در حالي که چند دهه از تشکيل جنبش مترقي و بعضاً چپ مبارزاتي کشور ما مي­­گذرد، تاکنون کوچک­­ترين دست­آوردي نصيب خلق قهرمان ما نگرديده است. ارتجاعي که از فرداي کودتاي خائنانه و ضد ملي 7  ثور بر گرده­­ي مردم سوار گرديده، کماکان به تاخت و تاز دلخواهانه­­ي خود به­نام «دین» و «مجاهد» مبادرت مي­ورزد و با سوء­استفاده­هايش از واژه­هاي اجتماعي ـ سياسي، بزر­گ­­ترين بدنامي را نصيب انقلاب و خلق نموده است. مفهوم واژه­ي مقدس «انقلاب» را با نمايش­­ها و کارکرد کريه و تهوع­­آوري که ذاتي و لاينفک ارتجاع وابسته و ضدمردمي است، لوث نمود. «آزادي»، «اسلام»، «استقلال»، «برابري» و صدها واژه­ي مقدس ديگر را عملاً چنان مورد هتاکي و تجاوز قرار داده­­ است که حتا بخش اعظم عناصر مترقي ديروز را در رابطه با تداوم مبارزه دچار شک و ترديد نموده ­است.

نيروهاي دموکرات و مترقي­­اي که از ميان ما رفتند، عظيم­­ترين افتخارات را در تاريخ ميهن نصيب خود کرده ­اند، اما براي اغلب باقي ­مانده­ها­، هم­رهان و هم­رزمان شهداي گلگون کفن راه خلق و آزادي و استقلال و برابري، ادامه­ي راه با انبوهي از «شک» و«مسأله» توأم گرديده است. اين شک­­ها معمولاً با سؤالاتي تبارز مي­نمايند که حتا يادآوري آن­ها موي را بر بدن پيروان صديق شهداي پيش­گام، راست مي­نمايد. مثلاً گاهي سوال مي­­شود که آيا راه­هاي مطروحه توسط پيش­گامان (خط­مشي فکری ـ سياسي و استراتژيک) از ابتدا غلط نبوده­­اند؟ آيا ياران شهيدمان ساده­لوحانه جان نباخته­­اند؟ آيا تداوم راه­­هاي مبارزاتي گذشته که لاجرم ما را به­­سوي حل تضادها با شيوه­ي آنتاگونیستی (آشتي­­ناپذير) سوق مي­­دهند، احمقانه و غيراصولي نيستند؟ با وضعيتي که هم­­اکنون بر جهان حاکم مي­­باشد، آيا ممکن است تا توسط راه­هاي غيرمسالمت­­آميز به نتيجه­ي مطلوب دست يافت؟ اين­ها و ده­ها سوال ديگري که ظرفيت فکري مغزهايي را مشبوع ساخته­­اند که مي­­بايستي براي ادامه­­ي راه، تصميم قاطع و نهايي را بگيرند. دقيقاً همين مشغله­­هاي ذهني است که چرخ­هاي مبارزات دموکراتيک و مترقي را دچار کندي و رکود نموده­­اند. امروزه ديگر سخن محافل و مجالس روشن­فکري بر سر اين نيست که، چگونه باید اين راه پرمشقت و مملؤ از دشمنان کينه­­جو و دوستان نيمه­راه و سست عنصر را پيمود؟ چگونه بايد خلق را سازماندهي نمود و پتانسيل دموکراتيک آنان را در مسير و جهت اصولي قرار داد؟ بلکه ساعت­ها روي اين موضوع بحث مي­­گردد که، با تغيير شرايط و اوضاع بين­المللي، چگونه می­توانيم انديشه­هاي خود را با آن منطبق ساخته و اساساً به­دنبال انديشه­­هاي جديد و متناسب با شرايط موجود باشيم؟ همه می­دانند که جهان عاري از جنگ و زندگي به ­دور از وحشت و ترور بسيار خوب و ایده­آل است، اما کم­تر کسي به اين موضوع فکر مي­کند که چرا بايد تنها محرومان و بيچارگاني که حتا نان خوردن­شان به­­سختي تأمين مي­گردند و خود اغلب مورد تهدید و تحقیر قرار می­گیرند، چه برسد به تفنن سلاح گرفتن و ارعاب ديگران، باید سوژه­­ی بحث و مخاطب نصیحت­­گران به­­ظاهر دل­سوز، میهن­دوست و بشردوست، قرار گیرند؟ مگر مردم محرومی که شبانه­روز تنها از پی نان می­­دوند و گاه تنها به تکه و لقمه­ای کوچک از آن می­رسند و بعضاً تهی­دست به­سوی خانه و فرزندان امید کرده به آنان باز می­گردند، وقت و یا حوصله­ی برداشتن سلاح و توسل به خشونت را دارند، که چنان کنند و خود عامل و آغازگر آن باشند؟

بله، این واقعیت آشکاری است که مردم هرگز خواهان جنگ نبوده­ و بيش از هر فیلسوف و عارفي از جنگ بيزارند. اما همین مردم زماني ­که اراده ­کنند تا خود را انساني هم­چون دیگر هم­­نوعان، برخوردار از آزادي، برابري، حق تصميم­گیری در مسائل ­ميهني به­­شمار آورند، مگر ناگزير از مقاومت در برابر سلطه­گران و توسعه ­طالبان بدمنشی نيستند که بر حقوق و سرزمین و کرامتش می­تازند و ناانسانش می­­شمارند؟ به­­راستی و طی یک دید انسانی، در چنین شرایطی باید چه حکمی در موردشان صادر گردد؟ آیا آن­ها به­­عنوان یک «انسان» حق ندارند تا در مقابل آنانی که می­خواهند همه­چیز تنها و انحصاراً از آن خودشان باشد، بایستند و از زیاده­خواهی­­شان که به­قیمت از دست رفتن حق اینان می­­باشد، جلوگیری نمایند؟ يا این­که باید و جبراً به هرگونه سرنوشتي تمکين نمايند و مسائلی چون «گرسنگی»، «کرامت» و «آزادگی» خود را نادیده بگیرند.

اين جنگ­­­هاي لعنتي زيان خود را بيش از هرکسی به مردم محروم و نیازمند خواهد رساند، و آن­­ها نیز از عواقب شومش به­خوبي آگاهند. با همه­­ی این­­ها اما، گاهی ناگزير از جنگ می­گردد، اگرچه با کراهت. چراکه تمامیت­خواهان و مدعیان وراثت انحصاری تاج ­و تخت حتا ذره­ای هم از مطالبات نامعقول و تمامیت­خواهی ­خود نمی­کاهند و لحظه­­ای از تعرض­ کردن به حقوق دیگران باز نمی­­­ایستند. اگر محرومان ناگزیر از جنگ گردند، مطمئناً مانند انحصارطلبان قومیِ قدرت برای داشتن همه­ی حقوق و امکانات و فرصت­­ها تنها برای خود، وارد چنین فاز نفرین -شده­­ای نخواهند شد، بلکه درست در نقطه­­ی مقابل آنان قرار خواهند گرفت و از آن­­چه متعلق به خود آن­­ها است دفاع خواهند کرد تا زورگویی و زیاده­­خواهی­­ای که عامل اصلی این جنگ و خشونت است را بر سر جایش نشانند و در صورت پافشاری قدرت­مندان و برتری­جویان قومی روی خواسته­­های بیش از حق­شان، برای نفي تام و تمام جنگ، به جنگی قهرآمیز متوسل خواهند گردید. البته خشونت در هیچ شرایط تقدس نمی­یابد و آن­چه ما از آن سخن می­رانیم، خشونتِ جبری ضدخشونت است. مسلماً تحقق چنين امری ممکن نيست مگر با زدودن کليه­­ي زمينه­­هاي جنگ که همانا برتری­جویی و انحصار تمامی اهرم­های قدرت توسط یک قوم بوده که جامعه­ای نابرابر و سرشار از ظلم، فقر، استثمار و... را به­بار آورده و نمونه­اش را خلق ما طی 3 سده­ی گذشته دیده و لمس نموده است.

در این میان کسانی هستند که بدون درک ساختار و کم و کیف جامعه، دو راه متفاوت را پیش­نهاد می­نمایند. عده­ای نودانش و تازه به چوکی رسیدگانی هستند که برای حفظ موقعیت خود، از راه­های مدنی­ای سخن می­گویند که دیگران طی یک دهه­ی گذشته آن را با تمامی ابعاد و قواعدش پیموده­اند و همه تلاش­شان هم این بوده است تا هیچ معضلی نباید به بستن راه­های مسالمت منجر گردد. راهی که جز رسیدن خودشان به یک مدیریت کوچک اداری و یا ادامه­ی تحصیل دادن به­قیمت محرومیت ممتد و نهایتاً کشتار بی­رویه­ی مردم­شان، پیامدی نداشته است. بچه­هایی که تازه با چند واژه­ی کتابی آشنا شده و غافل از پیموده شدن این راه­ها توسط پیش­کسوتان­شان، گلو می­درند و رگ­های گردن را بیش از دشمنان سوگند خورده­ی مردم ما، بر خود ما می­پُندانند که چرا دم از مقاومت می­زنیم. خوب اگر عاقلانه فکر کنیم، این­گونه برخورد خود نوعی خشونت به­شمار می­رود، که متأسفانه آن را نه بر قاتلان مردم که بر ما قربانیان روا می­دارند. در این میان هستند کسانی که از نسل مقاومت هویت­طلبانه­ی کابل مانده­اند اما زرق و برق روزگار و یا بریدگی سیاسی و سفارت­گشتی، روش­های دیروزی را (مقاومت) علی­رغم همه­ی برکاتش یا نادرست می­خوانند و یا آن را نامناسب به­شمار می­آورند و به­همین دلیل هم پی­درپی پارازیت «نومیدی» و «شک» پخش می­نمایند. هیچ یک از این دو قشر بالا برای کار خود استدلالی هم جز توهین به دیگران ندارند درحالی­که همه­ی سواد سیاسی ـ مبارزاتی­شان چند سطر کامنت نوشتن است و بس، که همین درد و رنج بزرگ ما را شکل داده و در چنین شرایطی این شعر «دست­خورده» را حواله­ی­شان می­نمایم که،

ترسم از «قوم» تیرانداز نیست       طعنه­ی تیرآورانم می­کشد.

جریان دیگر را کسانی تشکیل می­دهند که با سوزاندن عمدی و یا ساده­لوحانه­ی مراحل مبارزاتی، بدون توجه به ساختار قومی کشور، پرشی بلند به­سوی طبقات برداشته و تضاد عمده­ی جامعه را طبقاتی تشخیص داده و مسائل قومی را بازتاب و منشعب از آن قلمداد می­کنند. آنان فراموش کرده­اند که هرچه یک هزاره مقتدرتر و متمول­تر باشد، به­سان خاری بیش­تر چشمان انحصارطلبان و تمامیت­خواهان پشتون را می­خلد و ستم همگانی آنان تنها بر محور شاخصه­ی «هزاره» بودن صورت می­گیرد و نه «فقر» و «گرسنگی». اینان هم در ابراز خشم بر ما کم­تر از قشر نخست عمل نمی­کنند و به­جای درک واقعیت­های عینی جامعه و دادن دست یاری به ما، به­دفاع از فلان کشور در خاورمیانه و یا امریکای لاتین دل خوش کرده­اند. کشتار مردم ما در بهسود و کابل کوچک­ترین اثری بر آنان نمی­گذارد، اما برای شکست مائوئیست­ها در نپال و یا سریلانکا سخت اندهگین می­گردند و زمین و زمان را به فحش و ناسزا می­گیرند.

اينک و با آگاهی از همه­ي اين­ها، بيایید و ببينيم که چرا ياران ديروزي ما تا بدين مرحله از انحطاط سقوط نموده ­اند؟ مگر امروز بر کسي پوشيده است که امپرياليزم آمريکا به­مثابه­ی عامل تمامي بدبختي­هاي بشريت بوده و دشمن صلح و آزادي ملت­هاي جهان، اینک به حمایت از قوم تمامیت­خواه و برتری­جوی پشتون می­پردازد؟ مسلماً که اين عقب­گرد بزدلانه هرگز امري خلق­الساعه نبوده که يک­شبه عناصر دوآتشه و انقلابي را به منتهي اليه راست پرتاب نمايد. بنابراین بايد ريشه­­هاي معرفتي، خصلتي و تاريخي آن را جستجو نماييم تا از يک تحلليل صحيح و علمي بدور نرويم.

 

ريشه­هاي بن بست

با مرور بر تاريخ کم­بار جنبش انقلابي و آزادی­بخش مردم هزاره، شاهد آن خواهيم بود که نوعي بي­­برنامگي و کم­عمقي بر اين جنبش حکم­فرما بوده است. انديشه­­ها عمدتاً اقتباسي و کليشه­­اي بوده­ و کم­تر کسي طي مبارزه به مطالعات عميق اجتماعی ـ سياسي و استراتژيک ـ تاکتيکي مي­پرداخته­اند. در گذشته­ها انتخاب اندیشه­ی مبارزاتی بر احساسات و بعضاً عقده­های اجتماعی ـ فرهنگی مبتني بوده که مبارزه را از پايه­­هاي علمي بی­نصیب می­نمود. مبارزين حرفه­­اي که به­مرور زمان بتوانند مبارزه را به­لحاظ تئوريک غني ساخته و مباني علمي را بر آن بيافزايند، به­ندرت ديده مي­شد. اگر به­طور دقيق به مسأله­ی تعداد مبارزين «حرفه­اي» (به­مفهوم دقیق کلمه) تأمل نماییم، به این نتیجه می­رسیم که تعداد واقعی مبارزین حرفه­ای از تعداد انگشتان هر دو دست هم کم­تر بوده­اند. اغلب کساني که تا ديروز در مبارزات سهم داشته­اند، با حاد شدن تضادها و ضيق شدن شرايط مبارزه، عافيت­­جويانه با مبارزه وداع گفته­اند.

البته این به کل شرایط مبارزاتی میهن ما مرتبط بوده، مثلاً در دوره­­ي حکومت داکتر يوسف تعداد افرادي که متناسب با شرايط نسبتاً باز سياسي به مبارزه روي مي­­آوردند به­طور روز افزون زياد مي­گشت. هرکس به­راحتي و بدون مانع مي­­توانست در مظاهرات و ميتينگ­ها شرکت کند. بحث­­هاي سیاسي و اعتراضات متعدد در حد چشم­گيري افزايش يافت. اما کم­تر کسی حاضر گشت تا در پروسه­ي بعدي مبارزه که از فرداي سرکوب­هاي خونين دانشجويان در 3 عقرب آغاز گرديد، به مبارزه­ي خويش ادامه دهد. پروسه­اي که بنابه ويژگي جامعه به­لحاظ سیاسی ـ امنیتی از وضعیتی کاملاً پولیسی برخوردار بود، با جدیت تغيير شکل مبارزه را مي­طلبيد. يعني مبارزات باید شدیداً سازمان يافته می­گشتند و فعالیت­ها کاملا زيرزميني (مخفي) صورت می­گرفتند. اما از عناصر با ايماني که مبارزه را يک ضرورت اجتناب­ناپذير جهت دست­يابي به آزادي و برابري مي­­پنداشتند، به­جز تعداد انگشت شمار، خبري نبود. اغلب کساني که تا ديروز در تظاهرات و ميتينگ­ها شرکت مي­­کردند، پس از سخت شدن مبارزه به­دنبال کار و زندگي عادي و روزمره­ي خويش شتافتند. از آن پس مبارزه، تنها مبارزين حرفه­­ايِ انگشت­شمار را به­دنبال خود مي­کشید. مسلماً به­تناسب سخت شدن شرايط و شدت يافتن اختناق، به­ویژه در دوره­­ي حکومت به اصطلاح جمهوري داود خائن، به انقلابيون مجرب و آب­ديده­اي که کوره­هاي آتش مبارزات متنوع را يکي پس از ديگري پشت سر گذاشته باشند، نياز بود. آناني­که مصمم به ادامه­­ي مبارزه بودند، از قانون اداپتاسيون اجتماعي ـ سياسي بي­بهره بودند. به­همين دليل تعداد افرادي که از ضربات ديکتاتوري­­هاي شاه و داوود جان سالم بدر بردند و با هدف ادامه­ي مبارزات مترقي، به­شيوه­­هاي مخفي روي آوردند، بسيار اندک بودند.

خلاصه اين­که، مبارزه در ميهن ما نه به­مثابه­ی يک دانش و حرفه­ی مورد نیاز، بلکه تفنني سرگرم کننده شناخته شده بود. تفنني که گاهي خوش­بختي را به­دنبال داشته و به تعبير مبارزين و سياست­مداران، به نام و نان و مقامي مي­رساند. مسلماً با چنين تلقي و استنباطي از مبارزه، مي­­توان پيش­بيني نمود که تحت شرايط متفاوتي که بخت ياري ننمايد و درعوض خطر هر لحظه در کمين باشد، ديگر ضرورتي به اصرار روي مبارزه و تداوم راه احساس نمي­گردد. راه عاقلانه هم چنين است که عطاي سياست را به لقايش ببخشند. با حاکميت اين چنين اندیشه­­اي بر مبارزات سياسي ميهن ما طي دوره­هاي متمادي، چه بازتاب ديگري غير از آن چه امروز از ثمرات تلخي بهره­­مند گشته­­ايم، براي مبارزه و جنبش انقلابي کشور متصور مي­باشد؟

ما نيک مي­دانيم که تجارب مبارزاتي، حاصل پراتيکي مستمر و همه­جانبه است. يعني در اثر مبارزه­­ي پي­گيری که، شکست و پيروزي را تواماً نصيب مبارزين کرده باشد، تجربه­هاي عظيم انقلابی به­دست مي­­آيند. از سويي ديگر، پراتيک فرايندي است که از تلفيق اصول تئوريک با عمل پديد مي­­­آيد. بنابراين، براي دست­يابي به تجارب انقلابي، که لازمه­­ي تدارک، برپايي و رهبري خردمندانه­­ي انقلاب مي­­باشد، بيش از هر چيز به تئوري راهنماي عملی نيازمنديم که علمي، عميق، همه­­جانبه و رئالستیک باشد. تئوري و برنامه­­اي که تبيين کننده­­ي رئاليستيک حوادث بوده (پاسخ مناسب، منطقي و مطابق با واقعیت­های عینی جامعه­ که کليه­­ي چراها و چگونگي­هاي طبيعت و اجتماع را به­همراه داشته باشد) و هم برنامه­ي تغيير اجتماع را ارائه دهد. مسلماً چنين برنامه­­اي (راهنماي عمل) بايد از چنان پويايي و غنايي برخوردار باشد که بتواند پاسخ­گوی شرايط و اوضاع سياسي ـ اجتماعي متغیر ما نیز باشد. به­عبارت ديگر، يک برنامه­ي انقلابي همواره­ پاسخ­هاي رهنمودی و ارائه­ی راه­حل­های لازم و مناسب را براي هر شرايطي به­همراه داشته و هيچ نيازي به اقتباس، کليشه و کپي نمونه­­هاي ديگر مناطق، که طبيعتاً از مناسبات و روابط اجتماعي ـ اقتصادي و نيز ساختار سياسي متفاوتي بهره­­ور می باشند، نيست (البته بايد توجه داشت که اين امر با مسئله­ي استفاده از تجارب مورد نیاز ديگران کاملاً متفاوت است).

چنين برنامه­اي علي­رغم تمام ويژگي­هاي مثبتش، بدون عمل و اقدام به مادي سازي آن، ورق­پاره­هاي پوچ و بي­ارزشی بيش نيستند، حتا اگر آن برنامه «قرآن» باشد. فلهذا، تحقق عملي هر برنامه­­اي جزء لاينفکی از آن بوده و مستقیماً به غنا و گستردگي آن ارتباط دارد. این­جاست که یک مبارز پیرو اندیشه­ی مترقی و راهنمای عمل نه تنها از به­آزمون گرفتن ميزان و امکان تحقق عملي برنامه و اندیشه­اش باکي ندارد، بلکه به­دليل برخوردار بودن این اندیشه از چنين ویژگی­هایی، خود ضمانتی است برای آن.

تحقق عيني و عملی اندیشه­ي رئاليستِ مترقي و مبارزاتي، در واقع علاوه بر افزايش اعتبار آن، به غناي هرچه بيش­ترش نيز منجر مي­گردد. يک اندیشه­ی انقلابي و رئاليستی که اساساً برنامه­­اي است عام و استراتژيک، به­تناسب قرار گرفتنش در متن عمل، به­لحاظ تاکتيکي هم غني­­تر مي­شود. مارکسيزمي که به­دليل فقر سياسي ـ تاکتيکي دوره­­ي نوزادي­­اش، ساليان درازي را در زندان مبارزات محدود صنفي (ترديونيزم) باقي مانده بود، درحالي­­که هدف استراتژيکش نابودي نظام­هاي سياسي به­عنوان گام نخست خلع يد از استثمارگران فئودال، خرده ­بورژوا و سرمايه­دار مي­­باشد، با رهبري خردمندانه­ي لنين به­غناي سياسي ـ تاکتيکي­­اي دست مي­­يابد که به­­عنوان «دانش» مبارزه و اندیشه­ی پيش­گام و راهنماي عمل مبارزاتي، بيش از نيم سده برجهان مبارزات مترقي حکم­­فرما مي­گردد. و باالعکس، اسلامي که با حاکميت کادرهاي با صلاحيت نخستینش، عظيم­ترين تحولات مترقي و انساني تاريخ را به­نام خود ثبت مي­­نمايد، با آغاز دوره­ي طولاني جدايي از عمل انقلابي (امر به معروف و نهي از منکر) دچار بزرگ­ترين انحطاط در تاريخ گشته، بگونه­­اي که امروز (صرف­نظر از جريانات بسيار مترقي­ای که علي­رغم تبليغات مغرضانه­ي آخوندهاي مسلمان­­نما و نيز مارکسيست­نماهاي تسليم­طلب، اغلب شعارهاي مترقي را در ابعاد سیاسی، استراتژیک و تشکیلاتی عملي ساخته­­اند) انتساب نمودن چيزي و يا کسي به اسلام، حکم تحقير و بدنامي را دارد.

به­دليل همين دوري از عمل است که اسلام با آن­که مدعي نجات بشريت مي­­باشد و برنامه­­اش نيز براي تمامي بشريت نازل شده است، اما علي­رغم ضرورتي که در سده­ی 19 و 20 به اندیشه­ی رهايي­­بخش محسوس بود، نتوانست براي خود جاي پايی در ميان توده­­هاي ميليوني به­­عنوان اندیشه­ی راهنماي عمل و قابل اعتماد باز کند. گرچه اين فقدان و کمبود در سده­ی 19 اميد مي­رفت که با نهضت سيد جمال­الدينی که شعار «بازگشت به قرآن» سر داده بود، رفع گردد؛ اما به­دليل جاگرفتن بسياري از ارزش­هاي فئودالي و خرده­­برژوازي در متن اسلام توسط صاحبان منافع در طول تاريخ، و عدم درک آن از سوي سيد جمال­الدين و ديگر هم­فکران و هم­رزمانش، اين امر تحقق نيافت. تا اين­که بالاخره اين نهضت با کار عميق آیةالله طالقاني، معلم شهيد دکترعلي شريعتي وديگر جريانات چپ مذهبي، دکتر حبیب­الله پیمان و دیگران، به زنگار زدايي­هاي لازم از چهره­­ي اسلام انجاميد، اين اندیشه­ يک­­بار ديگر جاي­گاه ويژه­ي خود را در ميان خلق­­های مبارز پیدا نمود.

از بررسي مقاطعي از عمر دو اندیشه­ی دوران­ساز و تغيير دهنده­ي تاريخي که توسط حاکمان اجتماعي و سياسي (زر و زور و تزوير) چرخيده و نتيجتاً در جهت تثبيت منافع آنان حرکتش ادامه يافته است، چنين نتيجه مي­­گيريم که، اندیشه و عمل، لازم و ملزوم يک­ديگر می­باشند. اندیشه خطوط کلي و مسير مبارزه را تعيين مي­­کند، اما تنها پس از ورود به فاز عملي است که چگونگي تحقق برنامه­­هاي عام در شرايط مختلف تعیین می­گردند که آن ها را استراتژی می­نامند. يعني، اين­ عمل و تاکتيک (سنت) است که اساسات فکری و استراتژي را مجتهدانه (متناسب با شرايط تاريخي و جغرافيايي) در عمل تعبير و تفسير مي­کند. بنابراين، مبارزي که به تيوري هاي لازم جهت ورود به فاز عملي مسلح گرديده، پس از گذر از پروسه­ي عمل است که به تجارب گران­بهايي دست مي­يابد. اين تجارب که به درک عيني و عميق «رزمنده» از «اندیشه» منجر مي­شود، وي را براي ورود به فازهاي بالاتر مبارزاتي مسلح­تر و مستعدتر مي­­سازد. زماني که اين فرايند در ابعاد گسترده­تري (به­صورت يک و يا چند گروه) ادامه يابد، تجارب غني مبارزاتي را در سطح میهنی به­ارمغان مي­­آورد. مسلماً اندیشه­اي که از تجارب حاصل گشته توسط عمل پيش­گامان مبارزات انقلابي (با فداکاري، و قرباني­هاي بي­شمار) برخوردارند، هر نسلش مبارزه را در سطح و مداري بالا آغاز نموده و ادامه مي­دهد. خلاصه اين­که، هرگاه ملتي که از پشتوانه­ي عمل مبارزاتي طولاني­تری برخوردار باشد، تجربه­ي شيوه­هاي متعدد مبارزه نيز فرا راه همه­ي فرزندانش قرار خواهد گرفت. درحالي­که به­دليل رکود طولاني مبارزه، فقر سياسي ـ تاکتيکي، هم­چنين فقدان تجربه­هاي لازم تشکيلاتي ـ امنيتي، علي­رغم آمادگي شرايط عيني مبارزه و مستعد بود اتمسفر سياسي ـ اجتماعي براي پديد آمدن جنبش مبارزاتي، مدت زمان درازي مردم ما را در متن بدبختی و ستم قرار داده و با عدم موجوديت مبارزه و مبارزین واقعی مواجه ساخته است. وضعیت کنونی ما که در مورد مبارزه­ای جدی و حق­طلبانه ما را دچار تردید و شک نموده است، در واقع به­دلیل فقدان پيش­تاز انقلابي بوده که خود بازتاب عيني و آشکار مبارزات موسمي و سليقه­­اي، کم­جرأتي، نظم­ناپذيري، فقدان احساس مسئوليت، عدم­­اعتماد به نفس، کم­کاري و لنگاري و ضعف اعتقاد و ايمان نسبت به اندیشه و کل مبارزه مي­باشد که مدت­ها است بر کل فضاي مبارزاتي مردم ما سايه افکنده است.

پس با توجه به مطالب ياد شده، نبايد غير از وضعيت کنوني، انتظار ديگري را از مبارزات مردم خود داشته باشيم. آيا جو آلوده و کثيفي که مملؤ از فضولات منفعت­پرستی است، عجيب نيست اگر پس از مدتي و بدون هیچ دلیل درست و منطقی­ای، به­یک­باره زلال، گوارا و بي­بوي گردد؟ مسلماً بدون اقدام به عمل انقلابی هیچ چیز تغییر نخواهد نمود و تنها پس از تصمیم و سپس وارد کارزار شدن است که با درایت رهبریت مترقی و دموکرات می­توان انتظاراتی را در مخیله­ی خود جا داد. مطمئناً با کتاب­خوانی محض و بدون عمل نه مردمی آزاد می­گردد و از شرایط مناسب­تری برخوردار می­شود و نه دشمنی به خواسته­های برحق­شان تمکین خواهد نمود.

این حق مسلم همه است که با قرار داشتن کارکرد گذشته­ی گروه­های مدعی مبارزه برای حقوق مردم فرا روی­شان، از آنان و روش­های هم­سان دل بکنند، اما آیا آرام نشستن در شرایطی که دامنه­ی تهدید و خطر لحظه­به­لحظه گسترش می­یابد و در این چند سال آخر خودش و بدون اطلاع قبلی بر درگاه خانه­ی­مان حضور یافته است، کار شایسته­ای است؟ ما می­پذیریم که آن­چه در گذشته­ها انجام یافته دارای اشتباهاتی بوده که امروزه مبارزه بر آن سنن را به بن­بست کشانده است، ولی باید انصاف داشت دوستان و پذیرفت که وارد عمل شدن لاجرم از اشتباه است و مسلم است که عقل سلیم حکم نمی­کند که برای جلوگیری از ارتکاب چنین اشتباهاتی، نسبت به سرنوشت خود حساس و مسئول نباشیم.

 

چشم انداز فردا

اینک که سایه­ی دشمن را از پشت دیوار می­بینیم که خود را سخت مسلح و مجهز نموده تا حملات خود بر ما را بیاغازد، ما به تخطئه و دروغ­گو تلقی نمودن یک­دیگر می­پردازیم و برای باور نمودن ادعاهای مبنی بر آمادگی دشمن برای تهاجم که باید استدلال­طلب باشیم، یاوه و توهین بر آنان را پیشه­ی خود نموده­ایم. به­غلط و یا غفلت آنان را افراد ماجراجویی می­شناسیم (یا این­گونه معرفی می­کنیم) که درصدد ایجاد خشونت و مآلاً تباهی مردم هستند. آیا یک­بار هم که شده در عوض این­همه توهین و افترا بستن، به سرهم کردن و کنار هم قرار دادن مجموعه کارکردهای دشمن پرداخته­ایم تا ببینیم که این­همه مهره­ی بدسابقه­ و فاشیستی چون اسماعیل یون، احمدزی­ها، احدی و زاخیوال و سباوون در رأس هرم قدرت چه می­کنند و از این زنجیره­ی قتل و کشتار و جنایت و فشاری که مدتی است بر مردم ما روا داشته شده و دمی هم توقف ندارد، چه استنباطی باید نمود؟ اگر این افراد دروغ­گو و فریب­کار هستند، مسلماً چندی بعد همه رسوا می­گردند و بدنامی­ها تنها نصیب آنان خواهد گردید، اما اگر آنان راست گفته باشند و ادعای دیدن سایه­ی مسلح­ دشمن حقیقتی روشن باشد، با چنین راه و روشی و یا حتا درنگ در اقدام، نابودی همه­ی ما را به­همراه نخواهد داشت؟ ما در موقعیتی قرار داریم که باید انتخاب نماییم، انتخابی میان شرایط دل­پذیری که (بنابه تعبیری) توسط عده­ای سودجو و توطئه­گر بد جلوه داده می­شود و شرایطی که خطر نابودی تمامی مردم ما را به­دنبال دارد. به­راستی اگر بخواهیم برای حفظ جان خودمان هم که شده به بررسی بپبردازیم، کدام یک اولویت دارد، تحریف شرایط و یا ادعای خطری که در کمین نشسته است؟

راه چاره­ي اصولي، نخست درک و فهم عميق و مجدد اندیشه­هاي مترقي و دموکراتیکی است که تنها برای ماندن در میان کتاب­ها شکل نگرفته بلکه در عمل هم به­جای اندیشه­های گوناگون لیبرالیستی­ای که بحران­های پی­درپی را برای جامعه به ارمغان می­آورند، به بهبودی وضع مردم در ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی بینجامد. سپس بايد به سازماندهي مبارزین قوم در تشکیلاتی آهنین و مستحکم مبادرت ورزيد. با شناختی که از شرايط و اوضاع داریم، دشمن بالاخره ما را جبراً به­سوی مبارزات ضدفاشیستی به­عنوان اصلي­ترين دشمن صلح، دموکراسي و برابري مي­کشاند. پس باید برای کليه­ي جوانان به­ستوه آمده از وضعيت کنوني کشور اميد خلق نماييم و انرژي­ای را که در آنان وجود دارد، برای ايجاد میهني آزاد، آباد و مترقي به­کار گيريم.

براي تحقق چنين امري بايد خود سرمشق باشيم و با ايجاد حماسه­هاي مقاومت در تمامي اشکال و نيز متبلور ساختن صداقت و نجابت­ نسبت به ادعاهاي­مان در عمل، خاطره­هاي دردناک دوره­هاي باطل گذشته را با آغاز مرحله­ی نويني از مبارزات دموکراتيک و توده­اي، از اذهان خلق قهرمان و فداکار خويش بزداييم. بياييد تا مشترکاً تصميم بگيريم که چنين شويم و راه و سرنوشت جديدي را براي ميهن و خلق خويش رقم زنيم و خود را از زندگی پر از دلهره و نومیدی تاکنونی برهانیم و طبق ضرب­المثل قومی خود، از بیم بلا کده، خوبه ده قاد بلا بشیم.