1.

قربانعلی شاید امروز زنده باشد و شاید مرده باشد. اگر زنده باشد اکنون پیرمرد نود و چند ساله یی است که شاید همراه با نواسه هایش در گوشه یی از دشت برچی زنده گی میکند؛ شاید به ایران، پاکستان و یا اروپا مهاجر شده باشد؛ یا اینکه شاید در زمان داوود خان در جاده میوند وقتیکه حمالی می کرده او را موتر زده باشد؛ شاید تره کی او را کشته باشد؛ شاید در میان قتل عام شده های افشار باشد؛ شاید به یکاولنگ رفته باشد و طالبان او را سر بریده باشند؛ شاید به بهسود رفته باشد و کوچیان او را تیرباران کرده باشند و شاید هزار اتفاق دیگری برایش افتاده باشد. من اما آروز می کنم که کاش سالها پیش مرده باشد و این اتفاقاتی که گفتم برایش نیافتاده باشد. به هر حال، قربانعلی بخشی از ماست، غریبه یی است آشنا، روح سرگردان شهر کابل و انسان نامریی این شهر است. مهم نیست که او در کجاست و یا چه می کند، مرده است یا زنده، فقیر است یا غنی، مقیم است یا مهاجر، در هر حالی که هست، قربانعلی نمونه یی است از روح راستین هزاره: انسانی که در میانه ی مرگ، زنده گی را جشن می گیرد، و بدون داشتن هیچ امیدی، همچنان مبارزه می کند. مبارزه ی نومیدانه آن چیزی است که تاریخ هزاره را می سازد.

 

2.

در شماره 4 «سالنامه کابل» که در سال 1312 خورشیدی نشر شده است، تصویر رنگی یک اثر نقاشی چاپ شده که در ذیل آن آمده است: «نمونه رسامی قربانعلی خان صنف رشدی مدرسه صنایع نفیسه کابل (نقل نقاشی یکی از طاقهای عصر بودایی بامیان)». برای درک این نقاشی پرمعنا و نقاش فراموش شده ی آن باید به سال 1312 برگردیم، زمانیکه کابل شهر کوچکی بود با جمعیت کوچک، که به تازه گی جوان 19 ساله یی بنام محمدظاهر بر تخت سلطنت آن جلوس کرده بود. تخت سلطنتی که در آن روزها بیشتر حکم گهواره یی را داشت، تا سلطان جوان در آن بیارامد تا برادران پدر مقتولش، اساس یک حکومت خودکامه و خشن قبیله یی را بنیاد بگذارند. مورخین 20 سال نخست سلطنت ظاهرشاه را که حکومت عملاً بدست کاکاهایش بود، دوران وحشت و اختناق نامیده اند و آن را تلاشی دانسته اند جهت برگرداندن افغانستان به عصر عبدالرحمان. 

 

اختناق حکومت ظاهرشاه ریشه در روز 16 عقرب 1312 دارد. در بعد از چاشت این روز، نادر خان پادشاه افغانستان جمعی از شاگردان ممتاز مکاتب را به قصر دلگشا دعوت کرد تا طی مراسمی به آنان تحفه بدهد. این همان روز بود که جوان 17 ساله ی هزاره بنام عبدالخالق به قصر رفت و آن چهار مرمی تاریخی را بر سینه ی سیاه مرد ستمکار خالی کرد. ظاهر خان جوان در آن مراسم حضور داشت و با چشمان هراسان خود به خاک غلطیدن پدر را دید. صدای فیر آن چهار مرمی، تا چهل سال در گوش او بود و در تمام این مدت هر آن ظلمی که توانست بر مردم هزاره روا داشت، و هر آن تعدادی که توانست از مردم هزاره را کشت تا «پور پدر» را بگیرد. پس از قتل نادرخان، او و کاکاهایش نه تنها خالق بلکه تمام خانواده و اقوام و دوستان و آشنایان و همسایگان او را در زیر شکنجه های وحشیانه به قتل رسانیدند. سال 1312 سال سیاهی برای هزاره ها بود، سالی بود که از در و دیوار شهر کابل، آتش نفرت و نفرین شعله می کشید و زن و مرد هزاره را به کام خود می برد. هزاره شهره ی شهر شده بود، او تبدیل شده بود به متهم ردیف اول و «مظنون همیشگی» افغانستان. کسی با او سلام نمی کرد، کسی او را به جوالی نمی گرفت، کسی به او دیگر حتا فحش نمی داد تا مبادا دولت او را به جرم معاشرت با هزاره به زندان بیافکند. در چنین روزهایی بود که قربانعلی به مکتب صنایع ظریفه (لیسه هنرهای زیبا) میرفت، و در تنهایی غمناکش چهره ی یک راهب بودایی را نقاشی می کرد. قربانعلی با قلم مویش به جنگ تفنگ رفت و رازهای دل کوچکش را  بر روی صفحه ی بوم نقاشی به تصویر کشید. او همان هزاره یی است که در هر عصری، نمونه یی از او را داشته ایم و باید همیشه داشته باشیم.

 

هر چند هزاره کشی اختراع ظاهر شاه نبود و با پایان سلطنت او به پایان نیز نرسید، اما آنچه در دوران ظاهرشاه مهم است، وجهه ی قانونی دادن به ظلم بر هزاره است. دوران ظاهرشاه زمانی بود که افغانستان تازه شروع کرد به نوشتن قوانین مدنی و در تمام این قوانین نه تنها برای پیشگری از تبعیض قومی تلاشی  صورت نگرفت، بلکه ظلم بر هزاره در قید قانون قرار گرفت (مانند قوانین 20 سال اول حکومت او که در آن مردم هزاره حق نداشتند به مدارس نظامی و ملکی راه بیابند و در ادارات دولتی مشاغلی بالاتر از خدمتکار داشته باشند). اگر عبدالرحمن بدون حساب و کتاب و دفتر و دیوان هزاره می کشت، ظاهر شاه متجدد، شمایل قانونی برای ظلم و هزاره کشی تدارک دید. او هزاره را به محکمه می برد و بعد قانون ظالمانه اش را بر وی تطبیق می کرد. به عنوان مثال، در زمان صدارت شاه محمود (1946 ـ 1950) يكي ازکاکاهای ظاهر شاه، طي نزاعي كه بين کوچی های پشتون و دهاقین هزاره‏ رخ داد، يك مرد هزاره كشته شد و پاي يك شتر كوچي‏ زخم برداشت. حكمی را که  دادگـاه صادر کرد اين بود: ديه مرد هزاره 600 افغاني و جبران خسارت پاي شتر 3700 افغاني. يعني زخم پای شتر کوچی شش برابر خون هزاره ارزش داشت؛ در حالي كه ديه قتل در شریعت اسلام معادل صد شتر است.[1]

 

برای علاقمندان تاریخ افغانستان، سوال اساسی این است که چرا هزاره ها چنین  مورد نفرت پشتونها واقع شده اند؟ با چه منطقی می توان ظلم وستمی را که طی دو صدسال پادشاهان افغان بر مردم بی دفاع هزاره روا داشته اند تفسیر کرد. برای تفسیر تاریخ هزاره شاید به چندین نسل محققین علوم اجتماعی نیاز داشته باشیم. گاهی حتا دشوار می نماید که وضعیت تاریخی هزاره ها را در چارچوب آراء سیاسی و آثار انتقادی اندیشمندان غربی توضیح و تشریح کرد.  نزدیک ترین نظریه یی که شاید بتوان با تکیه به آن تاریخ مردم هزاره را فهم کرد، تیوری «وضعیت استثنا» است که جورجیو آگامبن آن را بر اساس نظریه «وضعیت اضطرار» کارل اشمیت بسط داده است. وضعیت استثنا که در زبان رسانه های فارسی به آن «وضعیت فوق العاده» هم می گویند، به وضعیتی گفته می شود که یک دولت در پی ناآرامی مدنی، انقلاب، تجاوز خارجی و یا حمله تروریستی اعلام میکند. در وضعیت اضطرار، دولت قانون اساسی را به تعلیق در می آورد و به قوای اجرایی اجازه می دهد تا دست به اقداماتی بزند که خارج از دایره ی قانون است؛ یک نوع قانونی کردن بی قانونی. در وضعیت اضطرار است که برخی از شهروندان حقوق شان را از دست می دهند و شامل حمایت قانونی قرار نمی گیرند. وضعیت اضطرار معمولاً برای مدت کوتاهی در هر دولت اتفاق می افتد، اما آگامبن ادعا می کند که در عصر مدرن، وضعیت اضطرار به عنوان یک پارادایم و یا یک قاعده بدل شده است. از همین روست که او 12 سال حکومت نازی را تماماً وضعیت اضطرار و یا  وضعیت استثنا می خواند. نازی ها وقتی در سال 1933 به قدرت رسیدند، ابتدا یهودیان را طی فرایندی «ملیت زدایی» کردند و پس از سلب تمام حقوق شهروندی شان به حذف فزیکی آنان رو آوردند.

 

در میان اندیشمندان هزاره، اسد بودا سعی می کند تا نظریه ی آگامبن را به وضعیت هزاره ها تعمیم دهد،[2] با آنکه در پرتو این نظریه می توان بستر تیوریک مناسبی برای تحلیل تاریخ افغانستان ایجاد کرد، اما تجربه ی تاریخی هزاره ها در این کشور بسیار پیچیده تر از آن است که در قالب آن نظریه بدرستی تبیین شود. آگامبن خود درباره ی تیوری «وضعیت استثنا» گفته است: «به هر صورت، نباید فراموش کرد که مصادیق مدرن وضعیت استثنا زاییده ی سنت دموکراتیک-انقلابی است، و ربطی به مطلقگرایی ندارد».[3] وضعیت استثنا پس از انقلاب کبیر فرانسه وارد سیاست شد و زاییده ی مستقیم دولت-ملت مدرن است و در چارچوب یک سیستم قانونی و قضایی باثبات معنا می یابد. در سلطنت مطلقه ی افغانی که معجونی بود از خشونت قبیله یی و خرافات دینی، هیچ اثری از خصایص دولت مدرن و نهادهای دموکراتیک آن به چشم نمی آمد. در اینجا (حد اقل تا پیش از دهه چهل خورشیدی) نه قانونی وجود داشت و نه حافظ قانون؛ کشور بی در و پیکری بود که هر قریه قانون خودش را داشت. به زبانی دیگر، در افغانستان به عنوان یک کشور هیچ قاعده یی وجود نداشت که هزاره ها از آن استثنا باشند.  پس طرح وضعیت استثنا در افغانستان موضوعیت زیادی ندارد. والتر بنیامین در مقاله یی از «خشونت قانون» سخن می راند، در افغانستان اما آنچه هزاره ها تجربه کرد نه خشونت قانون، بلکه خشونت «مبتذلی» بود که ریشه در میل حیوانی حاکمان مملکت داشت. با وجود این، مایلم دوباره تاکید کنم که نظریات آگامبن راهگشاترین اساس تیوریک برای شناخت بهتری از تاریخ ماست و بدون شک در این باره، آقای بودا بسی ملاتر از بنده و امثال من است تا آنها را تفسیر کند و به وضعیت افغانستان تعمیم دهد.

 

3.

می توانم چهره ی قربانعلی را در سال 1312 تصور کنم: پسرک خردسالی با سر تراشیده و لباسهایی  کهنه که هر صبح از دشت برچی تا مکتب صنایع ظریفه پیاده می آید و در بین راه از بچه های کوچه می شنود که او را «هزاره» صدا می زنند و گاهی «هزاره بینی پچق». او معنی هزاره را می فهمد و با تصویر هزاره آشناست، این را اما نمی داند که چرا هزاره بودن بد است؟ او از هم مکتبی هایش طعنه می شنود، از استادانش بی توجهی می بیند، در زمستانهای کابل لباس کافی ندارد، در شب های طولانی با شکم گرسنه می خوابد، او با آنکه میداند عاقبت باید مثل پدرش به جوالی گری بپردازد اما مکتب نقاشی را رها نمی کند؛ چون صفحه ی سفید بوم یگانه پناهگاه اوست که در دل آن می تواند پرنده ی خیالش را رها کند و غم های ناگفته اش را در میان بگذارد. در جریان درس، استاد شاید دهها تصویر در اختیار شاگردان قرار داده باشد که از روی آنها نقاشی کنند، ولی او این عکس راهب بودایی را که در غاری در بامیان به عبادت مشغول است بر می گزیند. مطمیناً قربانعلی خردسال نه از مذهب بودایی چیزی می داند و نه از تاریخ بامیان، اما آنچه او می داند کافی است تا شور و شوق او را برای آفریدن تصویر زیبایی از آن چهره ی آرام بیانگیزد. او می داند که راهب بودایی نزدیک ترین و شبیه ترین چهره را نسبت به هزاره دارد؛ او می داند که این راهب هزاره است و او میداند که این مرد از اجداد باشکوه اوست که دین رحمت و رواداری را برای جهان به ارمغان آورد. او در این نقاشی، نه تنها چهره ی راهب بودایی، بلکه چهره ی خود و تمام هزاره هایی را به تصویر کشیده است که هر روز در خیابان های کابل شاهد رنج بی پایان آنها بوده است. نقاشی رنگ و روغن قربانعلی که با مهارت عجیبی کشیده شده است، چشمان بادامی و بینی «پچق» مرد بودایی را برجسته ساخته و به چهره ی او جلال معنوی و شادابی روحی بخشیده است. قربانعلی ناگفته های زیادی را با این تصویر گفته است.    

 

در سال 1312 که کاخ نشینان کابل همچون گرگهای  وحشی به جان هزاره ها افتاده بودند، قربانعلی، این نقاش بینی پچق موفق شد نقاشی اش را که عبارت از تصویر یک مرد بینی پچق بود در مهمترین نشریه ی درباری مملکت به چاپ برساند. اما چرا مسوولین «سالنامه کابل» در شماره یی که خبر مرگ نادرشاه به دست یک هزاره را چاپ کردند، نقاشی یک هزاره ی دیگر را به عنوان اثر هنری برگزیده به چاپ رساندند؟ جواب این سوال در وجود قربانعلی نهفته است. او به عنوان یک شاگرد صنف شش، اثری را آفریده است که هیچ کس نمی تواند نادیده بگیرد. تصاویر دیگری که در سالنامه کابل چاپ شده همه یا از آثار باستانی است، یا تصویر شخصیتهای مهم و یک-دو اثر نقاشی دیگر از نقاشان آن دوره. اما آنها اثر قربانعلی را چاپ کردند چون مجبور بودند چاپ کنند؛ هر چند صاحب اثر هزاره بود و خود اثر تصویر یک هزاره. قربانعلی در متن خفقان، به چنان مقامی دست یافت که دولتمردان مجبور شدند قدرت هنر این هزاره ی کوچک را بپذیرند. اگر قربانعلی رقیبی در میان همقاطارانش میداشت، بدون شک اثر رقیب غیرهزاره به چاپ می رفت. اما او به قول مارلون براندو در فلم «پدرخوانده» که گفت: «پیشنهادی به او می کنم که نتواند رد کند»؛ اثری آفرید که کسی نتوانست نادیده بگیرد. درسی که قربانعلی به هر هزاره می دهد این است که متوسط بودن کافی نیست، تو نه پول داری، نه قدرت داری و نه قومت در قدرت است، لذا هیچ راهی نداری جز اینکه به درجه یی از دانش و هنر برسی که دیگران مجبور شوند نزدت بیایند و از تو طلب کمک کنند.

 

مردم هزاره تا کنون دهها قتل عام و پاکسازی قومی و برده داری و تبعیض سیستماتیک را از سر گذشتانده اند، و بر خلاف انتظار سلسله ی دوصدساله ی جبر و جفا و جنون هنوز زنده اند و همچنان به پیش حرکت میکنند. در تاریخ ما قربانعلی های زیادی است که از  پای ننشستند و در بدترین شرایط همچنان مبارزه کردند. از فیض محمد کاتب تا عبدالعلی مزاری، از عبدالخالق هزاره تا ابراهیم خان گاوسوار، از شیرین شهید تا سیمای سمر و از آن طفلان خردسالی که در کوهپایه های دایکندی هر روز دو ساعت پیاده راه می روند تا به مکتب برسند تا آن جوانان با دانشی که در کابل به خاطر قومیتشان کسی به آنها کار نمی دهد، همه قربانعلی های این قوم اند و این قوم اگر زنده است از اثر استقامت این مردان و زنان صبور و سختکوش است.

 

هر هزاره باید یک قربانعلی باشد، در هر حالی که هست، در هر جایی که هست، باید فقط مبارزه کند؛ هرچند نومیدانه.       


 

[1] . دقیق، ظ. (2008) خاوران. تاریخ معاصر هزاره ها (4). آدرس آنلاین: http://archive.khawaran.com/DaqiqZaher_TarikheMoasereHazaraHa.htm

البته ذکر این نکته لازم است، که بر اساس استندردهای پدرانش، هنوز ظاهرشاه خون هزاره را در این معامله گران حساب کرده است!

[2] .  بودا، ا. (1388). جمهوری سکوت. مزاری؛ تصویر لحظه های  خطر. آدرس آنلاین:

http://www.urozgan.org/fa-AF/article/104/

[3] . Kisner, W. (2007). Agamben, Hegel and the state of exception. Cosmos and History: The Journal of Natural and Social Philosophy, vol. 3, nos. 2-3 p.224