من شخصا علاقه دارم بحثی که بین آقای هاتف و آقای جعفری در گرفته است ادامه یابد. آنهم نه بصورت مجادله آمیز آن که بصورت منطقی و نه فقط بین این دو نفر که بین تمامی کسانی که نسبت به این مسایل و مباحث حساس هستند.

اعتقاد شخصی من این است که این گفتگو یکی از گفتگو های مهم  هزاره ها است، این درگیری در گیری دو نسل است که به صورت طبیعی اتفاق می افتد و در جامعه هزاره هم اتفاق افتاده است.

 در همین شب و روز  درحالی که شماری از هزاره ها به خاطر ماه محرم عزا داری می کنند، به سر و صورت خود می زنند و سعی می کنند آن را هرچه با شکوه بیشتر برگزار کنند، شماری دیگر که نه تنها عزا داری نمی کنند بلکه عزا داری به ویژه از نوع کارناوال های خیابانی را اشتباه می دانند نیز بسیارند. اینها هم هزاره اند و تعداد شان رو به افزایش.

اگر کابل را بتوان افغانستان کوچک فرض کرد، غرب کابل را هم می توان هزاره جات کوچک دانست، من اندکی پیش تر یکماه آنجا بودم و دیدم و شنیدم و حس کردم و بارها با هر طیف از هزاره ها نشستیم و بحث کردیم  و شب ها را با جدال های بی نتیجه و گاه بحث های جالب سفید کردیم.

 اگر برداشت این یکماه را در یک کلام خلاصه کنم اینطوری می شود که هزاره ها در عرصه ملی حرف های روشن، جویده شده و هضم شده تری دارند، اما برای گفتگو با خود و در میان خود، بحرانی ترین وضعیت را تجربه می کنند.

اینکه می گویم بحرانی، منظورم این است که این دو طبقه یا دو نسل یا هرچیز دیگری که اسمش را می گزارید، اصلا زبان همدیگر را نمی فهمند و نمی توانند با هم دیگر حرف بزنند، حرف نزدن و همچنین نشنیدن، به نفهمیدن و یا هم به بد فهمیده شدن طرف مقابل کمک می کند، چون وقتی دو طرف حرف های همیدگر را نمی شنوند، آنگاه در مورد همدیگر حدس می زنند، گمان می کنند و خطرناک تر اینکه قضاوت می کنند بدون اینکه دانسته باشند.

این داستان اگرچه داستان تازه ای نیست، خیلی از کسانی که حالا بیشتر از سی سال دارند، شاهد درگیری هایی با بزرگترهای خانواده برسر بسیاری مسایل بوده اند و به یاد دارند.اما در آن سالها چون نبض جامعه به دست قشر سنتی بود، زیاد احساس نمی شد، کسانی هم که در حد خانواده و قریه درگیر می شدند، بعد از مدتی یا قریه را ترک می کردند یا باورهای تازه شان را فرو می خوردند، اگرچه در بسیاری موارد تبدیل به عقده می شد و ناگهان در مجلسی و محفلی بسیار بیجا و بی مقدمه منفجر می شد، عین بخارهای جوانی که محل مناسب و نا مناسب نمی شناسد.

مثلا چنین درگیری هایی برای خیلی ها از نفی کردن زیارتی که در آغیل بود شروع می شد، و اینکه چرا این چوب خشک یا مثلا درخت را زیارت می کنید؟ از یاد ما نرود که در همین دو دهه قبل نفی زیارت هایی متعدد و بی دلیل که شمارش هم اندک نبودند، کاری چندان ساده ای نبود. و در مراحل بعد تر مثلا حرف زدن در مورد خمینی، به اندازه حرف زدن در مورد امام حسین احتیاط لازم داشت.

این روند متوقف نشد، آهسته آهسته ادامه یافت و حالا شمار کسانی که برای انجام اگر نه هرکاری ولی بسیاری از کارهای خود دلیل می طلبند، زیاد شده اند. در حالی که صف مقابل که مدعی اند: "پای استدلالیان چوبین بود     پای چوبین سخت بی تمکین بود"  نیز کما کان زیادند. صف ها حالا خیلی مشخص تر شده است.

در آغاز گفتم دوست دارم بحث میان آقایان جعفری و هاتف ادامه یابد. و خودم با این نوشته می خواهم جزء کسانی باشم که به تقویت منطق گفتگو کمک کنیم. بهر حال من اینجا دوست ندارم وارد بحث در مورد آنچه آقای هاتف و آقای جعفری گفته اند شوم. بلکه رویکرد من به این بحث، یک رویکرد، شخصی - تجربی است. اجازه دهید به قول معلم تاریخ مان این قسمت را با مثال واضح سازم.

من زمانی عضو یک گروه ایدئولوژیک اسلامی بودم. یعنی من زیستن ایدئولوژیک را تجربه کرده ام نه یک سال دو سال، که سالها، نه فقط در ادعا که در عمل و جدی. حالا از آن فاصله گرفته ام حالا اول و آخر آنچه مرا می تواند قانع کند، خرد است و آنچه با عقل و منطق جور درآید. اینجا می خواهم توضیح دهم که زیستن ایدئولوژیک با آدمها چه کار می کند.

اصلی ترین نکته اختلاف هاتف و جعفری در این بحث نیز همین است، هاتف از خرد و عقلانیت و نیاز آن در قدم قدم زندگی می گوید، آقای جعفری اما معتقد است که در زندگی چیزهای زیادی است که ما نمی توانیم درکش کنیم و برای آنکه به خطا نرویم در چنین مواردی باید به کسانی که "به منبع علم مطلق و آگاهی ناب وصل اند" توسل بجوئیم.

در زیستن ایدئولوژیک، خرد و حساب و کتاب عقلانی جایی ندارد، مثلا اگر بگویی با یک حساب ساده از اول معلوم بود که امام حسین در کربلا شکست می خورد، پس چرا درپی چاره جویی خردمندانه نشد؟ از نظر یک  مجاهد، از نظر یک حزبی و رفیق و از نظر یک طالب، چنین بررسی و نقدی از حسین های هرکدام از اینها به منزله، درک نازل است. درک نازل از انسان، درک نازل از آدمیت و درک نازل از بقا، حیات و هستی.

در زیستن ایدئولوژیک جان آدمی، برای فدا شدن است و رفتن به سوی مرگ به خاطر ارزشی که ایدئولوگ به آن معتقد است، بهترین کارها است. این یک طرف داستان. طرف دیگر داستان این است که ارزشهایی که جان ایدئولوگ باید برای آن فدا شود، فقط پذیرفتنی اند نه نقد شدنی، این ارزشها با تفکر درک نمی شوند، شک در مورد آنها روا نیست و بحث و جدل در حدود معینی از آن روا است. نه اینکه در مورد اصل ارزش هم بتوانی شک کنی یا برای پذیرفتن ارزشی دلیل بخواهی.

گیرم دلیل بخواهی دلایل از نوعی نیستند که خرد پسند باشند. مثلا اگر بگویی: چرا شهادت "ارزش" است؟ می گوید: چون بیشترین قیمتی است که تو در راه" اعتقاد برحق خود" می پردازی.

- خب این اعتقاد چقدر می ارز؟

- حتی اگر همه در راه اعتقاد برحق .... فدا شوند، باز هم اندک است.

- خب اگر همه پیروان یک دین یا مذهب یا ایدئولوژی در راه آن فدا شوند وانگهی چه کسی این اعتقاد را ادامه دهد؟

- اعتقاد برحق ما را خود "حق مطلق" نگه بان است. هیچ نیرویی در جهان توان از بین بردن این "راه حق" را ندارد.

- خب در این صورت چه نیازی به شهادت ما؟

- تو با شهادت خود می خواهی راه برحق را منت دار کنی؟ نه کور خوانده ای، تو اگر شهید می شوی بخاطر خودت و آینده و آخرت خودت است.

متاسفانه در زیستن ایدئولوژیک این سوال و جواب بیشتر از این ادامه نمی یابد تازه یکی دوتا از این سوالها هم اضافی است.

اما اگر با عقلانیت و خرد دنباله این سوالات را بگیریم به تناقض وحشتناکی می رسیم.

مثلا اینکه بالاخره در این پرسش و پاسخ معلوم نشد که "شهادت" جان دادن در راه " ارزش" است  و "ارزش" برای اینکه حفظ شود به این خونها نیاز دارد؟  یا نه شهادت اثری در حفظ "ارزش" ندارد بلکه برای آخرت شخص "شهید" خوب است.

هاتف در نوشته اش خیلی ظریفانه به نکته جالبی اشاره می کند و نشان می دهد که این مشکل چقدر بیخ  دارد. او می گوید وقتی ملتی کسی را دوست دارد، و هزار پنجصد سال بعد از مرگش برایش عزاداری می کند، و این محبت مبنای خونی دارد، باالطبع مردم کسانی دیگر را که از همان خون دارند نیز دوست خواهند داشت.

در اینکه رابطه خونی امام حسین با علی و پیامبر دلیل اصلی دوستی شیعیان هزاره است شکی نیست، و الا در کربلا و برای عین هدف هفتاد و دو نفر کشته شدند که بیشتر آنها از بیرون از خاندان اهل بیت بودند، مگر کسی حتی اسمی از آنها می داند؟ در نظر هزاره شیعه بدون شک خون "حر" و "وهب"  برابر خون، علی اکبر و علی اصغر رنگین نیست.

در مذهف شیعه امامت و رهبری یک امر فرا عقلانی است و در انحصار "خانواده حضرت علی" دلیل اصلی امامت "ذاتی" است. در چنین منطقی این "ذات" تا هر موقعی که ادامه یابد دارایی غین امتیازاتی است که سلف هایشان بوده اند.

شمار شیخ ها و روشنفکران شیعه هزاره که با احترام کامل به قیام کربلا و حرکت امام حسین، امتیاز نسبی سادات را نفی می کنند، اندک نیستند. شمار سیدهایی که چنین باوری دارند نیز قابل ملاحظه است و در این مورد بحثی نداریم.

 بحث این است که عامه مردم نگرش شان به حسین از همان نوع اول است. به همین دلیل است که کافی است سیدی به یک هزاره عامی بگوید: "به جدم قسم" یعنی رابطه خونی اش را یاد آوری کند.

سادات هیچ گاهی نمی گویند به پیامبر قسم، نمی گویند به حضرت غلی سوگند، می گویند "به جدم" یعنی همانی که بامن رابطه خونی دارد. و این کلمه برای هزاره شیعه کافی است. چون هزاره شیعه قبول دارد که جنس خاندان ائمه خون و رگ و پوست آنها مقدس اند و متفاوت.

نمی توانیم، چنین گرایشی را نقد کنیم، درحالی که به خود اجازه ندهیم در مورد شخص امام حسین، محیط و زمانی که او در آن می زیست، عناصری که او از آن متاثر بود انگیزه اش برای حرکت عاشورا و باالاخره تاثیری  که گذاشت، به صورت خردمندانه نقد کنیم.

با طرح این مساله می خواهم بگویم که از نظر من، تاکید کنم از نظر شخصی من، کجای منطق کسانی مثل آقای جعفری گرامی مشکل دارد.

اگر بگوئیم که نسبت خونی سادات با ائمه شیعه، امتیاز نیست چون این امتیاز خونی و ژنتیک است و بنا براین غیر قابل قبول، در اسلام "ان اکرمکم عندالله اتقی کم داریم." پس چرا وقتی بحث نقد امام حسین و حرکتش به میان می آید این اجازه داده نمی شود؟ چرا بر فرض اگر کسی پیدا شد و گفت جنگ کربلا جنگ قدرت بود و در آن یزید برنده شد، غلط اضافی کرده است؟

با این استدلال که خاندان ائمه با آدمهای عادی فرق می کنند. چرا نمی توان پرسید که نقش مثلا امام علی النقی در تاریخ بشریت چقدر است؟ چه کاری کرده که اگر نمی کرد مثلا وضع ما بدتر از اینکه هست می بود. آنچه مرا یا هرکس دیگر را از این سوال باز می دارد، همان قداست ژنیتک خاندان ائمه است. منطقی که طرفدارانش برای  سیادت سادات آنرا نفی می کنند.

از اول تا آخر این متن طویل کوشش کرده ام مقدمه چینی کنم تا این خواهش کوچک را مطرح کنم که نقد سیادت بدون نقد مبنای امامت و رهبری که در شیعه پذیرفته شده است، اگر نگویم اشتباه است می توانم بگویم بی نتیجه است.

ادامه امامت شیعه اگر به سیادت خونی سادات منجر نشود، در بهتر وجه ممکن آن به ولایت فقیه می انجامد، و برای جامعه ضرر سیادت قشری هرگز کمتر از سیادت خونی نیست.

حرف دوم

حرف دوم من این است که زیستن ایدئولوژیک آدم را محو می کند، مست می کند و مسخ می کند. من هیچ گاهی به کسانی که حملات انتحاری انجام می دهند نمی خندم وکار آنها  برایم مایه تعجب نیست. چون همانگونه که در اول گفتم من سالها چنین زیستنی را تجربه کرده ام.

وقتی آدم مست شد و مسخ شد و محو شد، حالا فرق نمی کند مست چی یا محو کی، اولین چیزی را که از دست می دهد حساسیت در مورد خود، زندگی و سرنوشت خود فردی خود است.

برای آدم مسخ شده، تف دهن پیر شفا می شود و خاک مزار سید تبرک، جانش ناچیزترین چیز در راه اهداف رهبر، حزب و اعتقادش می شود و هر نوع سوالی در برابر خودش سرنوشتش و آینده اش خیر و شر کارش، نتجه و پیامد عملش برایش مسخره می نماید و پوچ که نمی ارزد لحظه ای در مورد آن درنگ کرد.

من نگران این هستم که چنین حالت سکر آوری برای هزاره ها که بر لبه تیغ راه می روند و کوچک ترین اشتباه آنها را به دره ای خواهد انداخت که درآمدن از آن صد سال سیاه دیگر می خواهد، چقدر به نفع است.

اعتقاد شخصی من این است که هزاره ها هرچه زود تر از این سماع عاشقانه در آیند، به همان پیمانه حیات شان را زود تر و بیشتر ضمانت کرده اند.

فورا باید بگویم که من به اعتقاد کسی کاری ندارم من به همه عقاید احترام می گذارم. اصل بحث من این است که همانگونه که مسلمانی با حمله انتحاری فرق دارد، دین داری یا مذهبی بودن نیز با زیستن ایدئولوژیک تفاوت دارد.

کوفتن بر طبل کارنوالی عاشورا، مست کننده است، مستی خیلی به سادگی آدم را به زیستن ایدئولوژیک سوق می دهد و ملتی که دچار این بیماری شود، تاوان کلانی خواهد داد.