-
?
فرزانه
۱۳۸۸ دوشنبه ۱۴ جدی
سلام من دانشجوی سال دوم رشته ی مهندسی منابع طبیعی گرگان -ایران هستم. میخواستم از وضع دانشگاه ها و سایر اوضاع مملکتم اطلاعاتی داشته باشم. فکر کردم شاید چند نفر مثل خودم بتونن کمکم کنن. دوست دارم بدونم جو دانشگاه کشورم چه جوریه. اگه الان اونجا بودم چی میشد. نمیدونم چی بگم please help me گفتین راحت بنویسم شرمنده فکر کنم زیادی راحت بودم اگه چیزی از حرفام متوجه شدید جوابمو بدید!!! همیشه موفق و موید باشید
-
می خواستم نظر در باره نبشته ی تقویی داشته باشم نشد
کاظم درویش
۱۳۸۸ دوشنبه ۱۴ جدی
. با سلام بر اهالی جمهوری سکوت و نوسینده توانا جناب تقوایی . واقعا که با نبشته ی زییا وتحلیل واقعی تان مسایل ضروری واساسی مردم در د کشیده ی هزاره را مطرح کرده اید . امید است که آگا ها ن ونخبه های ما به حرکت آیند واین را ه را به پیش ببریم وگرنه همان تراژدی غمبار گذشته ها و کله منار ها" ی دیگری را شاهد خواهمیم . این بار عبدالرحمن طالبی به پا خواهد ایستاد . ما ومردم ما نیاز به شعور سیاسی و اگاهی اجتماعی داریم .
-
مردم
زینب
۱۳۸۸ يکشنبه ۱۳ جدی
از کودکی آرمان خدمت به وطنی را در سر پرورانده ام که نامش را در گوشم افغانستان زمزمه کرده اند آن وقت ها فکر می کردم افغانستان یعنی سرزمین آه و ناله ،و دلواپس نامش بودم ... مدرسه که می رفتم ملیتم را فریاد می زدند در گوش هایی که خسته بودند از این فریادهای گاه و بی گاه دیگران با همه وجود می خواستم که روزی در ایران جنگ شود ،آن روز افغانستانم آباد باشد و من هم توان فریاد زدن داشته باشم فکر می کردم همه دنیا یعنی دست های کوچک من که از خدا خواسته بود که توانش بدهد که بسازد. خدا به دست های کوچکم توان داد که بنویسند که به خاطر افغانستانش سختی ها را آن قدر مشق کند تا لیاقت خدمت به مردمش را داشته باشد. همه ی سختی ها برای درس خواندن برایم هیچ بود وقتی خاطرم به مردمم تعلق داشت ان روزها افغانستان برایم رنگ مردم بود فهم نمی کردم هزاره تاجیک ازبک پشتون را ...چه فرقی می کرد همه مردم من بودند همان هایی که دلم به داشتنشان قرص بود . قصه عبدالرحمن را که خواندم واژه مردم برایم رنگ دیگری گرفت رنگی که تمام عمر از ان فرار می کردم و از ان وقت که بادبادک باز را خوانم مدام صدای اصف مدام در گوشم می پیچد که افغانستان یعنی سرزمین افغان ها ،تازه می فهمم که دلواپسی های کودکی هایم چه قدر با من صادق بوده اند. امروز باز هم دلواپس نام افغانستانم ،دلواپس سهرابم...صدای آصف مدام در گوشم می پیچد دلواپس سهرابم...
-
در غربت سقراط
حسنرضا خاوري
۱۳۸۸ شنبه ۱۲ جدی
انسان يوناني تصميم ميگيرد آن زندگي تراژيکياي که به قسمتِ آدمي دوخته شده، و آن سرنوشت فلاکتباري که به بدن انسان بخيه خورده است را ادامه ندهد و تقدير ديگري را براي خويشتن بيافريند. سرانجام فلسفه يوناني متولد ميشود. يونانيها کوشيدند تا با تبيين عقليِ جهان، «منطقِ» نهفته در موجودات، اشياء و طبيعت را کشف و درک کنند. در ابتدا اصل و مبدأ نخستين جهان را «واحد» تلقي کردند. هر کسي بر مبناي خاص خود، اين آرخه و بنمايهي واحدي که جهان از آن ساخته شده است را آب/ هوا/ عدد/ آتش/ اتم دانستند. ماهيت تبيين يوناني از جهان، «عقلي» است، يعني تحليل جهان به خود انسان ارجاع داده ميشود نه به بيرون و غير از انسان. اين امر، تفاوت بنيادي و فاصلهي گفتار فلسفي از خطاب اسطورهاي است. پارمنيدس معادلهي «وجود = عقل» را مطرح ميکند. لذا وجودْ منطق دارد و انسان ميتواند و بايد اين منطق را کشف کند. اين نهايت اعتماد به عقل، يعني به قدرت دروني خود در انسان يوناني سخت شگفتانگيز است. اقوام غيريوناني هرگز به اين حد نهايت اعتماد به خود نرسيدند. متفکران پيشاسقراطي به تبيين عقلي جهان ميانديشيدند. اما انديشمندان سوفسطايي صورت مسأله را عوض کردند. تبيين جهان بهعنوان مسألهي اصلي تفکر را کنار نهادند و انسان را محور تفکر قرار دادند. لذا به تبع دگرديسي اصل مسأله، فلسفه در انديشمندان سوفسطايي بدل به «ريتوريک/ خطابه» (= تعمق عملي) گرديد. سقراط دگريسي عظيم مسأله را ميپذيرد و ارزش آن را بهخوبي درک ميکند، اما ميکوشد مونولوگ خطابي سوفسطاييها را ـکه هدفش اسکات خصم است، نه فهم حقيقتـ بدل به ديالوگ و مفاهمهاي ميان خود و ديگري کند. از اينرو، ديالکتيک سقراطي مباحثهي خود با ديگري است. اهتمام اصلي سقراط نه ساکتکردنِ «ديگري»، بلکه برعکس اين است که مباحثه با ديگري را تا جايي که امکان دارد ادامه دهد. اين ارتباطِ مفاهمهاي هم خود و هم «ديگري» را ديگرگون ميسازد. [اين دگرگوني همان امر تحملناپذيري است که مردمسالاران آتن، سقراط را به خاطر آن به جرم فاسد و گمراهکردن جوانان شهر متهم کردند.] فلسفهي سوفسطاييْ ريتوريک (تعمق عملي) است، با مقدمات و اهداف خاص خودش. اما فلسفهي سقراط «طرح پرسش»، تأمل نظري و چونوچراکردن در مفروضات و بنيانهاي ريتوريکي عملکردها و سياستهاي متخصصان سوفسطايي است. نقطهعزيمت سقراط «نميدانم» است. سقراط از همين ابتدا، کل مقدمات و مفروضاتِ "مسلّم" ريتوريک را بههم ميريزد. بعد منطق و تحليلِ جدلي خود را ادامه و بسط ميدهد و پيش ميرود، بيآنکه به نقطه پايان، ساکتکردن ديگري و ارائهي تعريف بديل و قطعي بينديشد، و اساساً نه تنها به اينها اهميتي نميدهد، بلکه آن را در تضاد با منطق ديالکتيکيِ حقيقت ارزيابي ميکند. همين جا است که تفکر سقراطي و سياست ريتوريکي دچار اصطکاک ميشوند و در برابر هم ميايستند. سقراط با نقطهعزيمتِ «نميدانم» و تحليل جدلي خود، مفروضات ريتوريکيـسوفسطايي، و از اين طريق، کل معماري سياست موجود را هدف گرفته، زيرسؤال ميبرد و تمامت آن را دربوداغونشده وامينهد. بهراستي، آيا واعظان، سخنرانان، سياستمداران امروزي و حتي اساتيد و دانشجويان همگي شيعيان و اهل سنتِ همان سوفسطاييهاي عصر سقراط نيستند، آن هم در سطحي مبتذل و منحط؟
-
سقراط
حسنرضا خاوري
۱۳۸۸ شنبه ۱۲ جدی
انسان يوناني تصميم ميگيرد آن زندگي تراژيکياي که به قسمتِ آدمي دوخته شده، و آن سرنوشت فلاکتباري که به بدن انسان بخيه خورده است را ادامه ندهد و تقدير ديگري را براي خويشتن بيافريند. سرانجام فلسفه يوناني متولد ميشود. يونانيها کوشيدند تا با تبيين عقليِ جهان، «منطقِ» نهفته در موجودات، اشياء و طبيعت را کشف و درک کنند. در ابتدا اصل و مبدأ نخستين جهان را «واحد» تلقي کردند. هر کسي بر مبناي خاص خود، اين آرخه و بنمايهي واحدي که جهان از آن ساخته شده است را آب/ هوا/ عدد/ آتش/ اتم دانستند. ماهيت تبيين يوناني از جهان، «عقلي» است، يعني تحليل جهان به خود انسان ارجاع داده ميشود نه به بيرون و غير از انسان. اين امر، تفاوت بنيادي و فاصلهي گفتار فلسفي از خطاب اسطورهاي است. پارمنيدس معادلهي «وجود = عقل» را مطرح ميکند. لذا وجودْ منطق دارد و انسان ميتواند و بايد اين منطق را کشف کند. اين نهايت اعتماد به عقل، يعني به قدرت دروني خود در انسان يوناني سخت شگفتانگيز است. اقوام غيريوناني هرگز به اين حد نهايت اعتماد به خود نرسيدند. متفکران پيشاسقراطي به تبيين عقلي جهان ميانديشيدند. اما انديشمندان سوفسطايي صورت مسأله را عوض کردند. تبيين جهان بهعنوان مسألهي اصلي تفکر را کنار نهادند و انسان را محور تفکر قرار دادند. لذا به تبع دگرديسي اصل مسأله، فلسفه در انديشمندان سوفسطايي بدل به «ريتوريک/ خطابه» (= تعمق عملي) گرديد. سقراط دگريسي عظيم مسأله را ميپذيرد و ارزش آن را بهخوبي درک ميکند، اما ميکوشد مونولوگ خطابي سوفسطايي را ـکه هدفش صرفاً اسکات خصم است، نه فهم حقيقتـ بدل به ديالوگ و مفاهمهاي ميان خود و ديگري کند. از اينرو، ديالکتيک سقراطي مباحثهي خود با ديگري است. اهتمام اصلي سقراط نه اسکات خصم، بلکه اين است که مباحثه را تا جايي که امکان دارد ادامه دهد. اين ارتباطِ مفاهمهاي هم خود و هم ديگري/ همبحث را ديگرگون ميسازد. [اين دگرگوني همان امر تحملناپذيري است که مردمسالاران آتن، سقراط را به خاطر آن به جرم فاسد و گمراهکردن جوانان شهر متهم کردند.] فلسفهي سوفسطاييْ ريتوريک (تعمق عملي) است، با مقدمات و اهداف خاص خودش. اما فلسفهي سقراط «طرح پرسش»، تأمل مجدد و چونوچراکردن نظري در مفروضات و بنيانهاي ريتوريکي عملکردها و سياستهاي متخصصان سوفسطايي است. نقطهعزيمت سقراط «نميدانم» است. سقراط از همين ابتدا، کل مقدمات و مفروضات ريتوريکي را بههم ميريزد. بعد منطق و تحليلِ جدلي خود را ادامه و بسط ميدهد و پيش ميرود، بيآنکه به نقطه پايان، اسکات خصم و ارائهي تعريف بديل و قطعي بينديشد، و اساساً نه تنها به اينها اهميتي نميدهد، بلکه آن را در تضاد با منطق ديالکتيکيِ حقيقت ارزيابي ميکند. همين جا است که تفکر سقراطي و سياست ريتوريکي دچار اصطکاک ميشوند و در برابر هم ميايستند. سقراط با نقطهعزيمتِ «نميدانم» و تحليل جدلي خود، مفروضات ريتوريکيـسوفسطايي، و از اين طريق، کل معماري سياست موجود را هدف گرفته، زيرسؤال ميبرد و تمامت آن را دربوداغونشده وامينهد. بهراستي، آيا واعظان، سخنرانان، سياستمداران امروزي و حتي دانشجويان همگي شيعيان و اهل سنتِ همان سوفسطاييهاي عصر سقراط نيستند؟