۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان
وفاداري به رخدادِ عدالت

وفاداري به رخدادِ عدالت

آنچه در کانونِ ايدة "رخداد عدالتخواهيِ غرب کابل" قرار دارد، نه "ايده هويت خواهي بلکه "برابري خواهي همگاني" است. "هويت خواهي" از آنجا که در هرکجا "مازاد" توليد مي کند نمي تواند ذيلِ جهت گيريِ سياسي "عدالت خواهانه" دسته بندي گردد. رخدادِغرب کابل، پيامِ اخلاقيِ بسيار روشن داشت: برابري خواهيِ همگاني و اينکه هر کسي فارغ از وابستگي هايِ قومي و مذهبي، به صورت "برابر" ظرفيت برخورداري از "حقيقت" را دارد.

وفاداري به رخدادِ عدالت

اسد بودا

 

 ماجراي "ميخ​برسر کوبيدن" چيزي نيست، جز "همگاني​سازيِ خطر"؛ رخدادِ عدالت،"بر تارکِ تاريخ ستم "ميخ​” مي​کوبد. برداشتِ"عاميانه" از "ميخ برسرکوبيدن" که آن​را "ميخ​زدن" بر فرقِ "افرادِ خاص" مي​پندارد، خطاست؛ "رخدادِعدالت" بر تارکِ تاريخ و "مسقط​الراسِ فرهنگِ استبداد" و "زورگويي" ميخ مي​کوبد و از قضا اين ميخ کوبيدن بر "تارکِ تاريخ" است که افراد "وفادار به ستم" را خشماگين مي​سازد.

•1.    وضعيتي که در آن به سر مي​بريم، دارايِ بي­شمار ويژگي ​هاست، اما به نظر مي­رسد بنيادي ­ترين ويژگيِ آن «بي­وفايي» است. بي­وفايي، مفهومي است که در گفتارِ روزمره فراوان آن­را به کار مي­بريم، در اين يادداشت، اما، "فراتر از کاربردِ روزمره و در واقع مفهوم بنياديِ است که مي­توان به کمکِ آن رمزِ رازِ سیاست در تاریخِ افغانستان، به­ويژ بيرون­ماندگيِ تام و تمامِ هزاره­ها از سياست در تحولاتِ اخیر ­را توضيح داد. بدیهی است که این مفهوم پيش پا افتاده به نظر مي​رسد، زيرا همخوانيِ چنداني با کليشه­هاي روشنفکري در فضايِ کنونيِ افعانستان ندارد، اما درست به دليلِ همین پیش پاافتادگی و از آن جا که به حيثِ مفهوم عام در "زبانِ مردمي"، وراي "خيابانِ يک طرفة" نگاه روشنفکرانه جاي دارد، کوشش خواهيم نمود آن­را در پيوند با تفکر و سياستِ حقيقي مطرح نموده و با ميان​جيِ آن نورِ هرچندکمرنگي بر وضعيتِ تيره​ـ​و​ـ​­ تارِ اکنونِ هزاره­ها بر افروزيم. اين مفهوم کارکردِ دوگانه دارد، از يک­سو دارايِ عميق​ترين بارِ اجتماعي است و بنابراين قابل ترجمه به "بيانِ مشترک" و زبان قابل فهم براي "همگان/ مردم" است، زيرا اين مفهوم در ماتريسِ فرهنگي ما حاملِ روشن​ترين بار معنايي است: فاصله​گرفتن از «رخدادِ حقيقت» که روزي عاشق/ دل​بسته​اي آن بوده​ايم و بنابراين حاوي نوعِ ملامتِ اخلاقي و آه و ناله/ سرزنش است؛ از سوي ديگر با استفاده نظری - فلسفی اين مفهوم "عاميانه" مي​توانيم در زنجيرة اين همانيِ مفاهيمِ روشنفکري​اي که  بيش از حد با واقعيت​هاي جامعة ما بي​ربط ​اند و ذره ای از احساس و "آگاهيِ جمعي" را در خود حمل نمي­کند، رخنه ايجاد نموده و زبانِ سياسي­را همگاني­تر و مردمي­تر بسازيم. اگر همگاني­سازيِ زبانِ سياسي و بيرون​کشيدنِ زبان از انحصارِ روشنفکران را  يکي از مهم­ترين رسالت­ و در واقع رویای تفکر در افغانستان بدانیم، «وفاداري» مفهومي است که اين رؤيا را را به آساني رخدادپذير مي​سازد. به سخني ديگر، از يک­سو با قرار دادنِ اين مفهوم مردمي/ همگاني، در تحليلِ سياسي، مردم­را در سياست دخيل کرده­ايم و از سوي ديگر با سياسي­سازيِ زبانِ مردمي، مفاهيمِ سياسي را از مالکيتِ انحصاريِ روشنفکراني که با «رخداد حقيقت» به کلي بيگانه​اند، بيرون کشيده​ايم. يکي از گسست​هايِ روشنفکران، با مردم، فاصله​گي​ري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليل​هاي فکري​ـ​فلسفي، همگاني­سازي و مردمي­سازيِ تفکر نيز هست.

 

•2.    جرج زيمل، جامعه شناسِ آلمانی،  وفاداری را تحلیلِ جامعه شناختی می کند و می گوید:«وفاداري، بيش​تر از احساساتِ ديگر، در دست​رس مقاصد اخلاقيِ ماست... بدون  پديده​اي که آن​را وفاداري می نامیم جامعه مطلقا نمي​توانست براي مقعطعِ زماني، آن​گونه که وجود دارد، وجود داشته باشد[1].» به نظر مي​رسد اين سخن که "بدون وفاداري " جامعه نمي​تواند جامعه وجود داشته باشد، یک واقعیت است و مهم تر از همه اینکه بدون وفاداری استمرار و بقایِ یک جامعه نیز ناممکن است. پرسشِ اساسي این یادداشت اما اين است که «وفاداري به چه کسي/ چه چيزي؟» اکنون ما نسبت به چه​چيزي «بي​وفايي/ جفا» کرده​ايم که سخن از «وفاداري» به​ميان آريم و به چه​چيزي مي​بايد وفادار باشيم که جامعه از اين از واگرايي کنوني، نجات يابد و فرو نپاشد. آيا روندِ واگرايِ کنوني که هر روز ديوارهاي قومي بلندتر و شکاف­هاي اجتماعي عميق­تر مي​گردد، نوعي «وفاداري» به سنت و تاریخ گذشته نيست؟ آيا منظور از وفاداري، يعني وفاداري به فرهنگ و تاريخِ افغانستان و يا آرياي کهن و ديگر اين​همان​سازي​ها و کلي​بافي​هايِ که با تاريخ و حقيقت و رنجِ آدمي هيچ پيوندي ندارند؟ آياسکوتِ همگاني در مورد "فاجعة انسانيِ بهسود" و يا حذفِ و طردِ دموکراتيکِ هزاره​ها را از معادلة قدرت را​ نمي​توان نوعي وفاداري به آرمان​ها و آرزوهايِ همگاني دانست؟ اساسا چرا و به چه​دليلي ما به چيزي دل​بسته/ وفادار باشيم؟ پاسخ ما آن است که «وفاداري به يک شکاف/ گسستِ تاريخي» که نخستين​بار در آن عدالت رخ مي​دهد. متعلق وفاداري «رخدادِ عدالت» است؛ رخدادي که نورِ عدالت، يک​باره و ناگهان همچونِ آذرخشي در قلبِ «سنتِ ستم» درخشان مي​گردد و زنجيره​هايِ آهنينِ تاريخ زورگويي و بي​عدالتي​را از هم مي​گسلد. تاريخِ افغانستان، تاريخ پيوست​هاست، تاريخ تکرارِ ستم​ها و قساوت​ها. ويژگيِ اساسي ستم، حذف و طرد و به بيانِ دقيق «توليد مازاد» است. در يک​سو اصل وجود دارد، در سوي ديگر مازادي که نه به طول کامل بيرون از اصل است و نه درونِ آن قرار دارد. در درون اصل قرار ندارد، زيرا "امر زائد/ خرِ بارکش" است و نه به​طور کلي بيرون از آن قرار دارد، زيرا اگر بيرون قرار گيرد آن​را نفي مي​کند و در نتيجه مرزهايِ نامحدودِ ستم​را محدود نموده و  آن​را به امر سنجش​پذير بدل مي​کند. قرارِ گرفتن «مازادِتوليدشده» در نقطة ناآشکارگي، به​گونه​اي که در موارد ضروري تعليقِ تام و تمام اخلاق/قانون​را توجيه کند، «گوهرِ درون​ماندگارِ تاريخ» افغانستان بوده است. به لحاظ تئوريک، شکاف و ايجادِ رخنه در اين نظمِ​تاريخي، تنها با فاصله​گيريِ امرِ مازاد/ استثنا و تجاوز/ دخالتِ آن در حريمِ اصل/قاعده، همگاني​سازيِ وضعيتِ اضطرار و سنجش​پذيرساختنِ ستمِ نامحدود، رخدادپذير است. از نقطه نظرِ تاريخي، «مقاومت غربِ کابل»، نخستين «رخدادي» بود که «مازاد/استثنا» خود را از دايرة بسته​ايِ عدمِ تعين آزاد مي​کند و به حيثِ اصلِ منفي، اصل مثتِ ستم را که پيش از آن افسار​گسيخته بر سرزمين​ها/بدن​ها همواره در تاخت و تاز بود، محدود کرد و به او تفهيم کرد که اين سرزمين/بدنِ من است، بنابراين تو حق نداري در آن​جا گام بگذاري. خطاست، اما اگر کسي بپندارد که مقاومت در حاشيه «توليدِمازاد» مي​کند، زيرا توليد مازاد در چارچوبِ ستم/حمله معنا پيدا مي​کند، نه در «مقاومت» که هدفِ سنجش​پذيرساختنِ بي​عدالتي و زورگويي است. رخداد عدالت، بر "برابريِ همگاني/انساني" استوار  است و با توليد "مازاد" ناهمخوانيِ ذاتي/ منطقي دارد. خطايي آن​هايي که "رخدادِ برابري خواهي غربِ کابل" را در "هويت​خواهي قومي" فرو مي​کاهند، آن است که يا توانِ درک رابطه​ي مطنقيِ استثنا/ قاعده و وضعيتي​را که "امرمازاد" خودش از نقطة عدمِ رها مي​سازد، ندارند و يا به خود زحمت نمي​دهند در اين باره درست تامل نمايند. به نظر مي​رسد هم​ارزِ قرار دادنِ "عدالت​خواهي" و "هويت​خواهي" و در نتيجه فروکاستِ رخدادِ غربِ کابل در "هويت​خواهي"، پندارِ سطحي و ساده​لوحانه است و کساني​که به اين ايده دامن مي​زنند نه درکِ درستي از "عدالت" دارد و نه از "هويت". هويت​خواهي "در هستي​خويش"، به​هيچ​وجه به "منطقِ​اخلاقي" منتهي نمي​شود، "عدالت​خواهي" اما منطقِ اخلاقي​ايِ در "هستيِ​خويش" است و خودش، خودش​را توجيه مي​کند. مقاومتِ غربِ کابل، نه تنها کسي​را طرد نمي​کند، بلکه به حيثِ يک "شکافِ"، کوشش مي​کند که قلمروِسياسي تازة را مي​گشايد که در آن زمينه حضورِ طردشدگان، فراهم گردد.

 

•3.    نظمِ سياسي​ايِ ظالمانه با​حاشيه​راني/توليد مازاد ايجادمي​گردد و از طريق موضوعِ تصميم​قرارادنِ آن استمرار مي​يابد. در یک سوی این قدرتِ برسازنده وجود دارد که بر نقضِ حیات و ریختنِ خون استوار است، در سوی دیگر قدرتِ نگهدارنده که از طریق قانون/ دولت و نهادهای قضایی/پلیسی که وضعیتِ استثنایی ایجادشده را محافظت می کند.  در هم​شکستنِ اين نظم تنها با تغييرموقعيتِ مازاد از موضوع تصميم، به تصميم​گيرنده، رخدادپذير مي​گردد. به سخني ديگر، در نظامِ سياسيِ ظالمانه، اساسي​ترين مسئلة گروهِ مازاد جابه​جايي جايگاهي از هستي صرفا"صورت​پذيرِ سياسي" به "هستي​صورت​گر سياسي" است؛ هستيِ صورت​گري که بتواند به حيثِ کنش​گرِ سياسي فعال و "تصميم​گيرنده" عمل نمايد. «رخداد عدالت​خواهيِ غربِ کابل» ​را مي​توان در اين معادله فهم کرد: گذار از صورت پذیری/ بالقوگی تام و تمام هزاره ها، به صورت گری/ سوژگی. حتي اگر روشنفکران و صاحب​نظران، ـ به​ويژه آن​هايي که  در فضايِ سرشار از دهشت و ترسِ حوادثِ اخير ايمان به عدالت و برابري​را از دست داده و مبارزه در اين راه نوعي پندارِ بي​پايه تصور مي​کنندـ، اين رخداد را دستِ کم بگيرند، بازهم در این امر نمی تواند تردید که مقاومتِ غربِ کابل نخستين «رخداد عدالت/ حقيقت» در تاريخِ افغانستان است؛ عدالت/حقيقتي که يک​باره و ناگهان در فضايِ سياسي رخ مي​دهد و  به حيث يک نبردِ راديکال و انقلابي، در شکاف/ تعليقِ نظم​تاريخي درخشان مي​گردد. پي​آيندِ حضورِ گروهِ مازاد در معادلة چيزي نيست جز "بي​شکليِ همگاني" و از "ريخت​افتادنِ" هرگونه قدرتِ سياسي. از نقطه نظرِ تئوريک در متنِ اين "بي​شکليِ​همگاني و به بيانِ والتربنيامين "وضعيتِ اضطراريِ حقيقي" است که زمينه​ي "تصميم​گيري" گروه​هاي مطرود فراهم مي​گردد و برايِ نخستين​بار "سياستِ حقيقي"، يعني سياستي معطوف به "جمع" و مبتني بر "مشخصات و قابليت​هايِ صرفا انساني"، نه "هويت​خواهي"، در تاريخِ افغانستان، رخ مي​دهد. اين شکاف با نفي و حدزدنِ قلمروِ افسارگسيختة قدرت،  قدرتِ سنجش​ناپذير را، سنجش​پذير مي​سازد  و در عينِ حال بي​آن​که به منطق "حذف/ادغام" متوسل شود، توانِ هضمِ همگان​را دارد. مقاومتِ غربِ کابل، نه بر طردِ غير، بلکه بر بنيادِ تفکرِ «برابري​خواهانه» استوار و يگانه "جهت​گيريِ سياسي​اي معطوف به "جمعِ" بود و در آن نه دولت، نه گروهي ازنظاميان و احزاب​سياسي و نه روشنفکران و عالمانِ ديني، بلکه "مردم/جمع"، يک​راست و بي​ميانجي "امرسياسي" را تجربه نمودند. آن​چه اين رخداد را از ديگر حرکت​هاي تاريخي متمايز مي​کند، صيانت از نفس از طريق طرد/ کشتنِ​ ديگري​ ـ​منطقِ غالبِ هويت​خواهي​ـ​ نيست، پذيرشِ "ديگران همچون خود" و برابر دانستنِ همگان است. درست به دليلِ اين خصلتِ برابري​خواهان است که مي​توان از آن به حيثِ "رخدادعدالت" ياد کرد. هرچند، اين مقاومت زمينه​هايي را پديد آورد که​ سياستمدارانِ حرفة بتوانند "ردپايِ اين رخداد" را با "پول" و "قدرت" معامله کنند و تا هنوز اين جريان ادامه دارد، اما آن​که مقاومت کرد و کشته شد "مردم/جمع" بودند. تفسيرهايي که مردمي​بودنِ مقاومتِ غربِ کابل​ و سرشتِ برابري​خواهانه و "جمعي" آن​را ناديده مي​گيرند، به خطا رفته اند. مردم، و نه ملا و روشنفکر و سياست​مدار بودند که در "خرابه​هايِ گريانِ غربِ کابل"، در پشتِ "آخرين سنگ و کلوخ"، در کنار آخرين ديوار، تا آخرين مرمي، تا آخرين چوب و سنگ و تا آخرين نفس مقاومت کردند. مردم بودند که به استقبال "گورهايِ دسته​جمعي" رفتند، تا "رخدادعدالت" را تحقق بخشند و تا ديگر "مادة صورت​پذيرِسياسي" نباشند. ملايان و روشنفکران  و حتي نظامياني که در اين مقاومت جنگيدند، به حيث ملا و روشنفکر نجنگيدند، به حيث مردم وفاداريِ شان​را به "رخدادحقيقت" اعلام کردند. ملا و روشنفکري که در غرب کابل جنگيد، به حيث ملا و روشنفکر نجنگيد، به حيثِ مردم به رخداد عدالت پيوستند . مزاري، به مثابه​اي مبارزة عدالت​خواهانه، با شعار و دروغ مردم​را فريب نداد، او با "يگانه​شدن" در مردم/جمع، اين  مقاومتِ جمعي​ـ​تاريخي را رهبري کرد. مزاري، نمادعيني و انضماميِ برابري بود و تا هنوز يگانه تصويري است  که مردم در او  خود را "به اکيدترين معنايِ برابري ارجاع مي​دهند. "نا-​مردم​ها" از همان آغاز راهِ شان​را از "مردم" جداکردند. رازِ اين امر که "مزاري" از سرماية جمعيِ، حتي براي دخترِ دوساله​اش، زينب، يک «جوره کالا» نساخت و به مادرش نامه نوشت که « مادر! يک پيراهنِ فيروزه​ي از من بين صندوق است، تکه​تکه کن، دوجوره کالا برايِ زينب مي​شود»، من نمي​توانم از پولِ بيت​المال براي زينب کالا بخرم، بدان سبب است که مزاري پدر مردم بود. معيارِ حقيقي​بودنِ اين رخداد، مردمي​بودنِ آن است. در حالِ حاضر نيز، "ردپايِ رخدادعدالت" مردم​اند و در نسبت با "حقيقتِ​جمعي/مردم" مي​توان رفتار، کردار و گفتارِ امروزيان را موردِ داوري و سنجش قرار دارد که تا چه حد با "رخداد عدالت" وفادار است.  

 

•4.    از نظرِ تاريخي، دستِ کم از زمانِ هوتکيان به اين​سو، "​سياستِ به حاشيه​راندنِ هزاره​ها"، قابلِ رديابي است. نخستين تلاشِ سازمان​يافته جهتِ اشغالِ سرزمين​هايِ مردم هزاره و نابوديِ سران و نخبگانِ آن​ها، در عصر هوتکيان آغاز شد. به روايتِ "کروسينسکي"، محمودِ افغان، به ميمنتِ انتخابِ ولي​عهدش، پنج​صدتن از سرانِ هزاره​ را در اصفهان سر بريد. هوتکيان، حتي کوشش کردند دستگاه "خليفةعثماني" را متقاعد نمايند تا حکمِ "تکفيرِ هزاره​ها" را صادر نمايد."تکفيرِ هزاره​ها"، به حيثِ يک تکنيک​سياسي حاشيه​راني و حذف(نه جذب) و بنيانِ منطقِ حذفي​ايِ هوتکيان/مسلمان، هزاره​ها/کافر، در اين دوره بنيان نهاده شد. تلاشِ​سياسي جهتِ تصرفِ "مناطق هزاره​نشين"، به "ويژه ارزگان" در زمانِ احمدشاهِ ابدالي به اوج خود رسيد. هرچند پس از نبردهايِ پياپي هزاره​ها، ابدالي​ها را زمين​گير کردند، اما نکتة مهم آن است که در اين دوره زبان به حيثِ عاملِ صورت​بخش، وارد صحنه مي​شود و در جهانِ زباني هزاره​ها به حيثِ هستي​اي تعين مي​بايد که «غارسِ خلقتِ بشري، وجود آن​گروهِ بي​بودِ مردود را از بدوِ آفرينش، بي​برگ​ـوـ​بار جوهرِ آدميت آفريده و دهقانِ قضا تخمِ آدميت در طينتِ آن قوم دد خصلت نيافشانده​است.»، يعني علاوه بر فتحِ سرزميني/ مکان​يابي، زبان نيز به عنوانِ عاملِ "نظم​بخشنده" هم​ارزِ مکان​يابي، در دنياي متن فضايي را پديد مي​آورد که در آن کاربرد هرگونه واژة رکيک بر هزاره​ها مجازاست. واژه​هايي به کاررفته در اين متون به مرورِ زمان، به يگانه بيانِ​سياسي عليه هزاره​ها در زبان عبدالرحمن بدل شد. از آن​جا که زبان توان​مندترين عامل صورت​بخشِ​سياسي است، قرار گرفتن هزاره​ها به حيث هستي "کافرِ بالقوه" در نظمِ​گفتار، پي​آيندهاي سياسيِ ويران​کننده​اي بر جاي نهاد. در دهه​هايِ آخرِ قرنِ نوزدهم، "حذف/ادغام" هزاره​ها برايِ حکومت به يک مسئله​يِ جدي و اساسي بدل شد. عبدالرحمن، از زبانِ ديني به حيث تکنیک/ عاملِ صورت​بخشِ سياسي کمک گرفته و "حکمِ تکفيرهزاره​ها" صادر کرد و با همکاری انگليس توانست ميانِ نظمِ زباني و نظم مکاني پيوند بر قرار نموده و مناطقِ هزاره​نشين​را به «منطقه​اي حذف گشته از قانون[2]» بدل نمايد. همان​گونه در نظمِ زباني، رابطه بين هزاره و مدلول (هزاره =کافر) توسط امر حاکم مشخص مي​گردد، هزارستان «در "هيأتِ فضايِ آزاد و تهي از مقرراتِ قانوني ظاهر مي​گردد که در آن، قدرتِ حاکم ديگر مرزهايِ تثبيت​شده از سوي نوموس را به عنوانِ قلمروِ ارضي به رسميت نمي​شناسد.[3]» اين سخن که مرزهايِ افغانستان در دورانِ اميرعبدالرحمن تثبيت مي​گردد، چيزي نيست جز فرمول "مکان​يابي​ـ​نظم​بخشي" که «از قبل حاويِ گسستِ بالقوة خاصِ خويش در شکلِ نوعي "تعليقِ همة قوانين" است.[4]» پي​آيندِ آن، اما، پديدآمدن "وضعيتِ طبيعي"، بلکه "وضعيتِ استثنايي" است، هرچند امکان دارد اين وضعيتِ استثنايي طبيعي و يا هنجارِالهي، تفسير گردد. «از اين​رو وضعيتِ استثنايي بيش از آن​که نوعي تعليق مکان​ـ​زماني باشد، نوع شکل توپولوژيکِ پيچيده​ است که در آن، نه فقط استثناء و قاعده، بلکه همچنين وضعيتِ طبيعي و قانون، بيرون و درون، از خلالِ يکديگر گذر مي​کنند. و دقيقًا همين منطقة توپولوژيکِ عدمِ تمايز (که همواره ضرورتاً از چشمِ عدالت پنهان مي​ماند) است ما بايد نگاهِ خود را بر آن متمرکز کنيم.[5]» در دورانِ عبدالرحمن، پيوند مکان​يابي و نظم​​بخشي که در آن هزاره​ها در حاصل​خيزترين مناطق سکونت داشتند از هم گسست و سرزمين/ بدنِ مردم هزاره، به "فضا/موضوع تهي از مقررات" بدل شد که هر آن​چه را شخصِ حاکم و قدرتِ برهنه تشخيص مي​داد، مي​توانست در آن رخ دهد. از آن پس تا "رخداد غربِ کابل" هزاره​ها، بالقوگی مدام/ گروهِ مازادِ بي​سرزمين و حياتِ برهنه​اي هستند که بدن/نفسِ آن​ها "موضوعِ تهي از مقررات" و ميدانِ تاخت و تاز حکومت است. رخداد غربِ کابل،  گذار از بالقوگی به فعلیت و یگانه رخداد تاریخی است که منطقِ تاريخي قاعده و استثنا را تا آن جا در هم می ریزد که  وضعيتِ اضطراري​ تا متن قاعده  گسترش می یابد. اکنون استثنا صرفا موضوع تصميمِ حاکم  نيست، تصميم​گيرنده/حاکم نيز هست. تنها بدن/سرزمينِ استثا " فضايِ تهي از مقرراتِ قانوني " نيست، قاعده نيز با خطر جاني/ سرزميني، روبه​رو است.

 

•5.    مفهوم رخداد به يک نوع گسست و واقعة زير و زبرکننده اشاره دارد که در روند تاريخ وقفه مي​افگند. رخداد، نوعي تغيير اساسي در "تقديرتاريخي" يک جامعه و در واقع سنجيدارِ است که مي­توان بر اساسِ آن تاريخ را به «پيش» و «پس»، تفکيک کرد. «مقاومتِ غربِ​کابل» از آن​رو «رخداد» است که با وقوعِ آن "ترک" بر مي​دارد و "جداسازيِ​واقعي" رخ مي​دهد؛ جداسازي​ايِ که تماميِ ناهمخواني​هايِ تاريخي​ـ​اجتماعي در آن بازنمايي مي​شوند. اين رخداد هم خاص است، زيرا همانند ندارد و هم عام است، زيرا خطوطِ پنهان و ناپيدايِ کلية تناقضات را رونما مي​سازد. اگر به چارچوبِ نظريِ اين بحث(ديدگاه آلن​بديو) وفادار باشيم،  مي​توان گفت که رخداد غربِ کابل، نوعي «موناد» و در واقع «بيانِ موجز و فشردة تناقضاتِ اجتماعي است و به همين خاطر است که يک قيام مي​تواند سراپا "تکين(singular)" و "کلي(universal)" باشد.سراپا تکين چون​که يک لحظه است، لحظه​ايِ ناب، و کلي چون سرانجام تناقضاتِ بنيادين​را بيان مي​کند[6]» مسئله رخداد عدالت​خواهي غربِ کابل پيوستن نيست، زيرا پيوندِ استثنا و قاعده از نظر منطقي محال است؛ مسئله​اي آن "جداشدن​ " و طرحِ "نظامِ سياسي مبتني برابريِ همگاني" است که تا از نظر منطقي به توليد مازد/ استثنا نمي​انجامد.  در چنين شرايطي پيوستن، بي​وفايي به "رخدادعدالت" است.  اين رخداد با"جداشدن" شکاف​ها تاريخي​را به​درستي نشان داد. در نهايت "کنشِ تاريخيِ عدالت​خواهانه غربِ کابل" به «اسمِ خاص مي​رسد. نامِ يک "رهبرِ بزرگ" تجليِ بيان نمادين تمام سيرِ صيرورتِ فرآيندِ سياسي است.[7]» اينکه مزاري، يگانه بيان اين دوران است و سخن​گفتن از رخدادِغربِ کابل، بدونِ ​نام اومعنايش را از دست مي​دهد، بدان جهت است که مزاري به حيث "رهبرِبزرگ" و نامِ خاص، بيان نمادين است که تماميِ فراز و نشيب​هايِ اين فرايندِسياسي را باز مي​نمايد. توضيحِ تئوريک اين "رخدادِ تکينِ تاريخي" که مردمي با کم​ترينِ امکاناتِ نظامي دوسال و هشت ماه در "دشتِ گريان غربِ کابل" سرسختانه در برابر قدرت​هايِ  برخوردار از  زمجهزترين امکاناتِ نظامي و قدرت​هاي جهاني، ايستادگي کنند، دشوار است. هيچ نظريه​پردازِ نظامي نمي​تواند آن​را با منطقِ علومِ نظامي توجيه نمايد. اما اگر اين "مقاومت" را در پيوند با"حقيقت" که در آن امر​سياسي ، "بي​ميان​جي" و به صورتِ "همگاني" تجربه مي​شود، در نظر گيريم، قابل توجيه نظري خواهد بود. غربِ کابل​را بايد به حيث "رخدادِ عدالتِ خواهي" درک کرد؛ رخدادي که در آن مردم به صورتِ "برابر" و "بي​ميان​جي" امر سياسي را تجربه مي​کند. وضعيتِ اضطراريِ که پيش از اين به تعبيرِ والتربنيامين«قاعدة زندگي​ايِ ستمديده  به شمار» مي​رفت با رخدادِ عدالت همگاني گرديد و دامنة تعليق قوانين، گروه​هايِ فاتح/ فرادست نيز شامل گرديد. بي​هيچ ترديدي، يکي از درخشان​ترين ويژگي​هاي اين رخداد، همگاني​سازي خطر بود. نخستين​بار انسان ستم​گر مرگ​را در چند قدمي خود مي​ديد. ماجراي "ميخ​برسر کوبيدن" چيزي نيست، جز "همگاني​سازيِ خطر"؛ رخدادِ عدالت،"بر تارکِ تاريخ ستم "ميخ​" مي​کوبد. برداشتِ"عاميانه" از "ميخ برسرکوبيدن" که آن​را "ميخ​زدن" بر فرقِ "افرادِ خاص" مي​پندارد، خطاست؛ "رخدادِعدالت" بر تارکِ تاريخ و "مسقط​الراسِ فرهنگِ استبداد" و "زورگويي" ميخ مي​کوبد و از قضا اين ميخ کوبيدن بر "تارکِ تاريخ" است که افراد "وفادار به ستم" را خشماگين مي​سازد.

 

•6.    از آن​جا که موضوع اين بحث "وفاداري به رخداد عدالت​" است، باید به روشنی توضیح دهیم که مفهوم عدالت در این یاد داشت چه معنایی دارد. فهم اين آکسيوم که" مقاومتِ غربِ کابل رخداد عدالت/ مزاري رهبر عدالت​خواه " است، در گامِ نخست همبسته​يِ آن است که مفهومِ عدالت را ​ـ و نه تعريفِ آن، زيرا تعريفِ عدالت آن​‌را به امر محافظه​کارانه بدل مي​کند​ـ، مشخص نماییم. اينکه "بي​عدالتي" وجود دارد واضح است، زيرا «آنان​که دچارِ بي​عدالتي​اند، گواهِ متقن بي​عدالتي​اند.[8]» خطاست اگر براي اثباتِ بي​عدالتي مرجعِ ورايِ قربانيان بي​عدالتي جست​و​جو کنيم، زيرا شاهدِ گوياتر و سندِ زنده​تر از خودِ ستمديدگان وجود نداد که بر "بي​عدالتي" شهادت دهد؛ عدالت، اما، واضح نيست. تا زماني که نتوانيم به "پرسشِ عدالت چيست؟" پاسخ دهيم، سخن​گفتن از "رخدادعدالت" معنايي را همرساني نخواهد کرد. از نظرِ تاريخي، بحث از عدالت، پشينه​اي بسي دراز دارد و دستِ کم از افلاطون به اين سو، يکي از مباحث عمدة فلسفة سياست به شمار مي​رود. بحث ما اما، بر قرائت خاصي از عدالت استوار است: قرائتِ آلن​بديو که در آن عدالت در پيوند با "حقيقت" و "برابري" معنا پيدا مي​کند. بديو، بر اين باور است که:«عدالت، متعلق به فلسفه، اما موقوف به شرطِ "امرسياسي" است... عدالت، آن نامي است که فلسفه به ياري​اش حقيقتِ ممکن يک جهت​گيريِ سياسي​را مشخص مي​کند[9].» بر مبناي اين رويکرد:« مصاديق تجربيِ جهت​گيري​هايِ سياسي با عدالت هيچ سرـ​وـ​کاري ندارند. آن​ها آميزه​اي نفرت​انگيز از "قدرت" و "عقايد" را سازمان مي​دهند. ذهنيتي که آن​ها را به تحرک وا مي​دارد مبتني بر مطالبه و کين​توزي است، ذهنيتِ "قبيله​گري"، باندبازي، نهليسمِ انتخاباتي و رقابتِ کورکورانة جماعت​ها و گروه​ها... يگانه عنصرِ ذهني که برايِ اين قبيل جهت​گيري​ها اهميت دارد، "منفعت​جويي" و "خويش​کامي" است.[10]» عدالت خارج از سياست و "جهت​گيري​​سياسي" معنا ندارد، اما نه هر نوع "جهت​گيريِ​سياسي"، بلکه تنها جهت​گيري​هايِ سياسي را که با «حقيقت» پيوند و نسبتي دارند، مي​توان همبسته​ي عدالت دانست. جهت​گيريِ هاي معطوف به حقيقت اما چيست؟ پاسخ بديو آن است که «اين جهت​گيري​هايِ سياسي از مردماني که درگيرِشان مي​شوند چيزي نمي​خواهند مگر انسانيتِ عاري از هرگونه محمولِ شان(generic) را در اصولِ عمليِ اين جهت​گيري​هايِ​سياسي، منافعِ جزئي يا خاص محلي از اعراب ندارد. آن​ها تواناييِ جمعي(the collective)» را باز مي​نمايانند که عاملان خود را به اکيدترين معناي "برابري" ارجاع مي​دهد.[11]»

 

•7.     اين امر که عدالت، با "برابري" و "حقيقت" مشخص مي​گردد، يعني چه؟ يگانه اصلي کلي عدالت آن است که «مردم ظرفيتِ حقيقت را دارند.» تنها "جهت​گيريِ سياسي "معطوف به عدالت است" که در آن همة مردم به طور "برابر"، فارغ از دسته​بندي​هايِ اجتماعي چون "قوم"، "مذهب"، "نژاد" و "جنسيت" و مانندِ اين​ها قابليت آن​را دارد که با "حقيقت" نسبت برقرار کنند و به بيانِ "سن​ژوست" «تماميِ قلوب از حيثِ احساس و درکِ "نيک" و "بد" با هم برابرند.[12]» آن​چه در کانونِ ايدة "رخداد ​عدالت​خواهيِ غرب کابل" وجود دارد، نه "ايده هويت​خواهي"​ـ​تفسيرغالب، اما بي​ربطي اين جنبش​ـ، بلکه "برابري​خواهي" همگاني است. "هويت​خواهي" از آن​جا که در هرکجا "مازاد" توليد مي​کند نمي​تواند ذيلِ جهت​گيريِ سياسي "عدالت​خواهانه" دسته​بندي گردد. عدالت​خواهي از "هويت" فراتر مي​رود و در واقع به "ناهويتيِ​هويت" و "برابريِ همگاني" مي​رسد که در آن هر انساني با "مشخصات و قابليت​هايِ صرفا انساني" خويش شناخته مي​شود، نه با هويت​​هايِ اجتماعي که يا با طرد از سويِ ديگري برساخته مي​شود(گروهِ​مغلوب) يا با طردِ ديگري خودش​را بر مي​سازد(گروهِ​فاتح). رخدادِغرب کابل، پيامِ اخلاقيِ بسيار روشن داشت: برابري​خواهيِ همگاني و اينکه هر کسي فارغ از وابستگي​هايِ قومي و مذهبي، به صورت "برابر" ظرفيت برخورداري از "حقيقت" را دارد. آلن بديو مي​گويد يک «جهت​گيريِ سياسي به​شرطي اشاره به حقيقت مي​کند که استوار بر اين اصلِ برابري باشد که همگان قابليت يا ظرفيتِ تشخيص عدالت و خير را دارد» و بنابر اين نمي​توان برخي را "والانژاد" و "پاک​طينت" تصور کرد و برخي ديگر را "حشرات​الارض" و "بي​برگ​وبار جوهرِ آدميت". رخداد عدالت با "نابرابري" و "ناديده​گرفتن قابليت​هاي انساني" ناهمخوانيِ ذاتي دارد. به همين سبب وقتي قابليت​هايِ انساني "ازبيک​ها"، از برخورداريِ حقيقت نفي مي​گردد، تنها و فقط اين جنبش از آن​جا که "برابري​خواه" است، واکنش نشان مي​دهد و نه هيچ گروهِ ديگر. مسئله​يِ اصليِ جنبش عدالت​خواهيِ غربِ کابل، رفتن به "فراسوي​هويت​ها" است و به همين خاطر «از محدودة​ هويت​ها بر مي​گذرد. مسئله در يک روندِ سياسي بر سرِ يافتنِ چيزي است که به طور محال​گونه و متناقض​نما، هويتي ژنريک است... يعني پيدا کردنِ چيزي که هويت و ناهويت باشد، هويتي فراسويِ همة هويت​ها.[13]» بي​ترديد مزاري از هزاره​ها گفت و در راستايِ آزادي آن​ها تلاش کرد، اين تاکيد اما افتضايِ "رخداد عدالت" بود. آ مهم دانستن اين نکته است که  در ديدگاهِ مزاري، هزاره، هويت نيست، زيرا بر ماهيت ژنريک، "نظيرِ ناهويتيِ هويت" و "خودِ بشر في حد ذاته" دلالت دارد.

 

•8.    منظور ما از "برابري" نيز با تلقيِ رايج از آن که بيش​تر بر محور توزيعِ قدرت، ثروت و منزل، مي​چرخد، اندکی تفاوت دارد. آن چه برای ما مهم است، "برابری در مقام تصمیم گیری" است. به سخني ديگر «برابري به هيچ چيزي عيني ارجاع نمي​دهد. مسأله بر سرِ برابريِ منزلت، برابريِ درآمد، برابريِ کارکرد و به​طريقِ اولي، روالِ به ظاهر برابري​طلبانة قراردادها يا "اصلاحات" نيست. برابري قايم به سوژه است[14].» اين نوع برابري را نمي​توان به "امراجتماعي" نسبت داد و در واقع «هيچ دخلي به امراجتماعي ندارد. يک دستورِ سياسي است، يک تجويز. برابريِ سياسي آن​ چيزي نيست که ما خواستارش مي​شويم يا برايش برنامه مي​ريزيم، بلکه آن​چيزي است که ما اعلامش مي​کنيم، در تاب​ـ​وـ​تبِ آتشِ "رخداد"، همين​جا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد.[15]» اينکه مزاري هرگز از برتريِ گروهي بر گروه ديگر, يا قوم و مذهبي بر قوم و مذهبِ ديگر سخن نگفت بدان سبب بود که بنياد ايدة عدالت بر "برابريِ همگاني" استوار است. برابري، فراخواندنِ «امرمازاد» يا "طرد شده" به درون تاريخ است و هم​ارز دانستن تام و تمام آدميان است و بنابراين "«منطقِ برابري وقتي مي​تواند پابگيرد که دولت از حالتِ بي​شکلي در آيد، در فاصله​اي قرار گيرد و اندازه گرفته شود. اين همانا سرگردانيِ امرمازاد است که سدِ راهَ منطقِ نابرابري مي​شود، نه خودِ مازاد(ص 284)» رخداد عدالت از طريقِ هم​ارزيِ تمام آدميان زمينه کنشِ سياسي «امر مازاد» را  رخدادپذير  سازد. به سخني ديگر کساني​را که تاريخ ستم به حيث مازاد از «نظم سياسي» يا «نظم​گفتار» به بيرون طرد مي­کند، عدالت به حضور در «نظمِ سياست و گفتار» فرا مي­خواند ستم مبتني بر نابرابري و توليد مازاد است، عدالت، مبتني بر ايدة برابري­خواهانه؛ و به دليل سرشتِ برابري­خواهانه­اش است که در آن هيچ امر مازاد وجو ندارد. "رخدادعدالت​خواهي"  فقط خواهان حق هزاره­ها نبود، خواهان حق​ ازبيک­ها، و ديگر مازادهاي توليد شده نيز بود. از آن­جا که «رخدادعدالت» امر مازاد و حذف شده را به صحنه سياست و گفتار فرا مي­خواند، عدالت طلبي نوعي «مداخله» در وضعيتِ عادي و روند بهنجارِ تاريخ است. رخداد عدالت، يعني دگرگون­سازي بنيادين، به قسمي که «مداخله​گر»، مداخله را که موضوعِ​ آن فقط «مازاد» بود، به قاعده بدل مي­کند. با رخداد عدالت، توليد کننده­ي مازاد نيز موضوع «مداخله» قرار مي­گيرد. به سخني ديگر، رخداد عدالت، بي نظمي و وضعيتِ​اضطراري را که مختص يک قوم يا يک گروه بود، همگاني مي​سازد. ديگر هزاره فقط کشته نمي​شود، مي​تواند بکشد و بنا به توهم ديگران حتي ممکن است، ميخ هم بر سر ديگران بکوبد. رخداد، عدالت به قدرتِ افسارگسيخته حد مي​زند. از اين پيش​تر نرو، اگر گام فراتر نهي ممکن است به سرت ميخ بزنيم. اين فرمان اما، قدرت افسارگسيخته را خشماگين مي​کند و در نتيجه قدرت ناگزير است، بعد سرکوب و خشونتش را آشکار سازد. کشتارهايِ همگاني، آشکارسازي بعد سرکوب​گرتاريخي قدرت ستم بود. 

 

•9.    عدالت نمي​تواند پروژة دولتي باشد، بنابراين کساني که مي​خواهند رخدادعدالت را در چارچوب دولت بگنجاند، از بنياد خطا کرده است. تفکر عدالت​خواهانه در هر کجاي عالم، مزاحم و موي دماغ دولت است. عدالت شرط لازم يک عمل اساسي و جهت​گيريِ سياسي «برابري​طلبانه» است. مزاري سيماي سوژه صورت​بخش برابري​خواهي است و باطر ح برابري​خواهي، در تاريخ ستم و نابرابري "وقفه" مي​افگند. عدالت، بر بنياد اين وقفه​افگني در روندِ نابرابري رخداد. همچنین جهت​گيري​هاي سياسي نمي​تواند با عدالت نسبت مثبت يا منفي نداشته باشند. اکسيومِ برابري​خواهانه، در جهت​گيري​هاي سياسي يا وجود دارد يا ندارد. در نتيجه ما يا بيرونِ​عدالت هستيم يا درون. مزاري با قرار دادن اکسيوم​برابري​خواهي در جهت​گيري​هاي سياسي اش، گروه مازاد را که «خربارکش»، «کله​پوک(ازبیک ها)» و ... ياد مي​شدند، به عرصة سياست فرا خواند. عدالت، خصلت رهايي بخشي و مسيحايي دارد و دولت سرشتِ ابزاري و سرکوب​گرانه، بنابر اين کساني که مزاري و رخداد عدالت​خواهي  را در چارچوبِ دولت قرار مي​دهند، فرقي نمي​کند آقاي خليلي باشد، يا ديگران، از ريشه خطا کرده​اند. دولت ما زاد توليد مي​کند، به عنوان مثال مي​شود از مردم بهسود یا کسانی که صرفا به خاطر تفاوت های قومی در پارلمان رای نمی آورند، نام برد که مازاد توليد شده توسط دولت کنوني است. امر مازاد يگانه سوژه حقيقت است، تفاوتي نيست به کدام قوم و گروه تعلق داشته باشد. سوژه حقيقت​بودن يک قوم يا يک گروه​را  مي​توان بر اساس مازاد بودنِ​ آن تشخيص داد. نکته اساسی اما اين است که امر مازاد، نه از طريق مبارزه قانوني، بلکه با حرکتِ راديکال و انقلابي مي​تواند در صحنة سياسي حضور يابد، بنابراین کسانی که برای بیرون از بیرون ماندگی کنونی گروه مازاد، مبارزاتِ قانونی را تجویز می کند، در دام یک خطایِ بنیادی گرفتارند، زیرا به این امر توجه نکرده اند که به حاشیه رانده شدگاندر  حوزه تعلیق تام و تمام قانون/ اخلاق قرار دارند. حضور امر مازاد، در چارچوبِ​دولت/ قانون، امر بي​معنا و کاملا دروغ است. برخي تصور مي​کنند که عدالت انسجام­ها را بنيان مي​نهد، درحالي​که عدالت سويه​هاي آشوب و بي​انسجامي را آشکار مي​سازد. اساسا عدالت، معرفِ سيمايِ بي​نظم و شورش​گر است و به همين سبب مزاري، به حيث رهبرِ رخداد عدالت​خواهي،  معرف نظم نيست، (شايد خليلي باشد)، زيرا «برابري​خواهي» در سرشتِ​ خود ضد نظم است و پيوندها را مي​گسلد. مزاري در نقطة گسست مطلق قرار دارد، زيرا رخداد عدالت، نمي​تواند با وضعيتِ عادي پيوند داشته باشد. مزاري تنها ماند، زيرا يک گسست بود. نه دنياي اسلام او را حمايت کرد، نه کشورهاي همسايه، نه منطقه و نه قدرت­هاي جهاني. رخداد عدالت، امر خود آيين و قايم بر خويش است و فاعل انساني نه در وابستگي به غير بلکه مشخصا در قابليت​هاي انساني​اش در وضعيت وقفه مي​افگند. نمي​توان هم قايم به غير بود و هم سيماي معرف عدالت. عدالت نوعي فرمان «ايست» است به روند نابرابر تاريخ. مخاطب اين فرمان،اما نه فرد و گروه خاص، بلکه «همگان» است.  به همين سبب مزاري به حيث سوژه يک سياست حقيقي در دست​رسِ​ همگان است؛ جايي که مردم/ جمع دست​رسي دارد و هيچ وقت در تالارهايِ​ مجلل و شيک تبعيد نمي​گردد. آن­هايي که در درون ساختار قدرت قرار دارند، نمي​تواند پيرو مزاري باشند، مزاري رخداد عدالت است و همواره بيرون از قدرت و نظم موجود.

 

•10.  مسئلة اصليِ​ اکنون هزاره، «وفاداري به رخدادِ عدالت» است. فروپاشی کنونیِ جامعه هزاره را می توان  پی آیند "بی وفایی به رخداد عدالت" دانست. عدالت/ سیاستِ حقیقی با مزاري و  مقاومتِ ​عدالت​خواهي در غرب کابل رخ داد، اکنون مسئله اصلي وفاداری و استمرار پروژه ويران​گري نظم تاريخي، سراسري ساختنِ​ وضعيتِ​اضطرار و در واقع به وجود آوردنِ يک وضعيتِ​ اضطراريِ​حقيقي است که در آن انسان ستمديده، صرفا موضوع تصمیم نباشد، بلکه بتواند تصميم گيرد. مسئله اين نيست که با دولت چگونه رابطه بر قرار گردد، طرح عقيمِ آقاي محقق و خليلي که حوادث اخير، به ويژه فاجعة انسانيِ بهسود، پوچي و بي​معنايي آن​‌را آشکار ساخت؛ مسئله​يِ سازمان دهيِ مجدد و انضباط ستمديدگان است به قسمي است که امرمازاد از سرگرداني نجات يابد. «وفاداري، مسئله​اي مربوط به ساحتِ عمل بايد، چيزي را سازمان​دهي کنيد، اين است حقيقتِ وفاداري.» بزرگ​سازيِ مسئله​ي رابطه با دولت که اکنون ذهن بسیاری از روشنفکران و رهبران ما اشغال کرد، راه حل نيست. «راهِ حل مسئله در دراز مدت همانا خلق و ابداع شکلي تازة از انضباطِ دروني، انضباطِ ساري و جاري در اردوگاه مردمي است.(ص 475» برزگ­سازی گسست از دولت است که می­تواند سرنوشتِ ما را تغییر دهد. باید خاطر نشان کرد که خطاست اگر اين شکل از انضباط​را هم​ارزِ "هويت​خواهي" بپنداريم، رخدادعدالت​خواهي از آن​جا که معطوف است به "برابريِ همگاني" از «محدودة هويت​ها بر مي​گذرد. وفاداري به رخداد عدالت يعني تلاشِ راديکال، یعنی بسط دادن خطر تا مرکز قدرت، در راستاي تحقق کامل ايدة «برابري​خواهي» و «گره​افگني» در وضعيتِ انساني نابرابر. وفاداري به مزاري و رخدادِ​عدالت، يعني فراخواندنِ «امر مازاد» و هستي اضافي به صحنة گفتار و تصميم​گيري. از آن​جا که رخدادعدالت با «برابري​خواهي» مشخص مي​گردد، وفاداري به اين رخداد، يعني «مداخله​گري» در نظم نابرابر موجود و همگاني​سازي وضعيتِ آشوبي که اکنون فقط به «امرمازاد» يا «انسانِ​هزاره» اختصاص دارد. آن​هايي که خط مزاري را در نظم و «وحدتِ​ملي» دنبال مي​کنند، دچار خطايي بنيادي هستند. عدالت، بيش تر با آشوب و ناآرامي پيوند دارد، با دستِ رد زدن به سينة طرف​دارانِ نظم و وضعيت موجود، نه با نظم و تصلب، «هر چند خود مقولة "بي​مرز" است.» به طرح ايدة وفاداري به رخدادِ عدالت، اين بصيرت را به ما مي​دهد که فاکتورهاي راديکال موثر در سر نوشت يک جامعه​‌را، در نظر بگيريم و دچار اين خطا نشويم که «عدالت» را در چارچوب نظم و هماهنگي جست​و جو کنيم.


 


 

[1] -  نظريه​هاي جامعه​شناسيِ کلاسيک؛ مقدمه بر انديشه​ي مارکس، وبر، دوکهيم، زميل، ترجمة شنهاز مسمي​پرست، تهران، نش آگه، 1388.ص 269

[2]  گزیده قانون و خشونت؛ گزینش و ویرایش مراد فرهادپور، امید مهرگان، صالح نجفی، تهران،1378 ص 71.

[3] همان.

[4] - همان.

[5] همان.

[6] - آلن بدیو، فلسفه، سیاست، هنر، عشق، گزینش و ویرایش: مرادفرهادپور، صالح نجفی، علی عباس بیگی، تهران، موسسه فرهنگی رخداد نو، 375.

[7] همان/376.

[8] الن بديو/ 264.

[9] همان.

[10] همان.

[11] همان/ ص 266.

[12] همان. ص 267

[13] همان ص 479.

[14] همان.

[15] همان. ص 268.

نویسنده : اسد بودا نظرات : 36
  • محمد ظاهر پارسا از کابل / افغانستان ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ اسد

    سلام به همه دوستان و علاقمندان که درین سایت دسترسی دارندو همکاری:
    میخواهم نظریات چند روی وضعیت جاری که هزاره ها در افغانستان با آن دردست و پنجه نرم کردن و مقابله هستند خدمت شما دوستان به عرض برسانم.

    1. اول متاسفانه با مداخله بیرونی ها ما اهل تشیع در افغانستان به نام های مختلف از هم دورساخته شده ایم و هریک ازین رهبران ضعیف که توان رهبری مردم را ندارند نه تنها میخواهند بالای گرده مردم سوار باشند و صرف باداری کنند و به آبروی این ملیت بازی کرده و با هرکه دلشان خواست معامله گری میکنند . بدین لحاظ حالا وظیفه هریک ماو شما است تا مردم را آکاه ساخت تا ازین حالت بن بست بدر آیند و یک رهبری سالم را که بتواند این ملیت را به سوی مردمی شدن سوق دهد و دیگرقربانی امیال شخصی یک عده رهبران خود خواه و جاه طلب نشوند و خود روشن فکران هزاره باهم متحد شده و مردم را آگاهی دهند تا ازین خود خواهی آن ها خود را نجات دهند. حق و حقوق خود را بدانند و جایگاه خود را دراجتماع تثبیت و با سایر اتباع افغانستان دوشادوش پیش بروندودیگر وقت آن نیست که بالای سرنوشت ما و شما معامله و تجارت نمایند.بیایید و بیدارشویدو به امید روزیکه بتوانیم به عنوان یک ملیت مطرح شده و تحصیل کرده در پهلوی سایرملیت های دیگر قرار گیریم. مردم را تشویق کنیم تا بروند و تحصیل کنند و دیگر فریب همچو افراد و اشخاص که شایستگی رهبری را ندارند از صف خود بیرون کرده و در تلاش یک ملیت سازی و رهبری واحد برای مردم آنهم ازقشر تحصیل کرده باید فکرکنند.

  • سیف ا لله سفری ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۹ سرطان

    سلام و احترام خدمت این درخت تنومند که روزی در سایه ات خواهیم نشست و از این همه بیسامانیها در امان خواهیم شد.اری این را باید بیدانی که مردم با شما است.و با شما همکار و همگام خواهند بود.خوب میدانیم که ماهزاره ها امروز در در یک خللا ی رهبری موقیعیت داریم بیشک با حضوری شما اندیشمندان میتوان امید وار بود تا از وضعیت موجود فاصیله گرفت و یک تغیری را ایجاد کرد.موفق ومعیت باشید.

  • منصف ۱۳۸۹ دوشنبه ۲۸ سرطان

    به جایی کوبیدن دیگر اقوام کمی هم به تحلیل عملکرد رهبران بی خرد خود هم باشید. موضع گیریها و عملکرد 8 ساله استاد محقق که این همه ازش نوشته ای را یک بار مورد تحلیل قرار بده
    به نظر می رسد که عملکرد محقق که بسیار دیوانه وار است بسیار بدتر از ملا عمر است زیرا ملا عمر لا اقل دشمن تلقی می شود اما محقق دوست جاهلی است که با موضع گیریهای احمقانه خود مردم هزاره را تباه کرده است

  • محمد هادی احمدی/برلین ۱۳۸۹ دوشنبه ۲۸ سرطان

    با سلام واحترام،

    1. تفکربنیادین زندگی و پالیسی مردم " عدالت خواهی" است ونه " هوایت خواهی". هویت خواهی بخشی ازاین سیاست بنیادین است. عدالت خواهی وهویت خواهی قابل جمع اند.

    2. " مشارکت درقدرت" و"حضوردردولت" با مبارزه توده محروم ومورد ستم برای تغییر" نظم ستم" و" جامعه ظالم" و رسیدن به" آینده مبتنی برعدالت ونظم" موضوعاتی قابل جمع اند ودرتضاد وتباین با یکدیگرقرارندارند.

    3."خلق نظام سیاسی مسؤول وکارآمد" باید نیازواولویت جامعه هزاره می باشد. جامعه بدون"قلب" و"ذهن" تنها هستند واما صرف یک هستی صورت پذیر. برای صورت گری باید خود را ساخت تا بتوان بادیگران درآویخت.

    4. وقایع اخیرفرصتی است برای "تحلیل وضعیت موجود " و"انسجام امور" تا پیروزی های بیشترو وشکست های کمتری را شاهد باشیم.

    برا ی عدالت وآزادی

  • فاضلیان ۱۳۸۹ يکشنبه ۲۷ سرطان

    سلام به همه دوستان

    آقای بودا از تفاون میان هویت خواهی و عدالت خواهی گفتند که من هم موافقم و این "برداشت" به نظر بهتر است چون با برداشت اول ما این جنبش را محصور میکنیم و امکان توسعه را از آن میگیریم ولی عدالت مفهومی است که در حصار قومیت نمیگنجد و دغدغه هر انسانی است.
    ادغام در نظامی که پایه آن بر نفی ما استوار شده ممکن نیست و نمیتوان از طریق آویزان شدن به دولت ،نمود بیرونی نظام حاکم، وارد "هستی صورتگر " شد .
    ادغام در این سیستم به معنای تطبیق خود با اصول آن است از این رهگذر شاید امتیازی نصیب گروه مطرود گردد ولی این راه بنیادی نخواهد بود، چرا که خود اصول منشا ستم اند و تغییر اصول نیازمند یک حرکت رادیکال و "فارغ از اصول" است حرکتی که فی نفسه غیر قانونی است ولی مقصود از این حرکت نه "همگانی سازی خطر" و نه چشاندن طعم "هستی صورت پذیر سیاسی" بودن به گروه حاکم بلکه تغییر اصول برای تطبیق آن با عدالت است، همانطور که توهم "همگانی سازی خطر" و "میخ بر فرق کسی زدن" نه ساخته ما بلکه ساخته گروه حاکم بود، و این تعبیر به نظر من خود یکی از آسیب های حرکت های انقلابی و عدالت خواهانه بوده تعبیری که در نهایت به انتقام جویی ختم خواهد شد. و همین تعبیر در نهایت آشوب و سرگردانی را به وجود آورده و در این فضا زمینه پایمال شدن حق عده ای دیگر را فراهم میشود.
    در مورد شیوه نگارش آقای بودا باید یگویم ما نمیتوانیم ادبیات نوشتن کسی را نقد کنیم و از او بخواهیم با این زبان و کلمات بنویس ولی افکارش را میتوانیم و به نظر من افکار آقای بودا بیش از حد انتزاعی اند از آن رو که به گفته خود ایشان از نوع گفت و گو های درونی اند ، ایشان اندیشمند توانایی هستند و من به دانش و تفکر ایشان احترام میگذارم. این نظر من به عنوان فردی است که از لحاظ علمی در اندازه خیلی از بزرگواران نیست ولی من به نوبه خود از آقای بودا بسیار آموخته ام.

    با سپاس

  • علی ترکمنی ۱۳۸۹ شنبه ۲۶ سرطان

    دوستان سلام.
    نوشته ای آقای بودا قابل تحسین است .
    اما چیزی ره که من میخواهم بعنوان یک جوان هزاره خدمت عرض کنم این است که ما همه از تاریخ و مصائیب گذشته خود خبر داریم اگر تاریخ ره نخوانده ایم بچشم سر دیده ایم.
    تبعیض وجود داره . هزاره ستیزی هست . پشتبانه خارجی نداریم . حتی هم مذهبیهای ما هم هر از گاهی تا از دیگران پس نمانند برسر ما میکوبند اینها همه وجود داره. اما راه حل چیست؟ هزاره چه باید کرد؟ که با این همه مشکلات مقابله شود.
    میدانیم که (بابه مزاری) دیگر در بین ما نیست و رهبران فعلی ما بنابه دلایلی خواه ناتوانی. بی مسئولیتی. ترسی از دست دادن قدرت شخصی و یا هم مسائیلی پولی و زنده گی مرفه. نمیخواهند و یا نمیتوانند کاری برای ملت بکنند. پس ملت چه سنگی ره به سر خود بکوبد؟

    بعقیده من هزاره ها باید در سیاست فعلی خود بازبینی و اصلاحات جدی ره رویکار بگیرند.
    1 احزاب سیاسی باید باهم ادغام و یا هم ائتلاف نمایند.
    2 رهبر باید انتخابی باشد و یا هم دوره ای.
    3 رهبر نباید بعنوان کار من دولت ایفای وظیفه نماید( مثل وزیر وکیل ووو).
    4 حزب باید دو بخش داشته باشد. یکی سیاسی و دیگری نظامی البته مردم باید دوباره بهر نوعی که شده مسلح شوند چون ملت هزاره یکی از شکننده ترین ملتهاست و همیشه در خطری نابودیست و دیگران همه مسلح هستند و ایجاب میکند بخاطر دفاع ار خود سلاح داشته باشد.
    5 باید روی سیاست خارجی بشتر کار شود و رسانه های تبلیغاتی گسترش یابد تا بتواند در برابری تبلیغات سوئی دیگران مقاله کند.
    6 رهبر نباید مصلحت اندیشی کند چون در (افغانستا )زور از منطق قویتر است و در برابری زورگو حرف منطقی بیفایده است.
    در اخیر تاریخ و تجربه نشان داده است دیگران از راه فشار و زور حتی حملات ترورستی و راه زنی در دولت برای خود امتیاز گرفته اند اما ما با روحیه صلح دوستی استدلال و منطق به میدان رفتیم که متاسفانه هر روز شرایط برایمان بدتر میشود و دیگران از این سیاست بعنوان یک خلا و نقطه ضعف علیه ما استفاده میکنند.

  • عبدالواحد یوسفی ۱۳۸۹ شنبه ۲۶ سرطان

    با سلام

    از دوستان نویسنده و در راس آقای بودا تقاضا می کنم که اگر بتوانند یعنی فرصت آنرا داشته باشند، برای بالا بردن سطح دانش خوانندگان شان کار مستمر تری را آغاز نمایند. بلا تشبیه کاری شبیه آن پیامبر گرامی که تنها فردی را که به نبوتش ایمان آورده بود بناچار روی شانه های خود می کرد تا مبادا او نیز ایمانش را از دست بدهد.

    و اما اصل مطلب؛ و آن اینکه سلسله معرفی اشخاصی را شروع کنید که از نام و نظرات شان در استناد ها و نقل قول ها استفاده می شود.

    فشرده نظرات این فلاسفه را تا جاییکه ممکن است بخصوص تفاوت های که در نظرات آنها و دیگران موجود است برجسته سازید تا حد اقل برای خوانندگان که اکثریت مطلق شان دسترسی، حوصله و یا مثل من ظرفیت ذهنی مسایل فلسفی را ندارند، کمک نموده باشید تا نوشته های زیبای تان را درک نیز بتوانند.

    خواهید گفت این کار صبر ایوب پیامبر می خواهد. درست است اما مگر با برداشتن قلم شما بر تر از انبیای بنی اسراییل نیستید؟

    بدانید که قلم بدستان افتادگان مثل روشنفکران افتادگان کار شان فقط نوشتن و فریاد نیست بلکه کار دشوار تر در پیش دارند که تربیت گوشها و ذهن هاییست که به شنیدن عادت داده شده اند نه به گوش دادن و به قبول کردن عادت داده شده اند نه به تفکر و مشاجره.

    راهی درازی در پیش رو دارید اگر همراه می خواهید همراه بیافرینید. راه تان را پر از راهرو بسازید که تک روی ولو از روی اجبار کار زیادی از پیش نمی برد.

    موفق باشید

  • Baran ۱۳۸۹ شنبه ۲۶ سرطان

    اگر دوستان ميدانستند كه دشمنان مردم ما چقدر حسرت ميخورند كه كاش كساني مثل بودا را در درون قوم شان ميداشتند. در هرات خيلي ها حسرت ديدار بودا را ميخورند!

  • رحمت ارزگاني ۱۳۸۹ جمعه ۲۵ سرطان

    «آنچه بديهي و خود پيداست، خشونت بار است، حتي اگر اين بداهت با ملايمت، آزاد منشانه و به صورتي دمكراتيك مطرح شود.» - رولان بارت - نوشته هاي اسد هميشه براي جذاب و آموزنده بوده است و همواره مترصد مطالعه نوشته هاي عميق و انتقادي و به نوعي رنج نامه او بود ام . درد و رنج نهفته در نوشته هاي اسد ، ديالكتيكيست بين گذشته و حال اسد كه در بهترين حالت در «آستانه بودن» او،جامعه و شرايطي كه در آن بسر مي برد را بازنمايي مي كند. در «آستانه بودن» بدين معنا كه ادبيات او همواره تصويرگر فضايست آشفته، اضطراري و گاها شك آور كه در لبه زوال و از هم پاشي جايگاه او،جامعه و مخاطبانش را يادآوري مي كند و اين خود موثرترين تلنگر به مخاطبانش در جهت بيرون جستن از لنجن زار انفعاليست كه در آن بسر مي برند. اينكه ادبيات او نزد بسياري از ما فهمش دشوار مي نمايد، امرريست بديهي و يكي از دلايل منحصر به فرد بودن آن، چون اين خصيصه ادبيات اقليت است ،ادبيات او از بازنمايي بازمانده است تا بتواند بسوي حدود افراطي يا حدود نهايي خود پرواز نمايد و همين عامل ادبيات اسد را به ادبياتي انقلابي مبدل ساخته كه مخاطب آگاه را به تغيير در وضع موجود و مخاطب عاجز را به انتقادي بي اساس و نق زدن هاي بي سرو ته فرا مي خواند. ادبيات اسد، «ادبيات اقليت» است و همين خصيصه نوشته هاي او را در مقام «كافكايي هزاره» متجلي مي كند. هنگامي كه كافكا مي گويد يكي از اهداف ادبيات اقليت " پالايش كشاكش ميان پدر و پسر ، و نيز مورد بحث قرار دادن اين كشاكش است" اين ديگر مسائلي توهمي اديپ گونه نيست، بلكه كنشي است سياسي. ‍زيل دلوز در معرفي ادبيات اقليت چند خصيصه را نام مي برد: 1-زبان اقليت سرچشمه ادبيات اقليت نيست، بلكه ادبيات اقليت چيزي است كه يك اقليت در دل زبان اكثريت مي سازد، نخستين مشخصه ادبيات اقليت اين است كه زبان در آن عنصري مشترك و «بي وطن» مي شود . 2-در ادبيات اقليت همه چيز خواسته ونا خواسته رنگ و بوي سياسي به خود مي گيرد، ادبيات اقليت يكسر متفاوت است ، فضاي بسته اش هر ماجراي فردي را به ايجاد كنشي فوري با سياست ناگزير مي كند. 3-سومين مشخصه ادبيات اقليت اين است كه در آن همه چيز ارزشي جمعي و اشتراكي مي يابد. در واقع از آنجا كه استعداد در ادبيات اقليت چندان زياد نيست، امكاني هم براي شيوه بياني فردي نيست كه به اين يا آن «استاد» متعلق باشد و از شيوه ي بيان جمعي متمايز باشد. در اينجا كميابي استعداد در واقع سودمند است چون به مفهوم چيزي غير از ادبيات استادان امكان ظهور مي دهد. مشخصه اصلي همان بي وطني زبان اقليت است، ارتباط فرد با فوريت سياسي و جمع شدن ارتباط هاي كلامي.شايد بتوان گفت كه ادبيات اقليت ديگر گونه اي خاص از ادب نيست، بلكه شرايط انقلابي هرگونه ادبيات است، در دل هر آنچه ادبيات بزرگ يا پذيرفته شده دانسته مي شود. شكوهمندي اين ادبيات در جنبه ي خاص آن است، اقليت بودن. اين جنبه مي تواند نيرويي انقلابي براي كل ادبيات و خصوصا براي مخاطب باشد. پل ريكور در بيان ديالكتيك ميان جهان متن، خواننده و بيننده (مخاطب) مي گويد: به راستي هر متن، امكان سكونت در جهان را نشان مي دهد. برخورد ميان جهان متن و مخاطب، برخوردي است ميان ميان تمامي ادعاهاي متن، افقي كه به آن راه مي يابد، امكاناتي كه آشكار مي كند و افقي ديگر، افق انتظار هاي مخاطب» اسد جان بنويس و بنويس...، به قول خودت تا هستي و هستيم... لا حول و لا ...

  • عظيم ابراهيمي ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    تقديم به بودا ي عزيز

    هي برادر توهمين انديشه اي
    ما بقيه ،كه استخوان و ريشه اي

  • محمد خان ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    سلام خدمت آقای بودا
    من به دانش شما احترام دارم، واقعا زیبا می نوسید، ترکیب جملات شما خیلی جالب است وواقعا افتخار می کنم. اما با ید عرض کنم که حضور مردم هزاره در افغانستان یک قدرت مسلم است. اگر یک پارچه عمل کند می تواند حکومت را به آسانی فلج ویا مختل سازد. مثلا، طبق، برسی دقیق 42% جمعیت کابل را هزاره تشکیل می دهد، این جمعیت اگر دست به اقدام بزند حتما دولت مرکزی را با چالش مواجه می سازد هم چنین در بعضی ولایت های دیگر، بنا براین درزمان بابه مزاری با وجود آنهمه مداخلات خارجی و اختلافات مزدوران حلقه به گوش با بابه مزاری، مردم هزاره استوار باقی ماند اکنون فروپاشی مردم قهرمان هزاره جز خواب و خیال بیش نیست. شما مقایسه کنید که درزمان رهبر شهید مردم هزاره چه تعداد تحصیل کرده داشت و حا لا چه قدرتحصیل کرده دارند و روند آموزش وپرورش به کدام سمت حرکت می کنند. من به اکثر نقاط هزاره جات سفرکردم ودریافتم که مردم ما خوشبختانه چه قدر امید وار هستند و چه راهی خوبی را انتخاب کردند که واقعا انسان را به وجد می آورد. وباید باور داشته باشید که مدیریت ضعیف آقای خلیلی و آقای محقق در صحنه سیاسی مساوی با سیاست های کلی مردم هزاره نیست. دانشمندان و اهل قلم بیایید دست به اقدام عملی بزنید که وقتش رسیده است.

  • ye dokhtare khob ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    ba nazare ye doste khob movafegham . buda faghat moghalite mikonad

  • عبدالواحد یوسفی ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    سلام بر بودای عزیز و تمام خوانندگان و نظر دهندگان.

    مدت ها قبل خدمت آقای بودا عرضیدم که با مرور چندین بار نوشته های ایشان سر نخی چندان دستگیرم نمی شود. البته دو عامل عمده در این دست نارسی من دخیل است. اولی پیری که خود بخود مانع از دست یابی به مفاهیم جدید می شود. دومی هم طرج مسایل فلسفی از چانب بودا در نوشته های شان. از آنچاییکه اکثریت مطلق خوانندگان دسترسی به مسایل فلسفی ندازند و بخصوص آنچه امروزه فیلسوفان و متفکرین دوران پست مدرن می نویسند و می اندیشند، درک متن های آقای بودا مشکل می شود.

    اگر فلم برای انتقال ایده ها از نویسنده به خواننده باشد در این کار آقای بودا از نظر کثرت خواننده توفیق چندانی نداشته اند. اما چه بسا که خوانندگان نخبه دارای حدود دانش خود آقای بودا از خواندن نوشته های شان لذت خلسه آور ببرند.

    اما اگر هدف زیبا نویسی باشد باید بگویم که فقط با نگاه کردن به ظاهر نثر آقای بودا، بدون درک مطالبش به آسانی می توان پی برد که در مقابل یک شاهکار ادبی ایستاده ایم که ناچار از تعظیم در برابر آنیم.

    نمی دانم چرا نوشته های بودا همیشه مرا به فکر اشعار بیدل و سهراب سپهری می اندازد و فکر می کنم نوشته های ایشان از همان سلاله منتها در شکل نثر هست.

    افراط و تفریط در تحسین و تنبیه نویسندگان مرا به این فکر می اندازد که نکند دوستان همانند من بدون اینکه هیچ یک از نوشته های آقای بودا را به راستی درک نموده باشند گاهی تمجید از زیبایی ظاهری و پیچیدگی های ادبی آنرا تا سرحد پرستش می رسانند و گاهی هم وقتی مثل من درمانده می شوند زبان به دشنام ادبی باز می نمایید.

    من مثل سایر دوستان اما از جناب بوداخواهشمندم با این توان خداداد و اکتسابی، وارد سیاست شوند. گر چند نویسندگی شریف ترین شغل است (اگر بتوان آنرا شغل نامید) ولی سیاست به مفهوم عالی ترین فعالیت انسانی است که بودا را برای آن ساخته اند.

    توانا تر باد بودا

  • سلام ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    سلام
    تجربه ثابت کرده که این گونه تفکر و نثر نویسی جز لذتی برای نویسنده و یارانش، دردی را دوا نمی کند. اسد بودا هم می خواهد خود را مراد فرهاد پور افغانستان ساخته روز تا شب از "اضطرار"، "قاعده"، "استثنا" و "رخداد" و "ووو" روضه بخواند، . کاش فرهاد پور در ایران می توانست کاری کند، فقط لبرالیزم را به صورت کلیشه ای نقد کرده به ولایت فقیه خدمت عرضه می کند و در نهایت هم ژیژک ترجمه می کند. اما بودا که این کار را هم نمی تواند. اگر ادبیات فرهادپور و هم کیشان اش نباشد، نمی دانم که چه می کند. این بار هم بودا مثل همیشه از ترجمه های فرهاد پور لقمه می وردارد و بدیو را علم می کند. تازه هم کشف کرده که هزاره ها بر سر دیگران میخ کوبیده و اما کسی جز اسد بودا نبوده که در پای آن امضا می کرد. آن هم به خاطر "همگانی کردن خطر" میخ کوبیده اند! عجب تاویل و تفسیری از "میخ کوبیدن ها"!
    بعد هم راه حل داده است که دوری هزاره ها از دولت و مردمی کردن این دوری و فاصله، می تواند وفاداری به "رخداد عدالت" باشد. رخداد عدالت به خاطر مشارکت و سهیم شدن و برابری بود، نه به خاطر دوری، انزواگرایی و مردمی کردن "وضعیت اضطرار" و "وضعیت استثنا" یا به "تعلیق در آوردن همه قوانین". آیا این چیزها ممکن است؟ اگر آری، چه سودی دارند؟ .........

  • یک دوست خوب ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    سلام بر صاحب نظران واندیشمندان عزیز!
    من خیلی زیاده روی نمی کنم هر چند که نظرات دوستان را مرور کردم ولی نظر من اینست:
    اولا:آقای بودا نوشته هایش بر احساسات محض اسنوار است که پای عقل را لرزان می کند
    دوما:ادبیات احساسی آقای بودا سخت بر گرفته از ادبیات آقای شریعتی است. که جنبه تقلیدی دارد تا ابداعی.
    سوما: این احساسات نتیجه اش دوری وفاصله گرفتن از عقل وبرهان را در پی دارد که بی خود نیست یک طالب از نوع دیگر پدید آید وانتحاری انجام دهد.چون حرکاتش بر احساسات استوار است هر کاری می کند.
    چهارم:اینکه آقای بودا هر چه باشد چند سالی را در حوزه هم گذرانده که مغالطه را بسیار خوب بلد است هر نوع نقدی بر نوشته های آقای بودا نوشته شود ایشان راه بیرون رفت از طریق مغالطه را خوب وارد است که در نتیجه باز پیروز میدان جلوه خواهد کرد.
    البت مطالبم از روی غرض نبوده صرف جنبه انتقادی دارد.ومراد توهین نبوده .

  • ahmadi ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    جناب زرداری
    من اسد بودا نیستم و تو خود این مطلب را بهتر میدانی
    شاید حسب اتفاق (و اینکه پدرانمان به نام احمد علاقمند بوده اند) نام فامیلی من و بودا یکی باشد. اما هرگز به خود این جرات را نداده ام که این وحدت نام فامیلی برای من افتخار و برای اسد بخاطر همنامی با من کسر شان باشد.
    اما از اینکه در نوشته دومتان کمی از نق زدن بی بنیاد دست برداشته زبانتان تا حدی ملایم شده و پدروار نصیحت میکنی کمی به خود لرزیدم که مبادا به خطا قضاوت کرده باشم. بعد از اینکه متوجه شدم سن و سالی از شما گذشته و در راه آرمانهای قوم قدم خیر بر میداری، از این بابت که شما را از روی نوشته کوتاهتان با غضبی که مرا فرا گرفته بود قضاوت کردم ازخود تا حدی شرمنده شدم و شرمندگی بیشتر من از بابت هتک حرمت بزرگی و بزرگواری شما بود که تا حدی در نوشته ام بروز نمود.

    در هر حال با وجود تمام نکاتی که در مطالب نخست و دوم شما وجود دارد برخود لازم میدانم که اگر بی ادبی شده مرا عفو بفرمایید و هم چنین تاکید کنم من یکی از دوستداران قلم اسد بودا هستم. دانشگاه تهران مکانی برای آشنایی من و اسد بود. رسولیان یزدی هم نامی آشنا برای هر دوی ما

    لا حول و لا قوه

  • محسن زردادی ۱۳۸۹ پنج شنبه ۲۴ سرطان

    آقای بودا (احمدی) سلام!
    باور کنید که :
    1- من مخالف هیچ فردی از ملیتم نمیباشم بجز آنهاییکه بسرنوشت ملیت ما بازی میکنند و یاآنهاییکه در خدمت دشمنان ملیت ما قرار دارند ویا قرار میگیرند.
    2- توقعم از هر فرد ملیتم به اندازه همان درک و درد و احساس و استعداد او از مسایل تاریخی و جاری و تحلیل از اینده این ملیت میباشد .
    با در نظر داشت این دو اصل اگر از شما گلایه هم مینمایم شاید حق بجانب باشم زیرا با آن همه استعدادی که شما دارید و یک ذره ازان را در راه خدمت عملی به مردم وروشنگری واقعی بکار نمیگیرید من میترسم که ارتجاع منطقه مانند همیشه در پی شکار خوبترین های ما نبرامده باشد و اقای بودا ( احمدی ) مارا هم مانند یک عده دیگری از دامان این ملیت دور و بیگانه نساخته باشد چون نوشته های شما که بیشتر جنبه ی تئوریکی داشته و در بسا موارد بحث بیهوده پیرامون فلسفی ساختن موضوعات و پدیده های انجام شده میباشند ، در نهایت امر هیچ درد مردم مارا دوا نمیکنند و باوجود زیبایی کلمات حتا در بعضی موارد حتا گمراه کننده نیز میباشند. (بی گم و بوتیمار کابل ) مستثنی اند.
    راجع به کارنامه های آقای مزاری را که شما فلسفی میسازید ، باید بگویم که، او خود شاید هیچ وقت نامی از بدیو و بنیامین نشنیده باشد چه رسد به این که برخوردها و عملکردش را با فلسفه آنها تلفیق داده باشد. او ( مزاری) یک سرباز خوب قومش بود و فلسفه اش هم جرم نبودن هزاره در افغانستان و آزادی و برابری حقوق این قوم بود .
    مزاری از هرکسی دیگر مسئولیتش را در قبال قوم و مردمش خوبتر درک کرده بود و مزدور بیگانه نبود ، او به لسان و مذهب مشترک احترام داشت و لی قومش را قربانی همین مذهب و لسان مشترک نمیکرد. کسی بود که در همان شرایط و برای همان شرایط ساخته شده بود ، اگر لازم میدید می کشت و اگر لازم میدید کشته میشد چنانچه همه دیدیم.
    بناءً حادثه افشار و برخورد مزاری و واکنش مردم ما با این تراجیدی را ، هرنوع که رنگ و روغن فلسفی بدهیم نه برای جنایت کاران و عاملین فاجعه توجیه موجه پیداکرده میتوانیم و نه بار مسئولیت انهای را که درین باره سهل انگاری کرده و باعث بروز این فاجعه و جلوگیری نکردن بموقع آن گردیدند ، سبکتر ساخته میتوانیم.
    امام حسین دوم نساختن مزاری هم روی همین ملحوظ بود که باید در ختم هر نوشته و مقاله خود چنانچه در روضه خوانی های محرم وشبهای جمعه و .. معمول است «گریز» (نمیدانم چرا بنام گریز یاد میشود؟؟) مزاری نداشته باشیم.
    وفا داری به ارمان مزاری وفا داری به ملیت و قوم هزاره است و نه بیش از حد بزرگ ساختن مزاری و مبالغه در مورد شخصیت او که آهسته آهسته به کیش شخصیت پرستی او تبدیل گردیده و واکنش منفی در ذهنیت ها بار آورد.
    ضعف سیاست خلیلی و محقق هم در همین است که نمیتوانند در سایه مزاری خودرا رهبر احساس کنند .بهمین خاطر شاید میخواهند توسط افراد و گماشتگان دست چندم خود بیش از حد اورا بزرگ جلوه دهند تا به قهرمان افسانوی و یا ( علم مزار) تبدیلش نمایند.
    اگر آقای بودا ( احمدی) و محقق و خلیلی راست میگویند که مزاری را الگوی خود میدانند ، پس چرا درجهت تحقق آرمانهای مزاری حتا یک گام هم بر نمیدارند؟؟
    هیچکس تاحال یک کلمه از نظام فدرالی که در سرلوحه کار و پلان مزاری بود ، تا حال از زبان بودا و خلیلی و محقق نشنیده است..
    آنچه ارتباط میگیرد به جنایات انجام شده در حق ملیت ما ، باید بگویم که ، ورق تاریخ افشار را مانند اوراق تاریخ ده ها فاجعه دیگر برگشتانده نمیتوانیم . ولی بیش از حد فلسفی ساختن این حوادث هم درد مارا دوا نمیسازد . در جامعه جنگلی فقط یک فلسفه و یک قانون حکمفرما است : تنازع بقا.
    ما میدانیم که ملیت هزاره از بدو تاریخش تا حال همیشه قربانی داده اند. گاهی بخاطر سلحشوری و تسلیم ناپذیری اش ، گاهی بخاطر داشتن شهرهای متمدن و نعمات آفریده شده مادی اش ، گاهی هم بخاطر اختلاف رنگ وشکل و شمایلش با همسایگان و گاهی هم بخاطر مذهب شیعه بودنش. درینصورت خیلی دور از دوراندیشی است که ما از مخالفین خود توقع دوستی بی شایبه داشته باشیم. یگانه راهیکه برای مردم ما مانده است همانا قوی شدن ما است و بس که بنا برهمین مصلحت ما روی تمام کمبودی و نواقص خودی خود خاک می اندازیم و عاملین قتل بیشتر از شصت هزار هزاره را از طفل و زن وکودک و بیجا شدن اجباری ملیونهای دیگر را که در جنگهای داخلی بین القومی کشته و یا مهاجر شده اند به بعدها موقوف و موکول میکنیم.
    علتش هم روشن است ، اگر یک کمی چشم حقیقت بین باشد دیده میتواند که ، در شرایط کنونی ملیت ما در حال انقراض قطعی قرار دارد. در حال فرار از هویت ، از ملیت، از مذهب ، از لسان و لهجه و فرهنگ و همه وهمه ، بناءً تصفیه کردن مسایل داخلی دیگر هم بیشتر بر پیکر این ارگانیزم مریض و بدون معافیت سنگینی خواهد کرد.
    از طرف دیگر ، اگر در پهلوی تمام جفاهاییکه در حق ملیت ما شده است ، اینبار پروژهِ هویتشوی و هویت زدایی را که در خارج از مرزها طرح ریزی میگردد ، هم با دستان خود ما و متفکرین وفلیسوفان قوم وملیت ما بالای ما تطبیق گردد ، پس چه گلایه از بیگانگان ( عبدالرحمن ها و نادرها و هاشمها و امین ها و ملاعمر ها ) بنماییم.
    متاسفانه که موضوع ( مازاد ) بودن هزاره در جامعه جزی ازهمین پلان است که ماهرانه به درخور مردم وجوانان ما داده میشود.
    به عقیده یک عده آقایان که خودرا جهان وطنی دانسته و لی در حقیقت در خدمت سرویسهای کشورهای بیگانه میباشند ، علت مشکلات اصلی و عدم برابری حقوق وستم وتبعیض در مقابل ملیت هزاره ، صرف در همین نام هزاره بودن ما نهفته است . شیعه بودن ما هم در افغانستان قابل عفو است در صورتیکه همه از آقای محسنی قندهاری تقلید و پیروی کنیم و لی هزاره بودن به هیچ وجه قابل بخشش نمی باشد بناءً باید هرچه زود تر این نام را با دستان خود ما از بالای ما دور نمایند.
    اگر ازاین آقایان پرسیده شود که:
    بعدش چی را از ما میگیرید؟؟
    جواب واضح است ، شاید بگویند : هیچ چی ! و راست هم میگویند ، چون به واقعیت هم که تمام معنویات مارا همین حالا از ما گرفته اند و صرف یک چیزیکه مانده است عبارت از نام« هزاره » میباشد که همچون استخوانی در گلوی دشمنان ملیت ماگیر کرده است.
    سخن کوتا ه ، توقع عده کثیری از هموطنان و جوانان هزاره ما از شما اقای بودا ( احمدی) این بود که صرف نظر از جوان بودن شما و احساسات جوانی و سردرگمی هایش شما باید « جنبش جوانان هزاره » رابنیاد گذاشته و رهبری و رهنمایی کنید ، جنبشی که بتواند در اینده جانشین درخت خشک و بی ثمر «وحدت» های خلیلی و محقق گردیده و جوانان اگاه و با احساس ملیت مارا متحد و هماهنگ بسازد. جنبشی که بتواند پایگاه مستحکم هزاره های داخل افغانستان بوده وسرمایه معنوی ، نیروی بالفعل و بالقوه فزیکی و مادی ملیت مارا در خود تبارز دهد.
    از شما توقع داشتیم تا با این همه استعدادی که دارید یک شمه از ان را عملاً در خدمت همین قوم و ملیت بدبخت تان که شما هم بالاخره از پول مالیه ی دینی آنها ( سهم امام ) درس خوانده ، شهریه گرفته و فلیسوف شده اید ، قرار دهید.
    ولی افسوس و صد افسوس که می بینم من شخصاً بخطا رفته ا م . (خداکند اشتباه نمایم!!)
    ومیبینم که برعلاوه سردرگمی و سرگیجی های دیگر جوانی ، شما دچار بحران چندین شخصیتی هم شده اید که گاهی از نام احمدی و گاهی از نام ا. ب . و گاهی اسد بودا و گاهی اسد بود و گاهی اسدالله احمدی نوشته میکنید ونظر میدهید.
    بخاطر داشته باشید که جوانی با همه فراز و فرود آن گذشتنی است ولی تقوای سیاسی و تزکیه نفس را نمیتوان برگشتاند.
    برای شما صحت کامل آرزو میکنم.
    شما درقدم اول باید خودرا دریابید و بی گم شوید.
    محسن.

  • ahmadi ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    جناب زرداری
    پیام کوتاه تو مرا به یاد چرندیات دوستی در لیله¬های دانشجویی می اندازد. او نیز مانند تو آسمان را به ریسمان می بافت و دو نیم جمله را ناقص به یکدیگر وصل میکرد و به خیال باطل خویش بزرگان ادب را نقد میزد.
    چرندگویی های تو چندان از کوچکیت نشان دارد که کوچک های مثل ما هم نباید به آن بهای پشیزی بدهند اما بزرگی بودا ما را وادار به واکنش در حد خودمان می¬کند.
    تویی که از پیامت پیداست که بادی به هر سو هستی و نه فقط مبنایی برای نقد نداری بلکه از ذهن شاعرانه و دید مثلا زیبا بین تو انتظار نقد مفاهیم سنگین انتظاری بیهوده است.
    خوب است حداقل خود به این نکته اذعان داری که تابلویی نقاشی زیبایست. آخر کوتوله مثلا نقاد مگر ممکن است یک تابلو زیبا باشد و در آن حرفی برای گفتن وجود نداشته باشد.
    غرب کابل یک حقیقت تاریخی است اما همان حقیقت تاریخی پر است از راه چاره های فراوانی که هر کدام می¬تواند فرا روی ما قرارگرفته و مارا از وضعیت فاجعه بار به سوی نجات رهنمون شود. برخورد "رادیکالی و کشاندن خطر تا مرکز قدرت" یکی از آن همه راهکار و پیشنهاد مشخص است.
    پیشنهاداتی که برای جلو گیری از فاجعه در سراسر این متن و به خصوص در قسمت پایانی ارائه شده را کوته بینان و کوته قدان فکر امثال تو درک نمی کنند.
    تو که به دروغ ادعا میکنی تمام نوشته های بودا را تا پایان میخوانی، در آنها چه دیدی که باز هم مشتاق خواندنی، زرداری کوتوله آیا مفاهیم جدی و جدید و نابی را که بودای بزرگ با الهام از مکاتب اعتراض نسخه ی هزارگی آنها را با زبانی شیوا و خواندنی ارائه می¬کند در جایی دیگر در عالم زبان فارسی میابی.? یا شاید این مفاهیم از حد و اندازه های تو آنقدر بزرگتر است که از کل آن همه مفاهیم عالی فقط عدالت، نه عدالت مد نظر بودا، که عدالت ملا ها را می بینی
    من تردید دارم که کسی باشد که در عقده مندی تو در نق زدن به نوشته های بودا با ما همراه نشود. ابلهانی که دچار توهم شده اند و توی کوتوله از کجای متون بودا این مطلب را گرفتی که از "بابه مزاری" حسین (ع) میسازد. شاید جدی ترین انتقاد منتقدان بودا دوری او از مفاهیم شیعی اسلامی باشد. پرمتئوس مسیح مزاری را شاید هرگز نامش را نشنیده باشی.

    سرگردانی امثال توست که بودا را در دنیای مالیخولیای گرفتار کرده. کاش متعهدان و نویسندگانی همچون بودا چند تایی بیشتر بودند و میتوانستند ما را هم زودتر و بیشتر از کوتوله¬هایی شاعر پیشه و خیال پردازی مثل تو که دارای تان خیالات و متوهمات است و نق زدن پیشه و شاید منبع درآمدتان خلاص کنند.


  • اسد بودا ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    جامعة سرکوب شده نیاز به متن های منسجم و این همان دارد، زیرا تنها یک متن این همانی که قاعده ها را مو به روعایت کرده باشد، با ساختارِ روانی آن ها همخوانی دارد. من اما چنانکه خود خوانندگان می گویند، ذهن نا مسنجم و پاره پاره دارم. اگر آن چه منتقدین می گویند، از سر صداقت گفته باشند، من در اهدافم موفق شده ام. زیرا توانسته با متون کنده و کنده و پاره پاره شکاف ها را نشان دهم. درست همچون ستارگانِ آسمان که در یک روابط نااین همان و به با فقدان پیوست خلاء ها و تاریکی ها را نشان می دهند. در فضای تاریک، پیوست فقط و فقط از آن تاریکی است. کار ما نشانیدنِ ستاره هاست در دلِ آسمان تاریک، این ستاره ها هرچه از هم دور تر و هرچه نا منظم تر و بی ریخت تر باشند و از هم دور تر باشند، روشن تر می درخشند. پس بی ربطی که از نظر شما عیب است، برای من نوعی روش است. من نه ادعای روشنفکری دارم و نه از روشنفکری خوشم می آید. نوشته هایم نوع گفتگویی درونی با خودم هست، اگر برای برخی از خوانندگان دلچسپ نیست، زیرا با پیوستارِ کاذب ذهنی آنان تطبیق نمی کند، تقصیر من نیست. شاید بتوان گفت علاوه بر محتوا، بی ربط نویسی من خود میان جی است که می توان آن بی ریطی این جامعه با جهان جدید را درک کرد.
    آیا بازی کردن با کلمات بد است؟ آیا نوشتن جز بازی با کلمات چیزی دیگری هست؟ دیگران با چه بازی می کند؟ آیا جز کلمه کارتِ بازی در دنیای نوشتن وجود دارد. منظورم این نیست که فقط نوشتن میان جی درک ما از جهان است، شاید بتوان با هنر بهتر این جهان را در کرد، شاید بتوان وضعیتِ بد را با زبان نقاشی نشان داد و یا همچون استروانیسکی، فاشیسم سیاسی را با ارکسترهای بزرگ موسیقی نشان داد. این ها همه یک طرف، اما زمانی که وارد بازی نوشتن شویم، منطق این دنیا بازی با کلمات است و ما ناگزیریم با مهره های واژگان، در بازی شطرنج نوشتن، حرکت کنیم . آن هایی که با زی با کلمات را دست کم می گیرند، درکی از زبان و کلمه ندارند. ویتگنشتاین می گوید "زبان را نوعی شیوه زندگی" می داند. برخی دیدگاه ویتگنشتاین زبان به حیث شیوه ای زندگی را حتی با دیدگاه مارکس مقایسه کرده اند. خب! به هرحال، من هنوز به درجه نرسیده ام که با کلمات بازی کنم، ولی امید وارم روزی فرارسد که بازی با کلمات را یاد بگیرم. به هرحال از تمامی کسانی که این نوشته را خوانده اند، تشکر می شود و از کسانی که آن را بد و بی ربط دانسته اند، بیشتر سپاس گذارم، زیرا درست آن هدفی را که من دنبال می کردم، آن ها، کشف کرده اند: بی ربطی ما به زندگی و حقیقت، از طریق بی ربط نویسی. آن ها توانستند از طریق بی ربط نویسی من "بی ریط ما" با دنیای واقع را کشف کنند. هدف نوشته، نشان دادن امر واقع است، فرقی نیست از راه نوشته های علمی و این همانی باشد، یا از طریق بی ربط نویسی. بکت، در نمایش نامه در انتظار گودو، از طریق بی ربط نویسی، واقعیت های دنیای را که در آن زندگی می کرد، نشان داد. من هم از طریق گسسته نویسی، مونتاژ تکه پاره های بی ربط، می خواهم دنیایی را که در این زندگی می کنم، نشان دهم.
    از استاد زردادی هم که استاد همه ماست تشکر می کنم ولی خدمت استاد عرض کنم که این "دنیای مالیخولیایی" دست ساخت خودم نیست تا از آن جا جایی دیگر کوچ کنم. این دنیایی است ساخته شده توسط دیگران، دنیای که شرط تعیین وجودی من است. گفته اید از مزاری حسین نسازید، اگر من در دنیای مالیخولیایی هستم، پس بین دنیای من وحسین رابطه ای نیست، زیرا حضور در دنیای مالیخولیایی تنها با گذار ازد دنیای "مصیبت/ حسین" امکان پذیر است. یا من در دنیای مالیخولیایی نیستم و یا یا نمی توانم حسین بسازم. حسین به جهان مصیبت تعلق دارد؛ دنیایی که درست نقیض دنیای مالبخولیایی است. اما به هرحال می دانم که استاد زردادی صمیمانه و از سرد درد می گوید. او درد را زودتر از ما حس کرده است، بنابراین زخم او کهنه تر و دیرینه تر است و به همین دلیل ناله های او جانکاه تر و صدای او دلخراش تر است. اگر این برداشت استاد زردادی درست باشد که نوشته هایم مثل تابلوی نقاشی هستند، برایم موفقیت است، زیرا "نقاشی یوتوپیا و دنیای آرزویی گفتار" است: نشان دادن.
    با "فهیمه یاوری" هم موافق ام که بسیاری از حرف ها بلوف اند و یا بهتر است بگوییم نوعی "سادگی" است. خب! و همچنین موافق ام که من "سردرگم ام" و به خاطر همین سردرگمی است که خودم را به اتش می زنم، ولی راه نیست، بی خودی بر قفس بال می کوبم. مگر کسی هست که سر درگم نباشد. جهل پا به پای علم گسترش می یابد، بنابراین بین آگاهی و سردرگمی رابطه مستقیم وجود دارد. هرچه جامعه آگاه تر، سردرگم تر. فقط ملت شریف افغانستان است که سر درگم نیست و هرکدام شان علم اولین و اخرین را بلدند. کسی که دچار سردرگمی وحیرت نباشد، انگیزه ای برای نوشتن نداره. محمدخان، که التبه "خان" در زمانه ی ما کم یافت می شود، درست می گوید که من "جیغ و ناله سر می دهم". خب! نالیدن حق آدم هاست، آیا من حق نالیدن ندارم. اما گر زخم جمعی باشد، آیا کسی حق ندراد در میان جمع بنالد و بخزد در گوشه ای در کنج اتاق. علاوه بر این مگر گوشه برای انزوا داریم که در آن بنالیم، وقتی در بهسود نتوانیم زندگی کنیم، جایی که "آواز خر به خدا نمی رسد"، مگر در جایی دیگر می گذارند، منزوی زندگی کنیم. یک جای برای انزوا پید کن، چشم، در همان جا خودم را زندانی می کنم و برای خود می نویسم و می خوانم. منظور شما از "تبلیغاتِ زهرآگین را هم نفهمیدم". گفته اید به مرز فروپاشی نرسیده ایم، اگر درست می گویید چرا کسی در "بهسود" سر راه کوچیان غارت گر نایستادند؟ فروپاشی بیش تر از این می شود که کسی از خانه اش دفاع نکند. همین طور شقایق، حسین و کسانی دیگر به نکاتی اشاره کرده اند که شبیه کامنت های دیگر است.
    خواهش من از دوستان این است که اگر من بد می نویسم، شما بیایید خوب بنویسد، چرا نوشته های خوبِ تان را از ما دریغ می ورزید. وقت خوبان میدان را خالی کنند، خود به خود حضور ما بدان فراهم می گردد.

    شکافِ در اردوی طرف داران من، "بیگم، زردادی و" بیش از هم برایم کیف آور بود. من شخصا خودم از تمجید و تعریف خجالت می کشم و مطمئن ام که این برخورد درست نیست. من همواره به "بدی های" خیره شده و خیره می شوم. این امرنشان عشق و نفرت همزمان به بدی است. به نظرم بد گفتن، بهتر از خوب گفتن است، زیرا بدی با حقیقت نسبتی بیش تر دارد، تا خوبی. بدی همان سرشت و سرنوشت ستمدیدگان است؛ ستمدیدگانی که همواره بد بوده اند.

  • کابلی ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    تبصره های که بر این نوشته بودا داده شده است برایم خیلی جالب است. نوشته های گذشته وی همیشه با ابراز احساسات اغراق آمیز مورد تحسین قرار گرفته است. این یک مشکل دایمی جامعه ماست که افراد را یک روز بیش ازحد تمجید می کنیم و از آنها قهرمان می سازیم. این کار در مورد بودا نیز تکرارشد. نوشته های او کم مورد نقد قرار گرفت و بیش از آنچه لازم است با کلمات کلیشه ای در مورد وی اغراق شد. با این نوع بر خورد چه توقع داریم که نویسنده نو آوری کند و حرف وپیام جدی ارائه نماید. بدون شک اسد یکی از نویسندگان خوب جامعه ما است اما فراموش نکنیم که هنوز راهی درازی در پیش دارد. برای اینکه و ی به رشد و بالندگی لازم برسد خوب است که درکنار تحسین وتشویق با نقد سازنده نیز روبرو شود.

  • نصرالله " امید" ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    سلام بر بودای عزیز!

    بودای عزیز مقاله ات را خواندم میدانم که شما درک عمیقی از درد این مردمی که در طول تاریخ تا حتی امروز از دست چاقاقبران سیاسی رنج میبرند و هنوز کسانی اند که در خون این مردم تشنه اند و بوی فاشستی از دهن شان به مشام میرسند.دارید.
    بدون شک، واقعیتهای که گفته اید حقیقت دارد، اما خواهشانه، اگر شود کمی مقاله خود را کوتاه تر واصل و لعاب منظور را ینوسید بهتر خواهد بود تا خیلی هم گیج کننده نباشد. ما به شما افتخار میکنیم. اگر آنروز در جنگ روبرو جهت حق خواهی و عدالت اجتماعی سر میدادییم، اما امروز نیز ثابت بسازیم که در میدان قلم و منطق نیز برنده ایم.

    تشکر.
    نصرالله " امید"
    بامیان

  • اسد بود ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    جامعة سرکوب شده نیاز به متن های منسجم و این همان دارد، زیرا تنها یک متن این همانی که قاعده ها را مو به روعایت کرده باشد، با ساختارِ روانی آن ها همخوانی دارد. من اما چنانکه خود خوانندگان می گویند، ذهن نا مسنجم و پاره پاره دارم. اگر آن چه منتقدین می گویند، از سر صداقت گفته باشند، من در اهدافم موفق شده ام. زیرا توانسته با متون کنده و کنده و پاره پاره شکاف ها را نشان دهم. درست همچون ستارگانِ آسمان که در یک روابط نااین همان و به با فقدان پیوست خلاء ها و تاریکی ها را نشان می دهند. در فضای تاریک، پیوست فقط و فقط از آن تاریکی است. کار ما نشانیدنِ ستاره هاست در دلِ آسمان تاریک، این ستاره ها هرچه از هم دور تر و هرچه نا منظم تر و بی ریخت تر باشند و از هم دور تر باشند، روشن تر می درخشند. پس بی ربطی که از نظر شما عیب است، برای من نوعی روش است. من نه ادعای روشنفکری دارم و نه از روشنفکری خوشم می آید. نوشته هایم نوع گفتگویی درونی با خودم هست، اگر برای برخی از خوانندگان دلچسپ نیست، زیرا با پیوستارِ کاذب ذهنی آنان تطبیق نمی کند، تقصیر من نیست. شاید بتوان گفت علاوه بر محتوا، بی ربط نویسی من خود میان جی است که می توان آن بی ریطی این جامعه با جهان جدید را درک کرد.
    آیا بازی کردن با کلمات بد است؟ آیا نوشتن جز بازی با کلمات چیزی دیگری هست؟ دیگران با چه بازی می کند؟ آیا جز کلمه کارتِ بازی در دنیای نوشتن وجود دارد. منظورم این نیست که فقط نوشتن میان جی درک ما از جهان است، شاید بتوان با هنر بهتر این جهان را در کرد، شاید بتوان وضعیتِ بد را با زبان نقاشی نشان داد و یا همچون استروانیسکی، فاشیسم سیاسی را با ارکسترهای بزرگ موسیقی نشان داد. این ها همه یک طرف، اما زبانی که وارد بازی نوشتن شویم، منطق این دنیا بازی با کلمات است. آن های که با زی با کلمات را دست کم می گیرند، درکی از زبان و کلمه ندارند. ویتگنشتاین می گوید "زبان را نوعی شیوه زندگی" می داند. برخی دیدگاه ویتگنشتاین زبان به حیث شیوه ای زندگی را حتی با دیدگاه مارکس مقایسه کرده اند. خب! به هرحال، من هنوز به درجه نرسیده ام که با کلمات بازی کنم، ولی امید وارم روزی فرارسد که بازی با کلمات را یاد بگیرم. به هرحال از تمامی کسانی که این نوشته را خوانده اند، تشکر می شود و از کسانی که آن را بد و بی ربط دانسته اند، بیشتر سپاس گذارم، زیرا درست آن هدفی را که من دنبال می کردم، آن ها، کشف کرده اند: بی ربطی ما به زندگی و حقیقت، از طریق بی ربط نویسی. آن ها توانستند از طریق بی ربط نویسی من "بی ریط ما" با دنیای واقع را کشف کنند. هدف نوشته، نشان دادن امر واقع است، فرقی نیست از راه نوشته های علمی و این همانی باشد، یا از طریق بی ربط نویسی. بکت، در نمایش نامه در انتظار گودو، از طریق بی ربط نویسی، واقعیت های دنیای را که در آن زندگی می کرد، نشان داد. من هم از طریق گسسته نویسی، مونتاژ تکه پاره های بی ربط، می خواهم دنیایی را که در این زندگی می کنم، نشان دهم.
    از استاد زردادی هم که استاد همه ماست تشکر می کنم ولی خدمت استاد عرض کنم که این "دنیای مالیخولیایی" دست ساخت خودم نیست تا از آن جا جایی دیگر کوچ کنم. این دنیایی است ساخته شده توسط دیگران، دنیای که شرط تعیین وجودی من است. گفته اید از مزاری حسین نسازید، اگر من در دنیای مالیخولیایی هستم، پس بین دنیای من وحسین رابطه ای نیست، زیرا حضور در دنیای مالیخولیایی تنها با گذار ازد دنیای "مصیبت/ حسین" امکان پذیر است. یا من در دنیای مالیخولیایی نیستم و یا یا نمی توانم حسین بسازم. حسین به جهان مصیبت تعلق دارد؛ دنیایی که درست نقیض دنیای مالبخولیایی است. اما به هرحال می دانم که استاد زردادی صمیمانه و از سرد درد می گوید. او درد را زودتر از ما حس کرده است، بنابراین زخم او کهنه تر و دیرینه تر است و به همین دلیل ناله های او جانکاه تر و صدای او دلخراش تر است. اگر این برداشت استاد زردادی درست باشد که نوشته هایم مثل تابلوی نقاشی هستند، برایم موفقیت است، زیرا "نقاشی یوتوپیا و دنیای آرزویی گفتار" است: نشان دادن.
    با "فهیمه یاوری" هم موافق ام که بسیاری از حرف ها بلوف اند و یا بهتر است بگوییم نوعی "سادگی" است. خب! و همچنین موافق ام که من "سردرگم ام" و به خاطر همین سردرگمی است که خودم را به اتش می زنم، ولی راه نیست، بی خودی بر قفس بال می کوبم. مگر کسی هست که سر درگم نباشد. جهل پا به پای علم گسترش می یابد، بنابراین بین آگاهی و سردرگمی رابطه مستقیم وجود دارد. هرچه جامعه آگاه تر، سردرگم تر. فقط ملت شریف افغانستان است که سر درگم نیست و هرکدام شان علم اولین و اخرین را بلدند. کسی که دچار سردرگمی وحیرت نباشد، انگیزه ای برای نوشتن نداره. محمدخان، که التبه "خان" در زمانه ی ما کم یافت می شود، درست می گوید که من "جیغ و ناله سر می دهم". خب! نالیدن حق آدم هاست، آیا من حق نالیدن ندارم. اما گر زخم جمعی باشد، آیا کسی حق ندراد در میان جمع بنالد و بخزد در گوشه ای در کنج اتاق. علاوه بر این مگر گوشه برای انزوا داریم که در آن بنالیم، وقتی در بهسود نتوانیم زندگی کنیم، جایی که "آواز خر به خدا نمی رسد"، مگر در جایی دیگر می گذارند، منزوی زندگی کنیم. یک جای برای انزوا پید کن، چشم، در همان جا خودم را زندانی می کنم و برای خود می نویسم و می خوانم. منظور شما از "تبلیغاتِ زهرآگین را هم نفهمیدم". گفته اید به مرز فروپاشی نرسیده ایم، اگر درست می گویید چرا کسی در "بهسود" سر راه کوچیان غارت گر نایستادند؟ فروپاشی بیش تر از این می شود که کسی از خانه اش دفاع نکند. همین طور شقایق، حسین و کسانی دیگر به نکاتی اشاره کرده اند که شبیه کامنت های دیگر است.
    خواهش من از دوستان این است که اگر من بد می نویسم، شما بیایید خوب بنویسد، چرا نوشته های خوبِ تان را از ما دریغ می ورزید. وقت خوبان میدان را خالی کنند، خود به خود حضور ما بدان فراهم می گردد.

  • shaghayegh ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    salam
    buda faghat ghalami zebaee darad va dar baze ba kalamat ostad hast
    aksare maghalaee eshan hamingoni hast bazi ba kalamat va jamee ma ki besyare az asater yonani va felsofan ra nemeshinanad hingami ki matnhaee buda ra mikhanad taref va tamjed mikonand dar hali ki tabli tokhali bish nist. va zahere zebaee darad hingami ki bikhahem befahmim be hech natejiee nemiresem. buda faghat ba neveshtan matnhaee tolani va bazi bakalamte filsofan va elahehaee asateri yonan va rom darsadade tojih oghdehae ravani mebashad
    khanande aksaran az neveshtehae poch va bimani buda dochare sardargomi mishavad zera khode boda ham nimidanad che minivesad. hanoz matn kitabhaee ki khande bare khode eshan sorat nagerefte ta beresad be khanande
    omidvaram khob va tahlili manande aghae amiri benevesand ki arzeshe khandan dashte bashad.

  • م م عصیان ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    تشکر استاد بودا !
    موضوع خوبی را روشن کرده ای .قبلا باورمندی دربین عامه مردم وحتی دربین حلقات روشن جامعه هزاره نیز موضوع تثبیت هویت مطرح بود اما امروز با خواندن این مقاله به مفهوم والاترقیام مردمی که با عزم آهنین مزاری برزگ رهبری میشد آگاهی یافتم . دستت توانا تر باد.

  • حسین ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    آقای بودا در ابتدا می گوید یکی از گسست های جامعهء هزاره، فراموشی زبان مردم در میان روشنفکرانش است، روشنفکرانی که به زبان مردم سخن نمی گویند، البته وی کمی موضعش را تفکیک می کند و از استفاده از زبان مردم برای بیان فلسفی سخن می گوید.

    نوشته های بودا که زبان والتر بنیامین دارد، آدمی را یاد تلخ نویسی های فیلسوفان یهودی بعد از آشویتس می اندازد، با این تفاوت که آن فیلسوفان خود خالق اندیشه اند و صاحب تئوری، اما بودا، با استفاده پراکنده از "فضای" نوشتاری آن فیلسوفان، فارغ از تئوری، زراد خانهء تولید تراژدی اش را به راه می اندازد، و در این چند سال جز تکرار همان سخنان، نکوشیده است در عرصهء واقعی اندیشه کمی وقت خود را صرف نماید و سخنی از جنس دیگر بگوید. در تراژدی قهرمانی وجود دارد، که این قهرمان با قرار گرفتن در شرایط سخت و دشوار، رویداد های "یکه" ای را سبب می شود، در نظر بودا، اگر "رویداد عدالت خواهی غرب کابل" حادثه ای یکه است، ایجادش نه در صلح که با بحرانی ساختن فضا به وجود آمده است، و توصیه های پایانی مقاله نیز همین امر را گ.شزد می کند، یعنی اینکه فضا را رادیکال کنیم تا "عدالت خواهی" تبا ایجاد بحران به منصهء ظهور برسد!

    قضاوت را به خواننده می گذارم، اگر مناسب بود موضوع را بیشتر شرح می دهم.

  • محمد خان ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    تشکر از آقای بودا، مقاله ای شما بسیار جالب و خواندنی است.
    باور، به فروشی پاشی جامعه هزاره برداشت نا صواب جناب عالی است که بخود باور ندارد. که چنین تبلیغات زهر آگین و نومید کننده را برای روشن فکران و خصوصا برای جوانان خارج از کشور تهیه می کند. حد اقل، شما به واقعیت های موجود جامعه هزاره نظری بی افکنید، آنگاه خواهی یافت که هزاره ای امروز و دیروز بسیار فرق کرده است. هر فرد هزاره راجع به فکر بهبود سرنوشت خود است، هرگاه بی عدالتی صورت میگیرد صدای مردم بلند میشود. رای نگرفتن دو و یا چند وزیر از قوم هزاره بمعنای فروپاشی جامعه هزاره نیست. این حد اکثر کاری بود که فاشیستان انجام داد. من برای آقای بودا توصیه میکنم که با این باور بهتر است که در گوشه ای خزیده کتابهای تراژدیک را دور خود جمع نموده آه وناله سر دهد تا تبلیغات زهر آگین شمارا جوانان هزاره کمتر احساس کند، انسان های ضعیف مانند شیر خواران بدون اینکه کاری بتواند ناله سر می دهد و اما آنجا مادر مهر بان است که به دادش می رسد. ولی شرایط در افغانستان کا ملا متفاوت است، درنده گانی است که تر ا می درد، باید ضمینه ای دفاع را فراهم کنی خیال بافی و فریاد در جنگل شنیده نمیشود زیرا در جنگل گوشی شنوا وجود ندارد. نسل جوان و تحصیل کرده ای هزاره کاملا متهعد به ادامه راه با به مزاری است که جامعه هزاره را از فرو پاشی نجاد دهند.

  • فهیمه یاوری ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    سلام
    من از بلوف دوستان تعجب می کنم. آقا یا خانم الهزاره نوشته که جامعه افغانی کوچکتر از آن است که نوشته بودا را بفهمد. بودا چه می نویسه؟ با مهارت حالتی از کپی و پیست ایجاد می کنه. خود بودا هم به نظرم سرگردانه که چه بنویسه. همه مقالات بودا را نمی توانیم تعریف کنیم. همه مقالاتش را هم نمی توانیم رد کنیم. این مقاله اش بیشتر سردرگمی بودا را نشان می دهد. از طرفی، مگر در نویسندگی تأکید نشده که ساده نوشته شود. هر کسی هنر ساده نوشتن را ندارد. آقای بودا از همان کسانی است که این هنر را ندارد. در میان کسانی را که شما نام برده اید، فقط خاوری است که ساده می نویسد.
    دیگر این این نوشته بودا منعکس کننده شخصیت بودا می باشد. همانطوری که شخصیت بودا دمدمی است، نوشته هایش هم به همین ترتیب می باشد. بهتر است که کاری نداشته باشیم و فقط بخوانیم.

  • احمد الله نبوی ۱۳۸۹ چهارشنبه ۲۳ سرطان

    باتشکر اگر دقت شود مقاله ی خوبی است
    درجمهوری سکوت باید تنوع حفظ شود وتمام سلیقه ها نوشته ی خوشایند طعم خودرا بیابند
    بله برادرم درست می گوید شرط اساسی درنظر داشتن پیام اساسی نوشته است و پیامش
    باید مطابق شرایط ومقتضیات زمان باشد

  • asif ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    Salam kuidmate Bodai giranqadr Wakhanindagani jamsokut

    Bodai bozorqawar Maqalie ziba wa elmi at ra chand bar khandam amma bozorgawar hama montazir mimanim ta maqali Boda der jamsokut zahir shawad wa mara rahnamoon gardad
    Tibqi nawishtai Zardari Moqawimate gharbi Kabul degar bahaqiqat dabdil shoda ast wa mardomi ma montaziri moqawimate jadidi gharbi Kabul and
    Budai bozoorg hamagi chashm ba shoma wa yarani farzani shoma hastand digar ma ra ba tablohai honari at dawad nakonid mardomi ma az shoma intezari digar darand
    Mardomi khodra sar gardan raha nakonid zaman ba soorat der gozar ast
    montaziri yak aghaz inqilabi digar shoma hastim der ghair an mardomi ma ba in sarder gomi chi sarnawishte khahand dasht

    Bodai bozorgawar : YA ALI

  • روح الله فصیحی ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    اقای بودا تشکر از نوشته جالب تان
    اگر ممکنه برایم ای میل جواد سلطانی که قبلا در قم بعد تهران و بعد هم در دانشگاه کاتب کابل تدریس میکرد برایم بفرستید .
    ادرس ای میلم در بالا نوشته شد ولی دوباره می نویسم
    rohullahfassehi@yahoo.com

  • الهزاره ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    من بار ها گفتم که اسد بودا برای جامعه افغانی نیست . ما حتا کوچکتر از آن هستیم که مفهوم نوشته های بودا را بفهمیم.
    همین که آقای زردادی میگوید که نوشته های بودا مفهوم ندارد بیانگر فهم و بنیش آقای زردادی است، بیانگر این است که آقای زردادی مفهوم نوشته های آقای بودا را نمیفهمد.
    نوشته های بودا را فقط حسن رضا خاوری، جواد خاوری، علی امیری و آقای نو اندیش میفهمد بس.

  • محسن زردادی ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    آقای بودا سلام!
    هر مقاله شمارا با حرص و ولع تام تا آخر میخوانم و از خواندن آن که چگونه ماهرانه با کلمات بازی میکنید لذت میبرم. بیشتر به این فکر می افتم که شما بیشتر از همه یک هنر مند ژانر ژانگلور سخن هستید تا یک فلیسوف و یا نویسنده .
    در شریطی کنونی موضوع غرب کابل دیگر به حقیقت تاریخ تبدیل شده است و بدبختانه مردم ما مضطربانه منتظر حادثه جدید غرب کابل اند.
    پیشنهاد مشخص در راه جلوگیری از فاجعه بنمایید نه آنکه مانند چکاوک چنان نغمه سرایی میکنید که نه خودتان میدانید چه گفتید و نه خواننده میداند. بلی مقبول بود مانند یک تابلوی نقاشی سخن و نه بیش ازان که به دیوار موزیم سخن آویخته شود. شما هم مانند بسیاری ها عقده «نوشتن» را دارید و عاشق نوشته های به عقیده شما فلسفی خود که گاهی از مارکس و گاهی هم از آلن بدیو نقل قول میکنید هستید.
    از« مزاری» هم لازم نیست که «امام حسین » دوم بسازید و مهفوم عدالت را هم نادرست تعبیر میکنید. شما که ملا هم هستید پس عدالت خدا را چگونه تعریف میکنید؟؟
    بودا جان ! یک کمی بحال مردم و ملیت وقومت رحم کن و آنها رادر صحرای تخیلات مالیاخولیایی خود سرگردان نساز!!
    درد مردم به درمان عاجل ضرورت دارد نه سفسطه بازی..

  • میثم ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    مقاله نبود محشر بود. با خواندنش به یک دنیایی دیگری پرواز کردم، وجود بودا برای ما خیلی افتخار آور است

  • یاسین ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    خواندم واستفاده کردم بازهم بوداست دیگه از بوداهمین است شده تابوی مردم ما زنده باد بودا
    زنده باد جمهوری سکوت ولی اگر آقای بودا کمی کاربردی و روشنتر بنویسند بهتر است منظورم
    اینست که این نوشته فقط برای اهلش است و خیلیها قوه ی هاضمه اش راندارند و باید بودا جان با
    حفظ این نوشته برای اقشار پایینتر هم بنو یسند

  • ....... ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    این مقاله را خواندم و تا آخر خواندم. حرف های قابل تاملی داشت، من با بسیاری از مسایل در این مقاله نه تنها موافق نیستم بلکه مخالفم، اما چند نکته دیگر:
    1- انتظار شخصی من از یک نوشته ی آن هم طولانی، طرح مساله و توضیح علمی و عقلانی آن است. ممکن نویسنده به یک کشف تحقیقی جدید رسیده باشد و یا ممکن راه حل عقلانی ارایه بدهد.
    2- اما در مقاله "بودا" خبری از این چیزها نیست. مشکل این است که این گونه مقاله ها بیشتر یک غزل است؛ یک رمان است؛ یک خاطره اندیشی تغزلی از نوع تراژدیک است. از اول تا آخرش بخوانی یکسره احساس ادم را جولان می دهد و هم چنان عقل آدم را خوابیده و مخمور نگهمیدارد. ما، نوستالیژی و احساس شوریده نمی خواهیم، بلکه "عقل شوریده" می خواهیم.
    3- این نوشته فاقد ساختار است. به این می ماند که یک کاسه گندم را آورده بر روی فرش انداخته باشیم. هزاران کلمه در یک نخ محکم بسته شده و در متنی گذاشته شده اند، و از خشم و سرگیجه گی برهمدیگر می پیچند.
    4- کتاب خوانده های ما هنوز فکر می کنند که برای یک ایده وقتی نقل قول های وافر جمع کرد، آن را تیوریزه کرده اند. من نمی دانم این تفکر غلط از کجا شده است. یا هم می خواهیم فخرفروشی کرده مردم را فریب بدهیم. چه بسا که نقل قول ها هم هوایی و بی مورد باشند.
    5- چه می خواهیم بگوییم؟ و چگونه می خواهیم بگوییم؟

  • بیگم ۱۳۸۹ سه شنبه ۲۲ سرطان

    سلام بر بودای گرامی! به نکاتی اشاره نموده اید که برایم خیلی جالب است و قبلآ به آن فکر نکرده بودم. تمام نوشته ها و مقالات تان را کنار هم بگذارید و باز خوانی کنید. نوسانات فکری تان را خود خواهید دریافت. در هر حال قلم و استدلال خیلی قوی دارید.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: