افشار، روشن‌‌ترين متن زنده‌ي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي مي‌شود: «يوم تبلي السرائر».

 

افشار، متنِ زنده‌ي تاريخ ستمديدگان

 

  • I.

تاريخِ هزاره​ها از متن بي​شمار تجربه​هايِ دردناک مي​گذرد، تجربه​هايِ دردناکي که فراموشيِ آن​ها رخدادناپذير و يادآوريِ آن​ها عذاب​آور و زهراگين است. هر چند روندِ کنوني، روندِ فراموشي است و در ظاهر به نظر مي​آيد که ذهنيتِ تازه​ي در حال شکل​گيري است و فاجعه​هايِي که تا کنون هرگز گفته نشده​اند، ليکن در ياد و خاطره​ها زنده بودند، اندک​اندک دارد از لوحِ خاطرِ هزاره​ها محو مي​شوند، واقعيت، اما، آن است که فاجعه​ها را به اين آساني نمي​توان از ياد برد؛ به رغمِ به محاق راندان، سرکوب و تحميلِ فراموشيِ​سياسي از سويِ حکومت، و خود-​سانسوري پيوسته، از سوي خود هزاره​ها، ردـ​نشانِ آن​ها در هر اثري، اعم از دوبيتي، ادبياتِ داستاني، هنر، موسيقي و تحليل​هايِ سياسي و اجتماعي آشکار است. رخدادناپذيريِ فراموشي، اما بدان معنا نيست که «يادآوري» رويدادهايِ تروماتيکِ تاريخي را امر ساده و پيش​پا افتاده بپنداريم و تصور رود که «روحِ متذکر» عذاب نمي​کشد. اگر از نقطه نظر روان​شناختي اين موضوع را توضيح دهيم مي​توان گفت، بي​هيچ ترديدي يادآوردنِ اين فاجعه​ها برايِ قربانيان عذاب​آور است، زيرا آنان​را يک​راست به قتل​گاهِ تاريخ و در قلبِ زمان و مکاني مي​برد که فجايع رخ داده اند. شکنجه​ي ناشي از يادآوريِ قتلِ عام، هرگز کم​تر از شکنجه​يِ خودِ قتلِ عام نيست؛ به همين سبب است که برخي از هزاره​ها، از يادآوريِ گذشته که در واقع چيزي جز عذابِ و شکنجه​ي روحي براي آن​ها ارمغانِ ديگري ندارد، گريزان​اند. به سخني ديگر يادآوري همراه است با مصيبت​هايِ بسيار، و در نتيجه آن​ها با يادآوردنِ هر رخدادِ تاريخي، از نو شهيد و با تيغِ تيز و برانِ فاجعه، شرحه​شرحه مي​گردند.

 

  • II.

 يادآوري اين رخدادهايِ دردناک​را نمي​توان در شکنجه و عذابِ ذهني و رواني فروکاست، داراي بعدِ سياسي​ـ​انقلابي نيز هست. از آن​جا تاريخِ رسمي بر بنياد بيرون​راندنِ انسانِ قرباني از دنيايِ متن و تصوير، استوار است، نفسِ تامل در سرگذشتِ قربانيان، نوعي مقاومتِ راديکالِ است که زنجيره​ي اين​همانيِ تاريخ را پاره نموده و تاريخ​را واردِ مرحله​ي بحراني مي​کند. دنيايِ سرشار از تبعيض و نابرابري​را نمي​توان بدون مقاومتِ انقلابي و راديکال و حتي «جنگ» دگرگون نموده و بنيان​هايِ تاريخي-​فرهنگي​ايِ آن​را فروريخت. خطاست اما اگر «جنگ» و «مقاومتِ انقلابي» در خشونت​هاي نظامي فروکاسته شود، راديکال​ترين مقاومت، مقاومت در برابرِ فراموشي و سرنوشت​سازترين «جنگ»، جنگِ «حافظه» با «قدرت» است، چيزي که بسيار کم​تر مورد توجه قرار مي​گيرد. مبارزه​ي نظامي آن​گاه به آزادي منجر خواهد شد، که بتواند ذهنيتِ​تاريخي​اي يک جامعه را از سلطه​ي هرگونه روايتِ رسمي، خواه روايتِ رسمي از مذهب و خواه تاريخ نجات بخشد و روايتِ​رسمي​ از تاريخ و فرهنگ را که در واقع چيزي جز مدحِ حاکمانِ خون​خوار و ياوه​سرايي در بابِ فرهنگ و امرگذشته نيست، از چرخه​ي اعتبار ساقط گرداند. قهرمانِ اين مبارزه کسي است که نه تنها خود با «سلاحِ خاطره» به جنگِ رژيم​هايِ توتاليتر و زور گو مي​رود، بلکه مردم​را نيز به سلاحِ خاطره مسلح مي​​سازد.

از آن​جا يادآوري نوعي مبارزة​سياسي و مقاومتِ انقلابي در برابرِ فراموشيِ است، افزون بر عذابِ رواني، تنبيهِ فرهنگي و عذابِ سياسي نيز در پي دراد. نمونه​ي بارز و عيني کساني که از اين تنبيه مي​گريزند، سوداگرانِ​سياسي و دلالان مذهب، قدرت​ و اقتصاد هستند که سکوت مي​فروشند و قدرت و اقتصاد مي​خرند و يا روشنفکراني که رسالتِ اخلاقيِ تفکر را که از نظرِ ما همانا روايت و بازگفت رنجِ قربانيان، و در واقع دادخواهي از حقِ ضايع​شده​ي آن​ها در دادگاهِ زبان است، از ياد برده و مهملات مي​بافند تا شهرتِ ملي به دست​آورند. اين نوع سکوت، نه کنشِ اخلاقي، بلکه نوعي انتخابِ عقلاني​ايِ متناسب با منطقِ مبادلة عقلاني در بازارِ مکاره​ي سياست است. تاکيد بر اين امر از آن​رو در حالِ حاضرـ​ به​ويژه اگر مخاطبِ ما آن گروه​هايِ تحصيل​کرده​ جوان(اعم از زن و مرد) باشد که به​تازگي به کتاب و قلم روي​ آورده​اند​ـ، ضروري به نظر مي​رسد که سکوت، نه از جمله​ي «وسايلِ بي​هدف» و امر هيچ و پوچ، بلکه​ کالايِ کمياب و گران​بهايي است که در بازار مبادله داراي ارزش است و مي​توان آن​را فروخت. بزرگ​ترين تاجرانِ سياسي و اقتصادي امروز هزاره، تاجرانِ هستند که در بازارِ پر رونقِ فروش سکوت فعال​اند. سکوت، فقط برايِ روشنفکرِ هزاره شهرتِ ملي نمي​آورد، برايِ سياست​مداران هزاره چوکي و مقام و برايِ تاجران و فعالان​اقصتادي هزاره، امنيتِ جاني و مالي مي​آورد. البته بازار سکوت نيز نوساني​هاي خود را دارد و همانندِ ديگر کالاهايِ تجاري، منطبق با منطقِ بازار است و افزايش و کاهش قيمتِ آن از قانونِ عرضه و تقاضا پيروي مي​کند. هرچه بازارِ سياست داغ​تر و قدرتِ​رسمي آسيب​پذيرتر گردد، سکوت، گران​تر به فروش مي​رسد؛ هرچه موقعيت​هاي قدرتِ حاکم مسئله​ متزلزل​تر شود، واعظان و سوداگرانِ بيش​تري به حيثِ «فروشندگانِ گذشت» وارد بازار گرديده و قربانيان را به فراموشي و گذشت​ دعوت مي​کنند و در نتيجه کساني که به موقعيت​هايِ سياسي، اقتصادي و اجتماعيِ بالاتر، به ويژه امتيازاتِ حکومتي مي​انديشند، ترجيح مي​دهند در بارة امر گذشته سکوت نمايند. سکوتِ تاجرانِ سکوت​را، اما، نبايد فراموشي دانست، تاکيد بيش از حدِ آن​ها برسکوت، هم​ارزِ يادآوري و نشانه​ي آن است که آنان نه تنها نمي​توانند گذشته​را از يادبرند، بلکه از اهميتِ آن به درستي آگاهند و به همين سبب کوشش مي​کنند  از آن به عنوانِ کالاي مبادله​پذير در بازار قدرت و اقتصاد به سود بالايي دست ​يابند. اگر آن هزاره​​اي که پيوسته فاجعه​ها را به ياد مي​آورد و بازگو مي​کند، «بوتيمارِ» است که در آتشِ غمِ خويش مي​سوزد، بي​ترديد هزاره​ي که از سر محافظه​کاري و يا به دليلِ ملاحظاتِ​سياسي​ـ​اقتصادي، کوشش مي​کند «سکوت» نمايد، هستيِ شرم​زده​ي است که مکررِ در مکرر خود را فريب مي​دهد و تازمانی که ز نده است خاطراتِ فاجعه، همچون آتشِ زير خاکستر، در پنهان​ترين لايه​هايِ هستيِ او شعله​ور خواهد بود.

 

  • III.

هرچند در حالِ حاضر، افراد همانندِ ما که در وضعيتي «خروجِ مضاعف» قرار دارند، ـ خروج از افغانستان به دليلِ اينکه هزاره​ايم و خروجِ از هزاره​ها بدان جهت که ديگر برخي از باورها و مناسکِ آنان​‌​را که تنها بر بنيادِ خيانت به تاريخ و سرنوشتِ آن​ها استوارند، نمي​توانيم بپذيريم-، جز «ناله» و «آهِ محسوس» که خونِ دل و جيغِ جان​خراشِ قلمِ ماست، سلاحي در دست نداريم، اما هدفِ ما از درآمد بالا، نه آه و ناله سردادن و سرايشِ سوگ​سروده در عزايِ گذشتگان،- چيزي که من به خاطرِ آن همواره ملامت شده­ام_، بلکه «مسلح​ساختنِ ستمديدگان به سلاحِ خاطره»، بازگفتِ رنجِ قربانيان و توضيح و تذکر حقيقت​هايِ تاريخي است که فهمِ آن​ها رمز و رازِ اصلي سياست در افغانستان به شمار مي​روند: خشونت​هايِ سازمان​يافته​يِ قومي و نژادي، کشتارهايِ همگاني و اخراجِ اجباري. اگر هرچيزي، حتي دودکردنِ سيگاري در ميانِ خرابه​هاي «خانه​ي فرهنگِ شوروي»، ارزشِ آن دارد که موضوعِ تفکر قرار گيرد، چرا مسئله​ي سياسي و اخلاقي​ايِ به اين بزرگي که در آن رابطه​ي تاريخ و انساني قرباني مطرح است و بي​توجهي به آن پيوسته به نابوديِ و کشتارهمگاني​ايِ گروهِ عظيمي از انسان​ها منجر شده است، ارزشِ فکر کردن را نداشته باشد؟ اگر هر نوع سخنِ بي​معنا و بي​‌ربطي، رنگِ انسان و حقوقِ بشر به خود مي​گيرد، چرا حقِ قربانيانِ تاريخي موردِ غفلت و چشم​پوشي قرار گيرد؟ به بيانِ دقيق​تر، در اين​جا ما با يک مسئله​يِ بزرگِ اخلاقي روبه​رو هستيم و آن اينکه آيا بايد به ياد آورد و يا فراموش کرد؟ اگر بايد به ياد آورد چرا و اگر بايد از ياد برد به چه دليل؟ اساساً جايگاهِ انسانِ قرباني در تاريخ کجاست؟ بي​گمان اين موضوع، يکي از موضوعاتي بسيار پيچيده است و گستره​ي آن به لحاظ زماني تمامي امر گذشته را در بر مي​گيرد و به لحاظِ تحليلي داراي ساحت​هايِ گوناگون فلسفي، اخلاقي، تاريخي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است، اما به هرحال، موضوعِ اصلي اين ياد داشت روشن​ساختنِ نسبتِ انسان و فاجعه است؛ نسبتي که نه از طريق بي​توجهي، خويشتن​را گول​زدن، «فراموشيِ​سياسي» و «سرکوبِ خاطراتِ قتل​عام» حل شدني است و نه با گفتارهايِ بي​معنا و بي​بنيادِ که الگويِ پايدارِ سخن​گفتنِ گروه​هايِ هماره فاتح و هماره​قاتل بوده است.

 

  • IV.

يکي از فاجعه​هاي ​تاريخي​ايِ که فراموشيِ آن ناممکن و يادآوردنش عذاب​آور است و روح را شکنجه مي​دهد، فاجعه​ي «افشار» است؛ فاجعه​ي که نه تنها قاتلانِ آن، به حيثِ مجرمانِ جنگي محاکمه نشدند، بلکه اکنون، حتي فعال​تر از دورانِ جهاد و عصرِ فاجعه​آفريني و بدل کردنِ افشار به «کتابِ​ويراني»، در دولت، پارلمان و ديگر عرصه​هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي حضور دارند. پرسش اين است که چگونه امکان دارد، جنايتي به اين بزرگي که در آن يک «شهرانسان» نابود و تماميِ خانه​ها ويران مي​گردد،از سويِ روشنفکران و گروه​هاي فعال در عرصه​ي حقوقِ بشر، موردِ غفلت و فراموشي قرار ​گيرد؟ چرا کشته​شدنِ چند تا طالب در «دشتِ ليلي» که همگي نظامي بودند و پيش از کشته​شدن بيش از ده​هزار انسان را سلاخي کردند، در دادگاه​هايِ بين​المللي، به حيث يک مسئله​ي انساني​ـ​حقوقي، قابل طرح است و عاملانِ آن مجرمِ جنگي محسوب مي​شوند، مسئله​ي افشار اما که قربانيانِ اصليِ آن غير نظاميان بودند، هيچ​گاه به حيث يک مسئله​ي حقوقِ بشري​ مطرح نمي​گردد؟ آيا مي​توان گفت برخي از انسان​ها(کشته​شدگانِ دشتِ​ليلي که همگي نظامي بودند) از برخي ديگر(کشته​شدگانِ افشار و قزل​آباد که هيچ​کدام نظامي نبودند) انسان​ترند و بنابراين بايد به عنوان يک مسئله​ي حقوقِ بشري، موردِ توجه رسانه​هاي ملي و بين​المللي قرار گيرند و يا ماجرا گونه​ي ديگر است؟ پاسخ به اين پرسش​ها نه تنها مسئله​ي افشار را روشن مي​کند، بلکه رمز و رازِ سياست در افغانستان را بر ما آشکار مي​سازد.

هرچند فروکاستِ فاجعه در زبان و مفاهيم، رويِ فاجعه سرپوش مي​گذارد و ساحت زندة آن را که نه واژگان، بلکه «جيغ» و «جسد» و «خون» و «پيکرهايِ پاره​پاره» است ناديده مي​گيرد، با اين حال، ما در زندانِ زبان به سر مي​بريم و در اين سرا سکونت داريم، بنابراين ناگزيريم افشار را با ميانجي​ايِ مفاهيمِ زباني، فهم نماييم. از آن​جا که دغدغه​ي اصلي اين يادداشت، فهمِ فاجعه​ي افشار است ـ البته اين​کار بدونِ قراردادنِ آن در بسترِ تاريخ، رخدادپذير نيست​ـ، کوششِ مي​کنيم اين موضوع را نه ژورناليستيک که سنتِ روشنفکري در افغانستان است، بلکه به صورتِ تئوريک دنبال نماييم. پيداکردنِ تئوري مناسبي که با آن بتوان، فاجعه​ي افشار، اين بزرگ​ترين قساوتِ انساني​ايِ تاريخ را درک کرد، اما، کار آساني نيست، زيرا با وقوعِ فاجعه​ي خوف​ناکي همچون  فاجعة افشار، فقط خانه​ها ويران نمي​شود، «کاخِ​زبان» نيز ويران مي​گردد و معنايش را از دست مي​دهد؛ در نتيجه روايتِ افشار با لحنِ سرد و بي​طرفانه، به قسمي که هم به سرشتِ فاجعه ارتباط پيدا کند و هم به گريه و زاري منجر نگردد، اگر نگوييم محال است، به​يقين دشوار خواهد بود. شايد بتوان گفت مناسب​ترين تئوري​ها براي تحليلِ افشار، تئوري​هاي معطوف به فاجعه و رويکردهايِ نظري​ايِ هستند که بررسي رنجِ انسانِ قرباني در کانون آن​ها قرار دارد. بي​هيچ ترديدي تفکر از آن​جا که منظومه​ي از «مفاهيم» است نه تجربه​ي زنده، توانِ ترجمه​ي رنجِ انساني را آن​گونه واقعا انساني قرباني رنج مي​کشد ندارد، زيرا ترجمه​ي اين رنج، به ويژه اگر پايِ خون و تجاوزهايِ ناموسي به ميان باشد، به زبان که قدرتِ رسانايي محدودي دارد، محال است، اين امر اما از اهميت تفکر چيزي فرو نمي​کاهد، زيرا فقط به کمکِ تفکر است که مي​توان در بابِ رنجِ قربانيان سخنِ معنا دار گفت. به سخني ديگر، تفکر به هيچ​وجه صدايِ واقعي انساني قرباني نيست، ولي حرکت به سويِ دنيايي که کم​تر از نورِ فاجعه درخشان است، بدونِ تفکر هرگز رخدادپذير نخواهد بود.

 

  • V.

تا آن​جا که به بحث حاضر ارتباط پيدا مي کند، به طور مشخص اين بحث​را در چارچوبِ ديدگاهِ يکي از برجسته​ترين نظريه​پردازانِ فاجعه، «جورجيوآگامبن» دنبال خواهيم نمود. اين ديدگاه که در حالِ حاضر، يکي از اخلاقي​ترين ديدگاه​ها در باب فلسفه و سياست است و بر محور قربانيان جنگ و پناهندگان مي​چرخد، از يک​سو مبتني است بر رابطه​ي انسان و زبان در تفکر ارسطو، و از سوي ديگر، پيکربنديِ خاصي است از الاهياتِ سياسي​ايِ کارل​اشميت که هرگونه تصميمِ​سياسي را به «وضعيتِ اضطراري» و تعليقِ تام و تمام قانونِ قضايي و اخلاقي مشروط مي​داند و نظريه​ي انتقاديِ والتربنيامين که در آن «وضعيتِ اضطراري» برايِ ستم​ديدگان نه وضعيتِ گذرا، بلکه قاعده است. به سخني دقيق​تر آن وضعيتِ اضطراري که براساسِ ديدگاهِ اشميت، در آن «تصميمِ حاکم» رخ مي​دهد، در ديدگاهِ بنيامين، نه وضعيتِ اضطراري، بلکه قاعده​زندگي ستم​ديدگان است. بر اساس ديدگاهِ بنيامين، اين برداشت که وضعيتِ اضطراري پديدة گذراست، نه «قاعدة​تاريخي»، تلقي​اي به تمام فاشيستي از تاريخ است و بنابراين«عطية دميدن بر بارقة اميد فقط از آن مورخي خواهد بود که کاملا اطمينان دارد، در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.(بنيامين، 1385: 154) » بعدِ ارسطويي اين ديدگاه واکاويِ دو مفهوم «فعليت» و «بالقوگي» است. سياست، چيزي نيست جزگونه​ي از شکل​بخشي​اي خاص، به امر «بالقوه»؛ اين برداشت از سياست، بيش از همه  بر مي​گردد به  تعريف انسان به عنوان «حيوانِ ناطق»  که در آن، انسان، حيثيت​ بالقوگي است که با دخالتِ زبان به فعليت دست​ مي​بايد. اگر بخواهيم اين تفسير از «فعليت» و «بالقوگي» را به زبان «اشميت​ـ​بنيامين» ترجمه کنيم، به صورت​بنديِ روشن​تري دست​خواهيم يافت. مطابقِ اين فرمول، فعليت، همان «تصميمِ حاکم» است که تنها در «وضعيتِ اضطراري» رخدادپذير است و وضعيتِ اضطراري به حيث «قاعدة تاريخ» چيزي نيست، جز انسان ستمديدة که «وضعيتِ اضطرار» برايش قاعدة زندگي است؛ زيرا او در «بالقوگي​ايِ مدام» به سر مي​برد. از آن​جا که فعليت​بخشيدنِ امر بالفعل، به لحاظِ نظري تحصيلِ حاصل است، بنابراين محال است که ارادة سياسي به امر بالفعل تعلق گيرد. موضوع تصميم​سياسي مي​بايست امر بي​شکل و مادة صورت​پذيرِ سياسي باشد و وضعيتي اضطراري​اي مدام، همان «بالقوگي​​اي مدام» است که سياست از طريق شکل​دهي به آن خودش​را بر مي​سازد. از آن​جا که بالقوگي نوعي فقدان است، يعني توانِ فعليت را دارد، اما فعليت نيافته است و بر فرض اگر فعليت يابد ديگر «بالقوگي» نخواهد بود، بنابراين بالقوگي​مدام، «فقدانِ» هميشگي​ايِ است که خود را در نسبت با «نبودِ خويش» و در واقع «بامحروميتِ مدام» سرِ پا نگه مي​دارد.

توضيح اين ديدگاه و تشريحِ مفاهيمِ کليدي​اي آن را به فرصت مناسب وا مي​گذاريم. به نظر مي​رسد اين توضيحِ اجمالي، به ما امکان مي​دهد معادلة نظري​ايِ ​را رسم کنيم که با قراردادن «فاجعه​ي افشار» در آن، مي​توان به نتايجِ معنادار دست​ يافت. مطابق اين معادله افشار، همان «وضعيتِ اضطراري» است که براي هزاره​ها قاعده است و بنابراين، مي​بايست آن را به عنوان«بالقوگي​اي مدام» و«کسرِاستثناء از قاعده» درک کرد. به سخني​ديگر، افشار تصويرِ مادي و ماترياليستي​ايِ «محروميتِ​مدام» است که در آن، خشونتِ​ تاريخي​ـ​سياسي​اي برسازندة قدرت، به روشن​ترين وجه، نقاب از چهره بر مي​گيرد. همان​گونه که تشکيلِ حکومتِ «مذهبي​ـ​​نژادي» عبدالرحمن، بدونِ قتلِ عام 62%، کسرِ هزاره​ها از تاريخ و حذفِ ادغامي​اي آن​ها، رخدادناپذير بود، تاسيس يک دولتِ جهادي که دستِ کم «سياف»، «محسني» و «رباني» را متحد بسازد، بدونِ نفي هزاره​ها از حکومت و کشتارهمگاني​ايِ مردم افشار ناممکن بود. ​اين سخن، اما، بدان معنانيست که افشار، خود را از قاعده کسر​ مي​کند، در واقع اين قاعده است که از زمان عبدالرحمن تا حکومتِ مجاهدين و طالبان و تا زمانِ حاضر، پيوسته به حذف و استثنا دامن زده و «با برپا نگه​داشتن خويش در پيوند با استثناء، خود را به مثابه​​ي قاعده بر مي​سازد.(آگامبن، 1388: 49» اگر بخواهيم به چارچوبِ نظريِ بحث حاضر که بنيانِ اصلي گفتار حاضر را تشکيل مي​دهد، وفادار باشيم تا خط داستاني بحث گم نگردد، مي​توانيم بگوييم که با فروپاشيِ حکومتِ کمونيستي، تفکرِجهادي نيز فروپاشيد و بنابراين صورت​بنديِ دوباره​ي آن بدون دامن زدن به استثناء و ايجادِ «وضعيتِ اضطراري»​ايِ که در آن هرگونه قواعدِاخلاقي و انساني، ـ​حتي قاعدة ديني و اخلاقيِ حرام بودنِ تجاوز به زنان، به طورِ مطلق و در هر شرايطي​ـ، به تعليق درآيد، رخدادپذير نبود. نکته​ي که مي​بايست به آن توجه شود اين است که امر حذف​شده کنار گذاشته نمي​شود، به نقطه​ي «عدمِ​تمايز» رانده مي​شود، تا تعليق و اعمالِ همزمان قانون توجيه​پذير گرد. افشار، اين شهري که سيمايِ آن با گذشتِ سال​ها، هنوز زخمي و خون​آلود است، از طريق حذف و کسر، در کابل ادغام شد، اما خصلتِ استثنابودگي​اش​را که همان «بالقوگي مدام» و تعيين​کننده​ي قدرتِ دولتي است تا هنوز حفظ کرده است؛ افشار، در واقع «نقطة عدمِ تمايز» است که در آنِ واحد هم جدا و بيرون از کابل است و بنابراين مردمِ اصلي آن هيچ حقِ قانوني ندارند، و هم بايد در کابل ادغام گردد، و قاعده تا آن حد در قلمروِ استثناء دخالت کند که حتي درست بر نقطه​ي که «گور دسته​جمعي​» در آن وجود دارد، خانه و مسجد بسازد و برايِ آن​که افشار به کلي در کابل ادغام گردد، حتي گورِ قربانيان را نيز محو کند. اين امر حقيقت​بودگي​ايِ آن اخطارِ بنياميني را آشکار مي​سازد که «در صورتِ پيروزيِ دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود.» افشار، وضعيتي است که در حالتِ استثنايي ايجاد شده و «وضعيتي که در حالتِ استثنايي ايجاد مي​شود، دارايِ اين مشخصة غريب است که نه مي​توان آن​را به منزلة يک وضعيتِ بالفعل تعريف کرد و نه به مثابة يک وضعيتِ حقوقي، بلکه بر عکس، اين وضعيت نوعي آستانة پارادوکسيکالِ عدمِ تمايز ميان اين دو را مستقر مي​سازد. اين وضعيت بالفعل نيست، زيرا فقط از طريق تعليقِ قاعده خلق مي​شود؛ اما درست به همين دليل حتي يک مسئله​ي حقوقي هم نيست، حتي اگر در را به رويِ قانون باز کند.(همان) » اين امر که افشار با تمام فجايعِ گسترده​ي که در آن صورت گرفت و حتي در برخي از اسنادِ بين​المللي به عنوان منطقه​ي ثبت شد که دهشت​ناک​ترين جرايمِ جنگي دورانِ جهاد در آن رخ​داده​اند، هرگز به مسئله​يِ «حقوقي» بدل نشد، بدان جهت است که افشار نقطه​ي «عدمِ​ تمايز» است که در آن مرز درون وبيرون مشخص نيست و فقط مي​تواند به عنوان «بالقوگيِ مدام» زمينه​ي فعليت​بخشي​ايِ خشونت​هايِ سياسي را فراهم سازد.

 

  • VI.

افشار، يگانه فاجعه​ي تاريخي​اي تحميل​شده بر هزاره​ها نيست. جابه​جايِ قدرتِ سياسي، در طول​تاريخ، براي هزاره​ها مسئله​ساز بوده است. بنا به روايت کشيشِ لهستاني،«کروسنسکي»، محمودِ افغان، در مراسمي در اصفهان که در آن اشرف​ را به عنوانِ ولي​عهد خويش برگزيد، پنج​صد تن از سرانِ هزاره​ را در ملاء عام سر بريد. در نگاهِ احمدشاهِ ابدالي، نيز هزاره​ها مردمِ «بي​بهره از برگ​ـ​وـ​بارِ جوهر آدميت» تفسيرشد و در نتيجه احمدشاه کوشش کرد، بيخ و بنيادِ آنان را از زمين برکند. به رغم تحميل فاجعه​هاي بسيار، تلاش​هاي هوتکيان و ابدالي​ها برايِ حذفِ ادغامي هزاره​ها در دلِ حکومتِ افغاني بي​نتيجه ماند و استثناءسازي​هاي آنان تا آن حد قدرت​مند از آب در نيامد که بتواند هزاره​ها را به «بالقوگي​​ايِ مدام» و «مادة صورت​پذيرِسياسي​اي ناب» بدل سازند. استثناسازي​اي عبدالرحمن، اما، از آن​جهت که انگليسي​ها امکاناتِ وسيعي نظامي در اختيار او قرار داد تا هزاره​ها را به کلي سرکوب نمايد، از قضا کارگر افتاد و نخستين​بار، با کشتارهمگانيِ دورانِ عبدالرحمن «وضعيتِ اضظراري​»​اي ايجاد گرديد که حاکم/امير، هزاره، اين «مادة صورت​پذيرِ سياسي» را مطابق خواست خود به حيث «باغي​ي مهدورالدم» که کشتنِ آنان واجب است ،  شکل مي​بخشد.  در اين​جا نيز زبان به عنوان مهم​ترين عاملِ صورت​بخش» عمل کرد، زيرا عبدالرحمن در درجة با تکنيکِ تکفير که در آن زبان بنياد پيکربندي​اي امرواقع را تشکيل مي​دهد، توانست تمام قاعده​ها را تعليق نموده و هزاره​ها را به نقطه​ي «عدمِ​تمايز» براند که همزمان در بيرون و درونِ نظم​​سياسي قرار گيرند. از آن​جا که «کافر و مهدورالدم»​اند بيرون​ـ​اند و بايد نيست شوند، اما از آن​جا اطاعت از فرمانِ امير، بر تمامي​ايِ مسلمانان فرض​اند، آن​ها به حيثِ مسلمان، مي​بايست به فرمانِ امير گردن نهند. قتل​عام 62 درصد هزاره​ها توسطِ عبدالرحمن، گره​گاهِ اصلي فهم تاريخ و سياست در افغانستان است؛ سياستي نه تنها که با «نقضِ حيات» هزاره​ها و طردِ اين استثناء از قاعده خودش​را بر مي​سازد و در طولِ تاريخ بر همين مبنا خودش​را نگه​داشته است؛ به همين سبب خطوطِ ستم بر هزاره​ها را مي​توان در سراسر افغانستان پي​گيري نمود. در زمانِ «بچه​سقو» نيز، بدترين ستم بر هزاره​ها رفت و پس از او، تا دوران حکومتِ کمونيستي، هزاره​ها «حياتِ برهنه»​​ و موضوعِ اعمال بي​ميانجي قدرت بودند، به قسمي که حتي براي «نفسِ» خويش نيز بايد ماليات مي​پرداختند. دورانِ حکومتِ کمونيستي نيز، براي آن​ها فاجعه​بار بود، زيرا نه تنها نخبگانِ هزاره سر به​نيست شدند، بلکه هر فردِ هزاره، بي​آن​که موردِ بازخواست قرار گيرد و يا ارزشِ آن​‌را داشته​باشد که به زندان برود، يک​راست باچاقويِ قدرت قصابي مي​شد. کشتارهمگانيِ​اي مردمِ هزاره در چنداول، هنوز در خاطره​ها باقي است. گذشته از دوران طالبان که در آن فتواي «هزاره​ها به گورستان» صادرشد و آن​ها موضوعِ اصلي اعمالِ بي​ميانجي​اي قدرتِ امارتِ اسلامي طالبان قرار گرفتند، قرباني اصلي دورانِ جهاد نيز هزاره​ها بودند. آن استثنايي برسازندة که وحدتِ پوشالي​اي گروه​هاي مختلفِ جهادي را فراهم مي​کرد، طرد و حذفِ هزاره​ها از قدرت بود. استثناي برسازندة آغازين اين وحدتِ پوشالي، فاجعه​ي افشار بود. بنابراين افشار، امر جزئي است که با آناکاويِ آن مي​توان امر کلي و کليتِ تاريخِ افغانستان​را با آن رمزگشايي کرد. تاکيد بر افشار هم به  عنوان يک موضوعِ عيني و هم استثناء، از نظر روشي نيز براي ما مهم است، زيرا ما را از گمشتگي و غرق​شدن در سوژه​ها، به قسمي که خطوطِ داستاني را گم کنيم، نجات مي​بخشد. به سخني ديگر، انتخابِ افشار به عنوان یک «استثنایِ واقعی» از نظر روشي نیز ما را به حقيقت رهنمون مي​گردد و چنان​که اشميت در «الهياتِ سياسي» با ارجاع به کتاب «تکرار» کي​يرکه گارد، آشکا را اظهار مي​دارد:«امر اسثتنايي، امرعام و خودش​را توضيح مي​دهد و هرگاه کسي واقعا بخواهد امر عام را بر رسي کند، فقط بايد جويايي يک استثنايِ واقعي باشد. امر اسثتنايي با روشني​اي بيش از خودِ امر عام، همه​چيز را آشکار مي​کند. پس از چندي، سخنِ بي​پايان در بارة امر عام حالِ آدم​را به هم مي​زندـ​استثناهايي هم در کار است. اگر توضيحِ آن​ها ممکن نباشد، توضيح امرِ عام نيز ممکن نيست. البته معمولا اين مشکل به به چشم نمي​آيد، زيرا امر عام نه باشور و اشتياق بلکه با سطحِ نگريِ بي​دردِ سر انديشيده مي​شود. ولي امر استثنايي، بر عکس با شور و شوقي حاد به امر عام مي​انديشد(همان:47).» بنابراين ضروري نيست تمامي شواهد دوران موبه​مو روايت شود، تا آن دوران را بفهميم، افشار، به عنوان يک امر اسثتنايي واقعي، همه​چيز را آشکار مي​کند و در واقع حکايتِ دايمي​بودنِ وضعيتِ اضطرار و روشن​ترين تصوير «بالقوگي​اي مدام» و عدم​امکانِ گذار امر بالقوه به امر بالفعل است. البته قراردادنِ شواهدِ تاريخي​اي فوق در چارچوبِ نظري اين بحث و تحليلِ آن​ها با ميانجي​اي مفاهيمِ کليدي​اي اين نظريه، امکانِ درکِ تاريخي​ايِ را فراهم مي​سازد که مي​توان قرائتِ معنادار از افشار ارائه داد. مطابقِ اين فرمول نظري، موضوع سياست، «حياتِ برهنه»​ است که از طريق حذفِ «استثنا» از «قاعده​ي عام»  پديد مي​آيد و «قدرتِ سياسي همواره خود را ـ در مرحله​ي نهايي​ـ، بر پايه​ي جدايي نوعي ساحتِ حياتِ برهنه از پس​زمينه​هاي شکل​هاي حيات بنا مي​نهد.» بالقوگي، يک امر ساده و « صرفا توانايي انجامِ اين يا آن چيز نيست، بل تواناييِ انجام ندادن و عدمِ گذر به فعليت است (اگامبن، 1389: 3) .» به سخني ديگر، بالقوگي بيش از آن​که توانِ فعليت معنا دهد، «امکانِ محروميت» است و «مقدم بر همه​چيز... ، توانايي در عمل نکردن است» و در نتيجه «کلِ بالقوگي، امر منفي است و در ساختارِ اصلي​اش، خود را در نسبت با محروميت و نبودِ خويش سرپا نگه مي​دارد (اهمان).»

 

  • VII.

اگر گفته​هاي فوق را ساده​تر بيان کنيم، مي​توانيم بگوييم، افشار، تصويرِ عيني و انضمامي​اي تاريخ سرشار ازفاجعه، و در حقيقت بالقوگي​اي مدام است که در نسبت با نبود خويش معنا پيدا مي​کند. افشار از آن جهت که نيست و از هستي خويش بي​بهره است، افشار است و درست زماني که به کلي ويران گرديد، افشار شد. امکانِ محروميتِ افشار از خويش، اساسِ بالقوگي​است که پايه​ي سياست و زدـ​​وـ​بندهايِ سياسي قرار مي​گيرد. بدونِ اين امکان، نه جلسه​ي انترکانتينتال در 12 فيبروريِ 1993 که پلانِ نابوديِ اين شهر در آن طراحي گرديد مي​توانست تحقق يابد، نه وحدت ميان سياف و احمدشاه مسعود و نه شيخ​ آصفِ محسني به دربارِ رباني پذيرفتني مي​بود. همة اين بازي​هاي سياسيِ رنگارنگ، در غيبتِ افشار و امکانِ محروميتِ او از خويش، فعليت پيدا مي​کند و حتي هنوز با فراموشيِ افشار است که آن​ها به عنوانِ فعالان سياسي در بازي قدرت مشارکت دارند و بر گور قربانيانِ افشار، حوزة علميه و مدرسه​ي ديني بنا مي​کنند. همه​چيز به جايِ خويش است و تمامي جانيان، نه  تنها در مقامِ شان باقي هستند، بلکه به مقام​هاي بالاتري نيز دست يافته​اند، جز افشار که با محروميت از خويش افشار است. دراين​جا «محروميت همچون چهره» و «نوعي شکل» مدِ نظر است، زيرا افشار فقط در محروميت از خويش، افشار نيست، بلکه در محروميت از باشندگانش نيز افشار است. افشار در حضورش غايب است. افشار، تمامي​اي تاريخ است؛ تاريخي که نه با «واژگانِ پوچ و بي​معنا»، بلکه به زبانِ گورهايِ​دسته​جمعي، سخن مي​گويد. افشار، با صدايِ خاموشِ تن​هاي خفته​درخاک، از سيمايِ خوف​ناکِ «قاعده​بودنِ وضعيتِ اضطرار» پرده مي​​دارد، در فقدانِ کودکانِ گمشده​ و بي​نام و نشانش،  عدمِ گذار از امکان به فعليت را فرياد بر مي​کشد و به زبانِ بي​زباني​اي زنانِ تجاوزدشده​اش جيغ مي​کشد که تاريخ ستم تا هنوز ادامه دارد و ما در همان وضعيتي اضطراري​اي هميشگي و بالقوگي​مطلق به سر مي​بريم، زيرا اين بالقوگي و حذفِ ادغامي استثناء اگر پايان يابد، سياست در اين کشور بي​معنا مي​گردد و ديگر مادة صورت​پذيرِسياسي​ايِ که سياست بر مبناي آن پا مي​گيرد، وجود نخواهد داشت.

  • VIII.

افشار، علاوه بر تصوير«بالقوگي​​ايِ مدام»، سندِ مقدس حقانيت مقاومتِ «غربِ کابل» نيز هست و از آن​ر​و به «کتابِ​ويراني» بدل گرديد و ورق​هايش پاره​پاره شد که در آن تلاش براي گذار از بالقوگي​اي مطلق آغاز شد؛  استثنا با يک حرکتِ راديکال و انقلابي حريمِ قاعده را  فرو ريخت و  اندک​اندک، نوعي وضعيتِ​اضطراري​اي واقعي​ايِ که خطر را تا متنِ قاعده نيز کشاند، ايجاد ​گرديد. کين​توزي​اي بيش از حد دشمنان نسبت  به افشار را مي​توان نشانه​ي ترس از همگاني​شدنِ وضعيت​اضطراري​ دانست که تا آن زمان فقط تقدير محتوم و قطعي هزاره​ها به شمار مي​رفت. در هر کجا سرکوب جدي است، تلاش برايِ خروج از «بالقوگي» به «فعليت» نيز جدي است. بنابراين خاطراتِ افشار را بايد زنده نگه​داشت و قربانياني آن را به مهماني و حضور در تاريخ دعوت کرد؛ زيرا بازگفتِ افشار که  به تعبير والتربنيامين «به چنگ​آوردنِ خاطره​اي است که در لحظة خطر درخشان مي​شود»، هنوز توانِ آن را دارد که حال​را واردِ وضعيتِ بحراني نموده و خطري​را که قرباني​اي آن فقط و فقط هزاره​هاست، به خطرهمگاني بدل سازد. بايد تلاش​هاي جدي براي نجاتِ افشار از «باتلاقِ سازش​گري» آغاز گردد و نسلي که تازه در راه است و مسئوليت حفاظت از افشار و امرگذشته زين پس به دوشِ آن​ها خواهد بود، مسيحاوار برايِ رستگاري​اي افشار و رستگارشدن در افشار اقداماتِ​جدي انجام داده و جامعة گناه​کارِ افغانستان​را از گناهانِ تاريخي تطهير نمايند. «فروشندگانِ گذشت» بسيارند و «فروشندگانِ سکوت» بي​شمار، اما مسئوليتِ انساني و تاريخي​ايِ ما ايجاب مي​کند  که تا آخرين توان، براي کشاندنِ جنايت​کارانِ افشار در پايِ ميزِ محاکمه و تطبيق قانون عدالت​انتقالي تلاش نماييم؛ چراکه «از ميلِ به کين​خواهي بي​گناه سنگي گران​بهاتر نيست و از بامدادِ ذلتِ خائنان آسماني درخشان​تر/ در زمين راهِ رستگاري نيست، تا درِ بخشش به رويِ دژخيمان باز است(الوار، 1382: 97)» آ‌ري! افشار را بايد به ياد داشت، زيرا  افشار، روشن‌‌ترين متن زنده‌ي تاريخ ستمديدگان و همزمان گوياترين شاهدِ حقيقتِ فاجعه است. افشار، «ذالک الکتاب لاريب فيه، هدي للمتقين» است؛ «بيان للناس» و «تبيانٌ لکلٌ شيء». افشار، صحراي محشري است که باطن و حقيقت تاريخ و کليت فاجعه در آن واسازي مي‌شود: «يوم تبلي السرائر».