بن بست رزم و چشم انداز فردا
کاظم وحيدي
۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۷ سنبله
8
نسخه مناسب چاپ
با مرور بر تاريخ کم بار جنبش انقلابي و آزادی بخش مردم هزاره، شاهد آن خواهيم بود که نوعي بي برنامگي و کم عمقي بر اين جنبش حکم فرما بوده است. انديشه ها عمدتاً اقتباسي و کليشه اي بوده و کم تر کسي طي مبارزه به مطالعات عميق اجتماعی ـ سياسي و استراتژيک ـ تاکتيکي مي پرداخته اند.
در حالي که چند دهه از تشکيل جنبش مترقي و بعضاً چپ مبارزاتي کشور ما ميگذرد، تاکنون کوچکترين دستآوردي نصيب خلق قهرمان ما نگرديده است. ارتجاعي که از فرداي کودتاي خائنانه و ضد ملي 7 ثور بر گردهي مردم سوار گرديده، کماکان به تاخت و تاز دلخواهانهي خود بهنام «دین» و «مجاهد» مبادرت ميورزد و با سوءاستفادههايش از واژههاي اجتماعي ـ سياسي، بزرگترين بدنامي را نصيب انقلاب و خلق نموده است. مفهوم واژهي مقدس «انقلاب» را با نمايشها و کارکرد کريه و تهوعآوري که ذاتي و لاينفک ارتجاع وابسته و ضدمردمي است، لوث نمود. «آزادي»، «اسلام»، «استقلال»، «برابري» و صدها واژهي مقدس ديگر را عملاً چنان مورد هتاکي و تجاوز قرار داده است که حتا بخش اعظم عناصر مترقي ديروز را در رابطه با تداوم مبارزه دچار شک و ترديد نموده است.
نيروهاي دموکرات و مترقياي که از ميان ما رفتند، عظيمترين افتخارات را در تاريخ ميهن نصيب خود کرده اند، اما براي اغلب باقي ماندهها، همرهان و همرزمان شهداي گلگون کفن راه خلق و آزادي و استقلال و برابري، ادامهي راه با انبوهي از «شک» و«مسأله» توأم گرديده است. اين شکها معمولاً با سؤالاتي تبارز مينمايند که حتا يادآوري آنها موي را بر بدن پيروان صديق شهداي پيشگام، راست مينمايد. مثلاً گاهي سوال ميشود که آيا راههاي مطروحه توسط پيشگامان (خطمشي فکری ـ سياسي و استراتژيک) از ابتدا غلط نبودهاند؟ آيا ياران شهيدمان سادهلوحانه جان نباختهاند؟ آيا تداوم راههاي مبارزاتي گذشته که لاجرم ما را بهسوي حل تضادها با شيوهي آنتاگونیستی (آشتيناپذير) سوق ميدهند، احمقانه و غيراصولي نيستند؟ با وضعيتي که هماکنون بر جهان حاکم ميباشد، آيا ممکن است تا توسط راههاي غيرمسالمتآميز به نتيجهي مطلوب دست يافت؟ اينها و دهها سوال ديگري که ظرفيت فکري مغزهايي را مشبوع ساختهاند که ميبايستي براي ادامهي راه، تصميم قاطع و نهايي را بگيرند. دقيقاً همين مشغلههاي ذهني است که چرخهاي مبارزات دموکراتيک و مترقي را دچار کندي و رکود نمودهاند. امروزه ديگر سخن محافل و مجالس روشنفکري بر سر اين نيست که، چگونه باید اين راه پرمشقت و مملؤ از دشمنان کينهجو و دوستان نيمهراه و سست عنصر را پيمود؟ چگونه بايد خلق را سازماندهي نمود و پتانسيل دموکراتيک آنان را در مسير و جهت اصولي قرار داد؟ بلکه ساعتها روي اين موضوع بحث ميگردد که، با تغيير شرايط و اوضاع بينالمللي، چگونه میتوانيم انديشههاي خود را با آن منطبق ساخته و اساساً بهدنبال انديشههاي جديد و متناسب با شرايط موجود باشيم؟ همه میدانند که جهان عاري از جنگ و زندگي به دور از وحشت و ترور بسيار خوب و ایدهآل است، اما کمتر کسي به اين موضوع فکر ميکند که چرا بايد تنها محرومان و بيچارگاني که حتا نان خوردنشان بهسختي تأمين ميگردند و خود اغلب مورد تهدید و تحقیر قرار میگیرند، چه برسد به تفنن سلاح گرفتن و ارعاب ديگران، باید سوژهی بحث و مخاطب نصیحتگران بهظاهر دلسوز، میهندوست و بشردوست، قرار گیرند؟ مگر مردم محرومی که شبانهروز تنها از پی نان میدوند و گاه تنها به تکه و لقمهای کوچک از آن میرسند و بعضاً تهیدست بهسوی خانه و فرزندان امید کرده به آنان باز میگردند، وقت و یا حوصلهی برداشتن سلاح و توسل به خشونت را دارند، که چنان کنند و خود عامل و آغازگر آن باشند؟
بله، این واقعیت آشکاری است که مردم هرگز خواهان جنگ نبوده و بيش از هر فیلسوف و عارفي از جنگ بيزارند. اما همین مردم زماني که اراده کنند تا خود را انساني همچون دیگر همنوعان، برخوردار از آزادي، برابري، حق تصميمگیری در مسائل ميهني بهشمار آورند، مگر ناگزير از مقاومت در برابر سلطهگران و توسعه طالبان بدمنشی نيستند که بر حقوق و سرزمین و کرامتش میتازند و ناانسانش میشمارند؟ بهراستی و طی یک دید انسانی، در چنین شرایطی باید چه حکمی در موردشان صادر گردد؟ آیا آنها بهعنوان یک «انسان» حق ندارند تا در مقابل آنانی که میخواهند همهچیز تنها و انحصاراً از آن خودشان باشد، بایستند و از زیادهخواهیشان که بهقیمت از دست رفتن حق اینان میباشد، جلوگیری نمایند؟ يا اینکه باید و جبراً به هرگونه سرنوشتي تمکين نمايند و مسائلی چون «گرسنگی»، «کرامت» و «آزادگی» خود را نادیده بگیرند.
اين جنگهاي لعنتي زيان خود را بيش از هرکسی به مردم محروم و نیازمند خواهد رساند، و آنها نیز از عواقب شومش بهخوبي آگاهند. با همهی اینها اما، گاهی ناگزير از جنگ میگردد، اگرچه با کراهت. چراکه تمامیتخواهان و مدعیان وراثت انحصاری تاج و تخت حتا ذرهای هم از مطالبات نامعقول و تمامیتخواهی خود نمیکاهند و لحظهای از تعرض کردن به حقوق دیگران باز نمیایستند. اگر محرومان ناگزیر از جنگ گردند، مطمئناً مانند انحصارطلبان قومیِ قدرت برای داشتن همهی حقوق و امکانات و فرصتها تنها برای خود، وارد چنین فاز نفرین -شدهای نخواهند شد، بلکه درست در نقطهی مقابل آنان قرار خواهند گرفت و از آنچه متعلق به خود آنها است دفاع خواهند کرد تا زورگویی و زیادهخواهیای که عامل اصلی این جنگ و خشونت است را بر سر جایش نشانند و در صورت پافشاری قدرتمندان و برتریجویان قومی روی خواستههای بیش از حقشان، برای نفي تام و تمام جنگ، به جنگی قهرآمیز متوسل خواهند گردید. البته خشونت در هیچ شرایط تقدس نمییابد و آنچه ما از آن سخن میرانیم، خشونتِ جبری ضدخشونت است. مسلماً تحقق چنين امری ممکن نيست مگر با زدودن کليهي زمينههاي جنگ که همانا برتریجویی و انحصار تمامی اهرمهای قدرت توسط یک قوم بوده که جامعهای نابرابر و سرشار از ظلم، فقر، استثمار و... را بهبار آورده و نمونهاش را خلق ما طی 3 سدهی گذشته دیده و لمس نموده است.
در این میان کسانی هستند که بدون درک ساختار و کم و کیف جامعه، دو راه متفاوت را پیشنهاد مینمایند. عدهای نودانش و تازه به چوکی رسیدگانی هستند که برای حفظ موقعیت خود، از راههای مدنیای سخن میگویند که دیگران طی یک دههی گذشته آن را با تمامی ابعاد و قواعدش پیمودهاند و همه تلاششان هم این بوده است تا هیچ معضلی نباید به بستن راههای مسالمت منجر گردد. راهی که جز رسیدن خودشان به یک مدیریت کوچک اداری و یا ادامهی تحصیل دادن بهقیمت محرومیت ممتد و نهایتاً کشتار بیرویهی مردمشان، پیامدی نداشته است. بچههایی که تازه با چند واژهی کتابی آشنا شده و غافل از پیموده شدن این راهها توسط پیشکسوتانشان، گلو میدرند و رگهای گردن را بیش از دشمنان سوگند خوردهی مردم ما، بر خود ما میپُندانند که چرا دم از مقاومت میزنیم. خوب اگر عاقلانه فکر کنیم، اینگونه برخورد خود نوعی خشونت بهشمار میرود، که متأسفانه آن را نه بر قاتلان مردم که بر ما قربانیان روا میدارند. در این میان هستند کسانی که از نسل مقاومت هویتطلبانهی کابل ماندهاند اما زرق و برق روزگار و یا بریدگی سیاسی و سفارتگشتی، روشهای دیروزی را (مقاومت) علیرغم همهی برکاتش یا نادرست میخوانند و یا آن را نامناسب بهشمار میآورند و بههمین دلیل هم پیدرپی پارازیت «نومیدی» و «شک» پخش مینمایند. هیچ یک از این دو قشر بالا برای کار خود استدلالی هم جز توهین به دیگران ندارند درحالیکه همهی سواد سیاسی ـ مبارزاتیشان چند سطر کامنت نوشتن است و بس، که همین درد و رنج بزرگ ما را شکل داده و در چنین شرایطی این شعر «دستخورده» را حوالهیشان مینمایم که،
ترسم از «قوم» تیرانداز نیست طعنهی تیرآورانم میکشد.
جریان دیگر را کسانی تشکیل میدهند که با سوزاندن عمدی و یا سادهلوحانهی مراحل مبارزاتی، بدون توجه به ساختار قومی کشور، پرشی بلند بهسوی طبقات برداشته و تضاد عمدهی جامعه را طبقاتی تشخیص داده و مسائل قومی را بازتاب و منشعب از آن قلمداد میکنند. آنان فراموش کردهاند که هرچه یک هزاره مقتدرتر و متمولتر باشد، بهسان خاری بیشتر چشمان انحصارطلبان و تمامیتخواهان پشتون را میخلد و ستم همگانی آنان تنها بر محور شاخصهی «هزاره» بودن صورت میگیرد و نه «فقر» و «گرسنگی». اینان هم در ابراز خشم بر ما کمتر از قشر نخست عمل نمیکنند و بهجای درک واقعیتهای عینی جامعه و دادن دست یاری به ما، بهدفاع از فلان کشور در خاورمیانه و یا امریکای لاتین دل خوش کردهاند. کشتار مردم ما در بهسود و کابل کوچکترین اثری بر آنان نمیگذارد، اما برای شکست مائوئیستها در نپال و یا سریلانکا سخت اندهگین میگردند و زمین و زمان را به فحش و ناسزا میگیرند.
اينک و با آگاهی از همهي اينها، بيایید و ببينيم که چرا ياران ديروزي ما تا بدين مرحله از انحطاط سقوط نموده اند؟ مگر امروز بر کسي پوشيده است که امپرياليزم آمريکا بهمثابهی عامل تمامي بدبختيهاي بشريت بوده و دشمن صلح و آزادي ملتهاي جهان، اینک به حمایت از قوم تمامیتخواه و برتریجوی پشتون میپردازد؟ مسلماً که اين عقبگرد بزدلانه هرگز امري خلقالساعه نبوده که يکشبه عناصر دوآتشه و انقلابي را به منتهي اليه راست پرتاب نمايد. بنابراین بايد ريشههاي معرفتي، خصلتي و تاريخي آن را جستجو نماييم تا از يک تحلليل صحيح و علمي بدور نرويم.
ريشههاي بن بست
با مرور بر تاريخ کمبار جنبش انقلابي و آزادیبخش مردم هزاره، شاهد آن خواهيم بود که نوعي بيبرنامگي و کمعمقي بر اين جنبش حکمفرما بوده است. انديشهها عمدتاً اقتباسي و کليشهاي بوده و کمتر کسي طي مبارزه به مطالعات عميق اجتماعی ـ سياسي و استراتژيک ـ تاکتيکي ميپرداختهاند. در گذشتهها انتخاب اندیشهی مبارزاتی بر احساسات و بعضاً عقدههای اجتماعی ـ فرهنگی مبتني بوده که مبارزه را از پايههاي علمي بینصیب مینمود. مبارزين حرفهاي که بهمرور زمان بتوانند مبارزه را بهلحاظ تئوريک غني ساخته و مباني علمي را بر آن بيافزايند، بهندرت ديده ميشد. اگر بهطور دقيق به مسألهی تعداد مبارزين «حرفهاي» (بهمفهوم دقیق کلمه) تأمل نماییم، به این نتیجه میرسیم که تعداد واقعی مبارزین حرفهای از تعداد انگشتان هر دو دست هم کمتر بودهاند. اغلب کساني که تا ديروز در مبارزات سهم داشتهاند، با حاد شدن تضادها و ضيق شدن شرايط مبارزه، عافيتجويانه با مبارزه وداع گفتهاند.
البته این به کل شرایط مبارزاتی میهن ما مرتبط بوده، مثلاً در دورهي حکومت داکتر يوسف تعداد افرادي که متناسب با شرايط نسبتاً باز سياسي به مبارزه روي ميآوردند بهطور روز افزون زياد ميگشت. هرکس بهراحتي و بدون مانع ميتوانست در مظاهرات و ميتينگها شرکت کند. بحثهاي سیاسي و اعتراضات متعدد در حد چشمگيري افزايش يافت. اما کمتر کسی حاضر گشت تا در پروسهي بعدي مبارزه که از فرداي سرکوبهاي خونين دانشجويان در 3 عقرب آغاز گرديد، به مبارزهي خويش ادامه دهد. پروسهاي که بنابه ويژگي جامعه بهلحاظ سیاسی ـ امنیتی از وضعیتی کاملاً پولیسی برخوردار بود، با جدیت تغيير شکل مبارزه را ميطلبيد. يعني مبارزات باید شدیداً سازمان يافته میگشتند و فعالیتها کاملا زيرزميني (مخفي) صورت میگرفتند. اما از عناصر با ايماني که مبارزه را يک ضرورت اجتنابناپذير جهت دستيابي به آزادي و برابري ميپنداشتند، بهجز تعداد انگشت شمار، خبري نبود. اغلب کساني که تا ديروز در تظاهرات و ميتينگها شرکت ميکردند، پس از سخت شدن مبارزه بهدنبال کار و زندگي عادي و روزمرهي خويش شتافتند. از آن پس مبارزه، تنها مبارزين حرفهايِ انگشتشمار را بهدنبال خود ميکشید. مسلماً بهتناسب سخت شدن شرايط و شدت يافتن اختناق، بهویژه در دورهي حکومت به اصطلاح جمهوري داود خائن، به انقلابيون مجرب و آبديدهاي که کورههاي آتش مبارزات متنوع را يکي پس از ديگري پشت سر گذاشته باشند، نياز بود. آنانيکه مصمم به ادامهي مبارزه بودند، از قانون اداپتاسيون اجتماعي ـ سياسي بيبهره بودند. بههمين دليل تعداد افرادي که از ضربات ديکتاتوريهاي شاه و داوود جان سالم بدر بردند و با هدف ادامهي مبارزات مترقي، بهشيوههاي مخفي روي آوردند، بسيار اندک بودند.
خلاصه اينکه، مبارزه در ميهن ما نه بهمثابهی يک دانش و حرفهی مورد نیاز، بلکه تفنني سرگرم کننده شناخته شده بود. تفنني که گاهي خوشبختي را بهدنبال داشته و به تعبير مبارزين و سياستمداران، به نام و نان و مقامي ميرساند. مسلماً با چنين تلقي و استنباطي از مبارزه، ميتوان پيشبيني نمود که تحت شرايط متفاوتي که بخت ياري ننمايد و درعوض خطر هر لحظه در کمين باشد، ديگر ضرورتي به اصرار روي مبارزه و تداوم راه احساس نميگردد. راه عاقلانه هم چنين است که عطاي سياست را به لقايش ببخشند. با حاکميت اين چنين اندیشهاي بر مبارزات سياسي ميهن ما طي دورههاي متمادي، چه بازتاب ديگري غير از آن چه امروز از ثمرات تلخي بهرهمند گشتهايم، براي مبارزه و جنبش انقلابي کشور متصور ميباشد؟
ما نيک ميدانيم که تجارب مبارزاتي، حاصل پراتيکي مستمر و همهجانبه است. يعني در اثر مبارزهي پيگيری که، شکست و پيروزي را تواماً نصيب مبارزين کرده باشد، تجربههاي عظيم انقلابی بهدست ميآيند. از سويي ديگر، پراتيک فرايندي است که از تلفيق اصول تئوريک با عمل پديد ميآيد. بنابراين، براي دستيابي به تجارب انقلابي، که لازمهي تدارک، برپايي و رهبري خردمندانهي انقلاب ميباشد، بيش از هر چيز به تئوري راهنماي عملی نيازمنديم که علمي، عميق، همهجانبه و رئالستیک باشد. تئوري و برنامهاي که تبيين کنندهي رئاليستيک حوادث بوده (پاسخ مناسب، منطقي و مطابق با واقعیتهای عینی جامعه که کليهي چراها و چگونگيهاي طبيعت و اجتماع را بههمراه داشته باشد) و هم برنامهي تغيير اجتماع را ارائه دهد. مسلماً چنين برنامهاي (راهنماي عمل) بايد از چنان پويايي و غنايي برخوردار باشد که بتواند پاسخگوی شرايط و اوضاع سياسي ـ اجتماعي متغیر ما نیز باشد. بهعبارت ديگر، يک برنامهي انقلابي همواره پاسخهاي رهنمودی و ارائهی راهحلهای لازم و مناسب را براي هر شرايطي بههمراه داشته و هيچ نيازي به اقتباس، کليشه و کپي نمونههاي ديگر مناطق، که طبيعتاً از مناسبات و روابط اجتماعي ـ اقتصادي و نيز ساختار سياسي متفاوتي بهرهور می باشند، نيست (البته بايد توجه داشت که اين امر با مسئلهي استفاده از تجارب مورد نیاز ديگران کاملاً متفاوت است).
چنين برنامهاي عليرغم تمام ويژگيهاي مثبتش، بدون عمل و اقدام به مادي سازي آن، ورقپارههاي پوچ و بيارزشی بيش نيستند، حتا اگر آن برنامه «قرآن» باشد. فلهذا، تحقق عملي هر برنامهاي جزء لاينفکی از آن بوده و مستقیماً به غنا و گستردگي آن ارتباط دارد. اینجاست که یک مبارز پیرو اندیشهی مترقی و راهنمای عمل نه تنها از بهآزمون گرفتن ميزان و امکان تحقق عملي برنامه و اندیشهاش باکي ندارد، بلکه بهدليل برخوردار بودن این اندیشه از چنين ویژگیهایی، خود ضمانتی است برای آن.
تحقق عيني و عملی اندیشهي رئاليستِ مترقي و مبارزاتي، در واقع علاوه بر افزايش اعتبار آن، به غناي هرچه بيشترش نيز منجر ميگردد. يک اندیشهی انقلابي و رئاليستی که اساساً برنامهاي است عام و استراتژيک، بهتناسب قرار گرفتنش در متن عمل، بهلحاظ تاکتيکي هم غنيتر ميشود. مارکسيزمي که بهدليل فقر سياسي ـ تاکتيکي دورهي نوزادياش، ساليان درازي را در زندان مبارزات محدود صنفي (ترديونيزم) باقي مانده بود، درحاليکه هدف استراتژيکش نابودي نظامهاي سياسي بهعنوان گام نخست خلع يد از استثمارگران فئودال، خرده بورژوا و سرمايهدار ميباشد، با رهبري خردمندانهي لنين بهغناي سياسي ـ تاکتيکياي دست مييابد که بهعنوان «دانش» مبارزه و اندیشهی پيشگام و راهنماي عمل مبارزاتي، بيش از نيم سده برجهان مبارزات مترقي حکمفرما ميگردد. و باالعکس، اسلامي که با حاکميت کادرهاي با صلاحيت نخستینش، عظيمترين تحولات مترقي و انساني تاريخ را بهنام خود ثبت مينمايد، با آغاز دورهي طولاني جدايي از عمل انقلابي (امر به معروف و نهي از منکر) دچار بزرگترين انحطاط در تاريخ گشته، بگونهاي که امروز (صرفنظر از جريانات بسيار مترقيای که عليرغم تبليغات مغرضانهي آخوندهاي مسلماننما و نيز مارکسيستنماهاي تسليمطلب، اغلب شعارهاي مترقي را در ابعاد سیاسی، استراتژیک و تشکیلاتی عملي ساختهاند) انتساب نمودن چيزي و يا کسي به اسلام، حکم تحقير و بدنامي را دارد.
بهدليل همين دوري از عمل است که اسلام با آنکه مدعي نجات بشريت ميباشد و برنامهاش نيز براي تمامي بشريت نازل شده است، اما عليرغم ضرورتي که در سدهی 19 و 20 به اندیشهی رهاييبخش محسوس بود، نتوانست براي خود جاي پايی در ميان تودههاي ميليوني بهعنوان اندیشهی راهنماي عمل و قابل اعتماد باز کند. گرچه اين فقدان و کمبود در سدهی 19 اميد ميرفت که با نهضت سيد جمالالدينی که شعار «بازگشت به قرآن» سر داده بود، رفع گردد؛ اما بهدليل جاگرفتن بسياري از ارزشهاي فئودالي و خردهبرژوازي در متن اسلام توسط صاحبان منافع در طول تاريخ، و عدم درک آن از سوي سيد جمالالدين و ديگر همفکران و همرزمانش، اين امر تحقق نيافت. تا اينکه بالاخره اين نهضت با کار عميق آیةالله طالقاني، معلم شهيد دکترعلي شريعتي وديگر جريانات چپ مذهبي، دکتر حبیبالله پیمان و دیگران، به زنگار زداييهاي لازم از چهرهي اسلام انجاميد، اين اندیشه يکبار ديگر جايگاه ويژهي خود را در ميان خلقهای مبارز پیدا نمود.
از بررسي مقاطعي از عمر دو اندیشهی دورانساز و تغيير دهندهي تاريخي که توسط حاکمان اجتماعي و سياسي (زر و زور و تزوير) چرخيده و نتيجتاً در جهت تثبيت منافع آنان حرکتش ادامه يافته است، چنين نتيجه ميگيريم که، اندیشه و عمل، لازم و ملزوم يکديگر میباشند. اندیشه خطوط کلي و مسير مبارزه را تعيين ميکند، اما تنها پس از ورود به فاز عملي است که چگونگي تحقق برنامههاي عام در شرايط مختلف تعیین میگردند که آن ها را استراتژی مینامند. يعني، اين عمل و تاکتيک (سنت) است که اساسات فکری و استراتژي را مجتهدانه (متناسب با شرايط تاريخي و جغرافيايي) در عمل تعبير و تفسير ميکند. بنابراين، مبارزي که به تيوري هاي لازم جهت ورود به فاز عملي مسلح گرديده، پس از گذر از پروسهي عمل است که به تجارب گرانبهايي دست مييابد. اين تجارب که به درک عيني و عميق «رزمنده» از «اندیشه» منجر ميشود، وي را براي ورود به فازهاي بالاتر مبارزاتي مسلحتر و مستعدتر ميسازد. زماني که اين فرايند در ابعاد گستردهتري (بهصورت يک و يا چند گروه) ادامه يابد، تجارب غني مبارزاتي را در سطح میهنی بهارمغان ميآورد. مسلماً اندیشهاي که از تجارب حاصل گشته توسط عمل پيشگامان مبارزات انقلابي (با فداکاري، و قربانيهاي بيشمار) برخوردارند، هر نسلش مبارزه را در سطح و مداري بالا آغاز نموده و ادامه ميدهد. خلاصه اينکه، هرگاه ملتي که از پشتوانهي عمل مبارزاتي طولانيتری برخوردار باشد، تجربهي شيوههاي متعدد مبارزه نيز فرا راه همهي فرزندانش قرار خواهد گرفت. درحاليکه بهدليل رکود طولاني مبارزه، فقر سياسي ـ تاکتيکي، همچنين فقدان تجربههاي لازم تشکيلاتي ـ امنيتي، عليرغم آمادگي شرايط عيني مبارزه و مستعد بود اتمسفر سياسي ـ اجتماعي براي پديد آمدن جنبش مبارزاتي، مدت زمان درازي مردم ما را در متن بدبختی و ستم قرار داده و با عدم موجوديت مبارزه و مبارزین واقعی مواجه ساخته است. وضعیت کنونی ما که در مورد مبارزهای جدی و حقطلبانه ما را دچار تردید و شک نموده است، در واقع بهدلیل فقدان پيشتاز انقلابي بوده که خود بازتاب عيني و آشکار مبارزات موسمي و سليقهاي، کمجرأتي، نظمناپذيري، فقدان احساس مسئوليت، عدماعتماد به نفس، کمکاري و لنگاري و ضعف اعتقاد و ايمان نسبت به اندیشه و کل مبارزه ميباشد که مدتها است بر کل فضاي مبارزاتي مردم ما سايه افکنده است.
پس با توجه به مطالب ياد شده، نبايد غير از وضعيت کنوني، انتظار ديگري را از مبارزات مردم خود داشته باشيم. آيا جو آلوده و کثيفي که مملؤ از فضولات منفعتپرستی است، عجيب نيست اگر پس از مدتي و بدون هیچ دلیل درست و منطقیای، بهیکباره زلال، گوارا و بيبوي گردد؟ مسلماً بدون اقدام به عمل انقلابی هیچ چیز تغییر نخواهد نمود و تنها پس از تصمیم و سپس وارد کارزار شدن است که با درایت رهبریت مترقی و دموکرات میتوان انتظاراتی را در مخیلهی خود جا داد. مطمئناً با کتابخوانی محض و بدون عمل نه مردمی آزاد میگردد و از شرایط مناسبتری برخوردار میشود و نه دشمنی به خواستههای برحقشان تمکین خواهد نمود.
این حق مسلم همه است که با قرار داشتن کارکرد گذشتهی گروههای مدعی مبارزه برای حقوق مردم فرا رویشان، از آنان و روشهای همسان دل بکنند، اما آیا آرام نشستن در شرایطی که دامنهی تهدید و خطر لحظهبهلحظه گسترش مییابد و در این چند سال آخر خودش و بدون اطلاع قبلی بر درگاه خانهیمان حضور یافته است، کار شایستهای است؟ ما میپذیریم که آنچه در گذشتهها انجام یافته دارای اشتباهاتی بوده که امروزه مبارزه بر آن سنن را به بنبست کشانده است، ولی باید انصاف داشت دوستان و پذیرفت که وارد عمل شدن لاجرم از اشتباه است و مسلم است که عقل سلیم حکم نمیکند که برای جلوگیری از ارتکاب چنین اشتباهاتی، نسبت به سرنوشت خود حساس و مسئول نباشیم.
چشم انداز فردا
اینک که سایهی دشمن را از پشت دیوار میبینیم که خود را سخت مسلح و مجهز نموده تا حملات خود بر ما را بیاغازد، ما به تخطئه و دروغگو تلقی نمودن یکدیگر میپردازیم و برای باور نمودن ادعاهای مبنی بر آمادگی دشمن برای تهاجم که باید استدلالطلب باشیم، یاوه و توهین بر آنان را پیشهی خود نمودهایم. بهغلط و یا غفلت آنان را افراد ماجراجویی میشناسیم (یا اینگونه معرفی میکنیم) که درصدد ایجاد خشونت و مآلاً تباهی مردم هستند. آیا یکبار هم که شده در عوض اینهمه توهین و افترا بستن، به سرهم کردن و کنار هم قرار دادن مجموعه کارکردهای دشمن پرداختهایم تا ببینیم که اینهمه مهرهی بدسابقه و فاشیستی چون اسماعیل یون، احمدزیها، احدی و زاخیوال و سباوون در رأس هرم قدرت چه میکنند و از این زنجیرهی قتل و کشتار و جنایت و فشاری که مدتی است بر مردم ما روا داشته شده و دمی هم توقف ندارد، چه استنباطی باید نمود؟ اگر این افراد دروغگو و فریبکار هستند، مسلماً چندی بعد همه رسوا میگردند و بدنامیها تنها نصیب آنان خواهد گردید، اما اگر آنان راست گفته باشند و ادعای دیدن سایهی مسلح دشمن حقیقتی روشن باشد، با چنین راه و روشی و یا حتا درنگ در اقدام، نابودی همهی ما را بههمراه نخواهد داشت؟ ما در موقعیتی قرار داریم که باید انتخاب نماییم، انتخابی میان شرایط دلپذیری که (بنابه تعبیری) توسط عدهای سودجو و توطئهگر بد جلوه داده میشود و شرایطی که خطر نابودی تمامی مردم ما را بهدنبال دارد. بهراستی اگر بخواهیم برای حفظ جان خودمان هم که شده به بررسی بپبردازیم، کدام یک اولویت دارد، تحریف شرایط و یا ادعای خطری که در کمین نشسته است؟
راه چارهي اصولي، نخست درک و فهم عميق و مجدد اندیشههاي مترقي و دموکراتیکی است که تنها برای ماندن در میان کتابها شکل نگرفته بلکه در عمل هم بهجای اندیشههای گوناگون لیبرالیستیای که بحرانهای پیدرپی را برای جامعه به ارمغان میآورند، به بهبودی وضع مردم در ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی بینجامد. سپس بايد به سازماندهي مبارزین قوم در تشکیلاتی آهنین و مستحکم مبادرت ورزيد. با شناختی که از شرايط و اوضاع داریم، دشمن بالاخره ما را جبراً بهسوی مبارزات ضدفاشیستی بهعنوان اصليترين دشمن صلح، دموکراسي و برابري ميکشاند. پس باید برای کليهي جوانان بهستوه آمده از وضعيت کنوني کشور اميد خلق نماييم و انرژيای را که در آنان وجود دارد، برای ايجاد میهني آزاد، آباد و مترقي بهکار گيريم.
براي تحقق چنين امري بايد خود سرمشق باشيم و با ايجاد حماسههاي مقاومت در تمامي اشکال و نيز متبلور ساختن صداقت و نجابت نسبت به ادعاهايمان در عمل، خاطرههاي دردناک دورههاي باطل گذشته را با آغاز مرحلهی نويني از مبارزات دموکراتيک و تودهاي، از اذهان خلق قهرمان و فداکار خويش بزداييم. بياييد تا مشترکاً تصميم بگيريم که چنين شويم و راه و سرنوشت جديدي را براي ميهن و خلق خويش رقم زنيم و خود را از زندگی پر از دلهره و نومیدی تاکنونی برهانیم و طبق ضربالمثل قومی خود، از بیم بلا کده، خوبه ده قاد بلا بشیم.