-
لیلی آرزو
لیلی آرزو
۱۳۸۸ يکشنبه ۹ حمل
شکست
آسمان زیر بال اوج تو بود،
چون شد ای دل که خاکسار شدی؟
سر به خورشید داشتی و، دریغ
زیر پای ستم غبار شدی!
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم زیاد رود!
آرزومند را غم جان نیست
آه، اگر آرزو به باد رود!
«هوشنگ ا.سایه»
-
اسد بودا ـ «شرابِ آفتاب»
اسد بودا ـ «شرابِ آفتاب»
۱۳۸۸ شنبه ۸ حمل
چند بهار گذشت؟ نمی دانم! خیلی دیر. زمان گذشت و زندگی نیز، فقط کوله بارِ خاطراتِ مان سنگین ترشده است. هنوز از ستیغ قله ها به شهر می نگرم، به شهر این عقده حقارتِ آدمیان خیره سر در برابرِ قله های سرفراز؛ با خود می گویم شهر چه قدر حقیر است و قله ها چه قدر عظیم و بلند و با شکوه؛ جایی که تختِ زرینِ خدایان در آن جا قرار دارد و در این فصلِ بهار بزرمِ عیش و نوش برپاست؛ بزمی که در آن فرشتگان آواز می خوانند و تو البته باشکوه تر از قله ها. یادش به خیر، روزی بر فراز قله ها در بزرمِ خدایان بودیم؛ کوهستان بود، بهار، باران، «فرشته» و «شرابِ آفتاب»؛اکنون در دنیای هبوط اما همه چیز بر عکس شده؛ نه کوهستان است، نه بهار و باران، نه فرشته و شرابِ آفتاب و نه حلقه گروه «رقصندگانِ آبی»، فرشته در خلاءِ مطلق غیب شد؛ به دیار هیچستانِ سکوت، تا دلتنگی هایش را بر مزارِ «چهل دخترانِ شهید» مویه کند؛ رنگی آبی پیدا نیست، فقط «سرخ» است و «سیاه».
نمی دانم چرا در این هوایِ مطبوع اولِ سال که شکوفه هایِ بادام اشک صبحگاهی شان را با دست مال نرم آفتابِ بهاری پاک می کنند، «سردم» است و مثل فصلِ زمستان سرد و یخ زده ام هنوز؛ زمستانِ زمستان. شاید به این دلیل که دیگر کسی نیست تا بگوید:«رو به آفتابِ بایست.» «روی ماه خداوند» پیدا نیست؛ سایه ها و سیاهی ها هروز بیش تر و بیش تر می گرد. شاید ندانی که بد جوری «سردم است امروز.» در این روزها آفتاب نیز «سرد و بی صدا» در جمهوریِ سکوتِ روحِ خویش پناه گرفته، تا از شر دیوان وددانِ شهر در امان باشد. «جمهوری سکوت»، بزرگ و بزرگ تر می گردد و سکوت بال می گستر از شرقِ عالم تا غرب. فصل های ناتمام قصه ی غربت در سکوت می گذرد و من در سکوتِ ساکتِ خویش ساکن ام. خیابان های خاطره، خلوت ـاند و بی صدا و کوهستان خاموش. نمی دانم آیا دوباره شرابِ سرد چشمِ کوهستان را در جامِ دستت خواهم نوشید؟ «به کجا چنین شتبابان!» آیا دفترچه یادداشت تکمیل شد؟ آیا هنوز انگشتانت بر صفحه کاهی آن اشک می ریزند؟ اگر آری! چه چیزهایی؟ نمی دانم! ولی حس می کنم فقط سکوت را خط خطی می کنی؛ سکوت مرا و سکوت خودت را.
ای تمامیِ دخترانِ کوه های هندوکش شما را به سرخی خون «شیرین» سوگند به من بگویید «شاه مامه» به کجا روان است و چرا با این شتاب «پیکرِ ویرانِ بودا» را ترک می گوید؟ به من بگویید چرا در بربرا چشمان بادامی شاه مامه، این «مادر غمگین»، چشم انداز خونینی به وسعتِ رنج انسان نمایان است؟ کدامین سرو، بی سرشده است و چرا تبر ستم بر پیکر درختِ حیات فرود آمد؟
حرکت معکوس آغاز شده، شتاب بیش از حد برای بازگشت و دریافتِ خاطره های روزهای آبی، خنده های آبی، نگاه های آبی، راه رفتن های آبی، ... از این پس زندگی ام چیزی نخواهد بود جز گشت و گذار در باغ آبی رنگ ها خاطره ها؛ قانونِ فلسفه معکوس به چراغ های ترافیک می ماند. صفر غایت اعلای این فلسفه است، همه چیز بر مدار ابدیتِ صفر می چرخد. زمان، شتابان به عددِ صفر بر می گردد. عددِ صفر چیست؟ زندگی ناب یا مرگ تمام، نمی دانم ولی هرچه باشد رهایی است. تنها در نقطه صفرِ صفر یا هیچِ مطلق است که انسان می تواند رهایی را تجربه کند. در دنیای ناصفرها «چراغ زندگی» همواره قرمز است؛ خطر همواره وجود دارد؛ در هرکجا؛ درختان که هیچ حتی آن کوهستانِ خاموش که بزمگاه خدایان بود و این همه دوستش داشتیم، هم ما را پناه نخواهد داد. آزادی همان نقطه صفر است، حد فاصلِ هستی و نیستی. همینکه در دنیای هست ها قدم بگذاریم، چراغ قرمز خواهد شد؛ راستی! اگر به جای «سبز» رنگ حرکت ر ا به تقلید از آب های زلال و و آسمان صاف و روشن، «آبی» می گذاشت بهتر نبود؟ آبی رنگ آب و اسمان نیست، رنگ زندگی است، رنگِ عروج به قله ها و رنگ تو. زمانی که رنگت آبی شد، حس کردم اوج گرفته ای. از آن پس می دیدمت که هر روز بالا و بالاتر می روی و سرانجام آسمان شدی. روزهای روشن و آفتابی وقتی به رنگِ آبیِ آسمان می نگرم، یادم می آید که پیش از رفتنت به آسمان ها هیچ وقت رنگِ آسمان آبی نبود. تو رفتی رنگِ آسمان آبی شد و زمین سرد و افسرده. اگر ممکن است «شرابِ آفتاب و روشنی» بفرست، تا روشن شدگی ام به تیره گی نگراید. هنوز روشن ام، فقط کمی سردم است.
آری! سردم است. امروز تشنه «شرابِ آفتابم.»
-
۱۳۸۸ پنج شنبه ۶ حمل
بیا عزیز!
بیاکه
دریا خشکیده!
بیاکه
دیگر نغمه ی نمیشنوم!
زمزمه آبشاران برایم دردناک است!
دیگر رمق در وجودم باقی نمانده
دیگر اشک در چشمانم نیست
ولی هنوز در آرزوی با تو بودن دارم
در آرزوی زندگی درآنسوی مهی نقره فامم...
شاید حق با تو بود!
ولی
منم تنها بودم!
نمی خواهم ترا بیازارم!
خسته ام عزیز!
خسته ام از پشیمان بودن خود؛
در جاده خلوت ایستاده ام
در راهی تو اشک میریزم
نمی خواهم ترا از دست دهم
کسی به چشمان ترم نمینگرد
بجز مهتاب نیلگون
دورم
بسیار دور
از تو
من گمشده ام
خودم ,درکم , آرزو هایم گم شده اند!
بیا بدنبالم !
بیا که خیلی دلم هوای تو کرده!
-
شیر محمد حیدری (میر افغان)
شیر محمد حیدری (میر افغان)
۱۳۸۸ پنج شنبه ۶ حمل
درود وسلام من به همه دوستان وعزیزان که درین سایت مشغول هستند وزحمت میکشند.
ودوستان وخوانندگان که درین سایت سر میزنند .
سال نو را به همه عزیزان تبریک عرض میکنم انشا الله سال 88سال صلح وصفا باشد .
سلام مخصوص دارم خدمت برادر عزیز "اسد بودا" واقعا تبریک میگویم به این استعداد شما اکثر مقاله های شمارا میخوانم واز ان لذت میبرم از طرف خودم به شما افرین میگویم ونمره 20میدهم .ایا شما وبلاگ سخصی دارید یا نه ؟اگر دارید ادرس ان را در همین ستون بنویسید ممنون میشوم.
من هم دلنوشته های دارم از سر زمین غربت اگر سری بزنید وقدم بر دیگانم بکذارید با عث افتخارم میشود ((خطاب به همه دوستان !)).بدرود ... http://hydari44.blogfa.com
-
Mohamad javad
Mohamad javad
۱۳۸۸ يکشنبه ۲ حمل
Khod ya koja ast an sher mardane . Koja ast babe melat koja ast sher mardane babe koja Komane ke nakeshe badne dosh man melarzid. kojast SHefi garaman, Abazaer delawar, Nasir sher dil, Alawi sokhan war, wa wa wa digaran ke yak ba yak jameh shahadad ra baz To Pader qahraman nosheedan wa tark ma kardan. are ke che delbastagy bod afsoz sad afsoz shermard. khodya cherqader tahamol