-
۱۳۸۸ شنبه ۱۵ حمل
جنبش آزادی زنان
در گفت و گو با لین سگال، پروفسور روانشناسی و مطالعات جنسیتی در دانشگاه برکبک
«احقاق حقوق زنان» (۱۹۷۲) بسیار مهم است چون نشان میدهد که زنها همیشه یک پای تفکر رادیکال و اندیشههای آزادیخواهانه بودهاند. مری ولستونکرافت، منتقد همهی ایدههایی بود که به زعم او، مفاهیم زنانه را تحقیر میکرد.
تا پایان قرن نوزدهم، زنان درگیر رادیکالیسم ولستونکرافت بودند(او اعتقاد داشت که زنان هم مثل مردان باید زندگی آزادانه را انتخاب کنند.) اما ظهور موج دوم فیمینستی، تا دههی ۱۹۶۰ طول کشید تا زنان بار دیگر به اندیشههای ولستونکرافت باز گردند. سالهای زیادی طول کشید تا این ایده در کل جهان گسترش یابد.
ولی فکر میکنم اگر ولستونکرافت هم نبود، کس دیگری پیدا میشد که این ایده را مطرح کند. او نقش مهمی داشت اما در مورد این ایده خاص، معتقد نیستم که تکچهرهها مسیر تاریخ را عوض کردهاند.
کارل مارکس
-
حسنرضا خاوري
حسنرضا خاوري
۱۳۸۸ شنبه ۱۵ حمل
مدتی است که بدجوری، آن هم بهطرزی فجیع و وحشتناک، سخت بیحال و گیج و منگام. چهار نوشته ("مزاری: رخداد حقیقت"، "بدن و آگاهی (فوکو و آگامبن)"، "سینما، ژست و تاریخ"، "مهاجرت و منطق دیالکتیک") را باید مینوشتم که از شدت غلیانِ زجرآورترین لحظاتِ بیحالی و بیحوصلگی و نمیدانم این چه حس کشندهای است که این روزها مرا دارد داغون و خوردوخمیر میکند، هنوز نتوانستهام هیچ کدامشان را برای خودم و سایت بنویسم. از طرف دیگر، "زمان" هم به گور پدرش ولمعطل مانده است. هیچ چی به دل و دماغ نمیچسبد و حالافزا نیست. از هر نوشته تنها ده، بیست، سی صفحه یادداشتِ بیریختتر از قیافهی خودم تلنبار شده، بیآنکه لباسِ مقالهای نو و چارچوبی منطقی بر تن کنند. بدا به روزگار من، بدا به این بیحوصلهگی کشندهی من.... وای، وای، وای... بدا به این زندگی مزخرفی که در آن افتادهام...، هیچ شراب آفتابی هم بهدرد نمیخورد، و کارساز نیست، هیچی، هیچی...، نه خواب و نه بیداری، نه فلسفه و نه رمان، نه تماشای سریالهای کرهای و چینی، نه فیلمهای هالیوودی، نه موسیقی و نه وبگردی، هیچی سکرآور نیست... لحظههای بسیار بدی دارند مرا مضمحل میکنند، نمیدانم، چرا اینقدر شدید بیحالوحوصله شدهام، نه هیچ خیری و حتی هیچ شرّی به ذهنم نمیرسد بروم سراغش، انگار خدا و شیطان هر دو با هم در یک لحظه تمام شدهاند، انگار زمین و زمان با هم تبانی کردهاند، و حال و حوصله و دل و دماغم را کلاً نیست و نابود کردهاند... چه روزهای جهنمی و کشندهای، آنهم در ابتدای سال نو، نمیدانم چی کار کنم. آه!
-
فرح افضل
فرح افضل
۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۳ حمل
قدرنشناس
زمانی رابه یادآورکه چشمانت جایی رانمی دید...
میدانستی چقدردوستت داشتم...
حال که بینایی ات رابه دست آوردی...مسرورم
اما مرا می بینی ومی گویی: توهم مثل من كوربودي ونميدانستم؟!اصلاچقدرزشت هستی
ودیگردوستت ندارم...برو
بايدازكنارمسيرزندگي ات بگذرم.... اما مواظب چشمهایم باش
-
دایه پور
دایه پور
۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۳ حمل
سلام. با دیدن عکس شفع کمی دلم گرفته است.
چهره غبار گرفته اش ازاو خاطره ازلی در کوه های بامیان و کوچه ها خاک گرفته غرب کابل ساخته است. او ویژگی های یک قهرامن واقعی را داشت و برای آن های که او را درک کرده باشند قهرمان است بگذارید که دیگران دیوان اش خطاب کنند او دیوا است چون زمانه دیوانه بود چون چشم های خون گرفته بابه دیوان وار افشار را می نگریست کشته ها و.....
او رستم زمانه ما بود او یکی از ما بود که قربانی خیانت ها نادانی ها و حماقت های بیگانه و خودی شد. او یکی از ما بود او رستم ما بود. دیو ددان تابش را نیاوردند.
او در چاه شغاد به کینه نیرنگ شهد را نوشید. مگر می شود رستم زاده را از رو به رو کشت و پشتش را به خاک مالید. او در چاه نیرنگ شغاد زمانه ما فرو رفت. وقتی لباس خون گرفته اش را در آوردند با دو دست به ساقه های گندم سرزمین چنگ زده بود بی گمان خواست بگوید عشق این سرزمین را با خود به آن دنیا هم خواهم برد. رستم ما در چاه جهالت و کینه ها فرو رفت با دست خودمان.
او رستم ما بود او یکی از ما بود.
-
لیلی آرزو
لیلی آرزو
۱۳۸۸ دوشنبه ۱۰ حمل
پرنده می داند
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند.
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند.
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد.
پرنده می داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری است.
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند.
«هوشنگ.ا.سایه»