هر چه می خواهد دل تنگت بگو

هدف ما از ايجاد بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی»، فراهم ساختنِ زمينة گفت​و​گوي دوستانة مخاطبانِ ما، با «خود»، با «ديگران» و با «ما» است. گفت​و​گو پيوستاري است که از سطح خود تا ديگري را در بر مي​گيرد و حتي دروني​ترين گفت​و​گو، «تو» و يا «آن​ها» را مخاطب قرار مي​دهد. در جهان‏نگريِ تئولوجيك تمامي هستي از «كلمه» آغاز مي‏گردد و از منظر فلسفي انسان هستيِ زباني(حيوانِ ناطق) است و با نيرويِ زبان‏، «خود»‏، «ما» و «ديگران» و جهان را مي‏آفريند. بر مبناي رهيافتِ تاويلي «من(I))»، «شما(you )» و «ما(we)» در ساختارِ گرامريکِ زبان و در واقع «جهانِ​زباني» قابل فهم هستند‎‎؛ ساختارِ گراميكِ كه بنيادِ اجتماعي و قراردادي دارد، بنابراين حتي شخصي​ترين گفت​و​گو را نمي​توان به صورتِ انتزاعي و برکنده از بافتارِ فرهنگ و اجتماع فهم کرد. جمهوريِ سكوت‏، براي تماميِ مطالبی كه در آن نشر مي‏گردد‏، بخشي به نام «نظرات» در نظرگرفته است تا مخاطبان بتوانند ديدگاه‏شان را​ در مورد این مطالب بيان دارند، اما از آن​جا که مطالبي ارائه​شده مخاطبان را که به گفتة ارسطو در جايگاه «تماشاچيان» قرار دارند، به سمت و سويِ ويژه​اي جهت مي​دهند و آن​ها وادار به واکنش مي​کند، بخشي «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» بر آن است اين کاستي جبران گردد و هرکس بتواند در آن آزادیِ بیان را تجربه نمایند. براي در هم شکستنِ «فضايِ سکوت» و ترجمة‏ «سكوت» به «صدا» به اين بخش نياز اساسي احساس مي‏گردد. هدف ما امکان «نفس​کشيدن» است در دنيايي که حق نفس​کشيدن را از انسان​ها دريغ مي​دارد. جمهوریِ سکوت، به خود اجازه نمی دهد که حق نفس​کشيدن مخاطبانش گرفته و آن​ها را ناگزير سازد فقط در بخش «نظرات» ديدگاه​شان را بنويسند. «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» فضايِ تهي و ناب و در واقع «سكوت‏گاه» است براي نفس​کشيدن و براي ترجمة‏ هر آن‏چه از نظر شما سكوت معنا مي‏دهد به «صدا» و به «زبان». اين بخش نه از نظري موضوعي محدوديت دارد و نه از حيث روشي و متدولوژيک. از نظر موضوعي هر کس مي​تواند، خاطره، تحليل، قطعاتِ ادبي، دوبيتي، قصه​هاي عاميانه، دلتنگيِ شان براي دوستان، براي خانواده، غمِ غربت، شور، هيجان، اطلاعاتِ علمي و «هرچه را دلِ تنگش مي​خواهد» در اين بخش از «جمهوريِ سکوت» به يادگار بگذارند. هم​چنين از نظر سطح بيان و نوشتار محدوديتي نيست؛ هرکسي حرفي دلي دارد، اعم از افراد متخصص و کساني که تجربة نويسندگي ندارند، آزادند در اين​جا با خودِ شان و با ديگران «گفت​وگو» نمايند. شايد بتوان گفت گاهي ناب​ترين سخن​ها را از زبان افرادي مي​شنويم که چندان تحصيل کرده نيستند، صدايِ آن​ها صدايِ نابِ زندگي است، نداي تجربة​ زيسته. همين​طور از نظر زباني هم محدوديتي ندارد، شما با هر زبانی که دوست داريد بنويسيد. اين بخش در واقع «پاتوقِ گفت​وگو» است؛ پاتوقِ گفت​و​گو براي آناني که به دليل محدوديت​هاي زماني و مکاني و هر محدوديتي ديگري، نمي​توانند گفت​وگوي رو در رو داشته باشند. ما بر آنيم تا آن​جا که در توان ماست از فضاي «مونولوگ» که ويژگيِ بارز «زبانِ زور» و «استبدادِزباني» است، فاصله​ بگيريم. ما به «ديالوگ» نياز داريم، به مشارکتِ در معناي گفتار و ايده​هاي هم​ديگر. بيايد با «خود» و با «ديگران» گفت​و​گو نماييد، دستِ کم در حد يک پاراگراف، يک​جمله؛ ما نيز با شما هستيم؛ حرف های دل و دلتنگي​هاي مان را در اين بخش خواهيم نوشت. ما نيز همچون شما دردِ سکوت و سخن​هاي ناگفته​اي داريم که در قالب «مقاله»، «خبر» و ديگر قالب​هاي متعارف نمي​گنجد، «سخن​دل» است، نوعي «تاملِ نابهنگام»، بي​عنوان، بي​مقدمه و کاملا متفاوت با فرم​هاي رسميِ شيوه​هاي بيان. به هرحال لزومی نیست در این بخش از ترتيب و آداب پیروی نمایید، «هرچه مي​خواهد دلِ تنگت بگوی» از آنِ همه است، صفحة خالي که شما مي​توانيد رد-​نشان​هايی «گذشته» را که گفته می شدند و نشده بنگارید، «زبانِ​حال» تان را به «زبانِ قال» برگردانيد و يا تصويرِ «آينده» را به هر رنگ و هر طرح و مساحت و مسافتي که دلِ تان مي​خواهد ترسيم نماييد.«جمهوريِ سکوت»
ارسال مطلب جدید
نام : ایمیل : عنوان مطلب : متن مطب شما:
  • آرا

    آرا ۱۳۸۸ دوشنبه ۳۱ حمل

    لطفاً نخنديد به اين جملاتي که مي‌خوانيد. به اين لحظه‌ها و احساسي که از آن مي‌نويسم، نه بخنديد و نه گريه کنيد. اين گوشه‌اي از تلخي واقعيت است و فاجعه‌اي که يک نفر در دنيا گرفتار آن است. ديگران را نمي‌دانم. هميشه‌ي خدا، لحظه‌ي «خريدِ کتاب» برايم مانند لحظه‌ي فشار قبر است که انگار در تنگناي زمين و زمان دارم خفه مي‌شوم. وقتي "کتاب" مي‌خرم، انگار سخت‌ترين لحظات زندگي‌ام را تحمل مي‌کنم. براي يک جيب خالي اين احساس غريب نيست، طبيعي است. براي کسي که تاريخ‌اش در بردگي و فقر و ستم رقم خورده، اين‌که بخواهد برود با جهان کتاب و آثار غول‌ها درگير شود و تاريخ تفکر را بخواند، و بخواهد به فضاي مخ‌هاي فلسفي جهان رخنه کند و به حرف‌هاشان گوش بسپارد و دنبال اين باشد که دنياي فکر دايناسورهاي فلسفه چه خبر است، وضع طبيعي‌اش همين است که لحظه‌ي خريد کتاب، لحظه‌ي فشار قبرش باشد. تبار اين اضطراب شايد به قبل‌ها برگردد. زماني که کتاب معنايي نداشت جز وقت‌گذراني. وقتي از 16 نفر همکلاسي سال اول ابتدايي، يکي دو نفر در سال چهارم دبيرستان مي‌ماند، وضع چگونه مي‌تواند بهتر از اين باشد؟ دو سه نفر بعد از پنجم ابتدايي ازدواج کردند و رفتند پي زندگي‌شان. بقيه هم دوره‌ي سه‌ساله‌ي راهنمايي را نيمه يا تمام رها کردند و رفتند پي کار و بار و زندگي. در آن شهر غريب، تنها سه نفر دبيرستان را تمام کرديم که من تنبل‌ترين‌شان بودم. اما حالا تنها مانده‌ام. بگذريم، فشار فشار قبر است، چون ما که زندگي نمي‌کنيم. ما مردگان متحرک مگر بيشتريم؟ در اين دنياي مرگي که مثل جنازه‌اي کوکي در حال حرکت و ورجه‌وورجه کردن ايم، جز دنياي قبر است؟ تنگي قبر هميشه هست، همه جا هم هست. هميشه هست. اما گاهي کم است و گاهي زياد مي‌شود. اين فشار زماني مضاعف مي‌شود که در همان زمان که مي‌خواهي کتابي ضروري بخري، همان حين، پولي براي پرداخت قبض تلفن و آب و برق و گاز نداشته باشي، يا پولي براي خريد کفش نداشته باشي، يا پولي براي خريد يک دست لباس نو نداشته باشي، بله، وقتي قرار است پول نان خشک‌ات را بروي کتاب بخري، اين لحظه‌هاي هولناک را تجربه خواهي کرد. وقتي چشمم به کتاب‌هاي تازه مي‌افتد، تمام تاريخ و تمام بدبختي‌هايم جلوي چشم‌هايم درخشان مي‌شود. کتاب تازه، منظورم کتابي که در راستاي طرح‌هاي فکري‌ات باشد است و تو تا به حال نخواندي‌اش، يا کتاب تازه‌اي از فيلسوفان که اول بار ترجمه شده و در کتابخانه‌ها هم نمي‌تواني پيدايش کني. عيب حافظه‌ي تصويري همين است، که يا چيزي در آن به نمايش درنمي‌آيد يا اينکه اگر چيزي خطور کند، مانند يک فيلم سينمايي با تمام هولناکي‌اش از پيش چشم‌هايت مي‌گذرد. اما من که سال‌ها است تنهايي را تجربه مي‌کنم، نه دوستي است و نه فاميلي، چه احتياجي به لباس و کفش؟ در اين ساختارهاي قومي و منطقه‌اي، من که از هر منطقه و قوم دورم، کجا جز قعر قبر ضرورت تنهايي مي‌توانم فرار کنم؟ در اين قعر ظلمت چه به کارم مي‌آيد، خنده و تيپ خوش و گپ و تمهيد گفت‌وگوي؟ در اين قبر، با هر حداقل مي‌توان سر کرد. اما در اين قبر، بدون کتاب چگونه مي‌توان «زمان» را گذراند؟ زمان، زمان، زمان، گاهي بدل به چيز عجيبي مي‌شود. چيزي که نمي‌توان عمقش را درک کرد. و گاهي تا سر حد مزخرف‌ترين امر آشکار مي‌شود، چيزي که نمي‌توان حتي به آن نگاه کرد. زمان از دست من رها شده است، کنده شده است و در فضاي تلخي معلق ميان تشويش‌هاي من گم شده است. دست‌نخورده همان جور که بود هست. زمان از دست من دررفته است. کجا تاشه شده، نمي‌دانم. شايد در دوردست‌ترين ناکجاآباد ذهنم. مهم نيست. خيلي سعي کردم که ذهنم را به سطح متعارف دانسته‌هاي جاري برسانم. به اين حد که وقتي کتابي تازه ترجمه و بيرون مي‌آيد، در فهم و درک آن مشکلي نداشته باشم. اين‌که بتواني سي سال کارهاي فارسي‌اي که در ايران انجام شده را در چند سال خلاصه کني و همه آن مواردي که به کار و طرح تو مربوط مي‌شود را بخواني و درک کني، براي کسي با سابقه‌ي تاريخي من شايد خودش کار کوچکي نباشد. من نمي‌توانم خودم را در خط اول فکري جهان غرب بيندازم، و آن خط مقدم تفکر را رصد کنم، اما در حوزه‌ي زبان فارسي چرا نتوانم چنين کنم که هميشه در خط مقدم حاضر باشم؟ سعي اين دو سال من همين بوده که بتوانم جنازه‌ام را از زير بار تاريخ فاجعه تا حدي جابجا کنم که بتوانم وقتي تفکري جديدي به ميان مي‌آيد را درک کنم. پذيرفتن و پز دادن را کاري ندارم. کلاس و فيس و افاده آمدن را نمي‌دانم. فقط مي‌خواهم بفهمم. اين فهميدن درست است که تقدير اين سال‌هاي خلوت را رقم مي‌زند. فهميدن، فهميدني که ضرورتاً نه پول مي‌شود و نه نام و نان. اين فهميدن گرفتن يک طرح تحقيقاتي سفارشي نيست. دردي است که وجودم آدم را تسخير مي‌کند، تسخير مي‌کند و تقدير مي‌بندد. حالا نمي‌دانم به چه اندازه‌اي رسيده‌ام، اما به‌طور کامل شايد نتوانم فکر متفکري را به زودي درک کنم، اما همين قدر هست که با چند بار خواندنش نمي‌تواند از دستم قايم شود، مي‌کشم‌اش بيرون. جسارت اين کار را دارم، جسارت درگيرشدن. جسارت خطرکردن و اشتباه‌کردن. خطاکردن ديگر نمي‌تواند مرا بترساند و من از اين خوشحالم. کانت ديگر غول تسخيرناپذير نيست. ترس دارد، اما اجازه‌ي ورود مي‌دهد. صدرا ترس دارد اما در را نمي‌بندد و پس نمي‌راند. همين مقدار کم که شايد مسخره به نظر بيايد، مرا خوشحال مي‌کند. به‌هرحال، امسال هر چي پول داشتم، شايد يک‌سوم‌اش را کتاب خريدم. اما اين دو ماه اخير پولي نداشتم که بخرم. گراني زياد شده است و کفاف خرج زندگي نمي‌شود. چند روز پيش رفتم چهار کتاب خريدم. تازه از ترس‌اش رها شده‌ام. لذت خواندن تنها تسکيني است که آن هراس‌ها را زايل مي‌کند. چهار کتاب خريدم، اما در فهرست خريدم هنوز پنج کتاب منبع ديگر که گران‌تر است، دارم که بخرم. يک هفته عزم جزم کردم و جرأت پس‌انداز کردم تا رفتم سروقت خريد. پنجشنبه، يک کتاب درباره نيچه خريدم. ديگر کتاب «پيدايش کلينيک»، فوکو، ترجمه امامي، چاپ دوم، 1388، 5000 تومان. سوم، «تاريخ تئوري‌هاي حقوقي اسلامي: مقدمه‌اي بر اصول فقه سني»، وائل بن حلاق، ترجمه محمد راسخ. نشر ني، 1386، 5600 تومان. اين کتاب را يک ماه با خودم کلنجار رفتم که بخرم يا نخرم. کتابي است طرح‌مندانه، مقدماتي، جامع، مفيد و مختصر درباره تاريخ اصول فقه اهل سنت. يک بررسي تاريخي عالي. نظير اين کار را درباره‌ي اصول فقه شيعه نديده‌ام. شايد حداقل پنج سالي طول بکشد که نظير اين اثر در زمينه‌ي اصول فقه شيعه توليد شود. هنوز يک کار تاريخي در زمينه‌ي اصول فقه شيعه که به تحليل متن پرداخته باشد نديده‌ام. شيعيان با همه قلدري و ادعاهاي غرورآميز و خودبيني بزرگ، هنوز نتوانسته‌اند ارتباط متني با تاريخ خود برقرار کنند. نه در زمينه فقه و اصول و تاريخ و نه در زمينه فلسفه و عرفان و ادبيات. بقيه جهان، فاصله‌ي هزار ساله با تاريخ‌شان را با تحقيقات عظيم پر کرده‌اند. ميان غرب امروز با يونان سه هزار سال پيش فاصله‌اي در ميان نيست. امروز بيش از هر زمان ديگر به متون تاريخي‌شان دست‌رسي دارند. چارچوب‌ها و مدل‌هاي تحقيقاتي مختلفي تأسيس کرده‌اند و امکانات تحليلي و فکري غني‌اي به وجود آورده‌اند که اين فاصله را به راحتي حذف مي‌کنند. در درک متن سد يأجوج و مأجوج پيش روي‌شان نيست. همچنين، ميان عرب معاصر با هزاروچهار صد سال پيش فاصله‌اي در ميان نيست. همه‌ي متون تاريخي‌شان را کشيده‌اند بيرون. عابد الجابري، ابوزيد، آرکون، و... با متن‌هاي تاريخي به راحتي ارتباط برقرار مي‌کنند. الجابري، قرآن را بر اساس ترتيب نزول طرح‌بندي و چينش کرده و روي آن دست به تحليل تاريخ مي‌زند. تاريخ و تفکر را مستقيماً بر اساس آيات تحليل مي‌کند. طباطبايي الميزان نوشته، اما تحليلي تاريخي ندارد. تحليل متن ندارد. بدايه و نهايه نوشته، اما تحليل تاريخي ارائه نمي‌دهد. مسأله حفره‌هاي زيادي دارد که ذهن فلسفه‌خوان را غرق مي‌کند و مي‌کشد. اين توان را نمي‌دهد به شخص که وضعيت معاصر را در چارچوب آن تحليل و نقد کند. شرح‌هاي موجود هم بيشتر به روده‌درازي مي‌ماند تا تحليل و درک وضعيت معاصر. انگار هيچ دغدغه‌اي جز جنگ در ميان نيست. مأمور شده‌ايم که چند ورق را از بر کنيم و بايد سر منبر چهچه بزنيم و احساسات کور را غليان داده به جنگ بشورانيم. ديگر اينکه متون تاريخي بر اساس افق وضعيت معاصر بازخواني شوند، به پشمي هم انگاشته نمي‌شود. بگذريم، اين روده پايان ندارد. اما حلاق، يکي از برجسته‌ترين انديشمندان حقوق اسلامي است. وي در اين کتاب ضمن بررسي سير تاريخي اصول فقه که وي از آن تحت عنوان «تئوري حقوقي اسلامي» ياد مي‌کند، به بحث تطبيقي اصول فقه و حقوق هم مقداري توجه کرده است. فصل آخر هم کاملاً به بحراني که مدرنيته براي ساختار سنتي ايجاد کرده و اين‌که چه راه‌حل‌هايي در اين زمينه از سوي برخي انديشمندان سني ارائه شده پرداخته است. آخر کتاب هم يک منبع‌شناختي عربي و انگليسي کافي و وافي به دست داده، که گوياي غناي اين حوزه در ميان اهل سنت است. و مقداري هم ستايش‌برانگيز. فاصله‌ي اين جهان با جهان عيني من تکان‌دهنده است و من هميشه از اين بابت خيلي دچار يأس مي‌شوم، مگر چاره چيست. يک عمر تنهايي و "ضرورتِ سکوت". داشتم از ترس مي‌گفتم، از ترس خريد کتاب. هيچ پولي نيست، 15هزارتومان، پول يک ساندويچ در يک کافي‌شاپ تهران. من اين ترس را با خودم به گور هم مي‌برم. اين را مي‌دانم. من کتاب مي‌خرم، «خواندن» لذت‌بخش‌ترين لذت زندگي من است ولو که فايده نداشته باشد. دليل اقتصادي خريدن هم اين است که چون اين‌ها همه به نظرم "مجاني"اند. افغانستان، افغان‌ها، چه آن سنتي‌هاي خوش‌تريپ، چه آن جنگلي‌هاي طالب و چه آن شيعيان ولگرد و خمار و بزن‌بهادر، تا صد سال سياه نمي‌توانند اين اندازه و به اين کيفيت دانش و معرفت و کتاب توليد کنند. ايران کم از کم با سي سال سرمايه‌گذاري در آموزش، به اين مقدار توانايي دست يافته که فکر جهان را ترجمه کند. در حالي که فرهنگ روشنگر و مفت‌خور شيعه‌ي افغانستان که جز لاف‌زدن و وحشي‌گري چيزي توليد نکرده، حتي آن‌هايي که در غرب اند، کتاب قابل تأملي ترجمه نکرده‌اند. اين سي سال سرمايه‌ي ايران است که من مفت مي‌خورم. من افغاني در اين قسمت واقعاً دارم مفت مي‌خورم. سي سال آموزش کم نيست. اين را با مکتب‌سوزي و مکتب‌خرابي و فوران ديانت‌گرايي و عقلانيت فقهي محسني‌خيل‌ها مقايسه کنيد، مي‌توانيد بفهميد که فاصله چقدر است. مفت‌ترين سرمايه‌اي که براي افغاني دم دست است، «کتاب‌هاي خوب» ترجمه شده و بعضاً تأليف شده است. البته کتاب‌هاي مزخرف بي‌شمار است، که کله‌پوک‌هاي قوماي محسني بيرون داده‌اند و خريدار و بازار گرمي هم دارد. من منظورم کتاب‌هاي مهجور است. اين‌ها هرچند گران‌اند، اما براي من ارزان‌اند. و در اين زمينه، تمام عمرم به ايران مديون‌ام. ديني که يک ذره‌ي آن را به کشورم افغانستان احساس نمي‌کنم. تقدير يکي در آن سوي زمان و زمين اين است که «ديناميت» مي‌شود و «تصميمي» عليه کل تاريخ، و تاريخ را صفر مي‌کند، بنياد ميخ طويله‌ي اکنون را ويران مي‌سازد. در نقطه مقابل آن، سرنوشت يک شوربخت با سابقه‌ي فرهنگي برحق و روشنگر اين است که بايد وسط کتاب‌ها بلولد. توان هيچ تصميمي را نداشته باشد. حتي تصميم تکاندن يک وجب خاک غفلتي که روي عقل‌ها نشسته است. ميخ طويله اکنون خيلي محکم بر زمين منفعت کوبيده شده است. تمام بره‌ها و گوسفندان هم دور آن مي‌چرند. سگ‌ها هم مراقب‌اند کسي به آن نزديک نشود. سگ‌هايي که به هر چي که دست‌شان برسد، پارس مي‌کنند، مي‌درند و نابود مي‌کنند. اما «چوپان» کجا است؟ مسأله اين است که چوپان مفقود شده است. شبان نيست، و به جايش سگ‌هاي هار گله‌داري مي‌کنند، نه، خدايي مي‌کنند. سگ‌ها خدايي مي‌کنند. هار شده‌اند و بي‌گناهان را مي‌درند. آدم‌کش‌ها ول مي‌گردند در شهر، اما خون از بي‌گناهان ريخته مي‌شود. در اين وضعيت، کتاب خريدن و کتاب خواندن ترس دارد، خيلي هم ترس دارد.

  • فاجعه

    فاجعه ۱۳۸۸ دوشنبه ۳۱ حمل

    فاجعه همين روال هميشگي اوضاع است که هيچ چيزي اصولي تغيير نمي‌کند. دستاورد سفر محقق به ترکيه آيا همين شده که با جنبش از يک کانديدا حمايت کنند؟ اين کدام کانديداي بدبخت است؟ اين موضع مشترک چه نفعي به حال "مردم" ستمديده و بي‌نوا دارد؟ بدبختي چه يک وجب چه صدوجب، وقتي از سر گذشت، بگذار بگذرد. چه فرقي مي‌کند به چه کسي رأي بدهيم، چه فرقي مي‌کند چه کسي رأي بياورد و رئيس‌جمهور شود، وقتي که اوضاع هميشه به روال هميشگي‌اش تداوم دارد، وقتي که اين مردم است که هميشه‌ي خدا زير فشارِ قبر منافع شخصي رؤسا مدفون مي‌شوند؟ تا کي مي‌توان با شعور مردم بازي کرد و با احساسات‌گرايي و احياي عِرق قومي و بدترين بهانه‌ها، آنان را پاي صندوق‌هاي رأي کشانيد؟ وقتي "مردم" هميشه در "لحظه‌هاي خطر" تنها مي‌مانند، چي فرقي مي‌کند که به چه کسي رأي بدهيم يا ندهيم؟ براي کسي که از سر تا پايش بدبختي مي‌بارد، براي کسي که در هيچ حالتي اوضاع مناسبات اجتماعي و سياسي و حقوقي‌اش تغيير نکرده، نه شأن و هويت سياسي‌اش احترام‌برانگيز شده است، نه شأن و جايگاهِ هويت اجتماعي‌اش به حد قابل اعتنايي رسيده، هيچ امري بازسازي نشده؟ هيچ دستاوردي براي مردم به دست نيامده؟ وقتي از ميان ميلياردها دالر حيف و ميل شده، سهمش به باميان همين مي‌شود که سرک‌اش کاه‌گل شود، اين چه سرنوشت سياسي است که بهانه آورده مي‌شود؟ چه تفاوتي مي‌کند که به چه کسي رأي بدهيم يا ندهيم؟ وقتي که هزاره تا هنوز که هنوز است، صرف به خاطر چهره‌ي هزاره‌گي‌اش همه جا مطرود و منفور است، چه داخل افغانستان و چه خارج از آن، وقتي اداره‌هاي دولتي هنوز با تبعيض برخورد مي‌کنند، وقتي چوکي‌نشينان هيچ کاري جز رصدکردن منافع شخصي‌شان نمي‌کنند، وقتي خون مردم را نردبان ترقي شخصي‌شان مي‌سازند، چه اهميتي دارد که رأي بدهيم يا ندهيم؟ آيا به اين رأي‌دادن مي‌شود گفت ما به "شعور سياسي" مي‌رسيم؟ اين چه جور شعور سياسي است که جز به نفع و نام يک عده‌ي محدود رقم نمي‌خورد؟ آيا به اين مي‌شود گفت شعور سياسي؟ آيا شعور سياسي و به‌دست‌گرفتن سرنوشت تاريخي خويش همين است که به مزدوران بي‌خاصيت، به متقلبان تاريخ، به بي‌مرام‌ترين دزدان تاريخ رأي بدهيم تا فلان وضعيت پيش نيايد؟ هر نامردي که بيايد، اوضاع همين است. وقتي يک "مرد" در اين جمع نيست، رأي‌دادن چه فرقي با وقت تلف‌کردن و مسخره‌گي دارد؟ يک تعداد نويسنده پول مي‌گيرند تا بنويسند اندر باب فضايل و کمالات لايتناهي انتخابات و کانديداي خاص‌شان. فردا که طرف به يک جايي، به نام و نوايي رسيد، فضل و کمالات و شعارهاي خوشگل و آب‌ونان‌دار کجا مي‌رود؟ وقتي طالبان بود، ما بدبختان در همين وضع بوديم، وقتي بقيه هم جايش را گرفتند و دموکراسي و کراوات آمدند، باز هم در همان بدبختي فاجعه هستيم که بوديم. وقتي هميشه در وضعيت "روال هميشگي فاجعه" هستيم، چرا به خود زحمت داد که به بهانه‌ي انتخابات حتي ذهن خويش را آزار داد و به آن فکر کرد؟ امري که بيشتر به بچه‌بازي و ريشخندي مي‌ماند، آيا ارزش فکرکردن و هزينه‌ي زماني صرف‌کردن دارد؟ هر کسي که وضعيت‌اش تغيير کرده، حتما بايد برود رأي بدهد و از اين پروسه دفاع کند و هر کسي که وضعش همان هست که بود، چرا بايد خود را به زحمت اندازد بيهوده؟ فکر نمي‌کنم تفاوتي ميان کريم خرم و محقق يا خليلي با هر گنده‌بک ديگر باشد. هر کس از اين قماش رأي بياورد، اين تيپ آدم‌ها کاري براي مردم نکرده و نمي‌کنند. يک پياله شراب نوشيدن بهتر مي‌تواند آدم را تسکين بدهد تا اين مزخرف‌بازي‌هاي کلشيه‌اي و تکراري. آدم‌هاي نديدبديد مانند سگ گرسنه‌اي که به دنبال لقمه ناني پي هر کس و ناکسي مي‌دود، اين‌ها هم خواهند دويد و خوشحال هم خواهند شد که رأي داده‌اند و اين رأي‌دادن موهوم و پوچ را چيزي تصور مي‌کنند که انگار از آسمان نازل شده است. بگذريم، وضعيت هميشه همين جور بوده و خواهد بود. فقط آدم‌هايش ممکن است عوض شوند، فقط ممکن است قيافه‌ها کمي عوض شوند، اما واقعيت‌هاي تلخ زندگي ما عوض نشده و نخواهند شد. يک ناس کشيدن و يک سيگرت دود کردن بهتر است از اين‌که خود را به زحمت انداخت به کجايي رفت و کاري کرد که هيچ سودي به حال تاريخ و جامعه ندارد.

  • آرا

    آرا ۱۳۸۸ يکشنبه ۳۰ حمل

    جغرافیا و فرهنگ بنیامین در پروژه پاساژها، مدرنیته را بر اساس جغرافیای آن یعنی پاساژهای پاریس تحلیل می‌کند. پاساژهایی سر به فلک کشیده، با نظمی دقیق و آهنین و فراگیر، شفاف و چشمگیر، و.... اگر بپذیریم که هر فرهنگی خارج از مکان و زمان ظهور نمی‌کند، یعنی فرهنگ ضرورتاً در چارچوب مکان و زمان بازنمایی می‌شود، فرهنگ ذاتاً مکان‌مند و زمان‌مند است، حال، پرسش این است که این فرهنگ اسلامی با صفاتی‌هایی همچون برحق و روشنگر و مطابق فطرت بودن در جغرافیای مکانی به نام افغانستان و در زمانی به درازنای تاریخ 15 قرن به چه سان ظهور کرده است؟ نقطه‌عزیمت این مسأله از همان جایی که منطق زندانی‌کردن زن در حریم امن و آرام کیر غیرت مردانه «بنیان خانواده» را تشکیل می‌دهد، از همان‌جایی که نجات نسل و ناموس از رسوایی و فحشا و بی‌دینی و نجات حیا و عفت بر سر کیر محسنی بر پا می‌شود. نقطه عزیمت مسأله‌ی «فرهنگ و جغرافیا/ مکان» دقیقاً همان جایی که "کوچه" و "بازار" به‌عنوان مکان فساد و فضای ناپاک بازنمایی می‌شود و در مقابل این فضاسازی، "مکان امن خانه" مطرح می‌شود. از آن‌جا که منطق، منطق گاییدن است، و گاییدن در "ملأ عام" و در "کوچه" و "بازار"، مکان‌‌های برهنه، امکان‌پذیر نیست، لذا ضرورتاً بهترین مکان امن و امان منطق گایش همان "خانه" است که هیچ خدای فقهی هم از آن خبر نمی‌شود که زن چگونه گاییده و تحت ستم گرفته می‌شود. پرسش اصلی مسأله اما این است: این مکان‌های فساد و ناپاک را چه کسانی به این صورت درآورده‌اند؟ خدای دموکراسی سرک‌های کابل را ویران، بازار را خراب، جغرافیا را ناپاک کرده یا خدای فقهای ابله و درباری مانند محسنی؟ چه کسانی کوچه و بازار را بدل به مکان‌های "خون‌ریزی" و "فساد" کرده‌اند؟ همان طور که مدرنیته مکان خاص خود را دارد، سنت نیز مکان خاص خود را دارد. مکان غرب و مدرنیته همان پاساژهای پاریس و آسمان‌خراش‌های نیویورک است، واشینگتن، لندن و برلین و توکیو و... است. در یک‌سو و در سوی دیگر هم آشوویتس است، اما مدرنیته با صداقت تمام مسئولیت هر دو مکان را پذیرفته است و قانونی هم وضع کرده‌اند که اگر کسی به‌هر نحوی این صداقت در برابر مسئولیت فاجعه را زیر سؤال ببرد، باید جرم تلقی شود. یعنی کسی حق ندارد منطق صداقت و مسئولیت را زیر سؤال ببرد. اما فرهنگ اسلامی که ادعا می‌شود که تنها فرهنگ برخاسته از فطرت است، این فطرت چه مکانی خلق کرده و بر جای نهاده است؟ ساخته‌های دست این فرهنگ اسلامی چه مکان‌هایی است؟ آیا فرهنگ روشنگر شیعه‌ی ایران مسئولیت کشتار دسته‌جمعی سفیدسنگ را می‌پذیرد؟ چرا این "خاطره‌ی سکوت" افغانی‌ها را انکار و باورناپذیر معرفی می‌کند؟ چرا منطق فاشیسم را تأیید می‌کند؟ چرا اگر کسی منطق فریب، دروغگویی و بی‌مسئولیتی این شیک‌پوشان تاریخ را زیر سؤال ببرد مجرم و محکوم می‌شود؟ تخریب مکانی به نام "لیسه معرفت" و منطق این مکتب‌خرابی چه معنایی در این مسأله می‌تواند داشته باشد؟ دین برحق و مذهب روشنگر بر سر کدام کیر معراج یافته که این چنین دست به تهاجم می‌زند؟ "مکان" بازنمایی‌گر حقیقت هر فرهنگ است. فرهنگ غرب همان مکانی است که غرب برساخته و فرهنگ اسلامی همان مکانی است که اسلام برجای نهاده است. مکان کلیت فرهنگ را بازنمایی می‌کند. کوچه و خیابان و بازار کابل حقیقت دین حقه و مذهب روشنگر را بازنمایی می‌کند. خودِ "غرب‌کابل" حقیقت تاریخی این فرهنگ مطابق با فطرت خون‌ریزی و فسادگری را بازنمایی می‌کند و بهتر از هر امر انتزاعی و حرف‌های مفت دیگر بازنمایی می‌کند. غرب‌کابل و افشار حقیقتِ اسلام و شریعتِ بنیادگرایان است، همان‌طور که "ساد" حقیقتِ کانت است. شریعتی به زیبایی در ابتدای کویر گفته است: کویر: «تاریخی که در صورت جغرافیا نمایان شده است». غرب‌کابل خود روشن‌ترین جغرافیایی است که حقیقت محسنی و تاریخ و فرهنگ و اسلام ادعایی وی در آن نمایان است. تمام فطرت پاک، خانه امن و امان، ناموس و غیرت، دین و ارزش‌های دینی، امر و نهی، و سایر گشادبازی‌گری‌ها در سنگ سنگ و ذره ذره‌ی خاک غرب‌کابل نمایان است. همین قدرت بازنمایی "غرب‌کابل" است که پیروان منطق عمروعاص و معاویه می‌خواهند این مکان را تخریب کنند. تخریب و برپاکردن شورش برنامه‌ای است برای تخریب حقیقت تاریخ، حقیقتی که تا هست، منطق توحش محسنی‌ها را برملا می‌کند. «غرب‌کابل» جغرافیای «رخداد حقیقت» است، رخدادی که هزاره را در تاریخ معاصر، در مقام انسان رسانده است. «غرب‌کابل» مسجدالاقصای تاریخ معراج انسانیت هزاره‌ها است، مسجدالاقصای شفیع، نصیر، و صادق است. مکان خاطره‌ی «مقاومت» است. این مکان، «کربلای هزاره‌ها» است. کربلای هزاره رخ داده، جلویش را گرفته نمی‌توانند، لذا بزرگ‌ترین تخریب، «تحریف» آن است. امروز در کربلای هزاره، «ابن‌زیاد»ها حاکم و شریح‌ها فتوافروش شده‌اند. حجاجِ مجددا ظهور کرده است تا حقیقت کربلای هزاره را مسخ و تحریف کند. معاویه از قبر برخاسته است در قامت پیکر عربی‌شده‌ی شیخ آصف محسنی، با همان عمامه، با همان عبا و قبای معاویه، با همان زبان و با همان منطق معامله و سوءاستفاده از دین. اینکه آن اطلاعیه‌ی "اراذل و اوباش"ها، مردم غرب‌کابل را خطاب قرار داده‌اند، ریشه در همین برنامه‌ی تحریف حقیقت دارد. غرب‌کابل را هیچ کسی طاقت نمی‌آورد. سه‌سال و چند ماه، آن «لحظه»ی معجزه‌آمیزی است که تاریخ ستم بر هزاره را توانسته بودند به سوی «صفر» نزدیک کنند. اما باز دست‌های پنهان لکاته‌های تاریخ شروع به کار کرده تا این خاطره را مسخ و این مکان را خراب کنند. تنها تصمیم جمعی و آزاد مردم است که می‌تواند این دست‌ها را قطع کنند. این مکان برای خیلی‌ها خار چشم و استخوان در گلو است. زیرا حامل «رخداد حقیقت» است، حامل خاطره‌ی مقاومت است، حامل طنین محکم شفیع و نصیر و صادق است، حامل صدای جاودانه‌ی رهبر شهید است. حامل هویت مقاومت و آگاهی و معرفت و بیداری تاریخی هزاره‌ها است. این هویت و این تاریخ و این رخداد را کدام قدرت تحمل کرده می‌تواند؟ ایران؟ دولت کوچی؟ سادات؟ رهبران خودفروخته؟ کدام مفت‌خوری عوضی؟ همه دست به دست هم داده‌اند تا حقیقت را منحرف و تاریخ را به عهد جهالت و ستم بازگردانند. غرب‌کابل و مردم چه خواهد کرد و چه پاسخی به این دست‌های پنهان خواهد داد؟ می‌بوسند یا می‌شکنند؟ فاعتبروا یا اولی الابصار.

  • عليزاده

    عليزاده ۱۳۸۸ يکشنبه ۳۰ حمل

    راستش نيدانم اصلا چي بنويسم چون در اين روزها هنگ كرده ام نميدانم مرا چه شده است راستش اگر يك دلخوشي در دنيا نداشتم نميدانم چه ميشد . اين روزها وقتي ميشنوم كه در همين هرات كه من زندگي ميكنم چه چيزها در حال اتفاق افتادن است دلم از دنيا و هر چه قوماي هزاره است ميگيردنميدانم چي بگويم اگر خدا ما را همين طور خلق كرد كه هميشه دربدر باشيم در همين هرات كه كس ما را خوش نداره اين به اصصلاح بزرگان ما چه ميكنند و مردم را چگونه سواري ميكنند ا زجانب ديگه هيچكس د قصه مردم نيست امروز جوان هزاره در هرات معتادميشود و در مناطق هزاره نشين قيمت ترياك پايين است چون يك عده ميخواهند هزاره هاي هرات معتاد شوند و بزرگان ما د فكر فروش مردم به اين و آن . كلانهاي كابل هم د قصه اينجه نيست شايد خبر نباشند كه افراد انان در هرات چه ميكنند هزاره را در هرات كسي خوش نداره اما انها بين خود همديگر را خوش ندارند و يكي شده جاغوري و ديگش دايزنگي و بزن د كله هم آخ از دست مو هزاره ها كه شكم ما سير شد همه گذشته را فراموش مونيم. همين قصه جوانان هزاره هرات را هيچكس د قصه ش نيس نسل بعدي هزاره ها درهرات بچه هايش خيلي ترياكي شده و دختر هايش ... د رحمت باز به دخترا كه نان خانه خوده را ميدهند اما پسرا د جبرييل كه بوري د تمام سرك هايش جوان است كه ترياكي و گدايي اگه روزي زورم برسه من همه جوانان ترياكي را ميكشم دنياي ديگه اگه بود جوابش با من اي خدا چي بگوم از دست اين كلانهاي هزاره كه مثلا كلان هستند در هرات ايييييييييييييي خدا اگه..........

  • فاجعه‌هاي خطرناک در حال ظهور

    فاجعه‌هاي خطرناک در حال ظهور ۱۳۸۸ يکشنبه ۳۰ حمل

    خواست تعديل "چند ماده"، نه همه‌ي مواد، فقط "چند ماده" از قانون «احوال شخصيه اهل تشيع» مخالفت‌هايي برانگيخت، اما مهم عکس‌العملي است که ماجراجويان اين مسأله يعني حلقه‌ي آخوندها به رهبري محسني از خود نشان داده‌اند. قاطعيت خشونت‌آميز و سگ‌منشانه‌ي آخوندها در برابر تعديل سه يا چهار ماده جزئي از چندصد ماده بسيار پرسش‌برانگيز و جاي تأمل جدي دارد. (1) در گفتار معرفت‌شناختي فقه، شأن فقيه حداکثر «شأن تفسيري» است. فقيه فقط با متون سروکار دارد و فقط متن را تفسير مي‌کند. در اين شأن تفسيري، حکمي که حاصل مي‌آيد سه مسأله جاي طرح مي‌يابد: 1) حکم مزبور يا يقيني است يا ظني. اگر ظني باشد تبعيت الزام‌آور ندارد. و اگر يقيني است، مسأله دوم بروز مي‌کند. 2) تعميم يقين از مرحله شخصي به مرحله اطاعت و الزام اجتماعي و حقوقي. يقين شخصي در حد خود شخص محل بحث نيست. اما تعميم به ساختارهاي اجتماعي و حقوقي مسأله سوم را پيش مي‌کشد. 3) مداخله‌ي شرايط زماني و مکاني در فرآيند يقين و صدور حکم شرعي. يعني دخالت اقتضائات ساختارهاي اجتماعي و حقوقي‌اي که در بستر زمان و مکان پيش مي‌آورد در فرآيند به يقين رسيدن و صدور حکم. اساساً، رابطه حکم شرعي و زمينه‌هاي خاص اجتماعي و قضايي است که بنياد امر "اجتهاد" را برمي‌سازد. اگر اجتهاد نتواند فرايند حکم را با زمينه‌هاي خاص اجتماعي و تحولات قضايي زماني و مکاني خاص تطبيق دهد، اجتهاد عملاً منتفي و بي‌معنا است. (2) اما در ساختار نظام‌هاي دولت‌ـ‌ملت، که ساختار حاکم بر کل جهان است، اعم از اسلامي و غيراسلامي، تغييري بنيادين در ساختار سنتي فقه پديد آمده است. فرآيند «قانون‌گذاري» از قلمرو "فقهاي سنتي" به «دولت» منتقل شده است. در همه کشورهاي اسلامي، ايران، عربستان، پاکستان، مصر و... همين طور است. به تبع، اين تغيير ساختاري، ساختار دوگانه‌ي «مجتهد‌ـ‌مقلد»، که ستون فقرات نظام قضايي و نظريه فقهي متلازم با آن، به‌ناچار و به ضرورت از اساس دگرگون شده است. رابطه‌ي جديد، رابطه‌ي «دولت‌ـ‌فرد» است به ميانجي قوه‌ي مقننه و قويه‌ي مجريه. اين امر الزامات جديد، يعني، هم ضرورتاً صورت‌بندي مجدد ساختار سنتي فقه را مي‌طلبد و هم اين‌که اين امر اساساً جاي خود را به نهاد قانون‌گذاري جديد داده است. با ناپديد شدن تقريبي طبقه سنتي فقها و با ظهور تدوين قوانين به‌مثابه يک پاسخ به واقعيات جديد اجتماعي برآمده از ساختارها و نهادهاي قانوني جديد، پاره‌اي از عناصر نظريه سنتي در معرض رد شدن قرار مي‌گيرد و اصلاح جدي عناصر باقيمانده را نيز ضرورت مي‌يابد. اگر «اجتهاد» اين مطابقت را بتواند تأمين کند، اجتهاد معنادار است و گرنه جايش در زباله‌دان تاريخ. (3) با اين مقدمه، از آنجا که اين جريان ماجراجويانه و خون‌ريز و فسادگر اخير، از سوي ايران هدايت و توسط ايادي ايران، همه آخوندها، اجرا مي‌شود، مسأله بسيار حادتر از آن است که بشود فکرش را کرد. اين برنامه‌اي است که دقيقاً ساختار دولت و نظام قانوني جديد را هدف گرفته است. ايران تا سر حد توان هميشه به دنبال ويراني همسايگانش بوده است تا بتواند به خيال موهوم "مرکز جهان اسلام" دست يابد. اين حرکت آخوندها به رهبري محسني برنامه‌ي جديدي است براي خراب‌کردن ساختارهاي قانوني جديد و بنيان‌هاي دولت جديد. اگر امر غير از اين است، چرا فقها و مجتهدين در مسائل اسلامي مربوط به مهاجران افغاني در ايران فتوايي صادر نمي‌کنند؟ خلع يد و امتناع صدور فتوا دقيقاً پيامد ساختارهاي جديدي است که بر ايران حاکم است. حمله به معرفت و صدور اطلاعيه فراخوان به اوباشي‌گري، دقيقاً بايد به مثابه‌ي حمله به ساختارهاي دموکراتيک و حمله به روند قانون‌گرايي در افغانستان، درک و تحليل شود. اگر غير اين است چرا اوباشان و اراذل از طريق مجاري قانوني مدعيات و اتهامات خويش را پيگيري نکردند و نمي‌کنند؟ چرا نمي‌خواهند از طريق قانون پيش بروند؟ محسني و آخوندها همگي به اجماع، حتي آيت الله محقق و حتي سرور دانش وزير کذايي عدليه همگي پشت اين برنامه قرار گرفته‌اند. رهبران هزاره هم واقعيت مسأله را درک نکرده و هيچ اقدام جدي و عملي در راستاي حفظ قانون و روند دموکراتيزه‌شدن افغانستان انجام نداده‌اند. روشنفکران نيز واقعيت امر را درست درک نکرده‌اند. پيامدها و برنامه‌ي مخوفي که پشت اين اقدامات به‌ظاهر ساده قرار دارد، بسيار خطرناک‌تر از آن چيزي است بتوان تصور کرد. مسأله، کل ساختار جديدي است که بر ويرانه‌هاي عصر جهاد اندکي ساخته شده و پا گرفته است. دشمنان داخلي و خارجي همگي به بهانه اسلام همين ساختار را نشانه رفته‌اند.