گذرگاه مرگ
مهدي مدبر
۱۳۸۹ شنبه ۱۱ ثور
8
نسخه مناسب چاپ
هلمند را همه مي شناسند. شهر ترياك و ترور و تروريست. شهر گل صورتي ترياك و چشمان سرمه كرده ي طالبان جوان.

نه آبش دادم
نه دعائي خواندم،
خنجر به گلويش نهادم
و در احتضاري طولاني
او را كشتم.
به او گفتم:« به زبان دشمن سخن ميگويي!»
و او را كشتم! ﴿ احمد شاملو، كتاب قطعنامه/ ص 11﴾
هلمند را همه مي شناسند. شهر ترياك و ترور و تروريست. شهر گل صورتي ترياك و چشمان سرمه كرده ي طالبان جوان. دشتهاي خشك هلمند فقط قدرت زايش ترياك و تروريست را دارند و مرگ زاييده ي اين دو است .همه روزه نام اين ولايت جنوبي در رسانه ها شنيده و نوشته مي شود. اما عبور از هلمند؛ عبور از دهليز مرگ است و تجربه ي محسوس وحشت از مرگ. اين وضعيت زماني بدتر و حتمي تر مي شود كه تو يك هزاره نيز باشي.
اين گذر گاه وحشت را من و دوستانم بناچار براي رسيدن به كابل بايد عبور مي كرديم. يك روز زمان لازم داشتيم تا گذرگاه مرگ و وحشت را پشت سر بگذرانيم. وقتي به موسي قلعه رسيديم، پرچم دولت را در بالاي ولسوالي موسي قلعه ديديم كه آهسته تكان مي خورد ولي تقريبا سه كيلومتر راه آن طرف تر در گلوگاه دشت « سيمنار» طالبان جوان كنار سرك خاكي با فلاسك چاي، كلاشينكوف روسي و موتر سايكل هندا سر راه مسافرين مي ايستند و ميگويند: « مونژ طالبانو، خدا و وس راكه».
در پايان روز وقتي فهميديم در ولسوالي گرشك رسيده ايم كمي رنگ هاي پريده ما تازه تر شد. تا هوا رو به تاريكي نهاد ديديم روشن اندازي به آسمان پرتاب شد و تمام ساحه را روشن نمود. پس از آن صداي شليك تفنگ و راكت همه را به وحشت انداخت. از هوتل دار پرسان كديم چه گپ است؟ گفت: شب ها طالبان سر ولسوالي حمله ميكنند و دولتي ها هم از خودشان دفاع ميكنند. گفت نترسيد اينجا هر شب همين وضعيت است. به مسافرين كاري ندارند.
دشتهاي هلمند در سكوت وحشتناكي حس ترس از مرگ را در وجود مسافرين بوجود مي آورد و چهره هاي رنگ پريده و نفس هاي در سينه حبس شده مسافرين همگي بر اين مدعي گواهي ميداد. اين دشتها از سالها بدين سو بعنوان قتلگاه ده ها مسافري بي گناه و مظلوم نقش بازي كرده اند و خون سرخ خيل كثيري از انسانهاي بي گناه را در گودالهايش فرو برده است و بي رحمانه دست و پازدن انسانها را در هنگام جان دادن تماشا نموده است. صداي جيغ و فرياد بي حاصل تمام شهيدان اين قتلگاه از نقطه نقطه اين دشتها شنيده مي شود؛ و در عين حال شاهد ساكتي بر ديو صفتي و وحشي گري انسانهاي است كه دود ترياك و چرس قوه بينش و بصيرت آنها را از بين برده است و وجود شان را لبريز از جهل و توحش نموده است.
اين سفر مرا ياد مسافريني انداخت كه مظلومانه در اين گذرگاه مرگ به قتل رسيدند ولي هيچ كس حتي خبر مرگ شان را نشنيد و هيچ رسانه ي خبر قتل آنها را تتر قرار نداد. سال 1380 بود؛ در يك روز ابر آلود؛ درست زماني كه كرزي براي نشستن بر چوكي رياست جمهوري دوارن موقت در حال چانه زني سياسي بود، تمام مردم ولسوالي كيتي ولايت دايكندي در سوگ پنج تن از جوانان شان كه بي رحمانه در اين قتلگاه سر بريده شده بودند، سوگمندانه اشك ريختند. هنوز صداي جيغ و ضجه هاي دل خراش مادر حسين علي تازه داماد در گوشهايم مي پيچد. سال 84 دوازده تن ديگر در خون خود غلطيدند و دوازده خانواده داغدار و بي سر پرست شدند. در سال 87 چهار تن ديگر در ناد علي ولايت هلمند در فجيع ترين وضعيت سر بريده شدند. و شايد ده ها انساني ديگر كه من نيز خبر قتل شان را نشنيده ام و شايد انسانهاي كه هيچ كس خبر مرگ شان را نشنيده باشد!
اين سفر مرا ياد كودكي انداخت كه منتظر و اميدوار نشسته بود كه پدر از « شار » برايش كفش نو هديه بيارد ولي گرگان وحشي سر بريده پدر را برايش هديه فرستادند و او سر بر ديوار يتيمي و بي كسي نهاده، اشك همانند ژاله از چشمان بادامي اش فرو مي چكيد.
من اكنون در كابل هستم. شانس آوردم كه از گذرگاه مرگ زنده رد شدم، ولي هيولاي مرگ در دشتهاي هلمند دهانش را براي بلعيدن صدها انسان ديگر باز نموده است و معلوم نيست كه چند انسان ديگر را در كام خود فرو خواهد برد. راستي گذرگاه مرگ را مي تواني عبور كني در صورتيكه يا مثل من شانس داشته باشي و يا چشمان بادامي و بيني پخش نداشته باشي.