز و جناح غیر پیروز انتخابات یکدیگر را عصبانی نکنند." منظور وی از این جمله چه بوده است؟ گزینه اول: می خواست بیشتر عصبانی کند. گزینه دوم: عزیزان! اگر عصبانی شدید توی سرتان می زنیم. گزینه سوم: عزیزان! نذار عصبانی بشم ها. گزینه چهارم: عزیزان! آدم وقتی کتک خورد نباید عصبانی بشود سووال دهم: یک رئیس جمهور در انتخابات تقلب کرده است، شرایط لازم برای چنین رئیس جمهوری چیست؟ گزینه اول: قبلا هاله نور دیده باشد گزینه دوم: وزیرش مدرک دکترای تقلبی داشته باشد. گزینه سوم: آمار دروغ داده باشد. گزینه چهارم: صاف صاف توی چشم مردم دروغ گفته باشد.

  • God is dead

    God is dead ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۷ جوزا

    بخشي از فاشیسم و کمّیّات: وبلاگ http://protester-notes.blogspot.com/ .... جمهوریِ اسلامی با اِعمالِ سلطه بر رسانه و چرخش ِ اطّلاعات راه را بر داشتن ِ درکِ صحیحی از کمّیّات بسته است. در جامعه‌ای که راه بر رویِ کمّیّت بسته باشد، کیفیّت راهِ خود را می‌گشاید. در بسیاری حیطه‌هایِ منطقی و علمی نیز وضع به همین ترتیب است. همه‌یِ شکّاکین را دعوت می‌کنم به این که یک حرفِ صریح، واضح، و عاری از تناقض بزنید که گروهی خاص از انسان‌ها را به طور ِ واضح و مطلق ترسیم کند و نشان دهد، هر گروهی که باشد، هرکجایِ این عالَم هم بود بود. مثلاً بگویید وقتی واژه‌یِ لُمپن را می‌شنوید چه ویژگی‌هایِ طبقاتی و گروهی به ذهن‌تان متبادر می‌شود، و آیا می‌شود یک گروه در عین ِ حال هم لمپن باشد هم نباشد، یعنی در برخی رفتارهای‌اش ویژگی‌هایِ مثالی ِ لُمپنیسم را رعایت کند و در برخی دیگر نه؟ یا مثلاً به طور ِ کاملاً دقیق توضیح بدهید که آیا هیچ گروهِ اجتماعی را در سراسر ِ تاریخ سراغ دارید که در راهِ رسیدن به اهداف‌اش اسیر ِ دروغ گفتن، کُشتن، یا فریب دادن نشده باشد؟ این‌ها را نه برایِ این می‌گویم که تأیید و توجیهی باشند برایِ کُشتن و دروغ و فریب. قصد‌ـ‌ام دعوت به این است که برایِ توصیف، رخدادهایِ پیرامونی را به مثابه‌یِ واقعیت ببینیم نه به شکل ِ اخلاقیّات. تقابل با حریف گروه را وادار به واکنش‌هایی می‌کند از همان جنس، و این‌جا ست سرمنشأ ِ چرندیات و تناقضات. اگر بخواهیم به شیوه‌یِ رایج در علم ِ اجتماعی گروهِ هوادار ِ موسوی را تعریف کنیم، باید متوّجهِ این نکته باشیم که این گروه فقط و فقط تقاضا دارند که چیزی را به این حاکمیّت بقبولانند که به سرسختی و لجاجت از پذیرفتن‌اش تن می‌زند. بسیاری از مردم بر این لجاجت و سرسختی معترض اند. احساس می‌شود اگر امروز نتوانند همین حقیقتِ ساده را آشکار و صریح بگویند و از آن دفاع کنند، یأسی سراغ‌شان می‌آید که زندگی تحتِ حاکمیّتِ جمهوریِ اسلامی را به تیره‌ترین وضع ِ خود می‌سُراند. بنابراین نباید گروه‌ها را با نحوه‌یِ استدلال‌شان سنجید، بلکه باید متوجّهِ خواست‌شان بود. هر دو گروه، هم حاکمین، و هم معترضین، دلایلی دارند که کردارشان را توجیه می‌کند، امّا ورایِ دلایل، خواسته‌ای نیز دارند که به شیوه‌هایِ گوناگون تکثیر می‌شود. خواستِ رسمی ِ حاکمیّت از طریق ِ جعل ِ آمار و ارقام و تحریکِ ارزش‌هایِ لُمپن‌هایِ بسیجی پیش می‌رود و خواستِ معترضین از طریق ِ درنگ در کیفیّت و تسرّی دادنِ آن به بخش ِ وسیعی از طبقاتِ اجتماعی. این دو هم‌زور نیستند و زور ِ اوّلی بیش‌تر است، امّا این جور که من می‌بینم حاکمیّت این بار در بدمخمصه‌ای گیر افتاده است. به نظرم به هیچ نحوی از استدلال نمی‌توان تقلّبِ گسترده‌ای که منجر به باطل شدنِ انتخابات بشود را به شورایِ نگهبان و قوّه‌یِ قضاییه ثابت کرد. این‌ها بخش‌هایِ متصلّبِ حکومت اند. و مسئله همین است: چطور می‌توان به بخش‌هایِ کور و کر ِ این رژیم چیزی را ثابت کرد - بخش‌هایِ متصلّبی که دارند به طور ِ رسمی قسمت‌هایِ نیمه‌متصلّب را نیز اشغال می‌کنند؟ چطور می‌توان به کسانی که وجودِ شواهدی که شما می‌بینید، فضایی که شما می‌بینید، و واقعیتی که از آن حرف می‌زنید را حتّا به رسمیّت نمی‌شناسند، چنین چیزهایی را نشان داد و تقاضایِ انصاف داشت؟ انصاف را باید با زور تعریف کرد. من این را از سر ِ هواداری با زور نمی‌گویم؛ گزاره‌ای کیفی در بابِ تاریخ را تکرار می‌کنم. فضایِ امروز ِ حکومتِ ایران یک فضایِ فاشیستی ست. خودِ آن‌ها حسّاسیّت به پا می‌کنند، خودِ آن‌ها می‌شکنند، خودِ آن‌ها می‌کُشند، در مقیاس ِ وسیع و بدونِ شَک و درنگ و با بی‌رحمی آشوب و اغتشاش می‌کنند، و با امنیتی کردنِ فضا قصد دارند هر تقابلی را به اسم ِ سرکوبِ آشوب‌گر مهار کنند. کسانی که در برابر ِ این اراده‌یِ کور به دنبالِ استدلالِ مطلق می‌گردند، یا می‌خواهند از طریق ِ قانون کاری پیش ببرند درکِ درستی از این جوّ ِ ارعاب و سرکوب ندارند. کدام قانون؟ کدام مُجریِ قانون؟ فاشیسم را می‌خواهید ببینید؟ می‌خواهید از وجود‌ـ‌اش مطمئن شوید؟ در خیابان‌ها حاضر شوید و بعد با حفظِ همه‌یِ وسواس و قطعیتی که به دنبال‌اش می‌گردید تلویزیونِ جمهوریِ اسلامی را تماشا کنید. Tuesday, June 16, 2009 http://protester-notes.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html