شورش علیه فراموشی

بررسی نقش فیض محمد کاتب هزاره در تاریخ نگاری معاصر افغانستان

متن سخنرانی محمد اسلم جوادی به مناسبتِ بزرگ‌داشت فیض‌محمدکاتب هزاره، از سوی وزارت فرهنگ

 

درآمد

پرداختن به تاریخ و نقشی که مورخ در آن دارد، از منظر و زاویه‌های مختلفی امکان‌پذیر است. آنچه دلمشغولی من را در این گفتار کوتاه و موجز تشکیل می‌دهد، بررسی وضعیتی است که «فیض محمد کاتب» به‌عنوان مورخ در درون آن قرار داشته و در آنجا به کار تاریخ‌نگاری مشغول گشته است. عنصر مهمی که از نظر من در درون این وضعیت، کاتب را در جایگاه بی‌بدیل قرار داده، موقعیت پارادوکسیکال و متضادی است که وی در ارتباط با دستگاه سلطه و مناسبات قدرت داشته است. بررسی، کشف و آشکارسازی تنگناها و محدودیت‌هایی که کاتب به میانجی این حضور پارادوکسیکال تاریخی تجربه کرده از یک‌سو و فرصت‌ها و تسهیلاتی را که وی بازهم از طریق همین موقعیت دشوار بدست آورده است، از سوی دیگر، دغدغة اصلی این بحث را تشکیل می‌دهد. بنابراین، پیشاپیش باید اذعان کنم که در تحلیل کنونی تنها، یک وجه و یک ویژگی در تاریخ‌نگاری فیض محمد کاتب برجسته شده و سایر ویژگی‌ها و مختصات آگاهانه مغفول رها شده است.

برای آنکه نسبت فیض محمد کاتب با مناسبات سلطه و قدرت و سپس اهمیت آن در تاریخ‌نگاری به‌خوبی فهم شود لازم است که در ابتدا تاریخ‌نگاری را به دو گونه «تاریخ‌نگاری عادی» و «تاریخ‌نگاری رسمی» یا «تاریخ‌نگاری دربار» تقسیم کنیم.  واشکافی و آشکارسازی عناصر این دو نوع تاریخ‌نگاری تا حدودی امکان فهم اهمیت و جایگاه کاتب را به‌عنوان یک مورخ برای ما امکان‌پذیر می‌سازد.

یکم -  تاریخ‌نگاری عادی و عناصر آن

عناصر مهمی که در شکل‌گیری تاریخ‌نگاری عادی و صورت‌بندی آگاهی تاریخی مبتنی بر آن دخالت دارد عبارتند: از

الف - موضوعات تاریخی؛

ب ـ مورخ و

ج ـ مخاطبان و خوانندگان تاریخ.

الف - موضوعات تاریخی (Historical Facts)

موضوعات تاریخی مهم‌ترین عناصر تاریخ اند. موضوعات همان سوژه‌هایی اند که از میان جهان واقع گزینش‌شده و در قالب واقعیت‌های تاریخی در تاریخ روایت می‌شوند. هستة اصلی تاریخ را موضوعات تاریخی تشکیل می‌دهند، زیرا موضوعات، هرچند بخش اندکی از جهان واقع را تشکیل می‌دهند، اما با خودنمایی در برابر مورخ، او را وسوسه می‌کند که کل جهان واقع را براساس همین موضوعات روایت نماید. بنابراین، موضوعات بخش‌هایی از جهان واقع اند که به جای کل آن نشسته اند و مورخ با کمک و اعتبار آن‌ها تصویر و ایماژی از جهان واقع ارانه می‌دهد.

ب - مورخ (Historian)

عنصر دوم تاریخ‌نگاری «مورخ» است؛ کسی که میان جهان ذهنی و عینی واسطه شده است و رسالت متصل کردن آگاهی و شناخت را با واقعیت‌های تاریخی و جهان گذشته به عهده دارد. مورخ،‌ می‌خواهد علیه فراموشی بشورد و جهانی را که در معرض فراموشی و نسیان است به مدد تاریخ‌نگاری به خاطره‌ها و تاریخ بسپارد. مورخ از این لحاظ مدام با خاموشی و ظلمت دست و پنجه نرم می‌کند و همواره می‌کوشد بر فراموشی و نسیان غلبه کند. او می‌خواهد به آواهای مدفون گوش فرا دهد، به صدای بی‌صدایان، به فریادهای خفه‌شده در گلو، به خاموشان آرمیده در وادی سکوت و فراموشی. مورخ،‌ مؤثرترین عنصر تاریخ‌نگاری است زیرا همة جهان واقع و همة تاریخ به کلمات، واژگان و روایتی که او از تاریخ ارائه می‌کند وابسته است. جهان واقع، در برابر هیچ‌کسی به جز مورخ زانو نمی‌زند و مورخ در چنین حالتی است که هم می‌تواند با وفاداری به واقعیت و روایت جهان واقع آن گونه که هست آن را نجات داده و به رستگاری رساند، یا آنکه بی‌رحمانه آن را در زیر تیغ ساتور کلمات خویش تکه تکه کرده و به‌صورت مثله‌شده به نسل‌های بعدی واگذارد. 

ج - خوانندة تاریخ

عنصر سوم، اما خوانندگان تاریخ است. تاریخ‌ همواره معطوف به مخاطب و خواننده نوشته می‌شود. خواننده، هرچند در لحظة تاریخ‌نگاری حضور ندارد، اما غیبت او به‌گونه‌ای نیست که مورخ بتواند آن را به کلی نادیده بگیرد و هر آنچه را که بخواهد در قالب تاریخ ثبت و ضبط نماید. خواننده در واقع خود بخشی از تاریخ نویسی است، زیرا خواننده است که در کنار موضوعات تاریخی، مورخ را وسوسه می‌کند که رنج تاریخ نویسی را به جان پذیرا گردد.

آنچه بیان شد، در مورد تاریخ‌نگاری به‌صورت عام است، یعنی نوعی از تاریخ‌نگاری که مورخ خود به‌تنهایی و بدور از مناسبات قدرت و در بیرون از نظام سلطه اقدام به تاریخ نویسی می‌کند.

دوم -« تاریخ‌نگاری رسمی» یا «تاریخ‌نگاری دربار»

در گونة دوم تاریخ‌نگاری، یعنی «تاریخ‌نگاری رسمی» یا «تاریخ‌نگاری دربار»، گذشته از سه عنصر پیشین عنصر چهارمی نیز وارد تاریخ‌نگاری می‌گردد. عنصر چهارم همان مناسبات قدرت، منطق قدرت و الزامات قدرت است. عنصر قدرت، در این نوع تاریخ‌نگاری مسلط‌ترین عنصر و تام‌ترین عنصر است؛ عنصری تمامیت‌خواهانه که در افراطی‌ترین شکل خودش می‌خواهد کل واقعیت تاریخی را یک‌جا ببلعد. عنصر قدرت، می‌خواهد همة عناصر سه‌گانة دیگر تابع همین عنصر باشند و در حقیقت جز بازتاب و بازنمودی از مناسبات قدرت نباشند. قدرت همة امر واقع را نمی‌پذیرد و در نتیجه می‌خواهد مورخ آن را به گونه‌ای که منطق سلطه و قدرت اقتضا می‌کند روایت کند. به‌این ترتیب، قدرت می‌خواهد در ذهن و آگاهی خوانندگان نیز دخل و تصرف کند و آن‌ها را آنگونه که دوست دارد و منافعش ایجاب می‌کند با تاریخ،‌ جهان گذشته و واقعیت‌های تاریخی آشنا سازد و به این طریق نوعی آگاهی بسته‌بندی‌شده، مقلوب و کاذب را به خورد مخاطبان، خوانندگان و نسل‌های بعدی بدهد.

آنچه تا کنون بیان شد، تاحدودی تمهیدی فراهم می‌سازد که براساس آن، می‌توان بحث از رابطه و نسبت کاتب با نظام سلطه و مناسبات قدرت را مطرح کرد. کاتب در مقام یک مورخ، از یک‌سو باید نقش میانجی و واسطه‌ای خویش میان آگاهی تاریخی و واقعیت ماتریال تاریخی را بازی نماید و از سوی دیگر با ورود به جهان دربار باید بر اساس منطق، قواعد و اقتضائات نظام دربار عمل نماید. کاتب «محرر» رسمی دربار است و تاریخ را باید متناسب با ذوق و ذایقة دربار بنویسد. در چنین وضعیتی، مسلماً نمی‌شود وقایع را آنگونه که رخ می‌دهد روایت نمود. بر اساس، تاریخ‌نگاری‌های متعارف و مألوف، تاریخ‌نگاری دربار،‌ نوعی تاریخ‌نگاری normative و «هنجاری» است که در آن واقعیت‌ها آنگونه که در جهان واقعی و اجتماعی رخ می‌دهند، روایت نمی‌شوند، بلکه واقعیت‌ها، به خصوص در زمانی که با سیاست‌ها و منطق نظام سلطه در تضاد باشد، قربانی اهداف، منافع، ذایقه‌ها و سلیقه‌های دربار می‌شوند و از این رو، ناگزیر یا مورد دخل و تصرف قرار گرفته و به‌گونه‌ای مخدوش روایت می‌شوند، یا در زیر تیغ سانسور دربار جان‌ سپرده و به ورطة هلاکِ فراموشی فرو می‌غلطند. «کارکرد قدرت امر بر «فراموشی‌ دادن» است». بنابراین، در تاریخ‌نگاری دربار، ناگفته‌ها و نانوشته‌ها واقعی‌ترین واقعیت‌های تاریخی را تشکیل می‌دهند، واقعیت‌هایی که یا در فرایند «خودسانسوری مورخ» به امری نانوشته و ناگفته بدل شده است یا آنکه دستگاه سانسورِ نظام سلطه آن را به مغاک فراموشی رانده است. در هر صورت، تاریخ‌نگاری رسمی یا تاریخ‌نگاری درباری، امر واقع را آنگونه که هست بازتاب نمی‌دهد بلکه همواره آن را مطابق منطق نظام سلطه عیار می‌سازد. مورخ درباری مورخ «امر واقع» نیست،‌ بلکه مورخ دربار است. 

در عین حال، کاتب اما در بیرون از دربار قرار دارد. او با منطق دربار سر سازگاری ندارد. او خود را بخشی از تاریخی می‌بیند که می‌خواهد آن را روایت کند. او همانند دربار در بیرون از «جهان واقع» قرار ندارد، بلکه او خود بخشی از جهان واقع است. بخشی از موضوعی که او در حال ثبت و ضبط آن است. از این لحاظ، او ‌خواهان روایت‌گری امر واقع است. می‌خواهد واقعیت‌ها را آنگونه که رخ می‌دهد روایت کند. او نمی‌خواهد به تبع منطق نظام سلطه سهمی در سرکوب واقعیت داشته باشد. او خود را به جهان واقعی متعلق می‌بیند که دربار و نظام سلطه خواهان سرکوب آن و به فراموشی سپردن آن است. برای او حکایت امر واقع، نوعی حکایت نفس است. ماجراهای زندگی مورخ خود بخشی از تاریخ است. او با ثبت و ضبط وقایع تاریخی آن گونه که در جهان واقع جریان دارد، از خود و اسرار موجود در جهان خود نیز محافظت می‌کند. او خود نیز خواهان حضور در تاریخ است، نه به عنوان مورخ دربار، بلکه به‌عنوان بخشی از واقعیت رنج‌آلود جهان واقع، واقعیتی که منطق دربار در صدد نفی و به فراموشی سپردن آن است. برای کاتب، تاریخ‌نگاری نوعی مقاومت و نوعی مبارزه با سرکوب و فراموشی است، نوعی تقلا برای رهایی از مدفون شدن در وادی هولناک فراموشی و نفس کشیدن در سرای تاریخ.

  به این ترتیب، کاتب در موقعیت دشوار و متناقضی قرار دارد. او در عین اینکه بخشی از دربار است در بیرون از دربار نیز قرار دارد. او باید در عین زمان به دو منطق متضاد تن دهد، زیرا او به عنوان بخشی از دربار تاریخ را به‌صورت هنجاری روایت کند، آنگونه که نظام سلطه خواهان آن است. بنابراین، بخشی از تاریخ باید حذف شود، بخشی از واقعیت‌ها باید ناگفته رها شود و برخی دیگر باید مورد دخل و تصرف و دستکاری قرار گیرد. از این لحاظ، او در مقام مورخ دربار، رسالت و مسؤلیت سرکوب تاریخ و واقعیت‌های تاریخی را به‌عهده دارد. او باید تاریخ را از واقعیت‌های تاریخی تهی سازد و آن را با گفته‌های ناواقعی، و واقعیت‌های جعلی و کاذب پر کند.

در سوی دیگر، اما او به تعبیر والتر بنیامین، «فرشتة تاریخ» (angel of history) است. فرشته‌ای که والتر بنیامین آن را این گونه توصیف می‌کند:

یک طرح از کلِه به نام فرشته نو، فرشته‌ای را نشان می‌دهد که انگار می‌خواهد از چیزی بگریزد که یک‌سر گرفتار اندیشیدن بدان است. چشم هایش می‌درخشند، دهانش باز است، بالهایش گشوده اند. این گونه می‌توان فرشته تاریخ را تصویر کرد. صورتش به سوی گذشته برگردانده شده است. آنجا که ما رشته ای از رویدادها را می بینیم، او شاهد فاجعه ای یکه است که ویرانه ها را روی هم تلنبار و همه چیز را پیش پای او پرتاب می‌کند. فرشته مایل است بماند، مرده ها را بیدار کند و هر چیز ویران را بازسازد. ولی توفانی که از جانب بهشت می‌وزد با چنان شدتی گرد بالهایش می پیچد که دیگر نمی تواند آنها را ببیند. این توفان به شکل مقاومت ناپذیری فرشته را به سوی آینده‌ای پیش می‌راند که پشت بدان دارد. در همین حال ،ستون ویرانه ها در برابرش سر بر آسمان می‌کشد.

کاتب به مثابة «فرشتة تاریخ» باید در برابر فراموشی و انکار واقعیت بشورد. او می‌داند که «آنچه می‌کشد مرگ نیست، فراموشی است». او باید راهی  بیابد، که به رستگاری و نجات واقعیت تمام شود. او باید علیه منطق سرکوب و فراموشی قد علم کند، آن را پس زند و به آواهای مدفون و فراموش شده مجال دهد تا از قلم او بیرون تراود و از هستی تاریخی برخوردار شود. او در موقعیت بس دشوار و پارادوکسیکال قرار دارد. او همزمان باید «علیه تاریخ» و «به نفع تاریخ» قیام کند. او هم باید تاریخ را نجات دهد و هم باید آن را مثله کرده و نیست و نابود کند و آن را به ناتاریخ بدل کند. بنابراین، کاتب از موقعیت بی‌بدیل و استثنایی برخوردار است. او می‌تواند قهرمان تاریخ باشد. آن را از ورطة مسخ و مثله‌شدن نجات دهد. از واقعیت‌های تلخ سخن بگوید، از اعماق رنج و نکبتی که نظام سلطه خود مسبب آن است. در عین حال او می‌تواند، قهرمان دربار باشد، قهرمانی که تاریخ، و واقعیت‌های نهفته در آن را به دلقک‌ها و بازیچه‌های نظام سلطه بدل می‌کند. تاریخ را همانند شعر، متناسب با مذاق دربار بسراید، آن را نه آن گونه که هست، بلکه آنگونه که منطق و منافع نظام سلطه اقتضا می‌کند بنویسد. در این نوع تاریخ نویسی، زندگی همه‌ جا در جریان است، سعادت و خوش‌بختی همچون خون در رگ حیات جاری است و خورشید عدالتِ دربار در همه‌جا نور می‌پاشد. هیچ رنج، نکبت و مصیبتی در کار نیست.

آثاری که کاتب، در تاریخ معاصر افغانستان از خود به‌جای گذاشته، محصول چنین شرایط دشوار و پارادوکسیکال است. او در هنگام مشاهدة امر واقع، همواره دو فشار متضاد را متحمل می‌شده است. فشار امر واقع، که باید همانگونه که هست ثبت و ضبط تاریخ شود، و فشار دربار که نباید واقعیتی را در تضاد با منطق دربار روایت نمود. کاتب از این لحاظ چهر‌ه‌ای یکه و منحصر به‌فرد است. براساس یک ارزیابی بیرونی، کاتب در کشاکش چنین جدالی، به طرزی ظریف علیه منطق دربار شوریده است. او با به‌ مخاطره‌ انداختن موقعیت‌اش در دربار و حتی هستی‌اش، ایمان و تعهد خویش به امر واقع را ترجیح داده‌ است. انتخابی شجاعانه و بی‌باکانه که هرچند، کاملاً دستگاه سانسور را از کار نیانداخته است و احتمالاً واقعیت‌های زیادی را خودسانسوری کرده و ناگفته رها کرده است، اما در عین حال واقعیت‌های تلخ زیادی را از فیلتر سانسور عبور داده و ثبت تاریخ نموده است. «چشمان گود» و «خیره در رنج» این فرشتة تاریخ اگر نمی‌بود، واقعیت‌های زیادی به ناتاریخ بدل می‌شد و تاریخ جز روایت مقلوب و مخدوش از جهان واقع چیزی برای ما و نسل‌های بعد باقی نمی‌گذاشت. در چنین حالت، او هرچند احتمالاً به قهرمان دربار بدل می‌شد، اما با سرکوب واقعیت رنج آگاهی کاذب را برای جامعه و «وجدان معذب» را برای خود هموار می‌کرد. کاتب اما به این ابتذال و فرومایگی تن در نداد. او با خطرپذیری، در درون دربار علیه منطق دربار شورید، و در دیالکتیک تاریخ و فراموشی، بر فراموشی غالب آمد و به قهرمان تاریخ بدل شد. روحش شاد و یادش گرامی‌باد. ‌