-
با سلام و ارادت
حسنرضا خاوري
۱۳۸۸ جمعه ۱ عقرب
سلام خدمت مسئول/ مسئولين سايت خسته نباشيد. تغيير جالبي است، مهمتر اما تغيير آدرس از "ارزگان" به "افشار". در تغيير نوع فونتِ کلمهي "جمهوري سکوت" گمان نميکنم تغيير بهتري صورت گرفته باشد، به نظرم از ريخت افتاده و تغزلي، لوس، وارفته و ماتيکزده به نظر ميآيد. مرا به ياد آرمهاي طرحهاي تبليغاتي سرمايهداري مياندازد، آرامهايي لوکس که بيش از آنکه انسان به آنها بنگرد، اين مغاک سرمايهداري است که از پس آن طرح به آدمي خيرهخيره چشم ميدوزد. گرچه اين نوع خطاطي ناز و نُقلي و از باب «هلو! بپر گلو» است، اما ربطش را با آدرس «افشار» و محتواي خود نامِ «جمهوري سکوت» نميتوانم درک کنم. مشکل ديگري ندارد. بقيهاش خوب است، متني سفيد، با خطوطي منحني که گاهي باز و گاهي بسته اند، و نقطهرنگهايي که در ميانهها و حاشيههاي خطوط همچون ايستگاهي صلواتيْ مسافرِ نگاه را تزئين ميبخشند. موفق باشيد.
-
وجود و رخداد
حسنرضا خاوري
۱۳۸۸ پنج شنبه ۳۰ میزان
ديروز موفق شدم از فايل کتاب «وجود و رخداد» بديو و «هوموساکر» آگامبن يک پرينت بگيرم، تمهيدي براي کارکردن در زمينههاي جديد و اميد به تجربهي ترجمه بهمثابهي صورتي از تفکر اصيل، هرچند اميدي دوردست. همچنين کتاب «در باب طنز» کريچلي را خريدم و امشب خواندمش. مفيد و تأملبرانگيز بود. به نظر ميرسد وضعيت تاريخي ما اقتضا يا ايجاب ميکند بهطور جدّي به مقولهي طنز و بهرهگيري انتقادي از پتانسيلهاي دروني آن، هم در جهت اصلاح و نقد عمومي اخلاق و فرهنگ و هم در جهت کاستن و سبککردن فضاي سنگين فاجعهها توجه کنيم. کريچي تحليل درخشاني از پديدارشناسي شوخطبعي و طنز بهدست داده است و سويههاي اجتماعي، انسانشناختي و... از «خنده» را تحليل کرده است. ديگر اينکه، پريروز «زمينهي تاريخي مدرنيته»، درسگفتار دکتر محمود خاتمي –تدريس براي رشته علوم سياسي-، را خواندم. يک صورتبندي تاريخي از شکلگيري مدرنيته، از رنسانس تا جنگ جهاني اول، صورتبندياي که با برجستهکردن خصلت تصادفي، برنامهريزينشده و پيشبينيناپذير رويدادهاي تاريخي به فهم رابطهي پيچيدهي تاريخ و تفکر ياري ميرساند و بهنوعي به ايجاد و برقراريِ رابطهي ديالکتيکي ميان تفکر و رويدادهاي انضمامي کمک ميکند. روايتش آنقدر قدرتمند و جذّاب بود که کتاب را يکنفس خواندم، حتي از خواندن رمان نيز کيفناکتر بود. خواندن کتاب خاتمي و کريچلي –که کمحجم اما پرمحتوا اند، در حدود 180 و 140 صفحه- دستکم ارزش يکبار خواندن را دارد. مدتي است تاريخ افغانستان هم مطالعه ميکنم. يک مسألهي جزئي و تاحدودي حياتي، وضعيتي است که با عبدالرحمان شکل ميگيرد و پس از او نيز بهمثابه يک استراتژي تثبيت ميشود: وضعيتِ «حائلبودن» ميان دو ابرقدرت شمال (روس) و جنوب (بريتانياي آن وقت، و امريکاي کنوني)، وضعيتي که در پي توافق دو ابرقدرت روس و بريتانيا ممکن شد و شکل گرفت، توافقي که به عبدالرحمان امکان برپايي يک حکومت مرکزي داد، حکومتي که تهداب و پايههايش بر ريختاندن خون بيشمار قربانيان بيگناه پيريزي شد. حائلبودن تا زمان داود تقريباً کموبيش حفظ و مراعات ميشود. با چرخش داود به سوي جنوب (اعم از غرب، امريکا و ايران) تعادلِ ترازِ حائليت بههم ميخورد. بههمخوردن تراز بسط مييابد تا در نهايت با مداخلهي نظامي اتحاد جماهير شوروي، وضعيتْ يکطرفه (شمالي) ميشود. اما امريکا، غرب و کشورهاي اسلامي همگي بهميانجيِ گروههاي مجاهدين وضعيت را بر سر شوروي و خانه را بر سر مردم افغانستان خراب کردند. با قدرتگرفتن مجاهدين و جنگهاي خانگي با خودشان، تهماندههاي نيمبندِ «ساختارهاي قدرت» کاملاً متلاشي و نابود شد. اينک اما با مداخله امريکا و جهان بينالمللي وضعيت عمدتاً جنوبي شده است. اين مجدداً همان چيزي است که «نظم منطقه» آن را برنميتابد. در کل، همه يک طرف و مردم ستمديده يک طرف. بعد از فاجعههاي پايانناپذير افغانستان، سروتهِ کل جهان و جامعه جهاني دخيل در افغانستان، چه اسلامي چه غيراسلامي، همگي يک کاسه شده است. اگر وضعيتِ ستمديدگان محور و اصل باشد، فرقي ميان همه مداخلهگران وجود ندارند؛ زيرا همه در يک صف و عليه ستمديدگان و در راستاي توليد و بازتوليد فاجعههاي ديگر بسيج شدهاند، گرچه ممکن است هر يک نقاب متفاوتي زده باشد. [اگر به ساختارهاي حقوقي-سياسي نظامهاي اسلامي توجه شود، بهروشني ديده ميشود که انسان عيني ذيل چارچوب و ساختار دولت ملّي (state) –که ضرورتاً مدرن و غربي است- تعريف شده است. برخورد با مهاجرين افغاني از آن رو غيرانساني و غيراخلاقي تلقي نميشود که افغانيها، اين اتباع خارجيِ بدون دولت، از ابتدا درون چارچوب اين تعريف از انسان ملّي گنجانده نشده است. حوادث يکي دو سال اخير هم نشان داد که برخي نکرههاي معلومالحال هنوز قادر به درک اهميت و ضرورت اين چارچوب سياسي-حقوقي نيستند و از فعاليتهاي تخريبيشان دست برنميدارند.] «حائلبودن» را چگونه بايد «درک» کرد؟ معناي دقيق و خاصي مدنظر ندارم اما تماميت و کليتِ اين وضعيت همان چيزي است که در دورهي جنگهاي داخلي روي داد. جنگهاي داخلي عصر جهاد دقيقاً تحققِ ايدهآل و «مثال» (به معناي افلاطوني آن، يعني کليت و تماميت) وضعيتِ «حائلبودن» است. اين ايدهاي است براي قرائت يک خط مهم تاريخ قرن 20 افغانستان که ميتواند حوادث متکثر را گردآوري و معناي جديدي به آنها و فهم وضعيت کنوني ببخشد. «خلأ قدرت»ي که نجيب از آن در صورت نفي و فقدانِ ساختار دولت دم ميزند، ريشههاي آن را بايد در تحليل وضعيتِ حائليتِ بهيادگارمانده از ميراث عبدالرحمان رديابي کرد، وضعيتي که تماماً با «خون و فاجعه» آغاز شد و با خلق عظيمترين و فجيعترين فاجعهها تداوم و اوج گرفت. حائليت معنايي جز نفيِ وجود و حضور قدرت ندارد. مخصوصاً اينکه افغانستان (دولتمردان افغاني) فاقد آن تواني بوده و است که بتواند با قدرتهاي شمال و جنوب وارد بازي برابر و چانهزني و امتيازگيري از دوطرف (نه امتيازدهي) و افزايش قدرت خود شود. وضع حائليت زماني حادبودنِ مشکل خود را نشان ميدهد که در نسبت با «نظم منطقه» به فهم گرفته شود. نظم مدرني که در منطقه شکل گرفته، بر مبناي اين وضعيت ترسيم و تعريف شده است. هنوز در باب مسألهي «امکانِ قدرت در افغانستان و نظم منطقه» تأمل جدّي نشده است. نظم منطقه اجازه و امکان ظهور قدرت در افغانستان را نميدهد. نظم بيمار منطقه اساساً با نفس وجود قدرت در افغانستان مشکل دارد، فرقي نميکند ماهيت آن داخلي و اسلامي يا خارجي و غربي باشد. نظم منطقه اين امر را اقتضا ميکند که قدرتي در افغانستان پا نگيرد. اين نظم مادامي که بهصورت فعلياش حاکم است، اميد نميرود اين امکان فراهم آيد که قدرتي در افغانستان برپا شود، قدرتي که معنا و حيات انساني مردم افغانستان به آن گره خورده است. ناپلئون ميگويد، «از اين نظم کهنهي اروپا خسته شدهام.» و بهراستي هم خسته شده بود، و آن را براي هميشه و بهطرز بازگشتناپذيري تغيير داد. اما افغانيها بههيچ وجه از اين نظمِ تحملناپذير خسته نشدهاند. انسان افغاني بهطرز وقيحي، «امر تحملناپذير» را تحمل ميکند اما «امر تحملپذير» را تحمل نميکند. گرچه ويژگي عام اين عصر همين است، اما انسان افغاني مبتذلترين شکل آن را تحقق بخشيده است. در باب تاريخ فلسفه افغانستان (اساساً اگر اين مفهوم معنايي داشته باشد) هم کمي فکر ميکنم. اعراب مسلمان طي سلسله جنگهايي افغانستان را تسخير ميکنند. بعد از استقرار و تثبيت حاکميت نظامي مسلمانان، نوبت به فرهنگسازي و اسلاميسازي مناطق تصرفشده ميرسد. افغانستان با پيشينهي فرهنگ بوميِ زرتشتي-بودايي [با مرکزيت بلخ] با فرهنگ عربي/اسلامي مواجه ميشود. بعد از نهضت ترجمه و ورود تفکر يوناني، افغانستان، درحاليکه از فرهنگ بومي خود کاملاً منفک و نگسسته بود، عملاً با تضارب دو تفکر و گفتمان اسلامي و يوناني روبهرو ميشود. افغانستان با بهرهگيري از برخي درونمايههاي عمدتاً عرفاني و عناصر عقليِ فرهنگ بومياش تلاش گستردهاي ميکند تا تفکر نظري يوناني را در چارچوب تفکر اسلامي با نظر به فرهنگ بومي خودش پرورش دهد و سروساماني به تنشها و رفعِ تضادهاي اين نظامهاي فکري بدهد. پيشتازي، کثرت و درخشش متفکران منطقه در عرصههاي متفاوت علوم و معارف اسلامي به حدي ميرسد که «بلخ» مفتخر به «امالبلاد اسلامي» ميشود. بههرحال، اما شکافها و تنشهاي تفکر بومي، اسلامي و يوناني پاسخ واحد و نهايياش را نميگيرد و جدالهاي فکري به حيات خود ادامه ميدهند که همه آنها را در سه صورت گفتماني فلسفه، عرفان و کلام (الاهيات) ميتوان خلاصه و دستهبندي کرد. امکان جمع و وحدتِ سه يا دو گفتار از آنها صورتمسألهي اصلي خيلي از متفکران اسلامي است. طرحهاي متفاوتي ارائه و انجام ميگيرد: کلاميکردن فلسفه، فلسفيکردن کلام، فلسفيکردن عرفان، عرفانيکردن فلسفه، الاهياتيکردن عرفان، عرفانيکردن الاهيات و در قالبهاي گوناگون، مانند طرح تفکر اشراقي، تأسيس عرفان نظري، الاهيات فلسفي و... آثار ابنسينا از جمله مشهورترين آثار کلاسيک فلسفه اسلامي است، اما از همه مهمتر، «الاشارات و التنبيهات» وي همواره جايگاه بيبديلي در تاريخ انديشهي اسلامي داشته است. دنبال اين هستم که آيا ميشود کل تاريخ انديشهي اسلامي بعد از ابنسينا را بهمثابهي «پاسخي» به «طرحمسألهي اشارات» بوعلي تحليل کرد يا خير (پاسخي اعم از نفي پاسخ بوعلي و مباني آن يا اصلاح آن). «اشارات» بهمنزلهي جمعبنديِ چهار قرن تلاشهاي متفکران حوزهي تمدن اسلامي است. دوست دارم بدانم که، به يک معنا، تاريخ تفکر اسلامي چقدر توانسته از طرح مسأله(ها)ي اشارات فراتر برود و چه طرحمسألههايِ جديد توانسته توليد کند؟ توجه به طرح مسألهها از آن رو اهميت دارند که اگر طرح مسألهي وضعيت اکنوني ما بهکلي متفاوت شده باشد، بديهي است که پاسخهاي گذشته اهميت و زور(/فرم و صورت تهي اما) ابدي خود را از دست ميدهند و از مبنا قابل کنارگذاشتن است
-
شیرمحمد حیدری
شیرمحمد حیدری
۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۲ میزان
این مطلب که در ۱۰ سال قبل تحریر شده است ، را بخوانید تا خدمت تان عرض کنم
خاطرات تلخ از شروع سال تحصیلی
حدودا ۲۰ سال است مهاجرین افغانی در سراسر دنبا پراکنده هستند .هر کسی در هر کشوری با مشکلات خود دست پنچه مرم میکنند.از جمله این کشور ها جمهوری اسلامی ایران است که مهاجرین زیادی را پزیرفته است.
مهاجرین افغانی مقیم ایران ،چه انهای که دارای اقامت دائم هستند وچه انهای که کارت شنا سای موقت دارند ،وچه انهای فاقد مدرک اقامتی میباشند که متاسفانه هر روز بر تعداد انها افزوده میشود .هر کدام این مهاجرین مشکلات خاص خودش را دارند .
در اینجا خاطرات یک دختر خانم کلاس دوم را با هم میخوانیم ...!
ان شب از خوشحالی خوابم نمیبرد .همش به فکر فرداومدرسه که باید میرفتم بودم .موقع خوابیدن طبق معمول بابا امد بالا سرم ، پرسید:عزیزم چرا خوابد نمیبرد؟ چرا نمیخوابی؟! در جواب بابا گفتم :چشم بابای عزیزم میخوابم ، ولی قبل از خواب باید یک قصه خوب برای من بگوی ،خودت میدانی که تا قصه نگوی خوابم نمیبرد .بابا مثل همیشه شروع کرد به قصه گفتن .قصه های بابا هیچ وقت تمام نمیشود ،وبابا واقعا قصه گوی خیلی خوبی است .من بابایم را خیلی دوست دارم ،ولی هیچ وقت قصه های اورا یاد نگرفتم چون وسط قصه گفتن بابا خوابم میبرد . قصه انشب بابا راجع به اسلام اختیار کردن شاه بر بر بود .(۱) حیف که بازهم مثل همیشه وسط قصه خوابم برد .
صبح با اذان مسجد محل از خواب بیدار شدم ،دیدم بابا و مامان دارند نماز میخوانند من هم وضو گرفتم ونماز خواندم .وبعد هم کمی قران خواندم. چون وقت زیاد داشتم دو باره کمی خوابیدم .باصدای مادرم از خواب بیدار شدم دیدم بابا نیست !پرسیدم مامان، باباکجاست ؟ مادرم در جواب گفت:صبح بخیر عزیزم،بابا رفته سر کار ،بلند شو دست وصورت خود را بشوی که صبحانه بخوری وبروی مدرسه.
انروز روز اول مدرسه بود .خیلی خوش حال بودم که دوباره مدرسه میروم.وقتیکه از مادر خدا حافظی کردم ،مادر با خودش زمزمه کرد :خدا کند مدرسه قبول ... .گر ... .
دوان دوان خودم را به مدرسه رساندم .حیاط مدرسه خیلی شلوغ بود ،هر کسی با دوست خودش گرم صحبت بود .من دنبال مریم دوست همکلاسی پار سال خود که مانند من وچند نفر دیگر ،کارت شنا سای موقت داشت ،میگشتم که متوجه شدم یکی از پشت ،چشمهای مرا محکم گرفته . با صدای بلند گفتم:مریم خودتی ...
به پشت سرم نگاه کردم ،بلی مریم و دونفر دیگر از هم کلاسی های سال گذشته بودند. همگی خیلی خوشحال بودیم .من که از خوشحالی داشتم بال در می اوردم .از مریم حال مادرش را پرسیدم ،اخه مادر مریم چند روز قبل به علت بیماری اپاندیست در بیمارستان بستری بود .مریم گفت:حال مادرش کاملا خوب شده است ومیتواند به کار های خانه رسیدگی کند. گفتم : خوشحالم که حال مادرت خوب است.
با صدای زنگ مدرسه همگی رفتیم داخل کلاس .بعد از چند دقیقه خانم معلم وارد کلاس شد وهمه بچه ها به احترام خانم معلم از جای خود بلند شدیم .خانم معلم گفت:بنشینید بچه های خوب .متشکرم.
خانم معلم بعد از احوال پرسی از بچه ها،دفتر حضور وغیاب را باز کرد وشروع کرد به خواندن اسم شاگردان کلاس . اسم همه بچه ها را خواند ولی اسم ما چهار نفر را نخواند.!ما خیلی تعجب کردیم .بعد از کمی مشورت با هم ،من استادم .انگشت خود را بالا اوردم وگفتم:خانم اجازه. خانم معلم در حالی که سرش روی کتاب بود ،گفت:بلی عزیزم بفرمائید.گفتم:ببخشید اسم مارا نخواندید.!خانم معلم سرش را بالا اورده گفت:مگر اسم شما چیست؟گفتم : عاطفه ومریم و...خانم معلم حرف مراقطع کرد ودر حالی که روی کاغز به یاد داشت نگاه میکرد،گفت :بچه ها ببخشید فراموش کردم به شما بگویم که شما چهار نفر را مدرسه قبول نکرده است.با عجله واضطراب پر سیدم :چرا؟ خانم معلم گفت:به علت نداشتن اقامت کار ت دایم ، چون کارت شنا سای شما موقت است ،مدرسه هم قبول نکرده. ماچهارنفر چیزی دیگری نتواستیم بگوییم وباهم از مدسه خارج شدیم.
از دست خانم معلم خیلی ناراحت بودم که چرا مار ا از کلاس بیرون کرده است.با خودم میگفتم :بگذار خانه برسم ،به مادر میگویم مرا از مدرسه بیرون کرده است. خیال میکردم مادر کاری از دستش بر می اید. به خانه که رسیدم، خودرا محکم در اغوش مادر انداختم ودست هایش را محکم گرفته و فشار دادم. تا دلم میخواست گریه کردم .مادرکه فهمیده بود قضیه از چه قرار است ،هیچ نگفت وفقط موهای مرا نوازش میکرد ومدت بعد گفت: گریه نکن عزیزم خدا بزرگ است.صبر کن شب بابا بیاید ،به بابا میگویم برود مسجد محل شاید کاری بتواند بکند.بابا را همه اهل محل میشناسند .گریه نکن عزیزم ...
انروز تاغروب دلم به این خوش بود که،باباب بیاید شاید کاری بتواند بکند تا بروم مدرسه. نزدیکی های غروب ،همان وقتها که معمولا بابا از سر کار بر میگشت ومن برای امدنش لحظه شماری میکردم ، گاهی وقتها که بابا کمی دیر می امد ، وچای که برایش میریختم سرد میشد ، وپا های من هم درد میگرفت ،از بس که منتظر میماندم.
باز مثل همیشه چای را دم کردم وحوله واب گرم اماده بود ، فقط انتظار بابا را میکشیدم تا بیاید ودست وصورتش را ببوسم وگرد خاکش را پاک کنم.
مامان سفارش کرده بود ، که اول به بابا چیزی نگویم چون خسته است ، وقتیکه خستگی اش در رفت انوقت صحبت میکنیم. به مادرم گفتم :چشم.
بلاخره انتظار ما تمام شد، وزنگ درب حیاط به صدا در امد، به طرف درب حیاط دویدم ودر را باز کردم با کمال تعجب دیدم مرد غریبه دم در استاده . سلام کردم. جواب سلامم داد وپرسید: منزل اقا غلام همینجا است؟ گفتم: بلی بفرمائید. گفت کار واجبی نیست مادرتان خانه است ؟گفتم: بلی،وبعد مادر را صدا کردم . مادر امد دم درب حیاط ، ومن فقط این صدا ها را از مرد غریبه میشنیدم : ببخشید شما خانم اقا غلام هستید ؟ ومادر گفت : بلی کاری داشتید ؟ ومرد غریبه ادامه داد : من از اردوگاه عسکر اباد می ایم ،عمویم را پلیس بار زده بود رفته بودم ملاقات ، که اقا غلام این ادرس را داد وگفت: به خانمم بگو مواظب بچه ها باشد ، مرا بار زده وحالا در اردوگاه عسکر اباد می باشم .
(۱)مجله امین شماره ۴ صفحه ۴۵
عجب وضعیت جالبی داریم ما مهاجرین افغانی مقیم ایران . با این که ۳۰ سال از اغاز مهاجرت ما میگذرد، اما با کمال تعجب هیچ تغیر وتحولی در در وضعیت زندگی ما رخ نداده وصد البته نخواهد داد !!!
دولت محترم جمهوری اسلامی ایران ، امسال طرح تازه را به اجرا گذاشته است وانهم قبول محصیلین بدون مدرک (به اصطلاح غیر قانونی) در مدارس دولتی !!! انهم با برگه های تردد داخل شهر ی که ۳ ماه بیشتر اعتبار ندارد .! این کار به خودی خود خوب وعالی است اما ... .
اگر چه ۱۸ روز از شروع مدارس در ایران میگذرد ، اما هنوزم هستند هم وطنان مهاجر ما که وضعیت تحصیل فرزند یا فرزندانش روشن نشده که، ایا امسال میتوانند درس بخوانند یا خیر !
از انجای که گفتند "ازموده را ازمودن خطاست" به همین علت این حقیر یاد گذشته ها افتادم ومطلب داستان گونه را که ۱۰ سال قبل تحریر نموده بودم عینا" تقدیم شما بزرگ واران کردم تا شما با مقایسه وضعیت حد اقل ۱۰ سال قبل با وضعیت کنونی ما مهاجرین ، خود قضاوت کنید سر نوشت ما را . مطلب زیر که دقیقا ۱۰ سال قبل به صورت( خاطره یک دختر بچه کلاس دوم ) توسط این حقیر تحریر شده بود ودر همان زمان در مجله دانشجوی (پامیر ) به چاپ رسیده ونشر گردید .
اکنون که این مطلب داستان گونه را خواندید لطفا به این سئولات اسخ دهید :
۱- ایا درپشت این طرح نیتی خیر ی است یا زدو بند سیاسی واز این قبیل مسائل؟
۲- ایا تضمینی وجود دارد که که این محصلین تا اخر سال بتوانند ادامه تحصیل دهند ؟
۳-ایا به نظر شما سر پرست این محصلین توسط پلیس دستگیر واز ایران اخراج خواهد شد ؟
۴- ایا دولت ایران به مهاجرین" غیر قانونی "مدرک خواهد داد ؟
-
عبدالله
عبدالله
۱۳۸۸ سه شنبه ۲۱ میزان
اين نوشته دو سال پيش به تاييد مقاله آقاي درويش نوشته شده بود ، که متأسفانه نگارنده در آن زمان آن را درون پوشههاو فايل هاي نوشتاري اش گم کرد؛ اکنون که يافته است ترجيح مي دهد به قسمت «هرچه مي خواهد دل تنگت بگو» سايت جمهوري سکوت به نشر بسپارد.
عبدالله فيضي
بسم الله الرحمن الرحيم
چاپ و تکثير پوستر عکسهاي علماي برجسته جامعه شيعه افغانستان از سوي مجمع علما وطلاب جاغوري، نوعي معجون سازي و ترکيب بندي نازيبا و غير مناسب است که در ايّام هجرت و شهادت قافله سالار و معمارآگاهي بخشي و عدالت طلبي جامعه هزاره «بابه مزاري» قلب هر عدالت خواه و بخصوص مردم هزاره را رنجاند. فرد فردِ از مردم هزاره و باورمند به جريان عدالت خواهي آن را دهن کجي و توهين به شور مقاومت و شعورِ قرار گرفتن در خط ، راه و آرمان «بابه مزاري» و معتقدات مذهبي شان تلقي کرده ، به قول درويش عزيز به مثابه خنجري ديدند که از دست عزيزان (هزاره هاي داخل در جريان مجمع علما وطلاب جاغوري) بر پيکرخويش احساس کردند.
نوشته آقاي درويش دل نوشتة بسياري از جوانان و باورمندان به آرمان بابة شهيد و هر هزاره دردمند است، که از واکنش ها و اظهار نظر هاي پيرامون مقاله به خوبي مشهود است. اين نوشتار شايد حرف تازه و حديث جديدي نباشد ، امّا در راستاي تاييد اقدام آقاي درويش و حمايت از کار و شعور بالاي ايشان است ، که به خوبي و با موقعيت شناسي در برابر جريان ابتذال فرهنگي و منافقانه عدّة در درون همين جامعه واکنش سريع ، لازم و به موقع را نشان داده اند . دست و دهان ايشان را مي بوسم و به شعور ايشان احترام ميگذارم.
آنچه در واکنش به چاپ پوستر از سوي مجمع علما و طلاب جاغوري ، تاکنون ديده و يا شنيده ام ناراحتي از نحوه انتخاب و چينيش نا آگاهانه و يا مغرضانه تصاوير درکنار هم ، بوده است. ترکيب آن معجوني به دست داده که به جاي درمان درد به درد ها ميافزايد. مجمع مذکور ممکن است اهداف دنيوي (دل شيخ آصف به دست آوردن و به مدرسه اش راه يافتن و...) يا معنوي(عبادت! به خاطر نظر کردن به وجه عالم) خاص خود را تعقيب کنند. که به جهت اصل سود در زندگي مادي از ديد چنين افرادي قابل توجيه مي باشد. اما براي آنانکه در پي عبادت بيشترند مي توان اين پيشنهاد را نيز ارآئه داد که «خواب عالم نيز عبادت است به خصوص اگر نوم با صوم همراه شود» شما بجاي آنگونه عبادت که به شعور سياسي اجتماعي و مذهبي مردمي توهين تلقي شود ، بهتر بود خواب و رکود را چون هميشه ترجيح مي داديد ، زيرا خود همانگونه که از عنوان و... تان پيداست، عالميد و خواب تان عبادت است. تا اين جا با جناب درويش همراه بودم.
نکته قابل دقت و توجه در اين است که من به همان ميزان که از ديدن پوستر و اقدام برادران عالم ، طلبه و عمدتا با دانش آکادميک جاغوري داخل در ممجمع رنجيدم واحساسم جريحه دار شد. از بُعد ديگر از ايجاد فضاي پديدآمده پس از آن ، به چند دليل شادشدم :
1- به خاطر واکنش سريع و آگاهانه قلم به دستان و دردمندان بيدار ، پرانرژي و جوان جامعه هزاره که در هر حال بيدار و مراقب اوضاع و جهت گيري جريان هاي ذيدخل در سرنوشت مردم و جامعه اند و هر حرکت نادرست و توطئه را به درستي و به موقع درک کرده پاسخ ميدهند.
2- رونمائي وشناخت از افرادي که ازگفته هاي پيشين و باور هاي خود به خاطر برخي مطامع و منافع دنيائي وزد و بندها دست برمي دارند و نميتوان براي آنان معياري را پذيرفت. اين جاي نگراني نيست ، بلکه جاي خوشحالي و مسرّت است که نقاب از چهره برخي افراد که هر روز يک نوع ژست و قالب مي پذيرند برميافتد. مردم و به ويژه اهل دانش و درد و درک ما آنان را ميشناسند.
3- برسر زبان افتادن نام شيخ آصف قندهاري .
[آيت الله العظمي الکبري ، الفقيه...!؟!] محسني زخم ناسور و دانة چرکين در بدنه جامعه هزاره و شيعه افغانستان است که با قيافه و ژست به شدّت عالمانه! دل بسياري را در گرو عشوه کرسي درس و استادي علوم انساني در ساختمان جديد التأسيس ،که هم اينک بخش نسوان! آن راه افتاده است و يا قيل قال مُلّائي اش ، نرم مي کند و ويروس کشنده و غير قابل درمان تفرقه و چند دلي را به بدنه جامعه نفوذ ميدهد.
بر سرزبان ها افتادن نام و آوازه شيخ آصف در واقع به روز نمودن و به عبارت امرزوي آبديت کردن خاطرات و حافظه تاريخي تک تک مردان وزنان هزاره است که محسني، رهبر و عصاره سالها اميد و آرزوي شان را با همين چهره به ظاهر موجّه عالمانه «محارب!» خواند و به شعور هزاره ها توهين کرد. اين خاطره نبايد از اذهان جامعه ما پاک گردد و يا در غبار لايه هاي زمان گم گردد. هر هزاره و اهل دردي بايد هر ازچند گاه با مرور خاطرات و يادکرد از گذشته هايش کمي به خود آيد و با درس از ديروز، راهي فراروي فردايش بگشايد.
بسياري ، چينش تصاوير رهبر شهيدمزاري ومراجع عظيم الشان چون آيت الله محقق ، فياض و اديب وارسته و ماندگار تاريخ مرحوم مدرّس و... را درکنار عکس محسني از قبيل مانعه الجمع عرفي و حتي عقلي دانسته و از آن کار به شدت متأثر و ناراحتند. درمقابل بر سر زبان افتادن وگفتن و نوشتن درباره شيخ آصف و باز گوئي اوصاف ، کردار و گفتار و دشمني هاي او با جامعه هزاره و رهبري شهيدش را ، باز گوئي زواياي تاريک ، آلوده و نا پاک زندگي اجتماعي و سياسي شيخ آصف نسبت به جامعه هزاره مي دانند که هر هزاره را بيدار و هوشيار ساخته، زنگ به هوش باش را براي شان به صدا در ميآورد.
نوشتن در مورد محسني ، باز نمودن افکار و روشن ساختن کردار وي در انظار عامه مردم را ، ميتوان رسالت تاريخي براي بهبود و بهتر شدن وضع اجتماعي هزاره دانست، تا مردم ديگر فريب رجّاله هاي سياسي و دجّال هاي معاصر را نخورند.
بيدارگري و پاشيدن بذر آگاهي سياسي و اجتماعي مردم کاري بود که مزاري به ميراث نهاد. او گفت و بيدارگري کرد تا در ذهن و روان مردم باقي بماند و هم از آگاهي جامعه براي احقاق حقوق اجتماعي و سياسي و شکستن بن بست انحصار و انسداد اجتماعي بهره گرفت.
محسني در برخورد با هزاره ها و جريان عدالت خواهي اين مردم و احقاق حقوق شان نه تنها هيچ سهمي ندارد که همواره در برابر اين جريان قرارداشته است. رفتار هاي بي پرده و عريان و دهن کجي هايش به مردم هزاره چيزي نيست که به آساني از آن چشم پوشيد. او به عنوان يک عالم ديني زماني مي توانست يا مي تواند در پيشگاه جامعه هزارة عمدتا شيعه افغانستان جا بازکند که رفتار هاي گذشته را از پرونده سياه و تاريکش محو نمايد که اين کار نه شدني است و نه محسني تمايلي به انجام چنين کاري دارد.
عالم دين قبل از همه بايد رفتار و عملکرد ديني و توأم با پرهيزکاري داشته باشد. در انظار هر فرد هزارة شيعه او از اين خصيصه تهي است، حتي شاگردانش از دوران تحصيل شان در قندهار از تعصب و کينه او نسبت به هزاره ها سخن مي گويند. زماني که نه مزاري در مقابلش بود و نه پول و دالر و زد بند هاي دوره به اصطلاح جهاد جايش را تنگ ساخته بود. چنين فردي چگونه ميتواند مصدر امور ديني را در دست داشته باشد و...؟.
معيار تقوي الهي مقدم بر ازدياد علمي است. اگر تنها علم ملاک برتري باشد چرا خداوند ، آدمِ تازه به وجود آمده را بر يک عالِم برتري داد و تمرّد و عصيان عالِم را با راندن از درگاه خويش بي جواب نگذاشت؟ تازه از کجا معلوم که محسني يک عالم متخصص و لايق علمي باشد؟ با کدام معيار او عالم است؟ داشتن دالر هاي فراوان يا در اختيار گرفتن ارآده چند فرد به عنوان مجموعه اعضاء يک حزب و کسب عنوان تنها شيخوخيت در سن و مال و عيال وشهوت ميتواند معيار ملاک علم زياد باشد؟ برفرض اينکه محسني يک عالم ديني باشد ، آيا صرف وِجدان علم دين ، بدون عمل به گزاره ها و آموزه هاي ديني ارزشي را براي علم و عالم باقي مي گذارد؟ آيا او به تکاليف ديني و مذهبياش در برابر مردم که بر آنها فخر علم مي فروشد عمل کرده است؟ آيا در نظر او انسان ها برابرند و تمام مومنين علي السويّه محترم اند؟ اعمال و رفتارش خلاف اين را بازتاب مي دهد. بد نيست اينجا را از زبان رهبر شهيد شاهد بياورم که:
«اوّل که انقلاب شروع شد و حرکت اسلامي به وجود آمد(خود برادران قندهار اين مسأله را به من گفتند واکنون من به عنوان يک امانت براي شما باز گو ميکنم تا در تاريخ شما ثبت باشد) از هزاره هاي قندهار رفته بودند پيش آقاي محسني که خوب حالا جنگ شده ، تکليف ما چيست؟ آيا ما از آنجا بيرون شويم يا بمانيم ؟ ايشان شش قِسم آيه و روايت براي شان ميخواند که دفاع واجب است. اگر شما از آنجا بيرون بيائيد ، عنعنات مذهبي از بين ميرود ، رسومات ديني از بين ميرود ، بايد مقاومت کنيد. امّا از قوماي آقاي محسني که هزاره نبوده پيش ايشان ميرود ، ايشان ميگويند که من برايت کمک ميکنم از قندهار بيرون بيا ، آنجا جنگ است ، اولاد و زندگي تو تلف ميشود!! »
اين بينش و تفکّر جناب محسني است ، آيا مي شود او را درکنار و رديف انسان ها و عالماني نهاد که به نماد ها و افتخارات ديني ، اخلاقي و... مردم ما تبديل شده اند؟
هر از چند گاهي بايد محسني را رسوا کرد و در باره اش با مردم و جوانان به بحث و تبادل افکار پرداخت و گر نه ممکن است جنايات و دشمني هاي افرادي چون محسني از حافظه برخي ، رخت بربندد و در سايه ديوار بلندمنزله هاي ساخته محسني در کابل و بوي پول و رقص اسکناس هاي رنگارنگ که او و يارانش براي جاي پا باز کردن دوبارة شيخ به رقص در ميآورند به فراموشي سپرده شود. اين خطر وجود دارد چه اينکه هم اکنون زمزمه عالم ديني بودن محسني را از زبان معدود افرادي ميشنويم که تا همين چند وقت پيش او را شياد ، مغرض ، متعصب ، مخالف هزاره هاو...ميخواند.
چرا صحنه برمي گردد؟ که گاهي آن زمزمه ها شنيده مي شود و زماني هم مجموعة مثل « مجمع علما و طلّاب جاغوري؟» او را به عنوان عالم برجسته و فقيه وارسته تحت عنوان آيت الهي ، به قول آقاي درويش در جايگاه شماره1مينشاند؟آيا شيخ! تطهير يافته ، از کردار و رفتار پيشين خويش توبه کرده است يا گذر زمان ، غبار غفلت و بي تفاوتي را نسبت به کار و کردار محسني پاشيده او و رفتارهايش را از خاطرها ميبرد و مقدسش مي سازد؟
سخن در باره امثال محسني در واقع باز گشائي اوراق تاريخ سراسر درد هزاره و خيانت او به مردم و آرمان هاي هزاره است و به قول استاد شهيد:
«صحبت کردن قضاياي تاريخي ، صحبت کردن درد يک مردم ، مظلوميت يک مردم و ظلمي است که در باره شان روا داشته شده است .»
که نبايد از آن غافل ماند. تکاندن قباي که اين مرد پر کينه ، رسوائي و حسادت هاي بي حد وحسابش را با مردم و جريان بيداري و بيدارگري هزاره ها آواز مي دهد. از چنين کاري نبايد هراس داشت و نه دست کشيد. محسني از کلان شدن هر هزاره مي ترسد و آن را بسان خنجري بر قلب خويش احساس و مانعي در برابر يکه تازي ها ي خود مي شمارد. هزاره از ديد محسني نبايد رهبر ، مجتهد ، عالم ، صاحب نظر ، متخصص و...گردد. ساختن مدرسه براي باسواد ساختن کودک بي سرپرست و پا برهنه هزاره نيست ، بلکه راهکاري براي بازگشت در دلهاي ساده و ظاهر بين تعدادي است که سابقه او را در لابلاي چنين فريب کاري هاي او و چين چروک عبا - قبا و لنگوته چندين متري اش گم مي کند. محسني و دست يارانش همواره دست به کار و اقدامي مي شوند که ضربه تازه و تازه تري به اتحاد همدلي و افکار بلند هزارگي وارد آورد. به عنوان مثال در مجموعه علما و طلاب جاغوري (آنگونه که خود شان محدود کرده اند)، به نظر ميرسيد عبدالمجيد ناصري داراي سواد ، شأن و منزلت علمي بيشتري باشد ، که حرف هايش دلگرم و اميدوار کننده بود. بعيد به نظر نمي رسد که خُورد کردن ايشان، هدف محسني و مريدانش باشد به گونه که خود ناصري نيز متوجه نيست. اين حرف را در شکل خوش بينانه مي توان گفت ، وگرنه اززاويه ديگر مي توان ايشان را مرعوب و فريفته دَرِ دنيايي دانست که شيخ و شايد عبدالقيوم سجادي به رويش گشودهاند.
جناب شيخ آصف قندهاري نسبت به هزاره ، حتي در درون نيروهاي حزب خود به شدت بدبين بوده و اين خصيصه را همواره حفظ کرده است. در دوره حاکميت مجاهدين وقبل از آن از به جوشش افتادن جريان مقاومت و عدالت طلبي هزاره ها ناراحت بود وآن را مخفي هم نميکرد. جريان وحدت اسلامي ازديد شيخ يک جريان و حزب صِرف هزاره بوده است .
هزاره ها محسني را از دَر بيرون کردند امّا او اينک با ظاهر سازي و زمينه چيني هايش از پنجره سرک مي کشد. دالر هاي تأميني مدرسه و پرداخت پول به برخي از ملايان پخش شده در سراسر محيط زيست و زندگي هزاره ها و گاهي کمک هاي در حد تنها يک صد تک افغاني يا کلدار همه گوياي اين حقيقت است که او دست از سر مردم هزاره بر نمي دارد. هزاره ها که در زير بار خواسته هاي او و حزب نژادگرايش کمر خم کرده بودند و در راه سربلندي و کسب افتخار و عنوان براي محسني کشته شده و خون هم دادند اينک نيز مورد توجه محسني است تا بر گرده شان سوار گردد. محسني درين پندار باطل دست وپا ميزدکه با رفتن مزاري مانع اصلي از سر راه برداشته شده است، در حاليکه ياد مزاري تازه است و تازه تر از پيش دلهاي بسياري از جوانان و قلم به دستان هزاره و هر عدالت طلبي را مجذوب وفا، صداقت ، اخلاص ، شجاعت وغيرت و مردانگي اش مي سازد. مزاري تنها يک فرد نيست که بارفتن خود از ياد ها برود. مزاري جريان است و ياد او هر روز مزاري ميآفريند. هرکس مزاري گونه انديشه کند مزاري است و هرکه عليه شيخ آصف مينويسد کاري مزاري گونه انجام ميدهد و پرده از چهره تزوير برمي دارد.
-
سیما ثمر و جایزه نوبل یو هوووووووووووو
سیما ثمر و جایزه نوبل یو هوووووووووووو
۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۵ میزان
Afghan female activist nominated for Nobel Peace Prize
www.chinaview.cn 2009-09-28 14:06:07 Print
KABUL, Sept. 28 (Xinhua) -- An Afghan human rights activist and sitting president of Afghanistan Independent Human Rights Commission (AIHRC) Mrs. Seema Samar has been nominated for Nobel Peace Prize, a local newspaper reported Monday.
"The Oslo-based Independent Institute for International Peace Studies has nominated Seema Samar for Nobel Peace Prize in recognition of her efforts for peace and human rights," daily 8 Subh reported.
Samar is the first Afghan that has been nominated for the internationally recognized and prestigious medal so far, the newspaper said.
http://news.xinhuanet.com/english/2009-09/28/content_12121228.htm