نوستالوژیِ توحش

نقاشي: خادم علي

•I.       

پس از چندین روز درگیری، اکنون جمعیتِ عظیمی از آوارگانِ بهسود در دشتِ برچی و دیگر کوچه‌ها و خیابان‌های کثیف و پر از گل و لای کابل، به دنبالِ سرپناهی سرگردان‌اند، گروه‌های دیگری که توانِ آمدن به کابل‌را ندارند، در این فصلِ "سیل"، "سرما"، "تکرگ" و "باران" در مناطقِ مرکزی که حتی برایِ ساکنانی آن سرپناهی نیست، به دنبال جایی می‌گردند که در آن دستِ کم اطفال و زنان از سرما نمیرند. دولت، جامعة جهانی، رسانه‌های ملی و بین‌المللی، اما، نه تنها به این "فاجعة انسانی" توجهی ندارند، بلکه، تلاش می‌کنند آن‌را به نفعِ کوچی‌هایِ وحشی، تفسیر و تحلیل نموده و به اهدافِ سیاسی‌ای شان دست‌یابند. کوچی‌ها که به لحاظِ قانونی متجاوز به شمار می‌روند، از پیش‌رفته‌ترین امکاناتِ نظامی برخوردارند، در برابر، اما، مردمی که به سرزمینِ آنان حمله صورت گرفته و خانه‌هایِ شان آتش زده شده‌اند، حتی حق داشتنِ یک اسلحة ساده را که با آن از جان ‌شان دفاع کنند، هم ندارند. رسانه‌های ملی و جهانی تلاش می‌کنند این مسئلة تاریخی‌را که نمایان‌گرِ جوهرِ درون‌ماندگارِ بیش از سه‌صد سال "سیاست سرزمین سوخته" و "غارت" و "ویرانی" در این حوزة تمدنی است، به درگیری بین "کوچی‌ها و باشندگانِ محل" فرو بکاهند، واقعیت اما آن است که این درگیری، نه درگیریِ ساده و پیشِ پا افتاده، بلکه منازعة تاریخی است که عمیق‌ترین تناقضاتِ تاریخیِ افغانستان در آن آشکار می‌گردد. با آن‌که برخی از سرِ ریاکاری و برخی از سرِ ساده‌لوحی پدیدة کوچی‌گری ‌را پایان‌یافته می‌پنداشتند، این پنداشت‌ها از همان آغاز، جز کلک و ریاکاریِ سیاسی و خوش‌بینیِ ساده‌لوحانه چیزی دیگری نبود. اکنون که کار از کار گذشته و این جوهرِ تاریخی در سیمایِ "توحشِ سازمان‌یافته" جان و مال هزاران انسان بی‌گناه‌را می‌گیرد، قربانیان‌را متوجه خود ساخته است. واکنش‌ها متفاوت است. نخستین اقدام محمدکریم خلیلی، معاونِ رئیسِ‌جمهور، پس از اوج‌گیریِ ماجرایِ کوچی‌ها ساختنِ دیوارِ حفاظتی به دور خانه‌اش بود؛ جنگ در بهسود جریان دارد و خلیلی در کابل از ترسِ به دور خانه‌اش "دیوارِحفاظتی" می‌سازد. چه کسی می‌داند! شاید به این دلیل که جانِ قربانیانِ بهسود که خلیلی با عروج از نردبانِ تنِ آن‌ها به معاونت رسیده تا سیاست کرزی بی‌میان‌جی بر بدنِ لاغر و نحیفِ آنان اعمال گردد، برای خلیلی هیچ‌ارزشی ندارد. به اسثنای خلیلی که به هرحال نخستین دغدغه‌اش حفظ جان و موقعیتِ خودش است و در کنفرانسِ خبری هم ماجرای بهسود را بسیار کمرنگ تلقی کرد، به نظر می‌رسد که دیگر مردمان و رهبرانِ هزارهوضعیت‌را بیش از حد نگران‌کننده یافته‌اند. برخی از نمایندگانِ پارلمان، دست به تحصن زده‌اند. در خارج ا زکابل، نیز مردم دست به تظاهرات زده‌اند. دیروز جمعیتِ عظیمی از مردم بامیان، به خیابان‌ها ریختند و در برابرِ جایِ خالی بودا خلاء "عدالت"، امنیت و حقیقت را فریاد کشیدند. بی‌هیچ تردیدی اگر خشونتِ سازمان‌یافته به روالِ کنونی ادامه یابد، دامنة اعتراضاتِ جمعی، گسترده‌تر خواهد شد و با توجه به وضعیت بحرانیِ کنونی، به بحران‌های سیاسی و اجتماعی‌ بیش‌تر و احتمالا غیر قابلِ مهار خواهد انجامید.

•    II.       

پیش از ارائه هرگونه راه حل، مسئلة اصلی اما درکِ این پدیده است. راهِ حل‌هایی که تا کنون ارائه شده‌اند، از آن‌جا که مبتنی بر درکِ این پدیده نبوده‌اند، همواره خطا از آب در آمده‌اند. رویکرد غالب نسبت به این پدیده، رویکرد "تعریف‌گرایانه" است. در این رویکرد واژه "کوچی" و یا "کوچی‌ها" به مجموعة  از افراد "بیابان‌گردد" به کار می‌رود و تحلیل‌ها معمولا بر بنیاد این تعریف صورت می‌گیرد. رویکردِ تعریف‌گرایانه هرچند، در بسیاری از موارد گمراه‌کننده است، در مورد کوچی‌های افغانستان، اما، هرگز معنایی ‌را همرسانی نمی‌کند، زیرا کوچی‌‌ها مجموعه‌ای از آدمِ نگون‌بخت و بیابان‌گرد نیستند، کوچی‌ها بنگاه‌ها و گره‌گاه‌های اصلی  سیاستِ‌ چوپانی و اقتصادِ غارتی، به ویژه‌ تجارتِ‌ مخدر و فروشِ زمین‌های شهری و دهاتی در اختیار دارند. بنابراین باید روی این موضوع تامل بیش‌تری صورت گیرد. واقعیت آن است که کوچی‌گری، فرهنگ عمومی و شیوة زندگی‌ای گروهی است که به "افغان‌بودن"  به حیثِ یک "گروهِ خونی" ایمان دارد و "پشتون‌والی" را یگانه قانون/ناموسِ کشورداری می‌دانند.  به لحاظِ تاریخی برجسته‌ترین ویژگی‌ِ این گروه " نوستالوژیِ  توحش" و بازگشت به خشونتِ بدوی است؛ نوعی دلتنگی به دنیای پیشاـ‌زبانی، بازگشت به "غریزة حیوانی" و در واقع مرحلة که انسان هنوز به "هستی‌ای سخن‌گو" بدل نشده است. خطای اکثرتحلیل‌گران آن است که این "دلتنگی" و "بازگشت به دنیای حیوانی" را دستِ کم گرفته است، در حالی‌که بازگشت و احساسِ دلتنگی نسبت به دنیایِ غریزی که در آن انسان نیازهایش‌را بی‌میان‌جی بر طرف می‌کند، از ویژگیِ اصلی این گروه به شمار می‌رود. از آن‌جا پذیرشِ فرهنگ و تن‌دادن به قوانینِ تمدن همراه است با سرکوبِ غریزة‌ حیوانی و بنابراین گذار از طبیعت به فرهنگ، و به بیان "ایمانوئل‌کانت" گذار از "مبادی غریزی به "مبادیِ اختیار"، همراه است با " رخدادِ تروماتیک"، نوستالوژیِ توحش و دلتنگی برای بازگشت به دنیایِ ماقبلِ اخلاقی، در هرجامعه‌یِ وجود دارد. نوستالوژیِ توحش در بسیاری از جوامع، به اشکالِ دیگر، ظهور می‌یابد. بارزترین، جلوة نوستالوژیِ توحش‌را در هنر، به ویژه سینما، می‌بینیم که در آن تمامی‌ای ترس‌ها و وحشی‌گری‌های اسطوره‌ای‌/متافیزیکی و زمینی و آسمانی به خانه‌ها و شیک‌ترین سالن‌های نمایش فراخوانده می‌شوند، تا به دلتنگی وحشتِ انسان متجدد را که هرگونه ترس و وحشتی‌را در خود کشته است، پاسخ دهند. انسان‌ها در سیمایِ جانور در پرده ظاهر می‌شوند و گوشت و خون همدیگر را می‌خورند. در فیلم‌هایِ چون "دراکولا"، "آواتار"، "کلبه وحشت"، "منِ پنهان"، "حیغ" "نه مرده"؛ "آخرین بی‌خوابی" و همین‌طور نقاشی‌ها و تئاترهای عجیب و غریبی را که در آن‌ها گرایش به "حیوانی‌گری" آشکارا نمایان است، می‌توان " نوستالوژی توحش" و " دلتنگیِ انسان برای بازگشت به دنیایِ حیوانی" دید. آن‌ خواستِ غریزی و حیوانی که توسط فرهنگ یا "اصلِ اخلاقی" سرکوب می‌گردد، در این هنرها باز می‌گردد. در افغانستان اما از آن‌جا که گذار از "توحش" به "فرهنگ" و اگرهم‌آرا با والتربنیامین"توحش" را امر ذاتی فرهنگ بر شماریم، گذار از "توحشِ غریزی" به "توحشِ فرهنگی" درست رخ نداده، نوستالوژیِ توحش به جای آن‌که به زبانِ فرهنگ و هنر و در واقع به "توحشِ فرهنگی" ترجمه شود، به مثابه‌ای "خشونت‌هایِ نژادیِ افسارگسیخته" تجلی می‌یابد. کوچی‌گری، نمادِ این توحش است. این امر که " که هزاران انسانِ مهاجم" یک‌باره بسیج می‌شوند و با بیرق‌های سپید، با ریش‌هایِ چرکین، لباس‌های مندرس و بدونِ‌ هیچ‌گونه ملاحظة اخلاقی، به چپال، تخریب، تاراج و در نهایت آتش‌زدنِ شهرها می‌پردازند، چیزی نیست جز دلتنگی برایِ بازگشت به "عصرِتوحش" که در آن انسان نیازهایش را بی‌میانجی اخلاقی‌‌ـ‌قانونی، بر طرف می‌کند. ماجرای حملة کوچی‌ها به بهسود را نه یک پدیدة جدا از تاریخ چند ساله، بلکه به حیث "مایمتیکِ‌ عصرحجر شیفتگی" و در چارچوبِ منطقِ بازگشت به توحش درک کرد که دستِ‌کم از "زوالِ تیموری‌ها" بدین‌سو، کاملا قابلِ ردیابی است. از آن‌جا که منطقِ وحشی‌گری، مبتنی بر "غریزة حیوانی" و "مبتنی بر "اصل لذت" است، نه "اخلاق" و "واقعیت"،  دچار یک نوع پارادوکسِ درونی است و در نهایت این منطق خودش خودش را نقض نموده و آن‌هایی که روزی در  نوستالوژیِ  توحش هم‌گام و همیار بودند، نهایتا به جان هم می‌افتند. شاید بتوان براین اساس "بن‌بستِ تاریخی" و "چرخه‌های بسته و پیاپیِ توحش" در افغانستان را توضیح داد. به همان میزان که "تجاوز" به بهسود " نوستالوژیِ  توحش" است، "حملاتِ انتحاریِ" که در آن بی‌شمار انسان‌های بی‌گناه کشته می‌شوند، نیز  نوستالوژیِ  توحش است، با این تفاوت اندک، که اولی " نوستالوژیِ  توحشِ جمعی" توسط "جمع" است و دومی عملی‌سازی " نوستالوژیِ  توحشِ جمعی" توسط فرد.

•  III.       

به هرحال کوچی‌گری‌را باید در بسترِ تاریخی و اجتماعیِ آن تحلیل و تفسیر کرد و بی‌گمان دریافتِ ریشه‌های تاریخی‌ای این پدیده، ما را در درکِ کوچکی‌گری به مثابه‌ای" نوستالوژیِ  توحش" به‌یقین یاری خواهد رساند. این تفسیر از کوچی‌گری که کوچی‌‌گری نوعی هجوم به مناطقِ هزاره‌نشنین است و در نتیجه فروکاستِ آن به حمله به بهسود و یا دیگر مناطقِ مرکزی، نه تنها از سرشتِ زشتِ این پدیدهپرده بر نمی‌دارد، بلکه آن‌را پنهان‌تر نموده و در نتیجه به انحطاط و قربانی‌گیری‌هایِ بیش‌تری خواهد انجامید. کوچی‌گری، به معنای تنها دستة کوچکِ از پشتون‌های بیابان‌گرد، رابطة چندانی با تحلیلِ تاریخی‌ای که ما از این پدیده داریم و بیش‌تر از دیگران نتایجِ فاجعه‌بارِ آن‌را بر دوش کشیده‌ایم، ندارد. اگر تاریخ را نه پیوندِ رخدادهای ضروری و قطعی، بلکه نوع "رخداد" تصور کنیم؛ رخدادی که البته به یک نوع منطقِ خودبسنده منجر می‌گردد که ممکن است سال‌ها یک‌جامعه در دامِ آن گرفتار ماند، در این صورت می‌توان کوچی‌گری را "تقدیرِ تراژیکِ حوزة تمدنیِ خراسان" دانست. کوچی‌گری، تاریخ "سیاستِ سرزمین سوخته" و"اقتصادغارتی" و در واقع " هجومِ بیان‌گردانِ بدوی" است که شیوة زندگی‌ِ آنان با زندگی مدنی تناقضِ ذاتی دارد، به روستاها و شهرهاست. اگر این پدیده‌را در چارچوبِ خطوطِ داستانیِ تاریخ دنبال کنیم و رخدادهایِ سیاسی را نوعی بازیِ قدرت، در این صورت کوچی‌گری پدیدة است که آن‌را می‌توان با مفهوم ارسطویی "بخت" توضیح داد: بخت‌برگشتگی و تغیر تقدیر تاریخ حوزة تمدنیِ خراسان از خوبی به بدی. از زمانِ هوتکیان که به روایتِ "کروسنسکی" و "یوتادوتاش" در اصفهان به کارخانه‌های "صابون" حمله برده و "صابون‌ها را به گمانِ اینکه قند است خوردند"، تا غارت‌گری‌هایِ احمدشاة ابدالی که نسخه‌بدلِ هوتکیان و در عینِ حال، همان الگویِ "سیاستِ سرزمین سوخته" و "اقتصاد غارتی" موبه‌مو همچون مناسکِ دینی رعایت می‌کرد و تا "سیاستِ نسل‌کشی عبدالرحمن" و "طالبان" و "هجومِ کوچی‌ها به بهسود"، این همه چیزی نیستند، جز "بخت‌برگشتگی" و "سرنوشتِ تراژیک حوزة تمدنی" که پیش از آن یکی از موفق‌ترین الگویِ شیوه زندگیي شهری و منبعِ تولید متن و تفکر در جهان بوده است. کوچی‌گری، یعنی نوستالوژیِ توحش و بازگشت به اصلِ غریزی در حوزة فرهنگی‌ای که حتی فرهنگِ‌ غنی عرب نتوانست آن‌را در خود استحاله نماید. کوچی‌گری، یعنی "تاریخِ تخریب و ویران‌سازیِ قریه‌ها و شهرها" و ساده‌سازی تمدنِ بشری در "سیاه‌غژدی‌"‌های بی‌ارزشی که رنج تحملِ سکونت در آن فقط با "منطقِ غارت" تسلی می‌یابد و در واقع بیش از همه با عدمِ پای‌بندی به سرزمین و "مکان" توضیح‌پذیر است. مرزِ کوچی‌گری را عدمِ امکانِ گسترشِ "قلمروِ غارت" او تعیین می‌کند. به همین سبب است که هرگاه قلمروِ "غارتِ پشتون‌ها" محدود شده است، قدرتِ سیاسی آن‌ها نیز از کف‌رفته و دچارِ بحران شده است. زندگی کوچی‌گری، با "اقتصاد تولیدی‌ـ‌تجاری" به‌تمام بیگانه است و هیچ سنخیتی ندارد. هجوم آن‌ها به "هزاره‌جات" نه اولین هجوم است و نه آخرین آن خواهد بود. اگر مناطقِ مرکزی نتواند نیازهایِ غارتیِ کوچیان‌را تامین کند، آن‌ها به مناطقِ دیگر هجوم خواهند برد. از آن‌جا که اکنون هزاره‌جات تنها نقطة خلاء قدرت و استثنایی در دلِ قاعده است، نخستین هدفِ آنان هزاره‌جات است، اما از آن‌جا که "اقتصادغارتی" یگانه شیوة زندگی کوچی‌گری است و اقتصادِ غارتی‌را حدی نیست، تا زمانی که کوچی‌گری باشد، اقتصادغارتی نیز خواهد بود. اگر درحال حاضر میلیاردها دلار دودِ هوا می‌شوند و در افغانستان اثری از بازسازی و پییش‌رفت دیده نمی‌شود بدان‌خاطر است که "نظامِ اقتصادیِ این کشور، اقتصادغارتی" است و بزرگ‌ترین تحلیل‌گرانِ اقتصادیِ آن نیز کوچی‌هایی چون "اشرف‌غنی احمدزی" و "اسماعیل یون" و دیگران هستند که نوستالوژیِ توحش بیش از هرکسی در کردار و رفتار و گفتارِ آن‌ها نمایان است. اشرف‌غنی سال‌ها پیش در زمانِ طالبان، طرحِ‌ کمربندی‌هایِ امینتی شهری جمعیتِ پشتون‌را طرح کرده بود و اسماعیلِ یون در کتاب "سقاویِ دوم" با کمالِ بی‌شرمی "طرحِ کوچِ اجباریِ اقوامِ غیرپشتون" و جا به‌جایی جمعیتی را صادر می‌نماید. ییگانه دغدغة یوسف‌پشتون، وزیر پییشین "انکشافِ شهری" در تمامی‌ای طرح‌های شهری این بود که چگونه می‌شود شهر را به گونة‌ طراحی کرد که اقوامِ‌ غیر پشتون در محاصرة‌ اقوامِ پشتون قرار گیرد و یا جمعیتِ پشتون‌را در شهرهای فارسی‌ـ‌ترک نشین جا به‌جا نماید. هیچ‌یک از طراحانِ این طراح‌های غیرانسانی، اما، به این نکته توجه نکرده بودند که "کوچی‌گری" با "زندگی‌شهری" سنخیت ندارد. کوچی حتی اگر به مثابه کمربندِ امنیتی‌ به شهر آید، به انتحارگرِ بدل خواهد شد که در یک‌ چشم‌به هم زدن ممکن است جان هزاران انسان بی‌گناه را بگیرد. به جز دخالت‌هایِ خارجی که در تمامیِ کشورها شاهدِ آن بوده‌ایم، منطقِ درونیِ تاریخِ افغانستان‌را می‌توان با "پارادوکس کوچی‌گری‌ـ‌مدنیت‌گرایی" توضیح داد. پارادوکس به این معنا که برخی از حاکمانِ افغانی از یک‌سو خواهانِ‌ متمدن‌شدن افغانستان بوده‌اند، از سوی‌دیگر تلاش کرده‌اند، این آروز را از راه تقویت و گسترشِ فرهنگِ کوچی‌گری، تحقق بخشند. امان‌الله خان، در عینِ حال که "متجدد غرب‌مسلک" بود یک پادشاه چوپان و به قولِ خودش "تولواک" هم بود. اما درست همان درباریانِ کوچی‌ای که امان‌الله آن‌ها را از "غژدی" به "کاخِ دارالامان" آوردند تا خوابِ تجددِ او را به واقعیت بدل کنند، تیشه بر ریشة تجددِ امانی زد و وضعیتِ آنتاگونیستیکِ سیاستی‌را که با هر کلکی می‌خواست خود را لاپوشانی کند، آشکار ساخت. حکومتِ کمونیستی نجیب‌الله نیز پس از قدرت‌گرفتنِ و رخنه‌کردنِ کوچی‌ها در در ساختارِقدرت و در نتیجه منطقِ طرد و حذفِ اقوام دیگر، از بین رفت. اکنون کرزی نیز می‌خواهد همان خطای تاریخی‌ای را مرتکب شود که "اسلاف" او مرتکب شدند. اما درست همان کوچی‌های که از سویِ‌ حکومت تقویت می‌شوند، بعد از نابودی و حذفِ دیگران از معادلة سیاست، نخستین کسی را که به دار می‌آویزد و جانش‌را می‌گیرد، همان حاکمی است که آن‌ها را به قدرت رسانده است. اوج نوستالوژیِ توحش، "مراسمِ‌پدرکشی" است، اما به‌رغمِ این "پدرکشی‌ها" پشتون‌ها هیچ‌گاه به "گناه‌-‌آگاهی" که بنیادِ مدنیت به شمار می‌رود، دست نیافته و مراسم بی‌وقفة کشتنِ پدر و بعد تجاوز و ویران‌کردن سرزمین(مادر)، هم‌چنان ادامه دارد. بی‌هیچ تردیدی این تناقضِ تا زمانی که کوچی‌گری از میان رخت بر نبندد، ادامه خواهد داشت.

•  IV.       

باید خاطر نشان کرد که هدفِ ما از اشارات و برشمردنِ برخی از رخدادهایِ تاریخی آن نیست که میانِ این رخدادها پیوندِ این همانی قرار سازیم، شیوة که عبدالحیِ حبیبی جاعلِ کتابِ "پته‌خزانه" نمایندة اصلی آن به شمار می‌رود. هدف نوعی "منظومه‌سازی" رخدادها به گونة است که بتوانیم منطقِ کوچی‌گری را توضیح دهیم. "منظومه‌سازی(constellation) سازی، بر آن نیست رخدادی‌را به رخدادِ دیگر پیوند زده و در نتیجه میانِ آن‌ها پیوندِ این‌همانی برقرار سازد، برعکس منظومه‌سازی "شکاف‌ها" و "خلاء‌ها" را نشان می‌دهد. درست همچون ستارگانِ آسمان که نه در پیوستگی‌ای آن‌ها بلکه، بلکه درست شکاف‌هایِ آن‌ها تاریکی‌‌ای شب نمایان است. ابدالی‌ها نه تنها هوتکی‌ها نیستند، بلکه آشکارا مخالفِ آن‌ها بودند و به دلیل مخالفتِ با آن‌ها به مقامِ "غلام‌بچه‌گی" نادرشاهِ افشار رسید، اما، بنیادِ زندگی‌ای آن‌ها همسان‌اند و به لحاظ شیوة زندگی همان‌قدر که "هوتکیان" به "غارت و تخریب" روی آوردند و دشمنانِ شان‌را به غیراخلاقی‌ترین وجه کشتند، به همان نسبت ابدالی‌ها"کوچی‌گری" را پیشة خویش قرار داردند، از راهِ‌ غارت، " تامین معیشت" می‌کردند. هدفِ احمدشاهِ ابدالی از تخریب و ویران‌سازی هند و همچنین افگندنِ‌ مخالفانش در زیر "پای فیل"، هدفِ اقتصادی بود، چنان‌که هدفِ اصلی‌ای حملة کوچی‌هابه بهسود، اقتصادی است؛ در این‌جا "بحثِ‌اقتصادسیاسی" در میان است. اقتصاد بنیاد منازعات است و تضادها را می‌توان بر مبنای تناقضات در شیوة تامین معیشت توضیح داد، اما، منظور از اقتصاد در این‌جا نه یک پدیدة ناب و عاری از ویژگی‌هایِ فرهنگی، بلکه به بیانِ‌ کارل‌مارکس، اقتصاد به مثابه‌ای نوعی "شکلِ‌اجتماعی(social formation)" منظور است و درست این اشکالِ‌ متفاوتِ اجتماعی بر بنیادِ‌ تامین معیشت متغیری است که می‌توان تناقضاتِ‌ تاریخِ سیاسی‌ای افغانستان‌را بر مبنایِ‌ آن توضیح داد. اینکه پشتون‌ها در سراسرِ تاریخ بدون همسایگی با فارسی زبانان، پشتون‌ها نتوانسته‌اند تمدنی شهری‌ای را پدید آورند و به نسبتِ‌ افزایشِ جمعیت پشتو زبان در یک شهر ضریبِ ناامنی و خطر نیز بالار می‌رود، بدان جهت است که زندگی‌کوچی‌گری بر استفادة بی‌میانجی از طبیعیت استوار است و با مدنیت که انسان ناگزیر است به "قوانینِ خرد" تن داده و ارضایِ برخی از "نیاز"هایش‌را به تاخیر اندازد، ناهمخوانی‌ِ گوهری دارد. اینکه علم‌گل نمایندة کوچی‌ها در درونِ پارلمان دستورِ جنگ صادر نموده و عربده‌کشان می‌گوید:« من با آن‌ها هم جنگ می کنم ولو با هزاران سلاح، حق خود را پس خواهم گرفت[1]»، چیزی نییست جز همان " نوستالوژیِ ‌ توحشِ عبدالرحمانی" که می‌گفت:«اگر شتران و گاوانِ‌ خود را نفرستید که علف‌های سرزمینِ‌ هزاره‌جات را بچرند، خودم "شتر" و "گاو" می‌شوم و سرزمین‌هایِ آنان را می‌چرم.[2]» این منطقِ غریزی و ماقبلِ‌ گفت‌وگو به هرزبانی که باشد یا منطقِ اخراجِ‌ "تاجیک به تاجکستان"، "ازبیک ازبکستان" است و یا منطقِ حدفِ ادغامی «هزاره به گورستان». سالِ‌ گذشته، علم‌گل، تمامی اقوامی‌ غیرپشتون‌را در جمعِ‌ مهاجران دسته‌‌بندی کرد، اما هیچ‌گاه عقل‌اش قد نداد تا به این نکته توجه نماید که هیچِ "ردـ‌نشانِ" فرهنگی و تمدنی که بر پیشنة تاریخی آن‌ها دلالت کند در دست نیست و با زبانِ‌ شفاهی‌ای پشتو که نه یک زبانِ‌ مستقل، بلکه بر عکس‌کردنِ‌ قواعد گرامریک و جابه‌جای زبان و واژگانِ‌ پارسی و تا حدودی اردو عربی است، نمی‌توان "اصالتِ تاریخی‌ـ‌این پدیدة ساختة عصرناسیونالیسم‌ـ‌ ‌را توضیح داد. باید به اسماعیلِ یون که خودش را به آب و آتش می‌زند که "آی! کوچیانِ عزیز، کابل گورستانِ‌ زبانِ پشتو" است، حق داد، زیرا زبان "پشتو" فقیر است و قابلیتِ‌ پاسخ‌گویی به نیازمندی‌هایِ ارتباطی‌ِ‌ پیچیدة شهری را، به‌ویژه اگر پایتخت باشد، ندارد. امان‌الله، "تولواکِ‌ تجددخواهی کوچی"، دستِ کم آن قدر شعور داشت که این نکته را کشف کند که زبانِ‌ پشتو توانِ توجیهِ تاریخی و برساختنِ‌ تاریخِ‌ ناسیونالیستی‌را ندارد و ظاهرشاه، آخرین پادشاهِ چوپانِ افغانستان تا دمِ‌ مرگ به زبانِ فارسی سخن گفت و هیچ‌گاه کامش را به زبانِ "کتابِ مجعولِ‌ پته‌خزانه" که نه یک زبانِ شهری، بلکه زبان «شمشیر لالا» و «سرتیرلالا» است، تلخ نکرد.

• V.       

بی‌هیچ تردیدی زبان این یادداشت گنگ و مجمل است و برای کسانی که با تاریخِ‌ افغانستان و برخی از بن‌مایه‌های تئوریکِ که این بحث بر آن‌ها مبتنی است، آشنا نیستند و یا مجعولاتِ "دّ تاریخ تولنه" روایت "حقیقی" از سرگذشتِ این حوزة تمدنی تصور می‌کنند، قابل فهم نیست. توضیح و تفصیل این موضوع به فرصتی مناسب واگذار می‌گردد و البته تامل در مورد کوچی‌گری، تامل در بنیانِ تاریخِ افغانستان است و مبارزه با جعلیاتِ تاریخی‌ای که یک "جمع(تْولّنّه)" با هزینة دولت که آن هم در واقع از طریق "مالیات بر نفس"، "روغنِ کته‌پاوی"، "کارِ اجباری و بی‌مزد در کارخانه‌های کابل" و دیگر شیوه‌هایِ غیرِانسانیِ "اقتصادِغارتی" جمع‌آوری و مصرف چاپ و نشر این اکاذیب شده، از توانِ فرد بیرون است و به تلاش همگانی و جدیِ نسلِ جوان "ترک‌ـ‌‌فارس" ضرورت دارد، اما به هرحال از نظر تاریخی، پس از عهدِ تیموریان، انحطاط و زوالِ تمدنِ شهری، در حوزه تمدنیِ خراسان آغاز می‌گردد. شورشِ هوتکیان و به بیانِ کروسنسکی "واپسین انقلاب در فارس" را که در آن نخستین‌بار "بیابان‌گردانِ کوه سلیمانِ هند" در حوزة تمدنی "پارس‌ـ‌ترک" قدرتِ سیاسی‌را در اختیار می‌گیرند، می‌توان به معنای واقعی کلمه بازگشتِ این حوزة تمدنی به " دورانِ کودکی" دانست. به سخنی دیگر، از زمانِی هوتکیان تا آغاز "تجددگرایی"، دورانِ تاخت و تاز غارتِ وندال‌ها و سیاستِ سرزمین‌سوختة کوچی‌گرایانة است که نمونة معاصرِ آن‌را چندین سال است که در بهسود مشاهده می‌کنیم. آشنایی با فرهنگِ غرب و در نتیجه پی‌بردنِ ساکنانِ "خوزة تمدنیِ خراسان"، به بی‌پایه‌بودنِ "کاخِ امل سست‌بنیاد و غزلیِ شان"، موجب گردید که تلاش‌هایِی برای نوسازی و مدرنیزه‌کردن در ابعاد و اشکالِ گوناگون آغاز گردد. اما از آن‌جا که هر گونه نوسازی در هرکجای عالم، نه یک "تاملِ نابهنگام"، بلکه نوعی "باز‌ـ‌سازی" و بر پایة یادآوری و بازگفتِ امر گذشته، هرچند به صورتِ غلط و تحریف‌آمیز استوار است، تجددخواهانِ "ترک‌ـ‌فارس"، به "یوتوپیاسازی" و بازگفت تمدن چندین هزارسالة ترکی و پارسی روی آورده و تلاش کردند با استفاده از زبانِ ترکی و فارسی "ناسیونالیسمِ فارسی" و "ترکی" را که صرفا در حد یک "تخیل(imagination)" بودند، واقعیت بخشند. آتاتورک، حتی الفبایِ زبانِ ترکی از عربی به لاتین تغییر داد و شاهِ ایران نیز "سره‌سازیِ زبان فارسی" را به صورتِ جدی دنبال نموده و برای خود نسب چندین هزارساله، ساختند. تجدد خواهی افغانی، اما، از یک‌سو از متن "ویرانه‌های نسلِ کشی عبدالرحمن" برخاسته بود و از سویِ دیگر به دلیل عدمِ‌ آگاهی و دریافت‌ ساده‌لوحانة "محمود طرزی" از "سرشتِ زبان"، کوشش کرد گذشته‌را در چارچوب زبان "پشتو" فراخواند. رویکرد تجددخواهانة محمودِ طرزی بر یک "قیاسِ آشکارا غلط" استوار بود و آن اینکه هرملتی به یک "زبانِ اصیلِ ملی" نیاز دارد. از آن‌جا که "زبانِ افغان‌ها(اوغانان)" پشتو است، بنابراین زبانِ ملیِ افغانستان باید زبان پشتو باشد، غافل از آن‌که زبان"بنیاد هستی‌شناختیِ" یک جامعه است و در واقع انسان با زبان "هستی" می‌یابد. از آن‌جا که هم زبان ترکی و هم زبانِ فارسی به‌رغم کاستی‌هایِ بسیار، سابقه تاریخی و شهری داشتند، تجددخواهی ایرانی و ترکی توانستند با مراجعه به متونِ کهنِ تاریخی‌ای ترکی و فارسی، تا حدود تجددِ ایرانی و ترکی‌را توجیهِ تاریخی نمایند. در این‌جا بحث بر سر "اصالتِ زبان" نیست، زیرا هیچ زبانِ اصیل و جد از زبان‌های دیگر وجود ندارد، بحث بر سرامکاناتِ زبانی و در واقع "زیست‌ـ‌حیاتِ زبانی" است که زندگی در دنیای پیچیده و همواره در حالِ دگرگونی، رخدادپذیر می‌سازد. زبان پشتو، اما، فاقدِ پیشینة تاریخی بود و در حافظة مکتوبِ حوزة تمدنیِ خراسان از آن ردپایی دیده نشده که بیش از یک‌صدسال قدمتِ تاریخی داشته باشد. بنابراین "تجددخواهیِ افغانی" کسانی مانندِ طرزی که بر آن بودند گذشته‌را در چارچوب زبان پشتو بازسازی نمایند، آفرینش "همه‌چیز از هیچ‌چیز" بود و ناسیونالیست‌های زبانیِ پشتو دچار این پندارِ بی‌هوده بود که می‌تواننددر نقش "خارقِ من‌العدم" ظاهر شوند. اما به لحاظ تئویک، بر پای‌داشتن دولت‌ـ‌ملت، بر بنیاد زبانِ محلی، خودش خودش را نقض می‌کرد. خطای استراتژیکِ‌ محمودِ طرزی خطاهای دیگری را نیز در پی داشت و تاریخ‌نگارانی چون عبدالحی به صورتِ‌ مذبوحانه تلاش کردند که از طریقِ جعل و تحریف این شکافِ تاریخی‌را پر نموده و برایِ "زبان پشتو" تاریخ چندهزارساله. این خطا کهنه تنها خلاء سیاسی را پر نکرد، بلکه آن‌را روز‌به‌روز عمیق‌تر ساخته است، تا هنوز ادامه دارد. جعل و تحریفِ عبدالحی‌ در عرصة تاریخ‌نگاری و زبان‌شناسی، هم‌ارزِ نوستالوژیِ توحش کوچی‌گرایانة است که از طریق "غارت" و "چپاول"دارایی‌های دیگران به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، درست همان‌گونه که یک کوچی‌ بیابان‌گرد با همکاریِ قدرتِ سیاسی به حریمِ سرزمینیِ دیگران تجاوز می‌کند، عبدالحی حبیبی بیابان‌گرد و کوچی‌ِ دنیایِ متن است و با پشتوانة قدرت‌سیاسی زبان فارسی‌را به یغما برده و برای کوچی‌ها در دنیایِ متن خانة بسازد؛ گذشتِ زمان اما نشان داد که ساختنِ همه‌چیز از هیچ‌چیز محال است و ساختنِ زبانی که با حیاتِ ذهنیِ شهری سازگار آید، به قرن‌ها و هزاره‌ها زمان نیاز دارد.

•  VI.       

در درست در تقاطع این آوارگی در دنیای زبان/ متن و سرزمین/ مکان است که سیمایِ دهشت‌ناک و کین‌توازنه‌ی کوچی‌گری به مکان/ کتاب و در واقع ساحتِ ناپیدا و پنهان تاریخ کوچی‌گری و کوچی‌گریِ تاریخی، نمایان می‌گردد. اگر در یک‌سو، غارتِ سرزمینی در جریان است، در دیگر سوتاراج و چپاولِ زبانی ادامه دارد. در پیوند دیالکتیکیِ "زبان" و "سرزمین"، نوستالوژیِ توحش، روشن‌تر قابلِ فهم است. در یک‌سو اقتصادِ غارتی وجود دارد، در سویِ دیگر "زبانِ غارتی". اقتصادِ غارتی به عنوان قدرتِ برسازنده، بقایِ زبانِ غارتی‌را تضمین می‌کند و زبانِ غارتی توجیه‌گرِ "اقتصاد غارتی" است. از آن‌جا زبان علتِ وجودی است و هستی‌ بالقوة آدمی‌را به هستی‌ بالفعل بدل می‌کند، در این صورت محال خواهد بود اگر در دامنِ این زبان انسانِ غارت‌گر زاده نشود. تمامی شاعرانِ پته‌خزانه، شاعر و در عینِ حال غارت‌گر و "پهلوان" هم هستند.البته هدفِ ما از طرحِ مسئله کوچی‌گری در دنیایِ‌ متن آن نیست که به تعصب‌های زبانی دامن‌زده و زبانِ فارسی‌را بر تر نشان دهیم، هدف بررسی تجربه‌هایِ تاریخی این دو زبان است. بی‌هیچ تردیدی زبانِ فارسی، این مرده‌ریگِ سنتِ غزلی زبان چندان قدرت‌مند نیست و توانِ بازگفتِ فاجعه‌هایِ انسانی‌را که در این حوزة تمدنی رخ داده‌اند، ندارد و بنابراین گناه‌کار است، زبان پشتو، اما، آن‌قدر فقیر و ابتدایی است که مقایسة آن با زبانِ فارسی، کاری که عبدالحی‌حیبی در "تحلیل کتبیة سرخ کوتل بغلان" انجام می‌دهد تا زبان پشتو را از مرداب نجات دهد،از بنیاد غلط است. به هرحال اگر کوچی‌گری‌را در تقاطع "خانة زبانی" و "خانة سرزمینی" مطرح کنیم، در این صورت، فروکاستِ آن به عده ازافراد"بیابان‌گردا"،به عنوانِ یگانه تعریفِ قابلِ قبول از کوچی‌ها در ادبیاتِ‌ کنونی، غلط خواهد بود و "بدوی‌سازیِ زبان" همان‌قدر واقعیت دارد که "بدوی‌سازیِ جامعه". آن‌ کوچی‌ای که به مثابة دراکولایِ خون‌آشام به جان و مالِ و مردم بهسود حمله می‌برد، همان قدر سرمست از " نوستالوژیِ  توحش" است که "کوچی‌ای که کتاب‌را به دریا می‌اندازد" و "واژه‌ها را می‌دزد و می‌بلعد". این هردو را می‌توان وجوهِ انضمامیِ "دلتنگی بازگشت به عصرِ وحشی‌گری" دانست. تا زمانی که"نظام اقتصادغارتی" ادامه داشتهباشد و "کوچی‌ها" نتوانند در جهانِ‌ متن برای خود خانة سازند، شب‌هایِ ظلمت‌بارِ غارت و چپاول هم‌چنان ادامه خواهد داشت و نکتة پایانی اینکه یک چیز مسلم است و آن اینکه "باد تندی از سویِ بهشت وزان است" و تاریخ هرچند رو به‌سویِ گذشته دارد، این باد، اما،به حیثِ نیروی قاهر و بازگشت‌ناپذیر تاریخ‌را به سویِ آینده می‌راند. حتی اگر نوستالوژیِ توحش صدها بار وحشیانه‌‌تر ظاهر گردد، بازهم زمان بر نخواهد گشت. دورانِ مرگِ کوچی‌گری فرارسیده است؛ همه‌چیز بستگی دارد به تصمیمِ رادیکال کسانی که چه در عرصة زبان و چه از حیثِ سرزمین و یا از هردو حیث، قربانیانِ کوچی‌گری بوده‌اند.


 


 

[1] به نقل از سایت فارسی بی‌بی سی؛ دوشنبه 17 مه 2010 - 27 اردیبهشت 1389.

[2]  به نقل از تاج‌التواریخ.