۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو
اسپنتا : قبای روشنفکر بر قامت دیوان سالار

اسپنتا : قبای روشنفکر بر قامت دیوان سالار

اسپنتا خیلی شایق است که هزاره ها به خاطر چند نفری که از راه امتحان به وزارت خارجه جذب شده اند، به او احساس دین کنند. اما اگر او صادق بود باید در برابر فاجعۀ بهسود نیم کلمۀ برزبان می آورد و غرق کردن کتاب ها را در آب با سکوت روشنفکرانه پاسخ نمی گفت.

دکتر رنگین داد فر اسپنتا، در یک دوران حساس و مهم، مدیریت دستگاه دیپلماسی و سکان سیاست خارجی افغانستان را به دست گرفت. دراین دوران هرچند دشواری های فراوان وجود داشت، اما زمینه برای کار و ابتکار مهیا بود. اگر یک مدیر مسلط بر جغرافیای سیاسی افغانستان و منطقه وجود می داشت، با طراحی یک دیپلماسی فعال وتهاجمی ، می توانست گام های جدی در راستای خروج افغانستان از مظان اتهام همسایگان وایجاد همگرایی منطقه ای جدید بردارد. اسپنتا گرچه گاه و بیگاه نطق های دلچسب و جنب و جور ایراد می کرد، و سلسلۀ از نشست های بامورد و بی مورد را از طریق مرکز مطالعات استراتژیک وزارت امور خارجه برگزار کرد که بهترین شان نشست سه جانبه پاکستان ، هند و افغانستان بود؛ اما وقعیت این است که او از حیث  ابتکار سیاسی فقیر وکم مایه بود. او نه از پایگاه و پشتوانۀ لازم را برای طراحی یک سیاست رادیکال و تهاجمی برخورداربود و نه برداشت دقیق و لازم از جغرافیای فرهنگی و سیاسی منطقه را داشت  ونه به طریق اولی دانش و شناخت مناسب را از نیروهای رادیکالی که بر این بستر فرهنگی و سیاسی ظهور کرده بود ، دارا بود. به هر ترتیب سیاست افغانستان در تمام زمینه ها واکنشی و غیر فعال باقی ماند. دربرابر طالبان سیاست کشور انفعالی شد؛ در ایجاد همگرایی منطقه ای و روابط مبتنی بر اعتماد با همسایگان هیچ انکشافی حاصل نشد؛ سیاست بین المللی نیز انفعالی و خالی از هرگون ابتکار بود. بد بینی و بی اعتمادی و احیانا اخلال گری همسایگان هم چنان ادامه دارد؛ و در سطح بین المللی نیز این امریکا وانگلیس بود ند که اگر می خواستند با افغانستان قهر می کردند  و اگر می خواستند به این کشور مهر  می ورزیدند؛ اما دستگاه دیپلماسی کشور در این مهر و قهر نقشی نداشت. روی هم رفته دراین دوران هیچ ابتکار صلحی را از سوی دستگاه دیپلماسی کشور شاهد نبودیم.

 درهمان سال های اول وزارت، وزیر روشنفکر را بخت یاری نکرد و از سوی پارلمان سلب صلاحیت شد. هرچند مداخلۀ دستگاه قضایی منصوب آقای کرزی محملی چوبین برای حضوراسپنتا در مسند و زارت خارجه تراشید، اما جز وجدان روشنفکری خود سپنتا، دیگر همه کس حضور او را در آن مسند  غیر قانونی می دانست. همین نکته که گرچه اسپنتا آن را زیاد به روی خود نیاورد، مجال هرگونه کار و ابتکار را از او گرفت. بخش اعظم نیروی اسپنتا از آن پس صرف توجیه خودش شد و اینکه حضور او در مسند وزارت خارجه به حکم دادگاه عالی ( ستره محکمه) کشور قانونی است.

اسپنتا در واپسین روزهای وزارتش، مراسم رونمایی از کتابش« سیاست خارجی افغانستان در قرن بیست و یک » را در وزارت خارجه بر گزار کرد. می دانیم که او  روزگاری دانشجوی علوم سیاسی در دانشگاه انکارا بود و لابد کم یا بیش ترکی هم می داند. من بعید نمی دانم که این کتاب اسپنتا که روی هم رفته یکی دو تا نطق تشریفاتی و چندمصاحبه کم اهمیت است، تقلیدی از کتابی« سیاست  خارجی ترکیه در قرن بیست و یک» اثر پرفیسور احمد داود اوغلو وزیر خارجه کنونی ترکیه باشد. اما، میان این دو کتاب تقریبا هم نام( در کتاب اسپنتا به جای ترکیه افغانستان آمده است و دیگر هیچ فرقی ندارد) تفاوت از زمین تا آسمان است. سیاست ترکیه به طور سنتی رو به غرب طراحی شده بود و پان ترکیسم  که نیم نگاهی ترکیه به شرق محسوب می شد، به دلیل صبغۀ غلیظ سکولاریستی آن نیز چندان خریدار و طبعا جایگاهی در میان ملل ترک زبان و ترک تبارنداشت. از دهه 90 که احزابی با گرایش اسلامی به تفاریق درترکیه به قدرت رسید، دکترین سیاست خارجی سنتی  ترکیه روبه تغییر نهاد. اینک این تغییرات به دنبال یک و نیم دهه جدال نیروهای سیاسی در داخل ترکیه به نقطۀ تعیین کنندۀ خود رسیده است و کتاب داود اوغلو بیان کنندۀ دکترین این سیاست جدید و در عین حال صورت بندی از آن است که در کنار پیوستن به اتحایه اروپا، جهان اسلام و آسیارا نیز زیر عنوان « نگاه به شرق» جزء اولویت های سیاست خارجی ترکیه قرار داده است. و درست به  همین خاطر است که بدون ادعاهای پر طمطراق معمول، ترکیه از سنگیانگ تا غزه و لبنان به جدی ترین مدافع مسلمانان تبدیل شده است. جدال اردوغان را با شیمون پریز رییس جمهور اسرائیل در اجلاس داوس  و  واکنش ترک ها را در برابر سرکوب اویغور ها در چین همه دیدیم. اسپنتا، اما اینک چه می خواهد بگوید؟ به فرض هم که مصاحبه های نه چندان پرمایه اورا در رادیو های بی بی سی و آزادی جدی بگیریم، جای سوال است که سیاست خارجی افغانستان در قرن بیستم چه گونه بوده است که اسپنتا می خواهد در قرن بیست و یکم  اصول تازۀ برای آن تد وین کند؟ اصلا افغانستان پتانسیل  و ظرفیت اجراء یک سیاست خارجی را دارد؟ حدس می زنم که اگر وسوسه عنوان کتاب داود اوغلو نبود، وزیر روشنفکر مرتکب چنین گزافه گویی ها نمی شد. سیاست خارجی مورد نظر  اسپنتا به طور شگفتی آوری رومانتیک و ایده آلیزه شده است؛ شیر  « بی یال و دم واشکمی» است که به هیچ یک از  نقطه های  بحران بین المللی تماس پیدا نمی  کند. از خط دیورند و آب هیرمند که در گذریم، ماجرای کشمیر ، منازعات خاورمیانه وتشنج های فزاینده در خلیج فارس،در این سیاست خارجی هیچ جایی ندارند و با سکوت بر گزار شده است. آقای اسپنتا یا به صلاح خود نمی دیده که در این باره ها حرفی بزند و یا دانش دیپلماتیک او تاب سخن گفتن در این حوزه ها را نداشته است.

وازهنر دیپلماسی اسپنتا که در گذریم، او مدعی است که در دوران وزارتش، معیار های قومی وسمتی را در نظر نداشته و در واقع او بوده که پای اقوام را در وزارت خارجه باز کرده است. در آخرین روزهای وزارتش گفته است که او تاوان آوردن زنان و هزاره ها را در وزارت خارجه می دهد. بگذریم از اینکه این گفته چقدر تحقیر آمیز است و نکبت هزاره بودن تا جایی می رسد که بعد از سال ها رنج و مبارزه و اشک و قربانی آدم مثل اسپنتا هم خود را در جایگاه حق دهی و ترحم به هزاره احساس می کند، نفس این ادعا بلوف بی پایۀ بیش نیست. در بد ترین دوره ها هزاره ها یک سفیر و چند کارمند در وزارت خارجه داشته و این تعداد هیچ گاه در دوران اسپنتا زیاد نشده است. یوسفی ، قاسمی ، وهریز ، احمدی و ناطقی پیش از اسپنتا در وزارت خارجه بودند؛ رسولی و وکیلی ازهمان آغاز آمدند و بعد ازگذراندن سه سال کار به کارمندی در خارج تقرریافتند. چندکس دیگر که از راه امتحان جذب شدند همه از بهترین ها هستند اما هیچگاه موقعیت با لاتر از میرزا بنویس دفتر را پیدا نکردند. و تا همین اکنون رتبه اداری هیچ هزاره در وزارت خارجه در حد مدیریت نرسیده است. و عجبا که این وزیر روشنفکر، هزاره را چه اندازه شور بخت و بیچاره یافته است که با این مایه کار او را مدیون همیشگی خویش می خواند. واقع این است که اسپنتا هیچ کارت قومی برای بازی کردن نداشت ورنه او هیچ  دست کمی از هیچ قوم گرای دیگر در این سر زمین ندارد. اسپنتا در یک خانواده کوچی  در شندند به دنیا آمده است ، اما به شدت تبار کوچی گری خود را انکار می کند؛ به همین دلیل او هیچ پایگاه استواری در میان هیچ یک از اقوام کشور نیافته است. در سال های اخیر که نه ژست روشنفکری او گره ازکارش می گشود و نه ادأ واطورملی گرایانه  به دادش می رسید و با عملکرد پارلمان اعتبار و حیثیت خود را نیز به یغما رفته می دید، کردار وکنش او سمت وسوی منطقه ای به خود گرفت و آشکارا برطبل هراتی بودن می کوبید. درهمین راستا در ماه های اخیر دوران کارش پیشنهاد سفیر شدن سخی غیرت و داود مرادیان را به رییس جمهور داد که گرچه پذیرفته نشد، اما به روشنی نشان داد که روشنفکر همواره در پی مسند و همیشه قدرت طلب افغانی،  فاصلۀ  وابستگی به مکتب فرانکفورت  تا هبوط  در باتلاق قومی و منطقه ای را به چه سادگی و سرعت می پیماید.

اسپنتا خیلی شایق است که هزاره ها به خاطر چند نفری که از راه امتحان به وزارت خارجه جذب شده اند، به او احساس دین کنند. اما اگر او صادق بود باید در برابر فاجعۀ بهسود نیم کلمۀ برزبان می آورد و غرق کردن کتاب ها را در آب با سکوت روشنفکرانه پاسخ نمی گفت. او در نطق رأی اعتماد خود در پارلمان گفت که بزرگترین دارایی شخصی او شش هزار جلد کتاب است. وما انتظار داشتیم که وزیری که شش هزار جلد کتاب شخصی دارد لابد قدری کتاب را می داند و بر نابودی کتاب توسط همکارش حد اقل اعتراض می کند.

 و از اسپنتای ملی گرا و دیوان سالار که در گذریم، به اسپنتای روشنفکر می رسیم. قامت روشنفکری اسپنتا نیز چندان برازنده نیست و دشوار است که بتواند از وضعیت روشنفکری کنونی گامی  فراتربگذارد. به هرروی  در این مورد  اوکوشید که بر قامت دیوان سالاری خود قبای روشنفکری بپوشاند، اما این قامت نحیف بود و آن قبا گشاد، وخلعت روشنفکری قامت اوراناساز و بی اندام کرده بود. لذا او در دوران تصدی وزارت نه یک دیوان سالار مقتدر بود و نه یک روشنفکر معتبر. بازار آشفته و بی حساب وکتاب روشنفکری افغانستان ، در آغاز او را تشویق کرد که خشت پر بزند؛ و ازهمین رو در اوایل تصدی وزارت خارجه ، در گفتگویی با ایمان علیزاده از بخش فارسی رادیو بی بی سی از مکتب فرانکفورت دم زد و خود را در سیاست پیرو این مکتب خواند. اما وقتی که اسد الله احمدی      ( بودا) در مقالۀ « خادم دولت لیبرال یا سالک طریقت آدرنو» ثابت کرد که  هیچ نسبتی میان مکتب فرانکفورت و آدرنو و آقای اسپنتا وجود ندارد، از آن پس احتیاط پیشه کرد و  دم درنیاورد، اما  بدیهی بود که در بارۀ نوشته بودا هم چیزی برای گفتن نداشته باشد و نا چار بروفق اخلاق روشنفکری افغانی سکوت پیشه کرد. جلوه و جمال روشنفکری اسپنتا در دوران وزارت بسیار محدود بود و شعاع آن تنها در حلقۀ تنگ بقایای فرقۀ« شعله جاوید» محصور می گشت. مقالاتی را که با نام های مستعار سهراب سرمد و بابک آبتین در روزنامه« هشت صبح»            می نوشت، امتیاز چندانی با تحلیل های قسیم اخگر نداشت و این بدان معنا است که میان مدعی قرابت فکری با مکتب فرانکفورت ومحصل لیسه استقلال در دهه چهل تفاوتی چندانی و جود ندارد. گفته می شود که او نوشته های هم به زبان آلمانی دارد. شاید داشته باشد. اما، اکنون نمی توان در باره آن قضاوت کرد. اگر قامت و قوارۀ روشنفکری او را در زبان فارسی درنظر بگیریم، گمان نمی رود که نوشته های آلمانی او  چندان آشی دهن سوزی باشد.آخر در سرزمین غول های چون نیچه و هایدگر و  ویتگنشتاین و هسرل و گادامر و برشت  وکونتر گراس و هابرماس  کوتولۀ مثل اسپنتا چه می تواند بگوید؟ ویا اصلا چه چیزی می تواند برای گفتن داشته باشد؟ پیش ازرسیدن به مقام وزارت خارجه، در مصاحبه با« فصلنامه خط سوم» اقای اسپنتا از وجود جنبشی شبیه جنبش روشنگری اروپا در افغانستان سخن گفته بود و محمود طرزی در چشم او معادل افغانی اشخاصی چون دیدرو  و  دالامبر و حتی ولتر و روسو بود. من شگفت زده از این همه و بی پروایی و  بی ضبط و ربط سخن گفتن، ازهمان زمان از خیر همسخنی اوبا اصحاب مکتب فرانکفورت و هم راستایی با تفکر آنان در گذشتم، اما امید وار بودم که منش اخلاقی این مکتب که همان « یاد آوری از قربانیان » و تأکید بر « ادبیات فاجعه » است، حد اقل بازتابی در منش و رفتار اخلاقی این وزیر روشنفکر داشته باشد؛ اما او قبل از وزارت و در دوران وزارت ازهر چیز، در هر محفل و مناسبتی، در هر گروهی و بر هر گوری سخن راند، اما در این سال های آزگار حتی یک بار از قرباینان فاجعه افشار سخن نگفت و یادی به میان نیاورد. و بدین سان نشان داد که نه شریک دانایی و تحلیل این مکتب از فرهنگ و تمدن و عقلانیت غرب است ونه هم کوچک ترین تأثیری از منش اخلاقی این مکتب  در به یاد آوردن  رنج و اندوه قربانیان، در این مدعی پیروی از مکتب فرانکفورت به چشم می آید. راستی آیا اسپنتا می داند که ویژگی اصلی مکتب فرانکفورت خلق ادبیات فاجعه، تأکید بر یاد آوردن از قربانی ها، نجات امرجزئی و فراموش نکردن دردها و دهشت های بشری است؟ ویژگی این مکتب دانایی انتقادی و وجدان اخلاقی است؛ دو چیزی که اسپنتا اگر هر چیز داشته باشد، هرگز آن دورا ندارد. لابد همان گونه که محمود طرزی، از نظر اسپنتا، معادل افغانی اروپاییانی چون ولتر و روسو است، خود اسپنتا نمونۀ افغانی افرادی چون ادورنو، هورکهایمر، فرید ریش پولاک،  مارکوزه و والتر بنیامین است!!!

به هر حال سخن گفتن در بارۀ اسپنتا ، اکنون که او دور از مسند وزارت است ، شاید به نظربرخی  حسنی نداشته باشد. اما او یک دوره سکان دار دستگاه دیپلماسی کشور بوده و دانایی و توانایی خودرابه محک آزمون گذاشته و به جامعه عرضه کرده و اکنون خود را در معرض قضاوت همگانی قرار داده است. او از وزارت خارجه رفته است، اما از جامعه نرفته است. او برای برخی نماد ونمونۀ روشنفکری و انبان از تئوری و نظریه است و برای برخی دیگر یگانه شخصی « دارای تقوای سیاسی» در کشورمی باشد. خوب است که مردم با این قضاوت نیز آشنا شود که او جثۀ نحیف یک دیوان سالار خیلی ها عادی را درزیر قبای یک روشنفکر  عادی تر پنهان کرده بود و لذا نه یک روشنفکر معتبر بود و نه یک مدیر موفق. و این نکتۀ است که اگر بر ارباب دعواآشکار نباشد، بر اصحاب معنا هرگز پوشیده نیست.

نویسنده : علی امیری نظرات : 54
  • احمدیار - لندن ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    دوست عزیز علی‌ جان امیری، ندانستن زبان دیگر جز فارسی شمارا محدود کرده است به یادگیری ترجمه‌های گزینشی که از ایران با خود به ارمغان آورده‌اید، دنیا فراتر است از باز ی با کلمات و جملات، نقد ناصحیح و تاختن بیمورد به هرکس به خاطره اشباع حس تحسین شنیدن و آوازه کشیدن سزاوار قلم به دستان نیست، یادتان باشد در امروز افغانستان اگر کسی‌ بر مسند قدرت باشد و کاری در حق مردم انجام ندهد کار بزرگی‌ انجام داده است!

  • روزبه ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    این نقد نیست، نوشتاری خوشایند ولی‌ متأسفانه بیمائه، همینکه من می‌دانم سپنتا از هرات هست تمام گفتار دیگرتان را دربارهٔ این شخص زیر سوال میبرد،کینه و عداوت از سرتا سر این گفتمان پیداست، زیبا نوشتن بی‌ ارزش است اگر آکنده از تهمت و بهتان باشد. اگر سپنتا ۶۰۰۰ کتاب دارد فکر کنم برای شما ۶ روز طول کشیده تا اسامی این ۶ فیلسوف خارجی‌ را جستجو کرده باشید دوست عزیز، لول

  • گمنام ۱۳۸۹ سه شنبه ۴ جوزا

    من از نظر دهندگان محترم خواهش می کنم که امیری را آخوند نگویند واوهم درنوشته های خود نباید دم ازطلبگی بزند .سزاوار نیست کسی را که از ابتدا به طلبگی اصولااعتقاد نداشته و دردوران اقامتش درقم نماز نخوانده باشد طلبه دانست . اوطلبگی را بخاطر شهریه اش اختیار کرد . اگر هم درکنار محقق جای گرفته است به این دلیل است که محقق نیز چنین روحیه ای دارد اما بااین تفاوت که محقق سعی می کند درانظار عامه وبرای فریب افکار عمومی لا اقل ظواهر را رعایت کند(کند هم جنس با هم جنس پرواز ) اگر به این امر باور ندارید بروید ونگاهی به اطرافیان آقای محقق بیندازید . اگر اکثریت بی نماز نبودند ، اگر اکثریت به مسایل دینی بی اعتنا نبودند، مرا دراین نوشتارم ملامت کنید .واین خود بلای جداگانه ایست بر ما مردم مظلوم هزاره که بخش بزرگی از روشن فکران ما افراطی ، تندخو ، یکدنده ومستبد ،بدون درایت وکفایت سیاسی و بی دین هستند .امیری اگر نقادسیاسی است قبل از هرکسی باید سیاست های محقق را نقد می کرد که هیچ خط قرمزی را نمی شناسد . اگر اجیر نیست باید ائتلاف محقق با سیاف را زیر سوال می برد که تا الان که الان است باور آن برای من سخت است .

  • خودم ۱۳۸۹ يکشنبه ۲۶ ثور

    سلام به همه
    من با حرف های آقای امیری موافقم
    با شما سخنان بسیار دارم که با مدرک در اختیارتان میگذارم این داکتر سپنتا حتی ارزش نوک قلم را ندارد حیف است که او یک نقال ولی یک غول بی شاخ و دم است ، منتظر بنده باشید

  • سهیلا حیدری ۱۳۸۹ جمعه ۱۰ ثور

    سلام !!!
    با تشکر از همی‌ دوستانی که نظر داده.
    ولی‌ هر کدام شما کمی‌ تند رفتید کمی‌ صبر و حوصله خوب چیز هست .
    این را بدا نید که همی‌ ما افغانی هستم ا حترا م هم را داشت باشم.چرا این قدر به هم توهین میکند .
    نه ا حترا م نو سنده را دارد نه ا حترا م خود را این نشان دهنده بی‌ سوادی هست .
    بس کنید بیاد وطن خود را آباد کنیم نه خراب دست در دست هم دهم غم از دل مادر‌های خواسته دل بر دارم ..
    .جنگ و قوم پرستی و نژاد پرستی بس است بیایید بر ا ی جوانان خود بیمزد که ما هم یکی هستم..
    و افغانستان وطنی ما هست.
    بیدار شود از خواب غفلت.تا کی‌ مثلا بود پرستن در جهل و ندانی باشیم تا کی‌؟؟؟؟؟؟
    هم با هم زیرا یک پرچم باشم .
    اگر این گونه کنیم دشمنان از بی‌ اتفاق ما سؤ استفاده میکند و وطن آباد نمشود
    .فرزندان ما با جائ کتاب تفنگ بر دست دا رّد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
    همین هست که سالها هست که جنگ و خونرزی هست .
    همت کنید هم یکی شوم

  • محمدمختار ۱۳۸۹ جمعه ۱۳ حمل

    من عبدالله را شخص خوب نمیدانم و اسپنتا را نسبت به عبدالله ترجیح میدهم و از ایشان بسیار سپاس گزاری میکنم که در طول وزیر بودن اش به حیث وزیر خارجه توانست توازن قوا را در افغانستان حقظ کند. با احترام محمد مختار نظری از ولایت دایکندی

  • نذیراحمد ۱۳۸۸ يکشنبه ۲ حوت

    اگر خاسته باشیم موضوع را خلاصه بسازیم ، باید بنویسیم که مقاله نویس تابع احساسات بوده وچیزی دیگری که قابل یاد آوریست هر ملیت که در افغانستان زندگی کرده و میکند کوشش بر این دارد تا گذشته خود را پنهان کرده یا پر افتخار جلوه دهد،

  • شایان ۱۳۸۸ جمعه ۳۰ دلو

    سلام.
    اینکه سپنتا چه کرده است و فایده اش به هزاره های افغانستان چه بوده است را بعداً خواهید فهمید. منتظر باشید، یک سال بعد هم قضاوت کنید.

    در مورد رد صلاحیت سپنتا هم باید گفت که آدم باید کوچه ای قضاوت نکند. ارجاع موضوع رد صلاحیت شدن سپنتا مبتنی بر دلایلی که ارتباط مستقیمی با مسئولیت های وزارت امور خارجه نداشت، به ستره محکمه جزء صلاحیتی است که قانون اساسی به ستره محکمه داده است و خوشبختانه افغانستان تنها کشوری نیست که چنین سیستمی دارد. اگر یادتان باشد در سال 2000 هم جورج بوش بعد از فیصله ستره محکمه آمریکا بر الگور به پیروزی رسید. همین چند روز پیش هم که رای دادگاه عالی پاکستان را به ارتباط فرمانهای مشرف و زرداری شنیدید. بهتر است دوستانی که فکر می کنند پارلمان صلاحیت هر چیز را دارد بیشتر مطالعه کنند تا مفهوم توازن و کنترل قوا را بهتر درک کنند.

  • هزره ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۹ دلو

    چند گپ:
    یک: لطفا نوشتن نام آقای سپنتا را درست یاد بگیرید
    دو: سپنتا هیچگاهی از کوچی بودنش منکر نشده است. مگر کوچی بودن چه عیبی دارد. آیا کوچی بودن از هزاره بودن هم بدتر است
    سه: زمان نشان می دهد که وضعیت هزاره ها پس از این چه خواهد شد تا رول سپنتا را در مورد ایجاد زمینه ها رشد و پیشرفت به شماری از هزاره های نمک نشناس نشان بدهد
    چهار: سپنتا هیچگاهی ادعا نکرده که برای هزاره ها کار مهمی انجام داده است
    پنج: سپنتا اگر صد سال هم درس نخواند هزار سال دیگر انسانهای بیسواد مانند امیری را که همه دانشش در توزیع المسایل امام راحل تمام می شود، درس بدهد
    شش: کسانی که از محقق که دستش به خون مردم افغانستان آغشته است و تاریخ جنایات ضد بشری او را هرگز فراموش نمی کند تنها به خاطر پوچق بودن بین اش حمایت می کنید به اندازه آن تاجک بی وجدان که از فهیم جنایتکار دفاع می کند و یا آن پشتون کثافت که از احدی فاشیست دفاع می کند و یا آن ازبک که از دوستم جنایت کار حمایت می کند یک سان هستید.
    هفت: حیف این همه نوشتم. بالای گوش خر یاسین خواندن

  • فردوس ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۸ دلو

    ایکاش فکر و عقل اقای امیری همچون قلم شان کار میکرد. اقای امیری، باید این را دید و پذیرفت که ما هزاره ها هنوز هم که هنوز هست قابل ترحم هستیم. مثالش را هم که چندی قبل در تعین وزرا دیدید. چون بالای ما ترحم نشده است امروز در ولایات هزاره نشین کاری صورت نگرفته است و سرک قیر نشده است. بر ما ترحم نشده است که وزارت های کلیدی به ما داده نمیشود. برما ترحم نشده است! ایا انروز را فراموش کردی که هیچ هزاره حتی اجازه اشتراک در امتحان وزارت خارجه را نداشت؟ یا انزمان هزاره ها استعداش را نداشتن؟ گیرم حرف شما درست ببینم که شما با اقای زلمی رسول کسی( که سکرترش خانم سراج یک روانی و متکبر زمانش است بخاطر خانواده اش) که در نشنلیست بودن شهره شهر است چی خواهی کرد! و چی سمتی را در وزارت خارجه به شما خواهد داد! ببینم چند هزاره دیگر بعد از این حق اشتراک در امتحان وزارت خارجه را دریافت خواهد کرد و چه تعداد شان مقرر خواهند شد. حق بین باشی!

  • Dawood ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۸ دلو

    You Akhund again wants to poison the minds of the people of Afghanistan and trying to lead them to a darkness and bloodshed period of the past. Critising people however they are will not solve the problem of this nation, but instead hatred, racism will grow in the mind of our youngesters and children. So its better to stop nationalistic bahavours and should respect our people the Afghans with respect and show the world that we are united. This is a positive step towards peace in Afghanistan.

    Zindah Baad Afghanistan

    Dawood

  • Samim Suhrab ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۷ دلو

    Hi Amiri

    thanks to you for the courtesy you've showed to this delicate and important matter

    I think i agree with all what you said...you'r criticism make sense. However, despite of all his mysterious behaves Spanta has been better when it comes to minorities. He is not as bad as dr. abdula abdula. with all the respect that i have to dr. abdullah i allow myself to say that he discriminates the minorities in particular the hazaras during his assignment in ministry of foreign affairs. he excluded hazara from his decision making table.

    how many hazara are appointed as ambassador of Afghanistan ? any body knows? i am hopeless given the fact that abdulla was avoiding and Spanta has followed the same path

    one of the commentators mentioned that you should also look after the achievements of Sarwar Danish's achievements with regards to minorities? Would you do that? that will be interesting. b


    Regards,
    Samim
    Ministry of Foreign Affairs of Afghanistan
    Kabul

  • Samim Suhrab ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۷ دلو

    Hi Amiri

    thanks to you for the courtesy you've showed to this delicate and important matter

    I think i agree with all what you said...you'r criticism make sense. However, despite of all his mysterious behaves Spanta has been better when it comes to minorities. He is not as bad as dr. abdula abdula. with all the respect that i have to dr. abdullah i allow myself to say that he discriminates the minorities in particular the hazaras during his assignment in ministry of foreign affairs. he excluded hazara from his decision making table.

    how many hazara are appointed as ambassador of Afghanistan ? any body knows? i am hopeless given the fact that abdulla was avoiding and Spanta has followed the same path

    one of the commentators mentioned that you should also look after the achievements of Sarwar Danish's achievements with regards to minorities? Would you do that? that will be interesting. b


    Regards,
    Samim
    Ministry of Foreign Affairs of Afghanistan
    Kabul

  • اسد ۱۳۸۸ دوشنبه ۲۶ دلو

    سلام بهمه
    مقاله جالب بود امید وارم که موفق با شی اما افسوس به این است که قلم بدستان ما همیشه در موضع قومی خودشان را محدود میکنند ، که این خود باعث میشود که ما موقف خود را محدود کنیم خوب است که در تحلیل و بررسی و نقد ما داور بیطرف باشیم و افکار خودرا باهمه شریک بسازیم و خودم به این باورمندم که مردم ما فیلسوف میشند با دانش میشند اما ساستمدار نمیشند . که هم اکنون تیپ های عجیب و غریبی هستند که هم از بیرون و هم از داخل در راه پیمایها بشتر عقده ی عمل میکنند نمیدانم که چرا/ ما به این باورم که باید تلاش کنیم که با همه مردم افغانستان روابط خوب ایجاد کنیم نی مو ضعگیری های بیهوده و هزاره هزاره دادن زدن درد این مردم بیچاره را دوا نمیکنید فیلسوفای عزیز.
    ت

  • ناشناس ۱۳۸۸ دوشنبه ۲۶ دلو

    به نطر بنده اقای امیر یک کمیتبازیخ مطالعه کن بهتر است تانقد سیاست کار هر بی سواد نیست مثل امیری نام ها

  • سید محمد مطهری ۱۳۸۸ جمعه ۲۳ دلو

    درود به همه
    قدرت قلم و بیان آقای امیری قابل ستایش است. خداوند بر توانایی هایش بیفزاید اما چه خوب می شد که این سبک زیبا روان نقد ، همانطور اسحاق برهانی پیشتر گفت، همراه با راهکار و مرهم می بود. همه گذشته تلخ داشته ایم آن را نباید فراموش کنیم و باید از آن بیاموزیم اما طوری نشود که از قفس برای خود ساخته چنانکه جسم مان در زمان و و روح و فکر مان در گذشته باشد که اگر چنین شود دچار ایستایی شده و از قافله جهانیان عقب خواهیم ماند. بزرگترین وظیفه روشنفکران و قلم بدستان ما در این روزگار نا بسامان باید علاوه بر نقد و موشکافی اعمال دولت مردان ، تقویت روحیه هم پذیری باشد.
    موفق باشید

  • ااسحاق برهاني ۱۳۸۸ جمعه ۲۳ دلو

    آقاي اميري سلام!
    مقاله‌ي شما را خواندم و از قلم روان و تعبيرات دقيق‌تان استفاده كردم. در ضمن مي‌خواستم چند مسأله را با شما و دوستان هم‌انديش‌‌تان در ميان بگذارم.
    1. آن‌طور كه به نظر مي‌رسد شما و امثال شما دغدعه‌ي دفاع از مردم مظلو م و ستم‌كشيده‌ي هزاره را داريد. مردمي كه از زمان تشكيل واحد سياسي به نام افغانستان از بسياري مزاياي يك شهروند عادي بي‌بهره بودند. اين فكر و انديشه و يافتن راهكارهاي مفيد براي حل معضلات و عبور از محروميت‌هاي اين مردم كار بسيار شايسته و بجاست.
    2. شما كه در عرصه‌ي سياست و نقد اشخاص سياسي، قلم مي‌زنيد و مي‌نويسيد و دم از بي‌عدالتي، تبعيض، قوم‌گرايي و ... مي‌زنيد،چه راهكارهاي براي برون رفت از اين مشكلات داريد؟
    به عقيده‌ي من، مسايل و مشكلات افغانستان را بسياري از هم‌وطنان ما درك مي‌كنند و از آن رنج مي‌برند؛ بنابراين، آن‌چه مهم است، درمان اين درد است نه ياد آوري آن.
    3. اين نوع نوشته‌هاي شما نه تنها به سود مردم هزاره نيست؛ بلكه از مردم هزاره به عنوان يك قوم سازش ناپذير و ناسازگار در جامعه‌ي افغانستان ترسيم مي‌كند. شما در نوشته‌ي تان به مسأله‌ي نژاد و منتسب بودن اسپنتا به اقوام مختلف اشاره داشتيد، اين كار شما باعث مي‌شود آتش احاساسات قومي بيشتر شعله‌ور شود كه سرانجام قرباني آن قوم ما و شماست.
    4. تا زماني كه ما سياست متناسب با شرايط افغانستان را در پيش نگيريم و با اقوام مختلف سازش و همكاري نداشته باشيم، نمي‌توانيم جايگاهي واقعي خود را در افغانستان بيابيم.
    من مخالف نقد نيستم؛ اما نقد را بايد به معناي واقعي آن به كار ببريم. شما كه در نقدهاي‌تان يك روز بي‌رحمانه و با ادبيات عريان به جان آقاي اشرف غني مي‌چسپيد، روز ديگر اسپنتا را نقد مي‌كنيد، در اين كارهاي تان نفع عموم مردم افغانستان، مخصوصاً مردم هزاره را در نظر مي‌گيريد؟ اگر مصالح مردم هزاره را در نظر مي‌گيريد دست‌كم در نقدهاي‌تان از صراحت تعبير پرهيز كنيد. يك بار به سايت براردان تاجيك سربزنيد ببينيد اگر نقدي داشته باشد از چه تعبيرات استفاده مي‌كنند و چه استعارات به كار مي‌برند.
    5. گذشته‌هاي تاريخي ما نشان مي‌دهد كه يكي از عوامل عدم موفقيت ما در در طول تاريخ، تندروي و ملاحظه نكردند شرايط روزگار بوده است. در شرايط كنوني نيز اگر ما يك روز عيب‌هاي اين قوم را برجسته كنيم. روز ديگر آن قوم را، پس دوست كي‌خواهد بود. اگر چه گذشته‌ها بسيار تلخ بوده است كه يادآوري آن شايد دردآور باشد؛ اما مصلحت چه ايجاب مي‌كند. قضاوت به شما. موفق باشيد!
    والسلام. 26 دلو 1388ش.


  • رضايمك ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    نقد گذشته و گذشتگان خوبست البته اگر بنيادين و يا آينده ساز باشد.

  • شوخ ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۲ دلو

    انجا افغانستان است از همه به اندازه ی کرزی توقع کنیم نه اوباما

  • يكاولنگي، رستم ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    من از كساني به استاد امير ي خورده مي گيرند متعجب هستم، امير ي در نويسندگي صاحب سبك است و قدرت قلم او معجزه آسا است او بهترين تحليل كننده با انصاف است . امير ي شاهكار ادبيات جديد و آنهم براي هزاره را رقم مي خورند، از او تفكر و اندشه تراوش مي كند او فكر و انديشه را وسيله نان و كسب قدرت قرار نداده است ، او مثل اخگر وجريان هشت صبح از ناحيه خارجيها تمويل نمي شود و او هرچه مي نويسد داراي ضابطه و منطق است. او چند روزي اگر رفيق با محقق است دليل نمي شود كه عليه محقق هم بنويسد ؛ چون محقق ادعاي ندارد ولي نقد سپنتا ضروري است كه ادعاي طمطراق به اندازه كوه هندو كش دارد . كساني بر عليه استاد امير ي مطالب نامربوط مي نويسند حسودان كج انديش و بسيار نادان است مانند خفاش قادر به ديدن نوشته هاي اميري نيست كه هركدام جلوه از هنردارد، تا هنوز در افغانستان كسي به پايش چنين اثري خلق نكرده . او افتخار قوم و از اعضاي بلند مرتبه داناي است. خدا به استاد اميري توفيق بدهد . افسوس او به قوم هزاره تعلق دارد و اگراو به ساير ملتهاي دنيا تعلق مي داشت براي او يك دانشگاه تاسييس مي كرد. و هرجا باشد وجودش بي بلا و تندرست و رشحات قلميش هميشه خون چكان باشد .

  • گمنام ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    ما دیگر از شعار خسته شده ایم عمل می خواهیم
    آقای دکتر اسپنتا در وزارت خارجه در زمان وزارتش چه کرده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    هیچ..............................................
    آقای امیری زنده باشی .................................
    با نام هزارگی کمنت دادن و از دیگران دفاع کردن هیچ سودی برای آنها نه خواهد داشت و نگران نباشید آنها همان کاسه لسانی هستند که همیشه بوده اند.
    تا هنوز هم برای آنها این سخت است که یک بچه هزاره آنها را نقد کند وتاهنوز در قرن عبدالرحمان زندگی میکنند و همان طور می اندیشند هر چه که روشنفکر هم که باشند.
    این مقاله شما و مقاله بودای عزیز باید درسی و گوشزدی برای آنها باشد و است که هزاره ها دیگر بیدار شده اند هر کس و ناکس نباید درباره آنها هر چه که در زبان شان آمد بگویند حالا دیگر هزاره بودن دیگر جرم نیست و آقای اسپنتا ودوستان اش نباید به این بنازند که اسپنتا در وزارت خارجه زمینه را برای هزاره ها مساعد کرده است که آنها در آنجا از حق مسلم شان استفاده کنند این کار را اسپنتا نکرده است گذشت زمان کرده است حالا دیگر هزاره ها با زور یا به رضا حق شان را خواهند گرفت ما نیازی به اسپنتا و یا دیگران نداریم آنها به ما نه صادقانه کمک کرده اند و نه خواهند کرد. ما سرنوشت خود را خود ما تعیین میکنیم به گفته : بابه مزاری که امروز به آن روز رسیده است که ما خود ما سرنوشت خود را تعیین کنیم

  • عباس هزاره - کابل ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    قابل توجه اقای نیلی!
    من برعکس شما احتمال می دهم. آقای امیری بسیار از مسایل را خوب را نمی فهمد ولی به سفارش آقای محقق چیزی نمی نویسد. آقای محقق نگفته است که اسپنتا ازمکتب فرانکفورت لاف بزند و بعد در برابر انتقاد های بودا پا در گل بماند. محقق نگفته است که اسپنتا ان کتاب کذایی را بنویسد و طشت نادانی خود را ازبام اندازد.محقق سفارش نکرده است که اسپنتا هزاره ها از وزارت خارجه جارو کند و به جای شان سخی غیرت و داود مرادیان را پیش نهاد کند. اینها همه شاهکارهای خود اسپنتا است اما قضا وت امیری چه گونه است باید بررسی شود.
    اصلا برادر عزیز من محقق مانند خود اسپنتا بی سواد است واز مکتب فرانکفورت چیزی نمی داند تا به امیری سفارش کند. توثابت کن که امیری انچه را که گفته است دروغ است و یا اشتباه کرده است.
    زیاد اعصاب خود را خرد نکیند. امیری چهره واقعی اسپنتا را نمایش داده است. اگر به مقدسات شما توهین شده است ببخشید.

  • علیرضا احمدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    دوستان سلام
    بهتر است که از بی سوادی و یا باسوادی امیری در گذریم. او نه ادعای مدرک کرده است و نه ادعای سواد. و نه از درک این دو چیز از جامعه نان خورده است. حرف اصلی بر سر اسپنتا است. خلاصه ادعای امیری این است که یک دیپلمات مقتدر نیست بلکه یک بروکرات معمولی است یک شخص ملی نیست یک منطقه گرا است و یک روشنفکر نیست یک شیاد بی سواد است.هرکه قبول ندارد این ادعا را رد کند.مثلا ثابت کند که او مکتب فرانکفورت را می فهمد. منطقه ای عمل نکرده است. و دیپلمات قهار وقوی است.همه می گوید که نقد اسپنتا بد است . هیچ کس نمی گوید که اشتباه امیری در کجا است؟
    احتمالا این نوشته امیری بد رقم اعصاب کسانی را که به دور این کعبه طواف می کرده است درهم ریخته است.

  • هزاره مغل ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    جناب امیری:
    مقاله شما نقدی است برکارکرد وزیر خارجه یک کشور کاملا وابسته، به همه ی کشورهای جهان، و هم ازتبار غیر خودی!
    فکر کنم زمان نقد کمی دیر است. ولی بیایید از کارکرد تمام وزیرهای هزاره ، ورهبران احزاب معامله گر هزاره گی درمدت 8 سال اخیر نقد نمایید، درین مورد فکر کنم درین تا هنوز وقت به ما اجازه میدهد؟
    بعضی وقت افکار، شما تحت تاثیر رهبرتان شیخ کوچک قرار میگیرد وبیگانه ها را میکوبید تا خودی ها؟ برای پیشرفت ، جلب وجذب هزاره ها در دوایر دولتی ، خود هزاره ها(شیخین را، وزیرای بیکاره) مخاطب قرار دهیم ونقد شان نمایم تا دست بوسی شان درایام خوشی وماه ماتم؛ این مسله درمورد بهسود هم صادق است.
    هرگاه اگر شما به این فکراستید که درافغانستان روشنفکر وجود دارد، پس شما اشتباه فکرمیکنید؟
    مثلا: روشنفکرآن جنگل ما، اشرف غنی، خلیل زاد، معلم عزیز، خودما شما، اسپنتا، نصراله استانکزی، حبیب اله رفیع،حامد علمی وصدها آدم دیگر که تذکره افغانی دارند. این جماعت یقینآ روشنفکر نیستند.
    شاد باشید.

  • ستاد مردمی گرامی داشت از شهدا و مفقودین افشار ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    قومای سربلند
    روز پنجشنبه ساعت 8 و نیم صبح 22 دلو 1388 روز آزمون برای ادعاهای هزارگی ماست. افشار در حال فراموشی و همسرنوشت شدن با قتل عام های عبدالرحمان جلاد است. اگر اندکی از احساسات هزارگی هم در ما باقی مانده است، اینک با حضور پر شکوه خود آن را به نمایش گذاریم. چشمان شهدا و مفقودین افشار در انتظار چنین حضوری هستند. با تمام دوستان و فامیل به این انتظار پاسخ گوییم. بیاییم در سراسر جهان هرکجا که هزاره ی با وجدان و با احساسی وجود دارد به نحوی آن را به نمایش گذاریم. از دوستان داخل کشور و نیز از طریق سایت ها و فیس بوک آنان را قناعت دهید تا تجمع پرشکوهی را به وجود آوریم.
    لطفاً این اطلاعیه را تکثیر و توزیع نمایید.

    ستاد مردمی گرامی داشت از شهدا و مفقودین افشار

  • شریف ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    به نظرم آقای امیری اسپنتا را خوب نقد کرده است. اسپنتا از همان ابتدا به یک ورشکست سیاسی تبدیل شد و باید استعفا می داد. او درست است که خود را روشنفکر می داند. اما متأسفانه همواره دنباله رو بوده است. او در مورد قانون احوال شخصیه اهل تشیع بعد از آن لب به سخن گشود که همه، به جز از محسنی و همفکرانش، علیه آن دست به تظاهرات زدند. اگر وابستگی اسپنتا به مکتب فرانکفورت را به روشنفکری او اضافه کنیم، دیگر باید براساس اصل "دانایی انتقادی و وجدان اخلاقی" عمل کند. اما متأسفانه او هرگز از این اصل پیروی نکرده است. انداختن کتاب ها در آب بزرگترین فاجعه است. جامعه منحطی مانند افغانستان نیاز به کتاب دارد. اما آقای اسپنتا به عنوان یک روشنفکر هیچ گاه صدایش را بلند نکرد. اگر اسپنتا، به قول بعض نظر دهندگان، زمینه را برای هزاره ها در وزارت خارجه فراهم کرده است تا شایستگی و لیاقت خود را نشان دهند، چه نیازی به منت گذاری دارد. اگر روشنفکران مانند امیری، بودا و غیره نباشند، به یقین بدانید که هزاره ها بیش از این منت های هر کس و ناکس را باید بکشند. این مقاله امیری نیز بیان گر نگاه تیزبین و عمیق او است. به نظرم، کسانی که در این مقاله نظر داده اند مانند سرور ساحل، باتور و حمید جوادی کاسه داغ تر از آش می باشند و شاید عقده های دارند که این گونه بی پایه نظر می دهند.

  • حمید جوادی ۱۳۸۸ سه شنبه ۲۰ دلو

    آقای امیری سلام !
    نوشته های شما مانند همیشه بیانگر حقایق است . البته بخشی از حقایقی که گفتنش به نفع یک گروپ و یک گروه خاص است نه کل حقایق. بمجردیکه سپنتا از قدرت برکنار میگردد ، شما به انتقاد ازاو بر میخیزید و تمام کارهای کرده و ناکرده پنچسال قبلش را برویش میکشید. ازین کار شما میتوان کم ازکم دو سه نتیجه ی عاجل گرفت:
    1- شما دیگر مایوس شده اید که سپنتا بتواند برای شما کاریرا انجام دهد و بناء نا جوانمردانه و بیرحمانه انتقادش میکنید و بر میز جراحی اش میخوابانید وبا لایزر بیشتر از حد لازم اورا به حلاجی میگیرید.
    2- به کسیکه مقام وزارت خارجه را میگیرد تلویحن میفهمانید که چشمهای تیزبین و قلم دیگر هم تیز تری به تعقیبش اند که در صورتیکه مطابق میل شما عمل ننماید میتوانید همچنان در آینده بی ابش سازید.
    3- سپنتا را بهانه قرار داده وتمام روشنفکران را در وجود سپنتا بکوبید.
    همین سیاست آخری دقیقن منبع در زیر ریش آخندهای دارد که شما از ایشان نمایندگی میکنید.
    باور کنید با وجود تمام کوشش های که شما کرده اید و به تمام کارهای سپنتا گاهی رنگ ضد هزارگی داده و گاهی به شعله ی بودن و کمونست بودن محکومش کنید بازهم سپنتا در بین همه وزیران کابینه کرزی از جمله موفقترین انها بوده است. موضوع کتاب نوشتن والمانی دانستن و ... که شما میخواهید بگویید معلومات بیشتر از سپنتا راجع به نویسندگان المانی و انگلیسی و امریکایی و عربی و ایرانی دارید ، اصلن از شخصیت سپنتا نمیکاهد و موضوع سابقه کوچیگری و فراهی بودن وهراتی بودن را که شما مطرح میکنید اصلن برای شما شرم اوراست که یک انسان را به ان محکوم میکنید.
    اگر شما میخواهید که باز آخندی وزیر خارجه و پلان و اقتصاد و زراعت و صنعت و .. گردد در موجودیت شرایط کنونی از جمله ی محالات است. بیایید یک انقلاب دیگری را سازماندهی کنید که از تیپ انقلاب ایرا باشد تا 100% آخند بقدرت برسد..
    اگر نقش روشنفکران را در افغانستان دیروز و امروز نفی کنیم در آنجا فقط ملا مشک عالم وملای لنگ و ملا عمر و ملا ربانی و ملا مجددی و ملای شما محقق و خلیلی میمانند و یک دنیای جهل و جهالت که انسان انسان را دریده و دل و جگرش را خام میخورد.

  • باتور ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    به نظرم امثال امیری درسدد انحراف افکار عمومی هزاره هاست چون مردم هزاره سخت برآشفته از دست بی لیاقتی و ناکامی محقق و خلیلی و چرندیات مثل آقای امیری است (کور خود بینای دیگران) شمای که 4 وزیر به نام هزاره فرستادید اینها کدام هزاره را به کار گماشتند و کی جرأت کردند که مثل آقای اسپنتا از فرست برابر دم بزنند؟ .

  • عارف بهرام ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    به نظرم روشن فکران این مرز بوم اگر چه ازآغاز ایمان به جریان روشنفکری غرب داشتن،اما هیچ وقت درتاریخ وتفکرغرب شرکت نکرده ومقلدانی ظاهرگرای بیش نبوده اند. چنانچه که اسپنتا خودرا پیرومکتب فرانکفورت میداند اما هیچ منش آن مکتب براو تأثیرنگذاشته است. پس گفته میتوانیم روشنفکران این سرزمین خمیازه کشان مفلوک بیش نیستند.

    راستی امیری!فراموش نکنم ازنوشته ات خوشم آمد.

    هرنوشته ای را که مطالعه میکنم ناخود آگاه جمله ای یا پاراگرافی مرا به سراغ فلمی میبرد که پیش ازآن دیده ام. این بار هم با خواندن این مطلب ذهنم به طرف فلم "آواتار" رفت. فلمی که درغرب خیلی محبوبیت پیداکرده است. اگر ندیده ای حتماً ببین. درآن فلم انسانها به خاطررسیدن به اهداف شان همانند سازیی موجودی رامیکنند که مانع رسیدن به اهداف شان هستند.

  • بی نام از دایکندی ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    اینکه سپنتا برای وزنه سیاسی خود یک قوم را با عث شکست خود دانسته است،بدون شک نشاندهنده ضعف علمی و معلومات حقوقی و سیاسی او است. و فقط کسان که در افغانستان حقوق مساوی و برابر براساس حضور فزیکی اقوام قایل است، همین مردم هزاره و ازبک(ترکان) می باشد. تاهنوز سایر اقوام حتی استخدام چند نفر که تعداد شان به 4 نفر می رسد در وزارت که بیش از 1000 هزار نفر پرسونل دارد، باعث شکست خود می داند. شرم به این مردم باد.

    در یک کلام اینها هیچ وقت ادم نمیشه.

  • سرور ساحل ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    جناب استاد امیری سلام برشما!
    از اینکه فرهنگ نقد و نقد پذیری در جامعه با چنین نوشتار و مقاله ها زمینه نهادینه شدن شان فراهم می گردد، مقاله شما قابل ستایش و انگیزه شما قابل تمجید می باشد. این نوع نگرش باعث می شود تا قدسیت زدای و تفکر تقلیدی و اندیشه قالبی از بین رفته و زاویه نگاه عمیق و گسترده تر نسبت به مسایل سیاسی، ایدئولوژیک و اجتماعی فراهم گردد. نقد آینه است که کمی و کاستی های یک اندیشه، رفتار و اشخاص را به نمایش می گذارد تا با استفاده از آن به دنبال جبران آن کاستی ها اقدام گردد، اما نقد شما بر جناب آقای اسپنتا، با وجود خوبی ها و نکات مثبت که به آن اشاره نمودید، غرض آلود، عقده ای و بد بینانه می باشد.
    1 شما فرمودید که نام کتاب آقای اسپنتا«سیاست خارجی افغانستان در قرن 21» از نام کتاب وزیر خارجه ترکیه کاپی شده است، به نظر شما کتاب های که در مورد سیاست خارجی کشور ها در قرن 20 نوشته شده است آیا همه کاپی از آن کتاب مورد نظر شما است؟ آیا کتاب سیاست خارجی آمریکا در قرن 20 هم از کتاب وزیر خارجه ترکیه کاپی شده است؟ قرن21 یک مرحله زمانی است که معمولاً اندیشمندان مثل دیگر قرنها سیاست خارجی کشور شان را در آن محدوده زمانی به تحلیل می گیرد، پس آقای سپنتا را نمی توان با این کار نقد نمود که چرا نام کتاب خود را سیاست خارجی افغانستان در قرن 21 گذاشته است.
    2 دیگر اینکه جناب استاد امیری، دستگاه سیاست خارجی تحت اداره آقای اسپنتا را در عرصه های مختلف ناکام ارزیابی نموده و سیاست خارجی افغانستان را سیاست انفعالی دانسته است. جناب استاد، سیاست خارجی هر کشور بر اساس توانمندی های یک کشور در نظام بین المللی طراحی می گردد. توانمندیهای داخلی یک واحد سیاسی در سیاست خارجی نقش اساسی بازی می کند. به نظر شما افغانستان با کدام ابزار ها می توانست سیاست خارجی تهاجمی داشته باشد. ابزارهای اقتصادی، فرهنگی، حقوقی، نظامی. آیا شرایط نا بسامان داخلی و ضعف کلی دستگاه اداری کشور تاثیرات منفی بر سیاست خارجی افغانستان نه گذاشت؟ در موارد هم عملکرد اسپنتا قابل دفاع است، ایشان همیشه بر مبارزه علیه تروریزم و افراط گرای در داخل و خارج از مرزهای کشور تاکید کرده است.
    3 جناب امیری گفته آقای اسپنتا در مورد قضیه بهسود ساکت بود، آیا به نظر شما وی به عنوان وزیر خارجه می توانست یک کنفرانس بین المللی در مورد مشکل کوچی ها داییر کند؟ اساساً اظهار نظر در مورد این مسئله در حوزه کاری جناب اسپنتا نبود. شما که اسپنتا را یک کوچی زاده می خوانید چطور توقع دارید که در قضیه بهسود وی باید سرو صدا راه می انداخت؟
    4 در مورد استخدام هزاره ها در وزارت خارجه، همینکه آقای سپنتا زمینه رقابت سالم را برای هزاره ها فراهم کرده است، یک خدمت بزرگ می باشد. آیا شما شاهد نیستید که در دانشگاه کابل هزاره های را که با مدارک دکترا آمده بودند و می خواستند در آنجا مشغول خدمت به دانشجویان شوند، حتی به عنوان دستیار قبول نمی کردند، پس ابتکار آقای اسپنتا قابل قدر است و امیدوارم که این رویه در دیگر ادارات افغانستان نیز رواج پیدا کند.

    اما نقد اسد بود بر اندیشه سیاسی آقای اسپنتارا که یکی از برادران در کامنت گذاشته بود خواندم، واقعاً عمیق و علمی و بی طرفانه بود. جا دارد از بودا تشکر نمایم که واقعاً ظرفیت های کلان روشنفکران هزاره را به نمایش می گذارد.

    2

  • Ali, India ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    Dear Mr Amiry!
    very nice and interesting hope to continue, but i think there is no respont to Dr Spenta,

  • حسن حمیدی ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    جناب امیری عزیز به سلامت باشید!
    در باره اسپنتا حق گفتی اما تمام سخن را نگفتی. اسپنتا نه تنها هیچ خد متی برای هزاره انجام نداده است که کاملابه هزاره ها دشمنی کرده است. پیش از او هزاره ها چهار سفیر داشت. ناطقی، حیدری، احمدی از حرکت اسلامی و پسر برادر سید منصور نادری. پنج جنرال قونسول داشت که ایوبی و احمدی از آن جمله است. اسپنتا در ازاء برکناریپنج جنرال قونسول فقط دو نفر مستشار مقرر کرد. روسولی و وکیلی. اما همه می دانیم که تقرر رسولی بعد از یک هفته مصاحبه ها و اعتراضات جعفر رسولی صورت گرفت. همه می دانیم که اپسنتا یک هراتی 12 پاس نشده را با معاش دو هزار دالر به وزارت خارجه اورده بود. رسولی تقرر شد.تا جعفر این مطلب را افشا نکند.
    اسپنتا منطقه گراتر ، بی سواد تر وشارلاتان تر از ان بودکه ما فکر میکنیم.

  • نیلی ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    امیری نسل جدیدی از اخند های در باری است که نه به انچه خوانده است اعتقاد دارد و نه از انچه می گوید باور دارد. او مسا ئل را نسبتا خوب می فهمد اما به گونه ای بیان می کند که اقای محقق می خواهد. در گذشته در باریان امپراطور ها و فرمانروایان امور را برای حاکمان پیش بینی می کردند و دعا و اما اقای امیری مسائل را در راستای خواست های انان تو جیه می کند و از تریبون انان سخن می گوید. سه نکته در نوشته های اقای علی امیری قابل توجه است.
    1. در حالیکه فساد همه جانبه، نقص قانون، قوم و قوم گرای در میان وزرای ما به یک ارزش تبدیل شده است بد گفتن از کسی که حد اقل متهم به فساد به گونه دیگران نیست و گام های مثبتی را نیز بر داشته است چه انگیزه به جیز خدمت گذاری برای زور مداران خواهد بود؟
    2. دوستان همه شاهد هستند که روز نامه هشت صبح یکی از منقدین جدی اقای محقق بوده و هست. و اقای اسپنتا نیز از کسانی است که رابطه نزدیگ با هشت صبح دارد و به نوعی یکی از همکاران ان می باشد. و همین طور ما شاهد حملات متعدد از اقای امیری در تخریب روز نامه هشت صبح بوده ایم. دلیل این حملات و تخریبات چه می تواند باشد؟ اگر در کل افغانستان فقط و فقط 5 نشریه خوب و خواندنی وجود داشته باشد بدون شک هشت صبح یکی از انان است و اما همین روز نامه و تیم ان "از جمله اسپنتا" مورد تخریب قرار می گیرد. دلیل ان چه می تواند بوده باشد؟
    3. امیری فقط یک اخندی است که حتی مدرک تحصیلی هم ندارد و لی به نام ماستر و تحصیل کرده دانشگاه تلقی می گردد. تحلیل ایشان هم بسیار غیر منسجم و بیشتر توجیه سفارشی است. نظام سیاسی هر جامعه در ارتباط متقابل با سایر بخش های جامعه و از جمله حوزه فرهنگ و اقتصاد و .. است و در حالت تجرد به سر نمی برد. وقتی بخش های اساسی کشور ما نا توان و فلج هست چگونه می توان حوزه سیاست به گونه ای که اقای امیری گفته اند عمل کنند؟ باور من این است که امیری این مسائل را به خوبی می فهمد و درک می کند و اما اگاهانه وبه خواست دیگران چنین توجیه می کند.

  • یک خواننده هزاره ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    من متحیر استم بر آقای امیری و بر کسانی‌ که میگویند این نوشته‌اش "منصفانه" است.

    اول، برگزاری امتحانات برای دریافتن صلاحیتهای کارمندان وزارت خارجه بز عم خود یک قدم مثبت است که برای جوانان برازنده هزاره یک وسیله نشان دادن لیاقت و شایستگی‌شان شد که در نتیجه چندین تن ایشان توانستند بدون واسطه و ملحوظات قومی پست‌های داشته باشند در وزارت خارجه.

    دوم، از یک وزیر خارجه نمیتوان بر بنیاد عقلانیت توقع این را داشت که در مورد یک فاجعه داخلی مانند افشار سخن گوید، خصوصا در شرایط سیاسی افغانستان. اگر شما بصیرت سیاسی میداشتید، از اسپنتا تقاضا میکردید که در رابطه با برخورد غیر انسانی ایران با هزاره‌های مقیم آن کشور کاری میکرد و سخنی بر لب می‌‌آورد.

    من خیلی‌ متاسف هستم که کوس شکوه ی از بی‌ عدالتی را که ما میکوبیم، همان دیدگاه متعصب را خود مان بر دیگران روا میداریم. وای از چنین قومی که معیارهای عدلی‌اش چند رنگه باشد!

    امیدوارم در مقالات بعدی تان عادلانه تر قلم کشایی کنید.

    والسلام.

  • طاهر بلوچ ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    سپنتا احمق با سواد است.....

  • داود ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    دست مریزاد امیری عزیز
    به جا و به حق موضع گرفته ای و کاملا انصاف را در تحلیل پر محتوایت رعایت کرده ای. کسانیکه کامنت نوشته وبر خودت خرده گرفته اند از زمره انانی اند که شخصیت ایده آل سیاسی و روشنفکری شان انجنیر عباس و اکرم گیزابی اند. در مقایسه با قبله این طایفه هزاران رحمت بر محقق و خلیلی. حد اقل در زورگار حادثه و غم توان رزمیدن و ماندن را دارند و مثل انانی نستند که فقط نق بزنند و پریشانی گویی نمایند.

    منتظر نوشته های بعدی تان هستم.

  • zawari ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    اسدالله احمدی(بودا)
    http://kabulpress.org/maghala_29asade85.htm


    اشاره: داکتر دادفر اسپنتا، هم وزیر خارجه‌ی دولت لیبرال است و هم ادعا دارد در سیاست از مکتب‌انتقادی و تئودور آدورنو پیروی می‌کند! آیا اساسا چنین ادعای معقول است؟ در این یاد داشت کوتاه سعی کرده‌ام به این پرسش پاسخ دهم که آیا دکتر اسپنتا « سالکِ طریقت آدونو است یا خادم دولت لیبرال؟»


    نا گزیرم از هیچ شروع ‌کنم، یعنی از جهل خودم، این اعتراف نوعی «عجزجذاب» است که نفرت و ترحم شما را همزمان بر می‌انگیزد. نه، نه تنها از جهل خودم، بلکه از جهل‌همگانی و که ما مردم افغانستان در آن‌غرقیم، از نیستی و ظلمت‌ِ‌عظیم. بر خلاف دیگران که از نقطه‌ی عزیمتی آغاز می‌کنند، من در جستجویی هیچ نقطه‌ی عزیمتی نیستم، زیرا هر نوع نقطه‌ی عزیمتی آزادی را از ما سلب می‌کند. فی‌المثل وقتی نقطه‌ی عزیمت را «اسلام» قرار می‌دهیم، فقط برای حقانیت اسلام تلاش می‌کنیم، وقتی نقطه‌ی عزیمت ما مارکسیست است، تلاش می‌کنیم هر آن‌چه را مخالف آن است، انکار کنیم، و زمانی که نقطه‌ عزیمت ما «لیبرالیست» باشد، اسلام و مارکیسیسم هردو را به «ایدئولوژیک» بودن متهم کرده و باطل تلقی می‌کنیم. هر گونه نقطه‌ی عزیمت به نوعی سلطه منتهی می‌گردد که پیش از دیگران بر خود ما چیره می‌گردد، بنا براین باید از هیچ شروع کرد، وقتی هدف ویران کردن است نه خلق سلطه، چاره‌ی جز نفی همه چیز نیست. تنها در نفی و در «خلاء» می‌توانیم آزاد باشیم، تنها در خلاء است، که هیچ‌گونه تحمیلی وجود ندارد. اگر چنین چیزی امکان داشته باشد، پس بیایید از این بعد، نقطه عزیمت‌هایی را که بر ما ایجاد سلطه می‌کند، کنار گذاریم و از آن‌جا که این کار مستلزم ویران کردن همه چیز است، نام این روش را بگذاریم:«اندیشه‌ی برای ویران»، اگر می‌خواهی ویران کنی و هرگز ویران نشوی، باید از هیچ آغاز کنی، زیرا هیچ، خلاء کاملی است که سخن‌گفتن از ویران کردن آن، مهمل است و بی‌معنا.

    ما افغانستاني‌ها مردمي هستيم سرشار از بلاهت، به‌رغم آن‌که در جهان‌ِامروز کاملا بي‌نقش و در نکبت جنگ و جهل و فقر و بي‌سوادي غرقیم، ادعاهايي بزرگي داريم؛ بی‌ایمان‌ترین ما خود را «اميرالمؤمنين» تصور مي‌کند و حاشیه‌ی ترین ما مرکز عالم و آدم، برخي خود را «مجاهد» و حافظ دين خدا مي‌دانيم، عده‌ي هم پروفسور، روشنفکر و طرف‌دار انسان و حقوق بشر. علماء ديني ما با وجود آن‌که هيچ‌کدام از کوچه‌ي متون ديني از قبيل قرآن و احاديث گذر نکرده‌اند، خود را آگاه‌تر از« محمد(ص)» مي‌پندارند و روشنفکران ما بي‌آن‌که حتي يک اثر مهم فکري را تا پايان مرور کرده باشند، روشنفکرتر از هگل و کانت و کارل‌مارکس. افغانستان را «قلب‌آسيا» مي‌دانيم و ارزش‌ها و باورهايي مان را که عمدتا خصلت قومي دارند، کانون حقايق عالم. چنين تصورکاذبي باعث شده که هرچيز مهمي را از حقوق بشر و دين و جمهوريت گرفته تا مباحث‌فلسفي و مفهومي، همه را در يک ساحت مبتذل و مضحک فروکاهيم؛ ابتذالي که از چنان شموليت تامي برخوردار است که همگي به نسبتي در آن گرفتاریم.

    يكي از نمونه‌هاي بسيار جالب اين ادعاهايي بزرگ، و البته بي‌پايه را مي‌توان در ادعاهايي آقاي داكتر اسپنتا وزير محترم خارجه يافت. آقای اسپنتا را اغلب مي‌شناسيم، او علاوه بر آن‌که وزیر است، ادعای روشنفکری دارد؛ از عفت و تقواي‌سیاسی دم می‌زند؛ از آن‌جا که چند سالي را آلمان بوده و از قضا با «مکتب‌انتقادي» آشنايي دارد، سعی می‌کند ایده‌هایی را در قالب پارادایم مکتب‌انتقادي مطرح نمايد. وی در يکي از داشت‌هايش که پيش دوران وزارتش منتشر شد، مي‌نويسد:«من به مثابۀ شهروند جمهوری که خودم را به ‏هیچ تبار و هویت گله‌ی منسوب نمی‌دانم، براین باورم که فقط انسانیت و تعهد او به همنوعان و ‏پاکیزگی و عفت سیاسی او است که اورا مورد قبول و یا رد مي‌سازد.» احتمالا او با به کار بردن تعبير«هويت‌گله‌»‌ـ‌ي و «گله‌هاي جهان متحد شويد» که شعار مارکيسيت‌هاي ارتدوکس است مي‌خواهد برائت خود از مکتب مارکسيستي را اعلام کند، زیرا به‌ دليل حاکميت‌فضاي اخته‌کنندة ليبرالي در جهان و همچنین در افغانستان، این مکتب با بداقبالي فاجعه‌باري رو برو است و هر گونه انگ مارکسیستی بدبیاری سیاسی دارد، اما اين ادعايش که «من در علم‌سیاست از شاگردان مکتب فرانکفورت هستم، مکتبی که معروف به مکتب‌انتقادی است» مبين آن است که به مکتب نئو مارکسيستي تعلق دارد؛ ادعايي که به دليل تعلق او به دستگاه حاکم غير واقعي به نظر می‌رسد و بايد آن را نوعي توهم، کلک و رياکاري‌سياسي به شمار آورد.

    تردیدی نيست که سخن گفتن از مکتب‌انتقادی وآدورنو نه تنها عیب نیست، بلکه برای عبور از تصلب موجود و فاصله گرفتن از بن‌بست «فاشیسم‌قومی» براي ما راهگشا نیز خواهد بود. و همچنين ترديدي وجود ندارد که آقای داکتراسپنتا حق دارد «تئودورآدورنو»‌ـ‌ یی باشد و با منطق‌دياليکتکي«اورکهایمر» و «هربرت‌مارکوزه» و «والتر بنیامین» و «لوونتال» جهان ما را نقد کند، چنان‌که ديگران از منظر«مارکس»، «پوپر» و «هابز» و «نيچه»، يا «عبدالوهاب»، «سيد جمال»، «عبده» و غیره جهان مارا تبيين و تفسير مي‌کنند. متوسل‌شدن به منطقِ مکتب‌انتقادی نه تنها از منظر اخلاقی قابل توجیه است، بلکه از آن‌جا که هدف آن عدالت و برابری و آزادی و رهایی انسان معاصر از یوغ نظام سلطه است، می‌تواند به تاسیس اخلاق‌انسانی منجر گردد: اخلاق عاری از خشونت و دهشت و فاجعه، اخلاق مبتنی بر عدالت، برابری و آزادی؛ اخلاقی که به جایی سلطه به رهایی می‌اندیشد، به جای تطبیق و تسلیم به عصیان و انقلاب، به جای گناه به رستگاری و به جایی از خود بیگانگی به خود آگاهی.

    تمسک به ارزش‌های مکتب‌انتقادی آن‌گاه مسئله آفرین خواهد شد که شان و موقعیت‌سیاسی مدعی در عمل آن‌را تکذیب کند و فرد منتقد همدست همان رسوایی باشد که پیروان مکتب‌انتقادی شدیدا از آن نفرت دارند. شکی نیست که افراد خارج در دستگاه نظامِ سرکوب‌کنندة قدرت حاکم می‌توانند از ارزش‌های مکتب‌انتقادی سخن بگویند و به شیوه‌ی آدورنو با قدم گذاشتن در شاهراه نفی و روش نقد رادیکال، بر ضد وضع موجود طغیان کنند؛ در برابر بی‌عدالتی و نابرابری به هرشکلش به مبارزه برخیزند و ندای اعتراض سر دهند. اما زمانی که فرد خود جزء از دستگاه‌سلطه و به تعبیر آدورنو از«دسته کلیدهای عقلِ‌‌کاپیتالیست» به شمار می‌رود كه بر شالوده‌ي صنعت فرهنگ‌سازي استوار است، از آزادي، عدالت و برابری‌ِانسانی بر بنیاد نظرگاه مکتب‌انتقادی سخن می‌گوید، نه تنها با این مکتب نسبتی ندارد، بلکه در حقیقت پرده از رخسار ابتذال فکریِ بر می‌گیرد که به مثابه‌ی گسترش جعلی و ریاکارانه‌ی تفکر، فضای کشور ما را تیره‌گون ساخته است.

    تفکر انتقادی، تفکری است که نظام حاکم نمی‌تواند آن‌را در درون خود هضم کند؛ تفکر انتقادی به تعبیر«ریموند گاس»، «نسخه‌ی عمل‌ِ» است که سوژة انسانی‌ را به منافع و علایق‌ِحقیقی او آگاه می‌سازد؛ تفکر انتقادی از آن‌جا که گونه‌ي از معرفت و دارای محتوای‌شناختی است، خصلت رهایی‌بخشی دارد و سوژه را از بند اجبار و اضطرار تحمیلی رها می‌سازد و بالاخره تفکر انتقادی، تفکر رهایی و نفی است، هیچ اصل‌فکری قایم به ذات را نمی‌پذیرد. بر مبنای این تفکر اشکال گوناگونی شناخت ضرورتا در بر گیرندة مسئولیت خود اندیشی از سویی سوژه‌ها نیستند(Reymond Gouss,1981:1-2).

    اگر تفکرانتقادی با وضعیت‌موجود و نظام از خودبیگانه کنندة دولت لبیرال در تضاد است، آقای اسپنتا که خود مهره‌ی از مهره‌های نظام سلطه می‌باشد بر اساس کدام منطق خودش را به آدورنو و مکتب انتقادی نسبت می‌دهد؟ بی‌گمان اين نوع پارادوكس گفتار و رفتار، يعني از یک‌سو ادعای روشنفکرانة پایبندی به اصول مکتب‌انتقاد‌ی و از سویی سر سپردن به هژمونی‌ نظام‌سلطه یا به تعبیر خود وی«ترجيح ذلت‌گوسپندي بر شرف‌شهروندي»، نه تنها با مكتب‌انتقادي كه كار آن ويران‌گري و براندازي و تخریب و مبارزه با سلطه‌ي «صنعت‌فرهنگ‌سازي» است که به پوچی، بی‌معنایی و شی‌گشتگی منجر می‌گردد، ربطي ندارد، بلكه به نوعي سقوط در اتبذال مضاعف و مخدوش نشان‌دادن پیام مکتب‌انتقادی نیز می‌باشد. چگونه منطقا امکان دارد کسی که ننگ وزارتِ نیم‌بند وابسته به نظام سرمایه‌داری را می‌پذیرد که در آن سخن گفتن از عدالت، برابری و آزادی از اساس بی‌معنا است، خویشتن را سکان‌دارِ ارزش‌های مکتب انتقادی قلمداد کند؟ اساسا فردی که «پیچ مهره‌»‌ـ‌‌ی نظام‌بروکراتیک تولید سلطه می‌باشد، هیچ نسبتی به تفکر رهایی بخش ندارد، زیرا بر اساس اصول مکتب‌انتقادی در جهان «کافکایی» بروکراتیک، عقل، توانایی رهایی بخشی خود را از دست می‌دهد.

    آقای اسپنتا در يكي از مصاحبه‌هايش مي‌گويد:« من در علم سیاست از شاگردان مکتب فرانکفورت هستم، مکتبی که معروف به مکتب‌انتقادی است، مسئله آن‌چه که باید باشد یعنی عدالت و نبود ظلم، تامین حقوق بشر، برابری زن و مرد، عدالت‌اجتماعی، آزادی ملت‌ها و یا حق حاکمیت همه این‌ها ارزش‌ها، نورم‌ها و هنجارها هستند، انسان باید تلاش کند که به این‌ها برسد... سعی می‌کنم که سیر حرکت تحولات سیاست‌افغانستان را به سوی تحقق آن بایدها بکشانم که ظلم، ستم و زورگویی در این جهان کاهش پیدا کند(بی بی سی. دوشنبه، 16 اسد 1385) و در ادامه می‌افزاید:«ما سیاست‌خارجی افغانستان را یک سیاست‌خارجی غیر ایدوئولوژیک ساختیم. یعنی ما نمی‌خواهیم ارزش‌های‌سیاسی خود را به کشورهای دیگر صادر کنیم و نه هم اجازه نخواهیم داد کشورهای دیگر ارزش‌های‌سیاسی خودشان را به افغانستان صادر کنند!»

    او در بخش اول مصاحبه‌‌اش به بر شمردن ویژگی‌های مکتب‌انتقادی می‌پردازد که اگر این ویژگی‌ها را با محک پیش‌فرض‌های مکتب‌انتقادی بسنجیم نه تنها در مورد آقای اسپنتا صدق نمی‌کنند، بلکه از آن‌جا که او خادم ‌دولت لیبرال است خود وی را نقض و نقد خواهند کرد. و همچنین اگر آقای اسپنتا آن‌چه را که در بخش دوم مصاحبه‌ی او آمده که «ما سایت خارجی افغانستان را غیر ایدئولوژیک ساختیم!» بر مبنای مکتب‌انتقادی مطرح ‌می‌کند، باید بگوییم که درک ایشان از بنیادهای‌‌نظری این مکتب بی‌نهایت ضعیف و حتی می‌توان گفت کاملا غلط است. کسی‌که با الفبای مکتب‌انتقادی آشنا است می‌داند که ایدئولوژی‌زدایی از سیاست مبتنی بر ارزش‌های‌لیبرال دموکراسی، ناممکن است، زیرا وقت که « لبیرال دموکراسی» به عنوان حقیقت غیر تاریخی طرح گردد و استقلال پیدا کند، به مقوله‌ی ایدئولوژیک و شی‌واره مبدل خواهد شد. تصور اینکه به این آسانی می‌توان سیاست را ایدئولوژی‌زدایی کرد، یا ایدئولوژی را که کلیت فرهنگ را در بر می‌گیرد و با خون و روان انسان «اقتدارگرا»‌ـ‌ی افغانستانی عجین است، بتوان در وزارت خارجه محدود کرد، و یا وزارت خارجه را تافته جدابافته‌ی از دستگاه‌سیاسی کشور تصور کرد، جز«مغز شویی» و ترفند سیاست‌مدارانه چیزی دیگری نمی‌تواند باشدکه به قول آدورنو به صورت فریب توده‌ی چهره خشن سلطه را پنها تر می‌کند. افزون بر همه آقای اسپنتا خود مهره‌ی از مهره‌های نظامِ ایدئولوژیک است، بنا براین هرگونه اقدام او بخشی از فعالیت ایدئولوژیک به شمار می‌رود.

    آنان‌که بر قله‌ی قدرت نشسته‌اند دیگر حتی علاقه‌ی به پنهان‌کردن نظام انحصاری ندارند؛ همچنان‌که خشونت این نظام آشکار تر می‌شود، قدرتش نیز فزونی می‌گیرد. حاصل کار همان مغز شویی و نیازهای از پیش ایجادشده‌ی است که در متن آن وحدت سیستم هر روز قوی‌تر و مستحکم‌تر می‌شود… هر نوع توجیه در حکم توجیه نفس سلطه است.

    «تئودور آدورنو، 1380: 36»

    آدورنو نه وزیر دولت، بلکه فیلسوف «نقد» و «نفی» و «اندیشه»‌ـ‌ی برای«ویران» است؛ فلسفه‌ای او بازتابی ادراکِ او از دنیای‌اجتماعیِ است که به عقیدة او« هروز بیشتر و ببیشتر در توحش غرق می‌شود»؛ دنیای تیره از درخششِ فاجعه؛ دنیای مصیبت‌بار. او برای بیرون رفت از این جهان فاجعه‌بار، به بازسازیِ مارکسیسم پرداخت که در خشونت استالینی استحاله شده بود، نه اینکه با چسپیدن به دولتِ لیبرال جایگاهی را برای خود جستجو کند. به نظر آدورنو مارکسیسم‌ارتدوکس، به مسئله‌ی بی‌عدالتی در جهان معاصر خوب پرداخته، اما مسئله نهیلیسم را نادیده می‌گیرد، در مقابل اگزیستانسیالیست‌های چون نیچه و هایدگر غلبه بر نهلیسم را در دستور کار خود قرار داده، اما نسبت به بی‌عدالتی بی‌توجهی نشان داده‌اند.

    آدورنو، برخلاف مارکسیسم ارتدوکس که همه‌چیز را به عوامل‌اقتصادی فرو می‌کاست، سعی کرد ریشه‌های معرفتی مشکلاتِ ناشی از تمدن جدید را پیدا کند. از نظر او بی‌عدالتی و نابرابری‌اقتصادی از پیامدهای عقلانی‌کردن اقتصاد است و از «خودبیگانگی» و بی‌معنایی پیامدهای اصلیِ عقلانی‌سازی فرهنگ. به عقيده وی مصائب و فجایع دهشتناک دنیایِ‌امروز، نتیجة ابزاری‌شدن« خرد» و ناشی از حاکمیتِ معرفت «مداخله‌گر» است که سلطه‌ی انسان‌ها بر طبيعت و سلطه بعضى انسان‌ها بر بعضى ديگر را تجویز می‌کند. ترس غيرمعقول از ناشناخته‌‌ها باعث شده که « اسطورة روشنگری» را امر معقول و طبیعی تصور کنیم. روشنگری، گریز از جهان ترسناک نا شناخته‌ها، به ناشناخته‌ها، یا از « اسطوره»ـ‌ی به «اسطورة» دیگر است، بنا بر این درک کانت از روشنگری، که آن را« خروج آدمی از نا بالغی به تقصیرِ خویشتن به کمک عقل» می‌دانست، اشتباه است، زیرا روشنگری در ذات خود «ناـ معقول» است. به نظر آدونو فاشیسم به عنوان بزگ‌ترین فاجعة قرن بیستم محصول عقل ابزاری و ادامه طبیعی تجدد است؛ نیروهای عصر روشنگری است که در مسیر خود به نیروهای مخرب، چون فاشیسم و استالینیسیم تبدیل می‌شود.

    پرسش‌ آدورنو، پرسش معرفتی‌ و اخلاقی بود، از این رو پاسخش به این مسایل نیز پاسخ معرفتی و اخلاقی است. به نظر او وحشى‌گرىِ فاشیسم ما را با يك پرسش مهم اخلاقى مواجه كرده است:«چه مى‌توان كرد تا آشويتس و حوادث مشابه تكرار نشود؟».از آن‌جا که صنعت‌فرهنگ، با استانداردکردن شیوة زندگی و نابود کردن «فردیت» به تحقق« هویت‌»ـهای کاذبی‌منجر گردیده، که فاشیسم یکی از آن‌ها است، بايد متافيزيك و فلسفه‌اى را بنا كرد كه بتواند پناهگاهى براى فرد فراهم كند و اين پناهگاه عبارت است از يك اتوپياى منفى. به لحاظ متافيزيكى فلاسفه بايد با توجه به تاريخ، راه‌هاى مناسبى براى سخن‌گفتن درباره معنا و حقيقت رنج پيدا كنند، نه نفى‌رنج و نه نسبت دادن آن به جهان‌ديگر كه اين هر دو مانع از توجه به مناسبات‌اجتماعى و عينى و ضرورت تغيير است. از آن‌جا که ترسیم آینده به لحاظ معرفتی ناممکن است، باید یوتوپیا آفرینی کرد؛ یوتوپیاها، فراتر از همسانی و تناقض‌اند، حاملان انگيزه‌های اخلاقى و امیدهایی هسند که باید آن‌ها را تحقق بخشید؛ یوتوپیاها، تئورى‌هايى هستند كه واقعيت را دگرگون مى‌سازند، آن‌ها تئورى و در عين حال عمل اند.

    فلسفه‌ی آدورنو، فلسفه رهایی است؛ رهایی از هرگونه سلطه، حتی استبداد زبان. در زبان عناصر وجود دارند که اعمال سلطه می‌کند. فی‌المثل وقتی آقا اسپنتا انجام عملی را به خود نسبت می‌دهد و آن‌را در قالب ساختار زبانی چون: «سعی می‌کنم... بکشانم... ساختیم... ما نمی‌خواهیم... اجازه نخواهیم داد...»، بیان می‌کند، این کار در حقیقت تولید و بازتولید سلطه است. این ضمایر به اقتدار نمادین‌جامعه و به قدرت‌سیاسی یا مفهوم«لاکانی» به A بزرگ ارجاع داده می‌شود که بر a کوچک سلطه اعمال می‌کند، بر این اساس است که می‌گوییم قدرت و سلطه در زبان بازتولید می‌گردد، اگر گفتار حاوی نوعی سلطه نباشد، نا شنیده تلقی می‌شود. والتربنیامین ریشه این استبداد‌زبانی را « نخستین کلام‌انسانی» بر می‌گرداند و مفهوم«گناه نخستین» در کتاب‌مقدرس را ابداع داوری‌زبانی می‌دانست، زیرا داوری زمانی معنا دارد که قدرتی وجود داشته باشد. آدورنو اما این سلطه را در مفاهیم متضاد فلسفی می‌جوید. به باور او فیلسوفان با خلق مفاهیم متضاد و تقابل‌های زبانی چون «سوژه» و «ابژه»، «علم» و «عمل»، «کل» و «جزء»، «وحدت» و «کثرت» و «جمع» و «فرد» همواره تلاش کرده‌اند با «برتري» دادن یکی بر دیگری، نوعی فاشیسم‌زبانی را به وجود آورند، یعنی نوع زبانی یکدستِ که هر چه با آن قابل توصیف نباشد، معدوم تلقی گردد. این برتری زبانی و یکسان‌سازی در زبان به یکسان‌سان سازی جهان انسانی می‌انجامد: جمع بر فرد مقدم است یا چنان‌که در ساختار ذهنی و شناختی جامعه‌ی افغانستان حک شده است که،« قوم مسلط، به خاطر کثرت عددی شان حق دارد، حتی از طریق ارتکاب خشونت دیگران با خود همسان سازد» یا چنان‌که در مادة شانزدهم قانون‌اساسی آمده:« از جمله زبان‌های پشتو، دری، ازبکی، ترکمنی، بلوچی و پشه‌ی، نورستانی و پامیری و سایر زبان‌های رایج در کشور، زبان‌های پشتو و دری، زبان‌های رسمی دولت می‌باشند.»، زبان رسمی، یعنی خلق سلطه، انسان بی‌زبان، یعنی انسان گنگ و بی‌دفاع که از بی‌زبانی نا گزیر خواست‌هایش را باید در درون سرکوب کند، برمبنای همین سلطه هر گونه مخالفتی علیه کلیت‌کاذب، مخالفت با وحدت‌ملی تفسیر می‌گردد؛ اساسا وحدت‌ملی خود از آن مفاهیم یکسان کننده است، بر خور دار از بالا ترین درجه‌ی سلطه. اما به نظر آدورنو در عالم واقع« هيچ «برتري» مطلقي وجود ندارد» از این رو هر نوع فلسفه‌‌ی که در جستجوی«نقطة‌عزیمت(start_point)»، یا «معرفت‌جوهری» گام بر می‌دارد، حافظ و خادم گرایش‌های توتاليتاري و محافظه‌کاری خواهد بود. تنها راه بیرون رفت از این حصار «نفیِ‌مدام» است و مقاومت تخريب‌گرانه در برابر هر نوع تفکری تمامیت‌خواه كه جهان را در اصل «یگانه» و منفرد محبوس می‌كند.

    یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نظری مکتب‌فرانکفورت و نظریه‌ی‌انتقادی کتاب «ديالکتيکِ‌روشنگری» است که در سال‌های پس از جنگ، آدورنو و اوکهایمر، به صورت مشترک آن را نوشتند. هدف‌شان از نوشتن این کتاب تبیین این نکته بود که «چرا نوع بشر به‌عوض پانهادن به وضعیت حقیقتا انسانی، بیشتر و بیشتر در نوع جدیدی از توحش غرق می‌شود». به نظر آن‌ها روشنگری، که فاشیست‌های وقیح و کارشناسان دهن‌بین انسانیت، ریاکارانه آن‌را ستایش می‌کنند، رجعتی است به همان چرخه‌ی معیوب و فاجعه‌بار که «با عقلانی‌کردن طبیعت درون وبیرون با سلطه بر طبیعت وجامعه و صیانت نفس از راه تخریب دیگری» عمیقا گره خورده است. در همان فصل اول این کتاب تحت عنوان« مفهوم‌روشنگری» آمده است:« روشنگری در مقام پیشروی‌تفکر در عام‌ترین مفهوم آن، همواره کوشیده است تا آدمیان را از قید و بند ترس رها و حاکمیت و سروری آنان‌را بر قرار سازد. با این حال، کره‌خاکی که اکنون به تمامی روشن گشته، تابناک است از درخششِ ظفرمند فاجعه(آدورنو و اورکهایمر، 1384: 29)» یکی از مضامین عمدة این کتاب توجه به فاجعه‌ی فاشیسم است.به عقیده‌ی آنان فاشیسم و نژادپرستی چیزی بیشتر از یک رخداد است، فاشیسم تجلی‌تاریخی عقل‌ابزاری است؛ ریشه‌ی معرفتی آن را باید در آغاز تاریخ بشر جسجو کرد؛ فاشیسم به تفکر جدایی انسان و طبعیت بر‌ می‌گردد، به زمانی که انسان خود را ارباب‌طبيعت تعریف کرد و تلاش کرد طبیعت را بشناسد تا بر آن چیره گردد، اين شناخت از طبيعت تنها به بهایی از دست‌دادن معنای‌زندگی ممکن بود؛ فاشیست پاسخ کاذب به بی‌معنایی زندگی است. روشنگری، بهشت‌تکنیک آفرید تا ما را در آتش جهنم‌فاشیست نابود سازد.

    از آن‌جا که مکتب فرانکفورت و مخصوصا تفکر آدونو مرثیه‌سرای فاجعه‌های تمدن جدید است، نوعی یاس و بدبینی « شو پنهاوری» در آن به چشم می‌خورد. به نظر آدورنو در دوران معاصر تفکر نیز در قبال ریاضی‌کردن جهان معصومیت خود را از دست داده است، تفکر معطوف به تطبیق و سرهم کردن مفاهیم است در قالب کلیشه‌های بی‌معنا.« امروز هیچ واژة و اصطلاحی در دست‌رس نمانده که از قبل معطوف به سازش و تطبیق با جریان‌های مسلط‌فکری نباشد، و هر آن کاری که زبان نخ‌نما شده از پس‌اش بر نمی‌آید، به نحو دقیق از سویی دم‌ و دستگاه‌های اجتماعی جفت‌ـ‌و‌ـ جور می‌شود... نظامِ آموزشی دقیقا بیابان خشک را برای پذیرش حریصانه‌ی شارلاتانیزم و خرافه‌پرستی مهیا می‌سازد.( همان: 20)»

    اما با وجود این بد بینی شو پنهاوری آنان طرف‌دار علم متعهدند، و به « بشارتِ رهایی بخشی» کارل مارکس کاملا ایمان دارند. مارکس می‌گفت:« فلاسفه‌، جهان ما را تفسیر کرده‌اند، اما کار فیلسوف نه تفسیر جهان، بلکه تغییر آن است.» از آن‌جا که مکبت فرانکفورت ترمیم و باز سازی اندیشه‌ی مارکس است بنا براین متضمن جوهر آزادی‌خواهی و پایان دادن به «تقدیر نگون» و تاریخ پر از ظلم و ستم و جنایتی است که با «مالکیتِ‌خصوصی» یا تولد سوژة بیگانه گشته با جهان، پدیدار گشت و تا هنوز ادامه دارد. به نظر آنان عنصر آزادی‌خواهی ممکن است سرکوب شود چنان‌که معرفت جدید آن را‌ سرکوب کرده، اما «وضعیت تسلیم و انفعال» موجود که ما آن‌را طبیعی تلقی می‌کنیم کاملا جعلی و ساختگی است و باید نقد و تخریب گردد. با نقد ویران‌گر می‌توان لحظه‌های انفجاری خلق کرد، این حصارهای‌جعلی و فریبنده را فر رو ریخت و به محرومیت تحمیل‌شده‌ی تمدن جدید پایان داد. بنا بر این اندیشیه وظیفه‌ی خاصی دارد. تكليف بنيادين فاهمه انسانى و به خصوص فلسفه اين است كه يك موضع انتقادى در قبال اجتماع، فرهنگ و دولت بگيرد. «فرهنگ مدرن در جهت تحمیل محرومیت عمل می کند. در هریک از محصولات صنعت فرهنگ‌سازی، نا کامی‌ها و محرومیت همیشگی تحمیل شده‌ای از سوی تمدن بار دیگر به صورت قطعی و روشن اثبات و بر قربانیان خود اعمال می‌شود. عرضه‌کردن چیزی بر آنان و محروم کردن شان از آن عملا امر واحدی است.(آدورنو، 1380: 57» از این رو روشنفكران باید پیوسته از انسانيت در مقابل گرايش توتاليتر فرهنگ مدرن دفاع كنند. نقد طبقه حاكم، نقد نظام اقتصادى، سياسى و فرهنگى تكليف دشوار روشنفكران است. هوركهايمر، ماركوزه‌ و لاونتال همگی در یافته بودند که‌ در دنیای جعلی‌جدید، در متن‌ تنهايي‌ و انزواي‌ شهري، نابودي‌ طبيعت‌ توسط‌ صنعت‌ و بحران‌هاي‌ اقتصادي، «خودها» تضعيف‌شده عصرما‌ ‌در معرض‌ افسون‌ جنبش‌هاي‌ فریبنده‌ اند كه‌ مدعي‌ احياي‌ جعلي‌ جامعه‌ي‌ ملي، بازگشت‌ كاذب‌ به‌ طبيعت‌ و پايان‌ واقعي‌ بحران‌ اقتصادي‌ از طريق‌ نظامي‌ كردن‌ اقتصاد هست. اما از طریق نقد ویران‌گر می‌توان این خودهای تضعیف‌شده از جادوشدگی نجات داد.

    به نظر آدورنو نظامی سرمایه‌داری چنان طراحی شده است که هر گونه فرار دو باره به همان نقطه‌ی شروع بر می‌گردد. همان گونه که خدای سرنگون‌شده در مقام بتی سرکوب‌گر دو باره باز می‌گردد، قدرت سرمایه‌داری در خشونت‌جمعی فاشیست ظاهر می‌گردد. تصورات‌حسی، زبان تعاملات‌اجتماعی و تاریخ خود شان منبع خطای‌سیستماتیک هستند. به نظر او از آن‌جا که «هنر» خارج از حوزه‌ی ضرورت قرار دارد، بنا بر این می‌تواند به این استبداد همه‌گیر عصر روشنگری پایان دهد. فلسفه‌انتقادی، باید به «زیبایی‌شناسی» و هنر به عنوان دریچه‌هایی به سویی رهایی و رهایی، امید داشته باشد. هنر به عنوان صورت وحدت یافته ذهن و عین خارج از حوزه ضرورت قرار دارد و از سلطه عقلانیت ابزاری می‌گریزد. هنرمند به درون خود پناه می‌برد تا در پرتو خلوص و ضوح عنصر هنری، معرفت از خود بیگانه کننده پوزیتویستی، شی‌گونگی جهان و تیرگی وحشتی را که فاشیسم از درون آن سر بر می‌کشد، نفی کند.

    اگر مکتب‌انتقادی در جستجوی رهایی از طریق نفی و ایستادگی در برابر گرایش‌های توتالیتر فرهنگ مدرن است، اگر جامعه‌ی ملی در نگاه آن‌ها خلق هویت‌جعلی برای توجیه محرومیت تحمیل‌شده و ایمان به «عقل‌ابزاری» نوعی ساده لوحی به شمار می‌رود، اگر مکتب‌انتقادی در جستجویی پاسخ‌فلسفی به این پرسش است که:« چرا نوع بشر به جای پا نهادن به وضعیت حقیقتا انسانی، بیشتر و بیشتر در توحش غرق می‌شود»، اگر تنها راه بیرون رفت از این توحش تفکر انتقادی است و بالاخره اگر دولت‌لیبرال خود دستگاهی است که این توحش را در مقام نظر توجیه، و در مقام عمل به اجرا می‌گذارد، آقا اسپنتا که خود خدمت دولت لیبرال می‌کند، چگونه می‌تواند در سیاست پیروی مکتب انتقادی باشد؟ البته صرف اینکه یک وزیر از مکتب‌انتقادی سخن می‌گوید و خود را سالک طریقت آدور می‌پندارد قابل ستایش است، اما آیا امکان دارد کسی که خود جزء دستگاهی است که سلطه تولید می‌کند آدورنویی باشد؟ آدورنو نفی تمام بود؛ مرد منزجر از تمدن‌جدید، ذهن بی‌خانمانی که از کوچه پس کوچه‌های جهان باستان تا حماسه‌های‌ادبی، از جزیره‌ی سیرن تا باغ نیلوفر خوران و تا سر زمین دهشتناک سیکلوپ‌ها انسان‌هایی یک چشمی(شبیه ملا عمر) که نماد عصر توحش به شمار می‌روند، از آثار هگل و مارکس و لوکاچ و شوپنهاور تا اشعار بودلر و برشت و تا سینما و تلویزیون، به دنبال پاسخی به این پرسش می‌گشت که «چرا نوع بشر به جای پا نهادن به وضعیت حقیقتا انسانی، بیشتر و بیشتر در توحش غرق می‌شود؟» تا شاید از این طریق بتواند به فاجعه‌های‌ انسانی دهشتناکِ که در هر عصر و زمان در چهرة جدید اما با همان ماهیت باز تولید می‌گردند و در عصر جدید قدرت‌مند تر گشته، پایان دهد. به همین دلیل من با ادعای آقای اسپنتا که خود را « پیرو مکتب‌انتقادی می‌داند و از عدالت و برابری به مفهوم آدورنویی سخن می‌گوید» موافق نیستم، هرچند هدف من از این عدم موافقت تقبیح و تحسین اخلاقی او نیست، ایشان تا هنوز بهتر از وزیران دیگر عمل کرده‌اند، هدف من نقد نظری است، هم از آن‌رو که آقای اسپنتا تنها وزیری است که زبان نقد را می‌فهمد، و هم بدین دلیل که می‌ترسم آدورنو در کشور ما در سیمای کسی متجلی گردد که « خادم دولت لیبرال است، نه سالک طریقت آدورنو»، و از این طریق چهرة واقعی او وارونه نشان‌داده شود، چنان‌که «محمد(ص)» و مارکس و دیگران چنین شده‌اند.

  • ناصر بهسودی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    من از اقای امیری خواهش می کنم حتی اگر یکبار هم که شده است در نقد از استاد حاج محمد محقق بنویسد، هر چه می نویسد بنیویسد. اگر اقای امیری از ان همه مردم است و متعلق به همه، پس خواهشا برای یک بار و برای همیش هم که شده است در مورد اشتباهات استاد محقق بنیوسد. من نگاه بدی به اقای امیری ندارم و اما به این باور رسیده ام که امیری در گفته هایش صادق نبوده و تمام هم و تلاش اش در خدمت گذاری به اقای محقق است. من باور دارم که اقای امیری همانند بسیاری از دیگر نویسنده گان هیج تردیدی در قربانی کردن منافع ملی و اخصا منافع هزاره در پای خواست های اقای محقق را به خود راه نمی دهد. اگر امیری در گفته هایش صادق است پس خواهشا در مورد اشتباهات اقای محقق که فراوان هم هست بنویسد.

  • علی، دایکندی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    امیری عزیز، جهان سپاس از روک گویی و بی پرده نوشتنت. بسیار جالب و گیرا نوشتی و آن هم چون بیانگر واقعیت ها بود، زیبا بود. همیشه خوب مینوسی. دمت گرم. اما آیا خودت تا چه حد بخودت اجازه میدهید تا از این هم پیشتر رفته و بسا حقایق دیگری که سخت با سرنوشت توده مردم ما گره خورده، را نیز بنویسی. سکوت اسپنتا در برابر فجایع بهسود درست ولی چه وقت (بخیر) از سکوت رهبر که چشمانش همیش، بخصوص در ایام کمپاین های ریاست جمهوری، اشک الود بنظر میاید، خواهی نوشت؟ نه تنها من بلکه هزاران دوستاداران قلم شما و سایر روشنفکران جامعه، آنروز را لحظه شماری میکنند. فکر میکنم شاید تا الحال فرصت گیر نیاورده باشید، و الا فراموش کردن جناب خلیلی و واکنش فوق العاده شان در برابر حادثه بهسود، یک کمی بعد عدالت طلبی تانرا خدشه دار میسازد. مگه نه؟

    پس همه منتظریم از اقای امیری در نوشته بعدی شان از واکنش خلیلی صاحب در باره حادثه غم انگیز بهسود میشنویم. اگه موافقید، یالا یه هــــــــــورا بکشیم!!!!!!!!!!!!!

  • محمدی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو


    با تشکر از جناب امیری!

    امید وارم روشنفکران هزاره که این قدر دنبال اسپنتا می دوند، یک بار در رفتار و پندار و کردار شان تجدید نظر نمایند.

    اسپنتا کوچی زاده است؛ هر نام و نسبی به خود را جا زند.

  • محمد حسین ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    از خصوصیات و ویژگی های بارز آقای امیری این است که وقتی دست به قلم می برد، انصاف را به عدم می فرستد.
    در سرزمینی که بی مایگانی همچون خرّم وزیر اطلاعات و فرهنگ باشد؛ اگر اسپنتا دعوی پیامبری کند، بر او حرجی نیست.
    اما چرا آقای امیری جرأت نمی کند از آقای دانش که همکیش و هم نژاد خود او است انتقاد کند که در دوران وزارتش چه کاری برای هزاره ها کرده است. سپنتا با برگزاری امتحانات چند هزاره را در رده های پایین وزارت خارجه جابجا کرده، آقای دانش چه؟
    بهتر نیست، آقای امیری دست از یخن دیگران برداشته و در مورد مقتدای سیاسی خود آقای محقق هم اندیشه کند و بگوید که دست آورد اعتصابات او برای هزاره ها چه بوده که سکوت آقای اسپنتا آن را به دست نداده است؟ نتیجه ائتلاف محقق و خلیلی با کرزی که آقای امیری در تأیید آن قلم ها زده و قسم ها خورده، چه؟
    در مورد خلیلی، مدبر و دیگر دولتمردان هزاره چه؟ بهتر نیست ابتدا از خود شروع کنیم؟
    قیچ در شهر کورها پادشاه است.

  • توره بیگ ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    ضمن احترام وتقدیر به نوشته های وزین جناب اقای استاد امیری عزیز!

    بنده ازین دیدکه نبایدهمیشه نیمه خالی گیلاس رادید با علی جان موافقم ولی ازینکه اگر اقای اسپنتابه فکر منت گذاشتن بالای هزاره هاباشد کاری بد است،ولی درافغانستان هروزیروهرمقامی که بتواندحداقل مانند اقای اسپنتافرصت مساوی را برای مردم مساعدسازدهزاره ها می تواند به حق شان برسد.اگر اسپنتادروزات خارجه هیچ کاری نکرده باشدتلاش برای فرصت های مساوی را انجام داده.
    البته درخصوص مباحث فکری که نوشته بودیدمن حرفی ندارد چون تخصص لازم را ندارم.

  • Kamal ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    Ameri Sahib,
    considering the overall context in which Spanta was tasked to be the foreign minister, one can't expect much from him. the accent that you have used in your article doesn't suit some one in your capacity. you have been more critical and even insulting him which is not a proper approach.
    please write about Danish who was the justice minister and ask him what he did for Hazaras.
    Regards

  • شیرمحمد حیدری(میرافغان) ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    جناب امیری عزیز سلامت باشند.

    هر آنچه فرمودید صحیح است
    اما یک اشکال که متاسفانه در کشور های جهان سوم رایج است وآنهم این است که هر کس که "مرد" نفرین ویا عزیز میشود!

    سپنتا از نظر سیاسی مرده است.
    خوب بود درزمان که مسئول بود از او انتقاد میشد.

    به هر حال موفق باشید.

  • علیرضا احمدی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    چه قدر جالب ، عالی، زنده ، منصفانه و جرأت مندانه نوشتی. امیری تو زنده باشی. بیرحم هستی اما هیچگاه از جاده انصاف خارج نمی شوی. منصفانه و واقع بینانه نوشتی. اما کسی انتظار شنیدن حرف های منصفانه را هم از ما و شما ندارد. همه منتظر به به و چه چه و تملق هستند. به هر حال جالب است. اسپنتا تبار کوچی هم داشته است. او گاهی خود را تیموری و گاهی طاهری می خواند. من حدس می زدم که یک خانه خالی از این بابت دارد.فا میل هایش هنوز در شندن زندگی می کند.

  • ضیا ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    درود برهمه وبه خصوص به آقای امیری!
    مشکل اصلی بسیاری ازخواننده گان این سایت که درضمن کامنت مینویسند این است که یک جانبه می اندیشند. شما بیبینید مثلا همی آقای علی درنوشته اش گفته است که چرا ازطالب واشخاص دیگری که به مراتب بدتراست سخنی بمیان نمی اورد.فکرمیکنم تحلیل ونقد کارنامه شخصی چون اسپنتا که ادعای بسیارکلان رادرعرصه های روشنفکری سیاسی واجتماعی دارد به مفهوم تایید دیگران نیست.یک ضرب المثل است که میگوید هیچکس به سگی مرده لگدنمیزند نقد آقای اسپنتا هم ازهمین رهگذراست اوادعاهای بسیار کلانی دارد وخودرا یک وزن علمی وفکری به حساب میاورد. شاید به همین سبب فاصله طویل میان ادعا ها وعمل آقای اسپنتا آقای امیری را به تفکر وامیدارد تا ایشان را نقد کند. به سیاهی نمیشود لعنت فرستاد وباآنان دراویخت افراد واشخاصیکه عریان به دزدی، خیانت وتعصب کمرهمت بسته اند نمیشود توصیه وتبصره کرد.

  • هراتی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    به ادامه همان لینک
    مصاحبه رنگین به آلمانی

    http://www.youtube.com/watch?v=KIDgyPiFhx8

    مشکلاتش با زبان انگلیسی

    http://www.youtube.com/watch?v=asoZDiq7K6k

  • هراتی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    به ادامه همان لینک
    مصاحبه رنگین به آلمانی

    http://www.youtube.com/watch?v=KIDgyPiFhx8

    مشکلاتش با زبان انگلیسی

    http://www.youtube.com/watch?v=asoZDiq7K6k

  • هراتی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    مصاحبه آقای اسپنتا را در اینجا به زبان آلمانی ببینید و کسانی که آلمانی بلدند متوجه اشتباهات او خواهند شد. او حتی جملات را درست ترکیب نمی تواند چگونه باور کنیم که اور استاد دانشگاه بوده در آلمان؟

    http://www.myvideo.de/watch/7274160/Journal_Interview_mit_Rangin_Dadfar_Spanta_Sicherheitsbeauftragter_und_ehemaliger_Aussenminister_Afghanistans

  • شهروند ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    سلام به خوانندگان ارجمند ونویسنده گرامی آقای امیری،

    1. قضاوت ونقد عملکرد اشخاص ومقامات حکومتی حق بلکه خدمت بزرگی است که اتباع کشوربرای رسیدن به یک جامعه بهترواداره سالم ترمی توانند انجام دهند.
    2. شعارداکترسپنتا درزمان به عهده گیری وزارت خارجه "ایجاد وزارت خارجه نمونه درسطح منطقه"بود. باید براساس انصاف اکنون دید که دستگاه دیپلماسی کشور چند گام به سوی این امربایسته برداشته است.
    3.ایجاد عدالت اجتماعی وتحقق شایسته سالاری ازوعده های دیگروزیرخارجه اسبق بود. اکنون زمان آن است تا نتایج آن مورد قضاوت منصفانه قرارگیرد.
    4.مبانی واهداف سیاست خارجی افغانستان درسایت وزارت خارجه واخیرا" رهنمود سیاست خارجی افغانستان درج گردیده است. دیده شود که تا چه میزان درتحقق آنها تلاش صورت گرفته است.
    5.داکترسپنتا بدون تردید با جدال ارزش ها والزامات قدرت دردوران خدمتش دروزارت خارجه مواجه بود. اکنون باید دید کفه کدام ترازو سنگین تراست.
    6.داکترسپنتا به کرات گفته است که اوازهزاره ها وزن ها دروزارت خارجه حمایت کرده وبرای آن تاوان پس داده است. کدام خدمت وکدام تاوان؟درهرصورت بررسی تشکیلات وساختاروزارت خارجه افغانستان وآمارگیری ازکارمندان ودیپلمات های وزارت خارجه بویژه پست های کلیدی ومدیریتی می تواند دراین خصوص کمک کننده باشد.
    7.به نظرم خوب نیست که داکترسپنتان ازاین ببعد برهزاره های و زن های افغانستان منت بگذارد. به این دلیل که هرچه کرده مسؤولیت و انجام وظیفه بوده است ودرحین حال این پالیسی تحریک کننده وتحقیرکننده است.
    8.به نظرم با بررسی وآمارگیری درداخل وخارج ازوزارت خارجه تبعیض وعدم رعایت اصل شایستگی به خصوص درحق هزاره ها به وضوح قابل اثبات است. این امرسایرارگان های دولتی وغیردولتی فعال درافغانستان را ازسیاست تبعیض وخصومت برعلیه هزاره های مبری نمی سازد.
    9.اتحاد وهمدلی وانسجام سیاسی جامعه هزاره می تواند وضعیت را بهترکند. باید کفن پوشید و با تبعیض وبی عدالتی وتحقیرمبارزه کرد.

    با احترام

  • الیاس کوشانی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    امیری عزیز درود بر شما!
    در مصاحبه ی که آقای اسپنتا خود را شاگرد مکتب فرانکفورت معرفی کرده بود فکر کنم که توسط داود ناجی انجام شده بود، اما اهمیت ندارد که توسط کی انجام شده منبع بی بی سی بود. اما در مورد نوشته های آقای اسپنتا به زبان آلمانی جز شایعه ی که توسط خود آقای اسپنتا صورت پذیرفته چیزی دیگری وجود نخواهد داشت. من خودم دو مصاحبه ی آقای اسپنتا را که به زبان آلمانی با تلویزیون های آلمان انجام داده بود، دیدم و شنیدم، اول باید گفت که آقای اسپنتا زبان آلمانی را از لحاظ قواعد زبان خیلی بد حرف میزند، نوشتن به زبان آلمانی کاری اسپنتا نیست. دوم اینکه در یک مصاحبه اش آقای اسپنتا از ترک کرسی دانشگاه حرف زده بود که این هم جز شخصیت تراشی برای خودش و روشنفکر جلوه دادنش دروغی بیش نبود. زیرا یک نفر استاد دانشگاه بایستی زبانی مرسوم آن کشور را درست بداند طوریکه گفتم اسپنتا بیچاره از این قاعده مستثنی است.

  • علی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    عجب کردی امیری. دلم یخ کرد! تو زنده باشی!!!!!!!!!!1

  • علی ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    جالب نوشته اید. اما شما فرقی میان یک روشنفکر روشنگر و یک سیاست مدار اکادمیک واقعبین را نادیده گرفته اید.

    ما باید اسپنتا را در افغانستان و با کسانی که پیش از او آمده و بعد از او می آیند مقایسه کنیم نه با روشنفکرانی که تهداب تیوریک تمدن امروز غرب را گذاشته اند. این واقعا یک مقایسه ای بی انصافانه است.

    به نظر من همین که اسپنتا می آید و تمام واقعیت های تلخ افغانستان شعار توازن قومی در وزارت خارجه را سر می دهد یک خوبی و حسن است نه یک بدی. ایجاد توازن قومی در وزارت خارجه نه یک کاری است که یک نفره انجام شود و نه کاری است که یک شبه صورت بگیرد. این کار تلاش پیگیر و آهسته و متین و تعهد می خواهد و مهم تر از همه زمان می خواهد. وقتی هزاره خودش در بند احزاب سنتی-مذهبی خویش است و نیروی کارش نمی تواند بدون غربال شدن به میدان بیایند چه انتظاری می توان از یک نفر اکادمیک داشت که واضحا نیروی قبیلوی و تعلق قبیلوی ندارد در جامعه ای که تمام زیر ساخت اجتماعی اش بر اساس ارزش های قبیلوی است.

    اما اینکه شما او را یک بی سواد سیاسی دانسته اید هم بی انصافی است. او سالها استاد دانشگاه در آلمان بود و سرزمین ولتر هم جایی نیست که یک بی سواد استاد دانشگاه شود. اینکه شما آلمانی نیم دانید حق ندارید در باره ای نوشته های آلمانی او از روی نوشته های فارسی اش فضاوت کنید.

    به نظرم ما هزاره ها بهتر است دست دوستی هم دراز کنیم نه اینکه هر دست دوستی دراز شده را با شمشیر عقده قطع کنیم.

    من اسپنتا را در مقایسه با عبدالله و دیگران یک انسان شریف می دانم که لااقل آگاهانه در مقابل اقوام وطن دشمنی نمی کند. اینکه او را واقعیت های تلخ وطن نمی گذارد که کار کند گناه او نیست.

    ایده ال اندیشی خوب است اما واقعیت گریزی با ایده ال اندیشی هم خانه است و تفکیک این دو کار مشکلی است. اینکه ما برای نقد هموطنان خود به نامهای غول پیکران روشنفکری اروپا متوسل می شویم خود نشان می دهد که در تلاشیم خود را فریب بدهیم. اصلا شما بیایید بگویید که در تمام کشورهای منطقه چند نفر هموزن نیچه داریم.

    شخصیت کشی هنر نیست. در کشوری که حتی مزد وکیلان پارلمان اش را خارجی ها می دهد چه انتظاری می توان از دستگاه دپلماسی اش داشت؟ اردوی ملی چه کرده است؟ وزارت دفاع چه کرده است؟ وزارت مالیه چه کرده است؟ وزارت عدلیه چه کرده است؟ وزارت امور زنان چه کرده است؟ وزارت های دیگر چه کرده است که وزارت خارجه نکرده است؟

    چرا از این همه وزیر بی سواد، طالب نما، قاچاقچی، بنیاد گرا و قومگرا به اسپنتا می چسبید ؟ این بی انصافی است. من به عنوان یک هزاره اسپنتا را یک آدم با سواد و خوب می دانم اما محیط کار برای او را بد و فاسد کننده و پر از افعی می دانم.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: