هدف ما از ايجاد بخشي «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی»، فراهم ساختنِ زمينة گفتوگوي دوستانة مخاطبانِ ما، با «خود»، با «ديگران» و با «ما» است. گفتوگو پيوستاري است که از سطح خود تا ديگري را در بر ميگيرد و حتي درونيترين گفتوگو، «تو» و يا «آنها» را مخاطب قرار ميدهد. در جهاننگريِ تئولوجيك تمامي هستي از «كلمه» آغاز ميگردد و از منظر فلسفي انسان هستيِ زباني(حيوانِ ناطق) است و با نيرويِ زبان، «خود»، «ما» و «ديگران» و جهان را ميآفريند. بر مبناي رهيافتِ تاويلي «من(I))»، «شما(you )» و «ما(we)» در ساختارِ گرامريکِ زبان و در واقع «جهانِزباني» قابل فهم هستند؛ ساختارِ گراميكِ كه بنيادِ اجتماعي و قراردادي دارد، بنابراين حتي شخصيترين گفتوگو را نميتوان به صورتِ انتزاعي و برکنده از بافتارِ فرهنگ و اجتماع فهم کرد. جمهوريِ سكوت، براي تماميِ مطالبی كه در آن نشر ميگردد، بخشي به نام «نظرات» در نظرگرفته است تا مخاطبان بتوانند ديدگاهشان را در مورد این مطالب بيان دارند، اما از آنجا که مطالبي ارائهشده مخاطبان را که به گفتة ارسطو در جايگاه «تماشاچيان» قرار دارند، به سمت و سويِ ويژهاي جهت ميدهند و آنها وادار به واکنش ميکند، بخشي «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی» بر آن است اين کاستي جبران گردد و هرکس بتواند در آن آزادیِ بیان را تجربه نمایند. براي در هم شکستنِ «فضايِ سکوت» و ترجمة «سكوت» به «صدا» به اين بخش نياز اساسي احساس ميگردد. هدف ما امکان «نفسکشيدن» است در دنيايي که حق نفسکشيدن را از انسانها دريغ ميدارد. جمهوریِ سکوت، به خود اجازه نمی دهد که حق نفسکشيدن مخاطبانش گرفته و آنها را ناگزير سازد فقط در بخش «نظرات» ديدگاهشان را بنويسند. «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی» فضايِ تهي و ناب و در واقع «سكوتگاه» است براي نفسکشيدن و براي ترجمة هر آنچه از نظر شما سكوت معنا ميدهد به «صدا» و به «زبان». اين بخش نه از نظري موضوعي محدوديت دارد و نه از حيث روشي و متدولوژيک. از نظر موضوعي هر کس ميتواند، خاطره، تحليل، قطعاتِ ادبي، دوبيتي، قصههاي عاميانه، دلتنگيِ شان براي دوستان، براي خانواده، غمِ غربت، شور، هيجان، اطلاعاتِ علمي و «هرچه را دلِ تنگش ميخواهد» در اين بخش از «جمهوريِ سکوت» به يادگار بگذارند. همچنين از نظر سطح بيان و نوشتار محدوديتي نيست؛ هرکسي حرفي دلي دارد، اعم از افراد متخصص و کساني که تجربة نويسندگي ندارند، آزادند در اينجا با خودِ شان و با ديگران «گفتوگو» نمايند. شايد بتوان گفت گاهي نابترين سخنها را از زبان افرادي ميشنويم که چندان تحصيل کرده نيستند، صدايِ آنها صدايِ نابِ زندگي است، نداي تجربة زيسته. همينطور از نظر زباني هم محدوديتي ندارد، شما با هر زبانی که دوست داريد بنويسيد. اين بخش در واقع «پاتوقِ گفتوگو» است؛ پاتوقِ گفتوگو براي آناني که به دليل محدوديتهاي زماني و مکاني و هر محدوديتي ديگري، نميتوانند گفتوگوي رو در رو داشته باشند. ما بر آنيم تا آنجا که در توان ماست از فضاي «مونولوگ» که ويژگيِ بارز «زبانِ زور» و «استبدادِزباني» است، فاصله بگيريم. ما به «ديالوگ» نياز داريم، به مشارکتِ در معناي گفتار و ايدههاي همديگر. بيايد با «خود» و با «ديگران» گفتوگو نماييد، دستِ کم در حد يک پاراگراف، يکجمله؛ ما نيز با شما هستيم؛ حرف های دل و دلتنگيهاي مان را در اين بخش خواهيم نوشت. ما نيز همچون شما دردِ سکوت و سخنهاي ناگفتهاي داريم که در قالب «مقاله»، «خبر» و ديگر قالبهاي متعارف نميگنجد، «سخندل» است، نوعي «تاملِ نابهنگام»، بيعنوان، بيمقدمه و کاملا متفاوت با فرمهاي رسميِ شيوههاي بيان. به هرحال لزومی نیست در این بخش از ترتيب و آداب پیروی نمایید، «هرچه ميخواهد دلِ تنگت بگوی» از آنِ همه است، صفحة خالي که شما ميتوانيد رد-نشانهايی «گذشته» را که گفته می شدند و نشده بنگارید، «زبانِحال» تان را به «زبانِ قال» برگردانيد و يا تصويرِ «آينده» را به هر رنگ و هر طرح و مساحت و مسافتي که دلِ تان ميخواهد ترسيم نماييد.«جمهوريِ سکوت»
-
یک جنازه متحرک
حمله به معرفت نشان از ذهنیتی دارد که هزاره ها هنوز که هنوز است نمیخواهند قانونمند عمل کنند. این ذهنیت قانون ستیز و قانون گریز ذهنیتی تاریخی است. همان ذهنیت عصر جهاد را دارند که مانند اوباش ها و اراذل به کوچه و خیابان و هتاکی روی بیآورند.
گیرم که تمام مدعیات و اتهامات اطلاعیه فراخوان محسنی علیه لیسه معرفت درست باشد، چرا از مجرای قانونی عمل نمیکنند؟ چرا شکایت نمیکنند به محکمه ها؟ تا کی مثل خرها خودسری را ادامه داد؟ پس دولت و قوانین مدنی و جزایی و وزارت عدلیه و محکمه برای چیست؟ صلاحیت صدور حکم قاضی و محکمه و صلاحیت اجرای حکم به دست کیست؟ آخوندها چرا باوری به احکام باب قضا ندارد؟ اگر باب قضا را خوانده اند و میدانند چرا عمدا احکام را خودشان زیر پا مینهند؟ صدور حکم و اجرای آن مراحل خاصی دارد. باید حکم ثابت شود و دلیلها و بینه ها و شاهدها و .. همه بررسی شود. این هم حرف فقه است و هم حرف قانون و هر طلبه صنف 4 و 5 لمعه خوان این را میداند. حالا نمیدانم وحشی گری ها را از کجا می آورند.
هزاره ها همین مانده بود که کی ذهنیت ضدقانون بودن شان را نشان بدهند. حق است که در تاریخ اینها را به بردگی بکشند و بکشند. واقعا اینها ذهنیتی کاملا ضد قانون دارند و هیچ ارزشی برای قانون و قضاوت و دلیل و بینه قائل نیستند و مانند حیوانات فقط حرفهای بی دلیل و بینه را به اطاعت از چند آدم مریض اجرا میکنند.
خدا رحمت عبدالرحمان را حداقل به بهانه وحدت ملی و سرپیچی هزاره ها از این امر کشت. ظاهرا واقعا حق داشته چنین کاری را بکند. یادش به خیر. کاش یک هزاره زنده نمیگذاشت که نوکر بی عقل ایران و ایادی اش یعنی همه آخوندهای مزدور هزاره بدون استثنا بشود...
نویسنده : یک جنازه متحرک
-
سیلی سلسال
باز تکرار فاجعه!
باز همان عمامه معاویه. باز شیخ مست به میدان امده است و عربده میکشد.این پیر مست شهوت پرست دوباره عزم تحمیرکردن مردم کرده است.چه سلاحی خوبی است این احساسات پاک مذهبی را برای رسیدن به ناپاک ترین اهداف و امیال بکار برد.میگویند که "لیسه معرفت" لانه جاسوسی است و اینها غربی و غرب زده است,لانه فساد هست و هزار شطحیات شیخ آصف مست. اگر مشکل این جامعه غرب است و همه چیز غربی شده است پس چرا شیخ اصف سر از توبره دولت بیرون نمی کشد.
ما چقدر ساده هستیم و این آصف قندهاری گندزده هار شده رادست کم گرفته ایم!او آنقدر شیاد و حیله گر است که می تواندبنام مذهب و فتوای مذهب, مذهبی ترین و شریف ترین انسانهارا خونشان را مباح اعلام کند و فتوا به قتلشان بدهد؛مگر غیر از این است.حالا هم بنام مذهب و بازی دادن مردم و بنام ایجاد وحشت از توهمی بنام غرب در دل مردم تعصب و هراس انداخته تا بتواند "لیسه معرفت"را بدنام کند.چون شیخ دغل باز خوب میداند که اگر معرفت باشد در پیش شعور هم خواهد امد و انوقت است که باید مردم فریبان زر و زور و هوس پرست بار شان را ببندند.
این ملای شوم کینه ای دیرینه با مردم صادق هزاره دارد و در طول زندگی کثیفش همیشه آن روی پلیدش را نشان داده است.
آو آنقدر پست و دد منش است که برای اینکه بتواند خواهر غصب شده شفق را همیشه و از هر جهت در اختیارداشته باشد حتی حاضراست قانون وضع کند تا اگر زمانی ان دخترمظلوم غصب شده ادعایی برای خودش کند؛نتواند و برای همیشه باید در بند تنبان اصف گند هارشده بپوسد.
اگر دغدغه و نگرانی او تشیع و زن هست, روز حمله و تجاوز به افشار کجا بود که امروز گوه خوری میکند.
هر چقدر سعی میکنم خود را به خریت بزنم و حماقتها و جنایت های این شیخ کس کلک باز را ندیده بگیرم نمی توانم. انقدر گند کاری هایش زیاد است که باید اورای بجای آصف قند هاری , آصف گندکاربنامیم.
نویسنده : سیلی سلسال
-
شیر محمد حیدری (میر افغان)
باسلام به همه دوستان .
کسی جواب این سوال ها را میدونه اگه میدنه یا علی ما مننتظریم .
1- در قانون جدید احوالت شخصیه زن شیعه مهریه خانم ها به چه صورت است؟ منظور مقدار ان است ؟
2-ایا در باره شیر بها که هم تکنون از صد هزار افغانی تا ششصد هزار افغانی
پدر عروس از داماد بدبخت میگیرد فکری شده است ؟
3- ایا اگر زن خدای نکرده بدون اجازه شوهر خود از منزل خارج شد تنبیه او چیست ؟
4- ایا اگر خدای نکرده زن از هم خوابگی با شوهر امتناع کرد این شوهر بد بخت چطوری باید این جرم زن را در دادگاه ثابت ؟
من از خیلی ها این سوالات را پر سیدم اما هیچ کس نمیداند !
حتی همان ها که در کابل تضاهرات کرده است !
شما چه تورا خدا اگر مدانید به ما هم بگوید
نویسنده : شیر محمد حیدری (میر افغان)
-
إنا لله و إنا إلیه راجعون
(1) در جامعهی بیمعرفت، «همه» دشمنِ «معرفت»اند، چه دشمنِ «لیسه معرفت»، چه دشمن خود «معرفت». دشمنِ آنچه ندارند و ندانند. بنیادگرایانِ «"بهظاهر" ضدِغرب» نه دلسوز و دغدغهمندِ اسلام اند، و نه دشمنِ فقر و ستم و تبعیض و فساد اند، بلکه دشمن آن معرفت و رفاه و قدرتی اند که دیگری/ غرب دارد و اینها ندارد. "بهظاهر"، از اینرو که آنها مدعی ضدیت با غرب و غربگرایان اند، درحالیکه همهی بنیادگرایان، افغانی و غیرافغانی، یک «تحلیلِ جامع و دقیق» از کلیتِ غرب ارائه ندادهاند و ندارند. محسنی با "کدام غرب" و غربگرایی دشمنی و از "کدام اسلام" و اسلامگرایی دفاع میکند؟ یک تحلیل از این مسأله به دست ندادهاند. همه غرب به دو فحش و فاحشه خلاصه نمیشود. هیچ کدامشان یک متفکر برجستهی غربی را بهطور تخصصی و عمیق نخواندهاند و نفهمیدهاند. همینطور تاریخ فرهنگ اسلامی را بهطور کامل نخواندهاند. همهی حرفهای مفتی که میزنند که اسلام فلان و بهمان است، اصل این حرفها را از کجا گرفتهاند؟ به یک تحلیل تبارشناختی مفاهیم نیاز است که نشان داده شود این مفاهیم و دالهایی که لقلقهی زبان بنیادگرایان است از کجا اخذ شده است. بههرحال، من بههیچ وجه نمیتوانم باور کنم، باورش برایم خیلی سخت است، که اینها واقعاً دشمن غرباند. این چطور دشمنی است که یک تحلیل و درک درستی از این دشمن فرضی و موهوم به دست ندادهاند. بهعبارت دیگر، آیا تمایز "خود و دیگری" (اسلام و غرب) از منطق واقعیت پیروی میکند؟ اینگونه دشمنی تغزلانه فقط نشان از بیماری حاد میدهد. نگاه بنیادگرایان، چه به غرب و چه به اسلام، به هر دو، از یک منطق مایه میگیرد: «منطق تبعیض» [منطق یؤمنون ببعض و یکفرون ببعض]. همانطور که مثل یک سگ هار کلیتِ غرب را بهصورت دلبخواهی، غرضورزانه و تکهپاره تصویرپردازی میکنند، به همین اندازه، کلیتِ اسلام را نیز دلبخواهی، غرضورزانه و تکهپاره نمایش میکنند. بنابراین، اتهاماتی که از تریبونِ «نوسازی نادانی»شان میزنند، بیمبنا و از روی خریتشان است.
(2) خشونت بنیادگرایان خاتمالنبیین ریشه در «قدرت» داشتن ندارد، بلکه ریشه در «ترس» آنان دارد. بنا به تحلیل نیچه در «تبارشناسی اخلاق» میان خشونت و ترس پیوندی ناگسستنی وجود دارد. 1. بنیادگرایان، در تخیل خود تصورمند است (درست یا نادرست) که قدرت دارد و فردی قدرتمند است. 2. دقیقاً ازدستدادنِ این قدرت خیالی یا خیال قدرت است که ریشهی خشونتگرایی بیحدوحصر آنان است. با اینکه این «فقدان» واقعی است اما برملاکردنِ این فقدان و نشاندادن موهوم بودن آن، برخلافِ ظاهر قضیه، چندان ساده و آسان نیست. زیرا آنها، در حساسترین نقاط سنگر گرفته و پنهان شده است. مهمترینشان، سنگر فقه است. البته، خیلیها، بر اساس تلقی سطحیشان، ساده از کنار فقه رد میشوند، و آن را به قدر یک تار موی خایه بچهشان هم حساب نمیکنند. اما در وقت خود، این نادیدهگرفتن کار دستشان میدهد. هیچ روشنفکری در حوزهی فارسی ندیدهام که «فقه» و فقها را بهنحو تاریخیـفرهنگی جدی گرفته باشد. اکثراً تحت تأثیر مسألهی سیاسی متأخر ولایت مطلقه فقیه وارد بحث نقد فقه شدهاند و در همین حوالی به بحث و تحقیق پرداختهاند. اما در این باب، مسایل بسیار جدیتری ناپژوهیده مانده است. تحقیق در این زمینه، میتواند گرههای تاریخی خیلی از مسایل و معضلات جدی امروز ما را باز، درکپذیر و تحلیل کند. اما مسألهی ما صرفاً هم مخفیگاهِ مخوفِ تورابورای فقه و غولهای تکچشم آن نیست. «مجموعه وضعیتهای انضمامی» ما (زنجیرهی وضعیتهای بههممرتبطِ دینی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و....) همه بهیک اندازه دچار مشکل و مسأله است، که تقریباً همهشان دستنخورده و تحلیلناشده باقی ماندهاند. مادامی که اینها رو نشده باشند، تحلیل و طرح و چرخش ریشهای در تاریخ برای ما امکانناپذیر مینماید. حداکثر امکانی که دم دست و قابل اجرا است، نیمچه طرحهای موقتی، کمبازده و تَقولَق شخصی و حداکثر گروهی است.
(3) بههرحال، در وضعیت ابتذال اخلاق، نمیتوان سراغ نسخههای بهداشتی و استریلیزهشدهی اخلاق رفت. توسل به اخلاق سترونی، بیش از همه، بنیادگرایان را ارضا و پابرجا میکند. حقیقتِ بدون خشونت، حقیقتی زنانه است، یعنی فریبکار و ریاکار، فریبْ تاکتیکِ تغزلی فرهنگ زنانه است. حقیقت مادامی که از مرزهای حقیقت عدول نکند، خشونتِ حقیقت بهمثابهی «وسیلهای بدون هدف» عمل میکند. خشونت را بهمثابهی ابزار/ هدف تلقی نمیکند. خشونت اخلاقی نوعی کنش رادیکال است که خارج از «منطق دوگانهی هدفـوسیله» عمل میکند. بنیادگرایان، دین و اخلاق و همهی شور و شعورشان را بر مبنای تلقی «شیءانگارانه»، بدل به «ابزار» میکنند، ابزاری برای دستیابی به «هدف»، هدفی لابد مقدس!. منطق هدفـوسیله همواره میان معادلاتی همچون «هدف وسیله را توجیه میکند» یا نمیکند، سرگردان و بینتیجه میچرخد و در هر حالتِ این منطق، نهایتاً هدف و وسیله یکی میشوند. اما «عدالت در تصمیم»، که درصدد عمل و کنش/تفکر برمیآید، منطقاً نمیتواند ملاحظهی امر جزئی و مصلحتی را مدنظر قرار دهد. چون منطق خود را خارج از معادلات هدفـوسیله تعریف و طراحی کرده است. بنابراین، کنش خود را انجام میدهد، کنشی ورای منطق هدفـوسیله. بنیامین و آگامبن، در جستجوی این ساحت ورای هدفـوسیله، یعنی «وسایل بدون هدف»اند. خشونت مسیانیسم بنیامین، خارج از منطقِ هدفـوسیله است و لذا «خونریز» و «فسادگر» هم نیست. درحالیکه خشونت اخلاق شر (همانسان که فرشتگان در انسانشناسی خود بهدرستی بیان میدارند)، حداقل دو عنصر جوهری دارد: «خونریزی» و «فسادگری». آگامبن اما دستاورد بنیامین را در حوزههای سیاست و... بسط میدهد. «وسایل بدون هدف» در خیلی از حوزهها قابلیت طرح و نقد دارد، در سینما، سیاست، اخلاق، حقوق، و.... چه کنشی در وضعیت کنونی، «وسایل بدون هدفِ» وضعیت اند؟
نویسنده : إنا لله و إنا إلیه راجعون
-
گفتاری در باب «کامنت/ comment»
کسی که «وضعیت اگزیستانسی» او حاشیهای است و زندگیاش همواره بر لبهی «حاشیهها» میگذرد، چطور برایش امکانپذیر است که در مرکز حضور یابد و تصمیمِ زندگی موهومانهای را اخذ و برگزیند؟ اگر لبهی حاشیهها واقعاً وضعیت اگزیستانسی کسی باشد، اقتضای درونی وضعیتاش این است که حضورش نیز در حاشیهها و در حفرههایی که مرکز به جا میگذارد، بگذرد. اقتضای حقیقی وضعیت این است که نمیتواند غیر از حاشیه در جای دیگری به سر برد. خصلتِ بیانِ مفهومی هرچقدر هم غنی باشد، نمیتواند این حفرههای اگزیستانسی حاشیه را بپوشاند/ پر کند. مرکز، همواره حفرههای عمیقی برجای مینهد. تکنیکِ «فریب» این امر را پنهان و از نظر دور میدارد. درحالیکه دقیقاً همین حفرهها هستند که بهمثابهی استثنای برسازندهی وضعیت عمل میکنند. مرکز، مرکزیتاش را از بهحاشیهراندنِ حاشیهها کسب میکند. یعنی، مرکزیت خویش را مدیونِ بهحاشیهراندگی حواشی است. حاشیه حاشیه است، چون مرکز آن را طرد، حذف، ادغام و بدل به حاشیه کرده است. حاشیهسازی، پیامد هر گونه رهیافتِ مرکزگرایی است. اقتضای ذاتی منطقِ مرکزگرایی، حاشیهسازی است. همچنین، وضعیتهایی که تمایل ندارند، بهطور کامل، همهی جزئیاتِ برسازندهی خود را بازنمایی و همرسانی کنند، و همواره بر اساس منطق تبعیض عمل میکنند و از کلیت کلی میترسند و آن را با تغزلسازی میپوشانند و انکار میکنند، دقیقاً ریشه در همین منطق حاشیهسازی دارد. همان عناصری از وضعیت که قابل ذکر نیستند، و نباید منتشر شوند، همین عناصر است که مرکزیت مرکز را برمیسازند. حاشیه از آنرو و مادامی حاشیه است که واردِ وضعیتِ مرکز نشود. حاشیه باید در حاشیه بماند، تا مرکزبودگی مرکز بتواند پابرجا بماند. یعنی، بهمجردِ مداخلهی حاشیه در وضعیتِ مرکز، دیگر مرکزبودگی مرکز فرومیپاشد و این چیزی نیست که منطق مرکزگرایی آن را بپذیرد و تحمل کند.
در هر صورت، فقط عنصرِ «تصمیم رادیکال» است که میتواند وضعیتِ مرکزبودگی و حاشیهبودگی (ساختار مرکزـحاشیه) را تغییر دهد. زیرا این ساختار خود برساختهی یک «تصمیم» است. وقتی سوژهی مرکز تصمیم میگیرد همهچیزِ وضعیت را بازنمایی و بازگو نکند و فقط برخی از کدهای مرکز را به حاشیه منتقل کند و لو دهد، ـاما نه همهی کدها راـ، همین بازگونکردن همهی کدها است که مرکز را مرکز، متن را متن، دولت را دولت، سوژهی حاکم را حاکم و در مقابل، حاشیهها را حاشیه نگه میدارد. در این اوضاع، «عدالت در تصمیم» تنها عنصری است که میتواند بهطور ریشهای در وضعیت مداخله کند و ساختارِ روابطِ مرکزـحاشیه را بهطور ریشهای تغییر دهد و متلاشی کند. وضعیتهای متعددی دارای همین ساختار مرکزـحاشیه است. از جمله، وضعیتِ مرجع و مقلد. مرجع، مرجعیت خویش را بر تقلید مقلد برپا میدارد. ایکس مرجع است، چون دیگران مقلد اند. خروج مقلد از وضعیت تقلید، ضرورتاً مرجعیت مرجع را نیز به پایان میرساند، خروجی که میتواند به اَشکال متفاوت ظهور کند: اعتراض، عصیان، طغیان، سرپیچی، مخالفت و هر نوع مداخلهی مبتنی بر عدالت در تصمیم.
بههرحال، مهمترین عنصری که میتواند در روال همیشگی وضعیت تغییر و چرخش ایجاد میکند، عنصر «تصمیم» است. از آنجا که تصمیم، به تخریب ساختار مناسبات مرکزـحاشیه منجر میشود، لذا لحظهی تصمیم، «لحظهی جنون» است. تخریب ساختار، امر اندک و سادهای نیست، همانطور که اخذ تصمیم علیه وضعیت حاکم عملِ راحت و سادهای نیست. اما پرسش این است که بدبختها، فقیران، ستمدیدگان و سیهروزانِ زمینوزمان چه چیزی برای ازدستدادن دارند؟ این مجموعه، در هر صورت، چیزی برای از دست دادن ندارند، چون چیزی برایشان باقی نگذاشتهاند. همین امر، بصیرتِ برسازندهی «مانیفست» مارکسیستها است که آنان را به سوی انقلاب هل میدهد. لحظهی اعتراض و درخواستِ اصلاحات و تعدیلِ قانون احوال شخصیه، همان لحظهی جنونآمیز و جسورانهی اخذ «تصمیم» است برای بهدستگرفتن سرنوشت و آزادی ذاتی خویش، تصمیمی که «ماجراجویانِ قانونگذاری» را به هراس میافکند و خواب ناز را بر چشم کورشان حرام میدارد. تظاهرات و اعتراض، نخستین قدمی است که برای اخذ تصمیم و بهزیرکشیدن اقتدارِ تاریخی دلقکانِ قدرت برداشته میشود، اما نمیتواند آخرین قدم باشد. برای رسیدن به «عدالت در تصمیم» باید قدمها و رنجهای متعددی پیموده شود تا تحقق یابد. لحظهی خطرناکِ تصمیم، لحظهی مداخله و ویرانسازی مناسبات ناعادلانهی تاریخی است. پاهایی که اعتراض را قدم و خواستِ تعدیل را فریاد زدند، نخستین قدم و نخستین تصمیم برای بهدستیافتن به «آزادی و عدالت در تصمیمگیری» است، آزادیای که هم ذاتی انسانبودنِ انسانها است و هم مسئولیتی است که بر عهدهی انسان در قبال انسانبودنش گذاشته شده است که باید ضرورتاً آن را به فعلیت برساند.
کامنت نسبت به متنِ مرکزی، همان نقش حاشیه را بازی و ایفا میکند. «کامنت»، وضعیتی است که وضعیت اگزیستانسی حاشیه را بازنمایی و آن را به خوبی همرسانی میکند. «کامنت» ترجمان وضعیتی است که هستی و زندگیاش در حاشیهها میگذرد. کامنت، همزمان بهطور پارادوکسیکال هم بیرون و هم درون وضعیت متن قرار دارد؛ درون متن، چون ساحتی ورای متن وجود ندارد؛ بیرون متن، چون درون متن قرار ندارد. متن، متنبودگیاش را از کامنتبودنِ کامنت کسب میکند. لحظهی ورود کامنت اما، لحظهی مداخلهکردن در وضعیت متن است. کامنت، تصمیمی است که علیه وضعیت متن اتخاذ میشود. کامنت با مداخلهکردن در وضعیت متن، آن را دچار تخریب و فروپاشی میکند. کامنت عظیمترین سوغاتی است که حاشیه میتواند به متن بدهد، هدیهای که همزمان هم متنبودگی متن را واسازی و تخریب میکند و هم خودِ حاشیه را از وضعیت حاشیه خارج میکند. کامنت در خوشبینترین حالت، بسط و/یا صورتبندی مجددِ متن میتواند باشد. اما کامنتهایی که ماهیت تمجیدی دارند، بازنماییگرِ ذهنیتهاییاند که تمجیدگر و همراه با وضع موجود اند. اعتراض به قانون احوال شخصیه، بهمثابهی یک کامنت است، یک تعلیقهنویسی، یک حاشیهنویسی بر متن است، که از دلِ وضعیت واقعی حاشیه برخاسته است، کامنتی که با مداخلهی خویش در وضعیت متن، ضرورتاً متنبودگی متن و ساختار تاریخی متنـحاشیه را پایان میبخشد. در مقابل، سکوت اما همراهی و تمجید وضع موجود است. آیا قطب سومی خارج از ساختارِ مرکزـحاشیه وجود دارد که سکوت بدان پناهنده شود؟ خیر. این ساختار ناعادلانه ضرورتاً دوگانه است. هر نوع سکوتی ضرورتاً در یکی از دو قطبِ مرکز یا حاشیه جای میگیرد. اما در این ساختار دوگانه، اکثریت در حاشیهاند. اینکه خیال میکنند اکثریت در متناند، خطای فاحش و جبرانناپذیری است. چون هندسهی این ساختار دوگانه، «هرمی» است. در رأس، تنها یکی/ فرد میتواند وجود داشته باشد، نه اکثریت/ مردم. قاعدهی ساختار هرم، دقیقاً آن جایی است که اکثریت آنجا واقع شده است، و رأس هرم دقیقاً آنجایی است که اکثریت در آنجا وجود ندارد. آیا ساختار ضروری هر گونه قدرت چنین نیست؟ در فقدانِ عنصرِ «عدالت در تصمیم»، هرگونه ساختاری ضرورتاً و ذاتاً به چنین ساختار تبعیضگرا و سرکوبگر منجر میشود. نتیجه برای ستمدیدگان تفاوت نمیکند تا زمانی که آنان بهطور رادیکال و ریشهای در متن مداخله کنند. کامنت رادیکال از منطقی پیروی میکند که تخریبِ ساختار هرمی قدرت را «استراتژی وجودِ» خویش تعریف کرده است.
[پینوشت: همین وضعیت بر تمام مناسبات انسانی و در هر گونه حلقهها و جریانهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و... نیز حاکم است. در یک جریان تعدادی در مرکز/متن قرار میگیرند، درحالیکه یکسری افراد دیگر، ضرورتاً، در حاشیه قرار میگیرند. افراد در مرکز، از آن رو «در مرکز»اند که دیگران را در حاشیه گذاشتهاند. آنان در مرکز اند، چون حاشیهها در حاشیهاند و از همه چیزِ درونِ مرکز خبر ندارند. همان مسائلی که قابل ذکر نیستند و نباید ذکر شوند، نباید جایی درز کنند، آگاهی/ عدم آگاهی بر همین دست مسائل، برسازندهی مناسباتِ مرکزـحاشیهاند. با اینکه «عدالت در تصمیم»، تنها عنصری است که ساختار این مناسبات را بههم میریزد، اما فاجعهی اعظم زمانی رخ خواهد داد که عنصرِ «عدالت» خود، بهگونهای دیگر، این ساختارِ مرکزـحاشیه را مجدداً بر پا کند. عدالت، اگر نتواند این ساختار را از بنیاد ویران کند، بهویژه در لحظههای خطر، ضرورتاً به بازسازی مخوفتر همان ساختارِ ذاتاً تبعیضآمیز ختم میشود و این یعنی، ستمگری و قربانیکردنِ مضاعفِ ستمدیدگان. این قربانیکردن مضاعف، خطرناکترین وضعیتی است که ساختار عدالت را از درون تخریب میکند.]
نویسنده : گفتاری در باب «کامنت/ comment»