وفاداري به رخدادِ عدالت
اسد بودا
ماجراي "ميخبرسر کوبيدن" چيزي نيست، جز "همگانيسازيِ خطر"؛ رخدادِ عدالت،"بر تارکِ تاريخ ستم "ميخ” ميکوبد. برداشتِ"عاميانه" از "ميخ برسرکوبيدن" که آنرا "ميخزدن" بر فرقِ "افرادِ خاص" ميپندارد، خطاست؛ "رخدادِعدالت" بر تارکِ تاريخ و "مسقطالراسِ فرهنگِ استبداد" و "زورگويي" ميخ ميکوبد و از قضا اين ميخ کوبيدن بر "تارکِ تاريخ" است که افراد "وفادار به ستم" را خشماگين ميسازد. •1. وضعيتي که در آن به سر ميبريم، دارايِ بيشمار ويژگي هاست، اما به نظر ميرسد بنيادي ترين ويژگيِ آن «بيوفايي» است. بيوفايي، مفهومي است که در گفتارِ روزمره فراوان آنرا به کار ميبريم، در اين يادداشت، اما، "فراتر از کاربردِ روزمره و در واقع مفهوم بنياديِ است که ميتوان به کمکِ آن رمزِ رازِ سیاست در تاریخِ افغانستان، بهويژ بيرونماندگيِ تام و تمامِ هزارهها از سياست در تحولاتِ اخیر را توضيح داد. بدیهی است که این مفهوم پيش پا افتاده به نظر ميرسد، زيرا همخوانيِ چنداني با کليشههاي روشنفکري در فضايِ کنونيِ افعانستان ندارد، اما درست به دليلِ همین پیش پاافتادگی و از آن جا که به حيثِ مفهوم عام در "زبانِ مردمي"، وراي "خيابانِ يک طرفة" نگاه روشنفکرانه جاي دارد، کوشش خواهيم نمود آنرا در پيوند با تفکر و سياستِ حقيقي مطرح نموده و با ميانجيِ آن نورِ هرچندکمرنگي بر وضعيتِ تيرهـوـ تارِ اکنونِ هزارهها بر افروزيم. اين مفهوم کارکردِ دوگانه دارد، از يکسو دارايِ عميقترين بارِ اجتماعي است و بنابراين قابل ترجمه به "بيانِ مشترک" و زبان قابل فهم براي "همگان/ مردم" است، زيرا اين مفهوم در ماتريسِ فرهنگي ما حاملِ روشنترين بار معنايي است: فاصلهگرفتن از «رخدادِ حقيقت» که روزي عاشق/ دلبستهاي آن بودهايم و بنابراين حاوي نوعِ ملامتِ اخلاقي و آه و ناله/ سرزنش است؛ از سوي ديگر با استفاده نظری - فلسفی اين مفهوم "عاميانه" ميتوانيم در زنجيرة اين همانيِ مفاهيمِ روشنفکرياي که بيش از حد با واقعيتهاي جامعة ما بيربط اند و ذره ای از احساس و "آگاهيِ جمعي" را در خود حمل نميکند، رخنه ايجاد نموده و زبانِ سياسيرا همگانيتر و مردميتر بسازيم. اگر همگانيسازيِ زبانِ سياسي و بيرونکشيدنِ زبان از انحصارِ روشنفکران را يکي از مهمترين رسالت و در واقع رویای تفکر در افغانستان بدانیم، «وفاداري» مفهومي است که اين رؤيا را را به آساني رخدادپذير ميسازد. به سخني ديگر، از يکسو با قرار دادنِ اين مفهوم مردمي/ همگاني، در تحليلِ سياسي، مردمرا در سياست دخيل کردهايم و از سوي ديگر با سياسيسازيِ زبانِ مردمي، مفاهيمِ سياسي را از مالکيتِ انحصاريِ روشنفکراني که با «رخداد حقيقت» به کلي بيگانهاند، بيرون کشيدهايم. يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگانيسازي و مردميسازيِ تفکر نيز هست.
•2. جرج زيمل، جامعه شناسِ آلمانی، وفاداری را تحلیلِ جامعه شناختی می کند و می گوید:«وفاداري، بيشتر از احساساتِ ديگر، در دسترس مقاصد اخلاقيِ ماست... بدون پديدهاي که آنرا وفاداري می نامیم جامعه مطلقا نميتوانست براي مقعطعِ زماني، آنگونه که وجود دارد، وجود داشته باشد[1].» به نظر ميرسد اين سخن که "بدون وفاداري " جامعه نميتواند جامعه وجود داشته باشد، یک واقعیت است و مهم تر از همه اینکه بدون وفاداری استمرار و بقایِ یک جامعه نیز ناممکن است. پرسشِ اساسي این یادداشت اما اين است که «وفاداري به چه کسي/ چه چيزي؟» اکنون ما نسبت به چهچيزي «بيوفايي/ جفا» کردهايم که سخن از «وفاداري» بهميان آريم و به چهچيزي ميبايد وفادار باشيم که جامعه از اين از واگرايي کنوني، نجات يابد و فرو نپاشد. آيا روندِ واگرايِ کنوني که هر روز ديوارهاي قومي بلندتر و شکافهاي اجتماعي عميقتر ميگردد، نوعي «وفاداري» به سنت و تاریخ گذشته نيست؟ آيا منظور از وفاداري، يعني وفاداري به فرهنگ و تاريخِ افغانستان و يا آرياي کهن و ديگر اينهمانسازيها و کليبافيهايِ که با تاريخ و حقيقت و رنجِ آدمي هيچ پيوندي ندارند؟ آياسکوتِ همگاني در مورد "فاجعة انسانيِ بهسود" و يا حذفِ و طردِ دموکراتيکِ هزارهها را از معادلة قدرت را نميتوان نوعي وفاداري به آرمانها و آرزوهايِ همگاني دانست؟ اساسا چرا و به چهدليلي ما به چيزي دلبسته/ وفادار باشيم؟ پاسخ ما آن است که «وفاداري به يک شکاف/ گسستِ تاريخي» که نخستينبار در آن عدالت رخ ميدهد. متعلق وفاداري «رخدادِ عدالت» است؛ رخدادي که نورِ عدالت، يکباره و ناگهان همچونِ آذرخشي در قلبِ «سنتِ ستم» درخشان ميگردد و زنجيرههايِ آهنينِ تاريخ زورگويي و بيعدالتيرا از هم ميگسلد. تاريخِ افغانستان، تاريخ پيوستهاست، تاريخ تکرارِ ستمها و قساوتها. ويژگيِ اساسي ستم، حذف و طرد و به بيانِ دقيق «توليد مازاد» است. در يکسو اصل وجود دارد، در سوي ديگر مازادي که نه به طول کامل بيرون از اصل است و نه درونِ آن قرار دارد. در درون اصل قرار ندارد، زيرا "امر زائد/ خرِ بارکش" است و نه بهطور کلي بيرون از آن قرار دارد، زيرا اگر بيرون قرار گيرد آنرا نفي ميکند و در نتيجه مرزهايِ نامحدودِ ستمرا محدود نموده و آنرا به امر سنجشپذير بدل ميکند. قرارِ گرفتن «مازادِتوليدشده» در نقطة ناآشکارگي، بهگونهاي که در موارد ضروري تعليقِ تام و تمام اخلاق/قانونرا توجيه کند، «گوهرِ درونماندگارِ تاريخ» افغانستان بوده است. به لحاظ تئوريک، شکاف و ايجادِ رخنه در اين نظمِتاريخي، تنها با فاصلهگيريِ امرِ مازاد/ استثنا و تجاوز/ دخالتِ آن در حريمِ اصل/قاعده، همگانيسازيِ وضعيتِ اضطرار و سنجشپذيرساختنِ ستمِ نامحدود، رخدادپذير است. از نقطه نظرِ تاريخي، «مقاومت غربِ کابل»، نخستين «رخدادي» بود که «مازاد/استثنا» خود را از دايرة بستهايِ عدمِ تعين آزاد ميکند و به حيثِ اصلِ منفي، اصل مثتِ ستم را که پيش از آن افسارگسيخته بر سرزمينها/بدنها همواره در تاخت و تاز بود، محدود کرد و به او تفهيم کرد که اين سرزمين/بدنِ من است، بنابراين تو حق نداري در آنجا گام بگذاري. خطاست، اما اگر کسي بپندارد که مقاومت در حاشيه «توليدِمازاد» ميکند، زيرا توليد مازاد در چارچوبِ ستم/حمله معنا پيدا ميکند، نه در «مقاومت» که هدفِ سنجشپذيرساختنِ بيعدالتي و زورگويي است. رخداد عدالت، بر "برابريِ همگاني/انساني" استوار است و با توليد "مازاد" ناهمخوانيِ ذاتي/ منطقي دارد. خطايي آنهايي که "رخدادِ برابري خواهي غربِ کابل" را در "هويتخواهي قومي" فرو ميکاهند، آن است که يا توانِ درک رابطهي مطنقيِ استثنا/ قاعده و وضعيتيرا که "امرمازاد" خودش از نقطة عدمِ رها ميسازد، ندارند و يا به خود زحمت نميدهند در اين باره درست تامل نمايند. به نظر ميرسد همارزِ قرار دادنِ "عدالتخواهي" و "هويتخواهي" و در نتيجه فروکاستِ رخدادِ غربِ کابل در "هويتخواهي"، پندارِ سطحي و سادهلوحانه است و کسانيکه به اين ايده دامن ميزنند نه درکِ درستي از "عدالت" دارد و نه از "هويت". هويتخواهي "در هستيخويش"، بههيچوجه به "منطقِاخلاقي" منتهي نميشود، "عدالتخواهي" اما منطقِ اخلاقيايِ در "هستيِخويش" است و خودش، خودشرا توجيه ميکند. مقاومتِ غربِ کابل، نه تنها کسيرا طرد نميکند، بلکه به حيثِ يک "شکافِ"، کوشش ميکند که قلمروِسياسي تازة را ميگشايد که در آن زمينه حضورِ طردشدگان، فراهم گردد.
•3. نظمِ سياسيايِ ظالمانه باحاشيهراني/توليد مازاد ايجادميگردد و از طريق موضوعِ تصميمقرارادنِ آن استمرار مييابد. در یک سوی این قدرتِ برسازنده وجود دارد که بر نقضِ حیات و ریختنِ خون استوار است، در سوی دیگر قدرتِ نگهدارنده که از طریق قانون/ دولت و نهادهای قضایی/پلیسی که وضعیتِ استثنایی ایجادشده را محافظت می کند. در همشکستنِ اين نظم تنها با تغييرموقعيتِ مازاد از موضوع تصميم، به تصميمگيرنده، رخدادپذير ميگردد. به سخني ديگر، در نظامِ سياسيِ ظالمانه، اساسيترين مسئلة گروهِ مازاد جابهجايي جايگاهي از هستي صرفا"صورتپذيرِ سياسي" به "هستيصورتگر سياسي" است؛ هستيِ صورتگري که بتواند به حيثِ کنشگرِ سياسي فعال و "تصميمگيرنده" عمل نمايد. «رخداد عدالتخواهيِ غربِ کابل» را ميتوان در اين معادله فهم کرد: گذار از صورت پذیری/ بالقوگی تام و تمام هزاره ها، به صورت گری/ سوژگی. حتي اگر روشنفکران و صاحبنظران، ـ بهويژه آنهايي که در فضايِ سرشار از دهشت و ترسِ حوادثِ اخير ايمان به عدالت و برابريرا از دست داده و مبارزه در اين راه نوعي پندارِ بيپايه تصور ميکنندـ، اين رخداد را دستِ کم بگيرند، بازهم در این امر نمی تواند تردید که مقاومتِ غربِ کابل نخستين «رخداد عدالت/ حقيقت» در تاريخِ افغانستان است؛ عدالت/حقيقتي که يکباره و ناگهان در فضايِ سياسي رخ ميدهد و به حيث يک نبردِ راديکال و انقلابي، در شکاف/ تعليقِ نظمتاريخي درخشان ميگردد. پيآيندِ حضورِ گروهِ مازاد در معادلة چيزي نيست جز "بيشکليِ همگاني" و از "ريختافتادنِ" هرگونه قدرتِ سياسي. از نقطه نظرِ تئوريک در متنِ اين "بيشکليِهمگاني و به بيانِ والتربنيامين "وضعيتِ اضطراريِ حقيقي" است که زمينهي "تصميمگيري" گروههاي مطرود فراهم ميگردد و برايِ نخستينبار "سياستِ حقيقي"، يعني سياستي معطوف به "جمع" و مبتني بر "مشخصات و قابليتهايِ صرفا انساني"، نه "هويتخواهي"، در تاريخِ افغانستان، رخ ميدهد. اين شکاف با نفي و حدزدنِ قلمروِ افسارگسيختة قدرت، قدرتِ سنجشناپذير را، سنجشپذير ميسازد و در عينِ حال بيآنکه به منطق "حذف/ادغام" متوسل شود، توانِ هضمِ همگانرا دارد. مقاومتِ غربِ کابل، نه بر طردِ غير، بلکه بر بنيادِ تفکرِ «برابريخواهانه» استوار و يگانه "جهتگيريِ سياسياي معطوف به "جمعِ" بود و در آن نه دولت، نه گروهي ازنظاميان و احزابسياسي و نه روشنفکران و عالمانِ ديني، بلکه "مردم/جمع"، يکراست و بيميانجي "امرسياسي" را تجربه نمودند. آنچه اين رخداد را از ديگر حرکتهاي تاريخي متمايز ميکند، صيانت از نفس از طريق طرد/ کشتنِ ديگري ـمنطقِ غالبِ هويتخواهيـ نيست، پذيرشِ "ديگران همچون خود" و برابر دانستنِ همگان است. درست به دليلِ اين خصلتِ برابريخواهان است که ميتوان از آن به حيثِ "رخدادعدالت" ياد کرد. هرچند، اين مقاومت زمينههايي را پديد آورد که سياستمدارانِ حرفة بتوانند "ردپايِ اين رخداد" را با "پول" و "قدرت" معامله کنند و تا هنوز اين جريان ادامه دارد، اما آنکه مقاومت کرد و کشته شد "مردم/جمع" بودند. تفسيرهايي که مردميبودنِ مقاومتِ غربِ کابل و سرشتِ برابريخواهانه و "جمعي" آنرا ناديده ميگيرند، به خطا رفته اند. مردم، و نه ملا و روشنفکر و سياستمدار بودند که در "خرابههايِ گريانِ غربِ کابل"، در پشتِ "آخرين سنگ و کلوخ"، در کنار آخرين ديوار، تا آخرين مرمي، تا آخرين چوب و سنگ و تا آخرين نفس مقاومت کردند. مردم بودند که به استقبال "گورهايِ دستهجمعي" رفتند، تا "رخدادعدالت" را تحقق بخشند و تا ديگر "مادة صورتپذيرِسياسي" نباشند. ملايان و روشنفکران و حتي نظامياني که در اين مقاومت جنگيدند، به حيث ملا و روشنفکر نجنگيدند، به حيث مردم وفاداريِ شانرا به "رخدادحقيقت" اعلام کردند. ملا و روشنفکري که در غرب کابل جنگيد، به حيث ملا و روشنفکر نجنگيد، به حيثِ مردم به رخداد عدالت پيوستند . مزاري، به مثابهاي مبارزة عدالتخواهانه، با شعار و دروغ مردمرا فريب نداد، او با "يگانهشدن" در مردم/جمع، اين مقاومتِ جمعيـتاريخي را رهبري کرد. مزاري، نمادعيني و انضماميِ برابري بود و تا هنوز يگانه تصويري است که مردم در او خود را "به اکيدترين معنايِ برابري ارجاع ميدهند. "نا-مردمها" از همان آغاز راهِ شانرا از "مردم" جداکردند. رازِ اين امر که "مزاري" از سرماية جمعيِ، حتي براي دخترِ دوسالهاش، زينب، يک «جوره کالا» نساخت و به مادرش نامه نوشت که « مادر! يک پيراهنِ فيروزهي از من بين صندوق است، تکهتکه کن، دوجوره کالا برايِ زينب ميشود»، من نميتوانم از پولِ بيتالمال براي زينب کالا بخرم، بدان سبب است که مزاري پدر مردم بود. معيارِ حقيقيبودنِ اين رخداد، مردميبودنِ آن است. در حالِ حاضر نيز، "ردپايِ رخدادعدالت" مردماند و در نسبت با "حقيقتِجمعي/مردم" ميتوان رفتار، کردار و گفتارِ امروزيان را موردِ داوري و سنجش قرار دارد که تا چه حد با "رخداد عدالت" وفادار است.
•4. از نظرِ تاريخي، دستِ کم از زمانِ هوتکيان به اينسو، "سياستِ به حاشيهراندنِ هزارهها"، قابلِ رديابي است.
نخستين تلاشِ سازمانيافته جهتِ اشغالِ سرزمينهايِ مردم هزاره و نابوديِ سران و نخبگانِ آنها، در عصر هوتکيان آغاز شد. به روايتِ "کروسينسکي"، محمودِ افغان، به ميمنتِ انتخابِ وليعهدش، پنجصدتن از سرانِ هزاره را در اصفهان سر بريد. هوتکيان، حتي کوشش کردند دستگاه "خليفةعثماني" را متقاعد نمايند تا حکمِ "تکفيرِ هزارهها" را صادر نمايد."تکفيرِ هزارهها"، به حيثِ يک تکنيکسياسي حاشيهراني و حذف(نه جذب) و بنيانِ منطقِ حذفيايِ هوتکيان/مسلمان، هزارهها/کافر، در اين دوره بنيان نهاده شد. تلاشِسياسي جهتِ تصرفِ "مناطق هزارهنشين"، به "ويژه ارزگان" در زمانِ احمدشاهِ ابدالي به اوج خود رسيد. هرچند پس از نبردهايِ پياپي هزارهها، ابداليها را زمينگير کردند، اما نکتة مهم آن است که در اين دوره زبان به حيثِ عاملِ صورتبخش، وارد صحنه ميشود و در جهانِ زباني هزارهها به حيثِ هستياي تعين ميبايد که «غارسِ خلقتِ بشري، وجود آنگروهِ بيبودِ مردود را از بدوِ آفرينش، بيبرگـوـبار جوهرِ آدميت آفريده و دهقانِ قضا تخمِ آدميت در طينتِ آن قوم دد خصلت نيافشاندهاست.»، يعني علاوه بر فتحِ سرزميني/ مکانيابي، زبان نيز به عنوانِ عاملِ "نظمبخشنده" همارزِ مکانيابي، در دنياي متن فضايي را پديد ميآورد که در آن کاربرد هرگونه واژة رکيک بر هزارهها مجازاست. واژههايي به کاررفته در اين متون به مرورِ زمان، به يگانه بيانِسياسي عليه هزارهها در زبان عبدالرحمن بدل شد. از آنجا که زبان توانمندترين عامل صورتبخشِسياسي است، قرار گرفتن هزارهها به حيث هستي "کافرِ بالقوه" در نظمِگفتار، پيآيندهاي سياسيِ ويرانکنندهاي بر جاي نهاد. در دهههايِ آخرِ قرنِ نوزدهم، "حذف/ادغام" هزارهها برايِ حکومت به يک مسئلهيِ جدي و اساسي بدل شد. عبدالرحمن، از زبانِ ديني به حيث تکنیک/ عاملِ صورتبخشِ سياسي کمک گرفته و "حکمِ تکفيرهزارهها" صادر کرد و با همکاری انگليس توانست ميانِ نظمِ زباني و نظم مکاني پيوند بر قرار نموده و مناطقِ هزارهنشينرا به «منطقهاي حذف گشته از قانون[2]» بدل نمايد. همانگونه در نظمِ زباني، رابطه بين هزاره و مدلول (هزاره =کافر) توسط امر حاکم مشخص ميگردد، هزارستان «در "هيأتِ فضايِ آزاد و تهي از مقرراتِ قانوني ظاهر ميگردد که در آن، قدرتِ حاکم ديگر مرزهايِ تثبيتشده از سوي نوموس را به عنوانِ قلمروِ ارضي به رسميت نميشناسد.[3]» اين سخن که مرزهايِ افغانستان در دورانِ اميرعبدالرحمن تثبيت ميگردد، چيزي نيست جز فرمول "مکانيابيـنظمبخشي" که «از قبل حاويِ گسستِ بالقوة خاصِ خويش در شکلِ نوعي "تعليقِ همة قوانين" است.[4]» پيآيندِ آن، اما، پديدآمدن "وضعيتِ طبيعي"، بلکه "وضعيتِ استثنايي" است، هرچند امکان دارد اين وضعيتِ استثنايي طبيعي و يا هنجارِالهي، تفسير گردد. «از اينرو وضعيتِ استثنايي بيش از آنکه نوعي تعليق مکانـزماني باشد، نوع شکل توپولوژيکِ پيچيده است که در آن، نه فقط استثناء و قاعده، بلکه همچنين وضعيتِ طبيعي و قانون، بيرون و درون، از خلالِ يکديگر گذر ميکنند. و دقيقًا همين منطقة توپولوژيکِ عدمِ تمايز (که همواره ضرورتاً از چشمِ عدالت پنهان ميماند) است ما بايد نگاهِ خود را بر آن متمرکز کنيم.[5]» در دورانِ عبدالرحمن، پيوند مکانيابي و نظمبخشي که در آن هزارهها در حاصلخيزترين مناطق سکونت داشتند از هم گسست و سرزمين/ بدنِ مردم هزاره، به "فضا/موضوع تهي از مقررات" بدل شد که هر آنچه را شخصِ حاکم و قدرتِ برهنه تشخيص ميداد، ميتوانست در آن رخ دهد. از آن پس تا "رخداد غربِ کابل" هزارهها، بالقوگی مدام/ گروهِ مازادِ بيسرزمين و حياتِ برهنهاي هستند که بدن/نفسِ آنها "موضوعِ تهي از مقررات" و ميدانِ تاخت و تاز حکومت است. رخداد غربِ کابل، گذار از بالقوگی به فعلیت و یگانه رخداد تاریخی است که منطقِ تاريخي قاعده و استثنا را تا آن جا در هم می ریزد که وضعيتِ اضطراري تا متن قاعده گسترش می یابد. اکنون استثنا صرفا موضوع تصميمِ حاکم نيست، تصميمگيرنده/حاکم نيز هست. تنها بدن/سرزمينِ استثا " فضايِ تهي از مقرراتِ قانوني " نيست، قاعده نيز با خطر جاني/ سرزميني، روبهرو است.
•5. مفهوم رخداد به يک نوع گسست و واقعة زير و زبرکننده اشاره دارد که در روند تاريخ وقفه ميافگند. رخداد، نوعي تغيير اساسي در "تقديرتاريخي" يک جامعه و در واقع سنجيدارِ است که ميتوان بر اساسِ آن تاريخ را به «پيش» و «پس»، تفکيک کرد. «مقاومتِ غربِکابل» از آنرو «رخداد» است که با وقوعِ آن "ترک" بر ميدارد و "جداسازيِواقعي" رخ ميدهد؛ جداسازيايِ که تماميِ ناهمخوانيهايِ تاريخيـاجتماعي در آن بازنمايي ميشوند. اين رخداد هم خاص است، زيرا همانند ندارد و هم عام است، زيرا خطوطِ پنهان و ناپيدايِ کلية تناقضات را رونما ميسازد. اگر به چارچوبِ نظريِ اين بحث(ديدگاه آلنبديو) وفادار باشيم، ميتوان گفت که رخداد غربِ کابل، نوعي «موناد» و در واقع «بيانِ موجز و فشردة تناقضاتِ اجتماعي است و به همين خاطر است که يک قيام ميتواند سراپا "تکين(singular)" و "کلي(universal)" باشد.سراپا تکين چونکه يک لحظه است، لحظهايِ ناب، و کلي چون سرانجام تناقضاتِ بنيادينرا بيان ميکند[6]» مسئله رخداد عدالتخواهي غربِ کابل پيوستن نيست، زيرا پيوندِ استثنا و قاعده از نظر منطقي محال است؛ مسئلهاي آن "جداشدن " و طرحِ "نظامِ سياسي مبتني برابريِ همگاني" است که تا از نظر منطقي به توليد مازد/ استثنا نميانجامد. در چنين شرايطي پيوستن، بيوفايي به "رخدادعدالت" است. اين رخداد با"جداشدن" شکافها تاريخيرا بهدرستي نشان داد. در نهايت "کنشِ تاريخيِ عدالتخواهانه غربِ کابل" به «اسمِ خاص ميرسد. نامِ يک "رهبرِ بزرگ" تجليِ بيان نمادين تمام سيرِ صيرورتِ فرآيندِ سياسي است.[7]» اينکه مزاري، يگانه بيان اين دوران است و سخنگفتن از رخدادِغربِ کابل، بدونِ نام اومعنايش را از دست ميدهد، بدان جهت است که مزاري به حيث "رهبرِبزرگ" و نامِ خاص، بيان نمادين است که تماميِ فراز و نشيبهايِ اين فرايندِسياسي را باز مينمايد. توضيحِ تئوريک اين "رخدادِ تکينِ تاريخي" که مردمي با کمترينِ امکاناتِ نظامي دوسال و هشت ماه در "دشتِ گريان غربِ کابل" سرسختانه در برابر قدرتهايِ برخوردار از زمجهزترين امکاناتِ نظامي و قدرتهاي جهاني، ايستادگي کنند، دشوار است. هيچ نظريهپردازِ نظامي نميتواند آنرا با منطقِ علومِ نظامي توجيه نمايد. اما اگر اين "مقاومت" را در پيوند با"حقيقت" که در آن امرسياسي ، "بيميانجي" و به صورتِ "همگاني" تجربه ميشود، در نظر گيريم، قابل توجيه نظري خواهد بود. غربِ کابلرا بايد به حيث "رخدادِ عدالتِ خواهي" درک کرد؛ رخدادي که در آن مردم به صورتِ "برابر" و "بيميانجي" امر سياسي را تجربه ميکند. وضعيتِ اضطراريِ که پيش از اين به تعبيرِ والتربنيامين«قاعدة زندگيايِ ستمديده به شمار» ميرفت با رخدادِ عدالت همگاني گرديد و دامنة تعليق قوانين، گروههايِ فاتح/ فرادست نيز شامل گرديد. بيهيچ ترديدي، يکي از درخشانترين ويژگيهاي اين رخداد، همگانيسازي خطر بود. نخستينبار انسان ستمگر مرگرا در چند قدمي خود ميديد. ماجراي "ميخبرسر کوبيدن" چيزي نيست، جز "همگانيسازيِ خطر"؛ رخدادِ عدالت،"بر تارکِ تاريخ ستم "ميخ" ميکوبد. برداشتِ"عاميانه" از "ميخ برسرکوبيدن" که آنرا "ميخزدن" بر فرقِ "افرادِ خاص" ميپندارد، خطاست؛ "رخدادِعدالت" بر تارکِ تاريخ و "مسقطالراسِ فرهنگِ استبداد" و "زورگويي" ميخ ميکوبد و از قضا اين ميخ کوبيدن بر "تارکِ تاريخ" است که افراد "وفادار به ستم" را خشماگين ميسازد.
•6. از آنجا که موضوع اين بحث "وفاداري به رخداد عدالت" است، باید به روشنی توضیح دهیم که مفهوم عدالت در این یاد داشت چه معنایی دارد. فهم اين آکسيوم که" مقاومتِ غربِ کابل رخداد عدالت/ مزاري رهبر عدالتخواه " است، در گامِ نخست همبستهيِ آن است که مفهومِ عدالت را ـ و نه تعريفِ آن، زيرا تعريفِ عدالت آنرا به امر محافظهکارانه بدل ميکندـ، مشخص نماییم. اينکه "بيعدالتي" وجود دارد واضح است، زيرا «آنانکه دچارِ بيعدالتياند، گواهِ متقن بيعدالتياند.[8]» خطاست اگر براي اثباتِ بيعدالتي مرجعِ ورايِ قربانيان بيعدالتي جستوجو کنيم، زيرا شاهدِ گوياتر و سندِ زندهتر از خودِ ستمديدگان وجود نداد که بر "بيعدالتي" شهادت دهد؛ عدالت، اما، واضح نيست. تا زماني که نتوانيم به "پرسشِ عدالت چيست؟" پاسخ دهيم، سخنگفتن از "رخدادعدالت" معنايي را همرساني نخواهد کرد. از نظرِ تاريخي، بحث از عدالت، پشينهاي بسي دراز دارد و دستِ کم از افلاطون به اين سو، يکي از مباحث عمدة فلسفة سياست به شمار ميرود. بحث ما اما، بر قرائت خاصي از عدالت استوار است: قرائتِ آلنبديو که در آن عدالت در پيوند با "حقيقت" و "برابري" معنا پيدا ميکند. بديو، بر اين باور است که:«عدالت، متعلق به فلسفه، اما موقوف به شرطِ "امرسياسي" است... عدالت، آن نامي است که فلسفه به يارياش حقيقتِ ممکن يک جهتگيريِ سياسيرا مشخص ميکند[9].» بر مبناي اين رويکرد:« مصاديق تجربيِ جهتگيريهايِ سياسي با عدالت هيچ سرـوـکاري ندارند. آنها آميزهاي نفرتانگيز از "قدرت" و "عقايد" را سازمان ميدهند. ذهنيتي که آنها را به تحرک وا ميدارد مبتني بر مطالبه و کينتوزي است، ذهنيتِ "قبيلهگري"، باندبازي، نهليسمِ انتخاباتي و رقابتِ کورکورانة جماعتها و گروهها... يگانه عنصرِ ذهني که برايِ اين قبيل جهتگيريها اهميت دارد، "منفعتجويي" و "خويشکامي" است.[10]» عدالت خارج از سياست و "جهتگيريسياسي" معنا ندارد، اما نه هر نوع "جهتگيريِسياسي"، بلکه تنها جهتگيريهايِ سياسي را که با «حقيقت» پيوند و نسبتي دارند، ميتوان همبستهي عدالت دانست. جهتگيريِ هاي معطوف به حقيقت اما چيست؟ پاسخ بديو آن است که «اين جهتگيريهايِ سياسي از مردماني که درگيرِشان ميشوند چيزي نميخواهند مگر انسانيتِ عاري از هرگونه محمولِ شان(generic) را در اصولِ عمليِ اين جهتگيريهايِسياسي، منافعِ جزئي يا خاص محلي از اعراب ندارد. آنها تواناييِ جمعي(the collective)» را باز مينمايانند که عاملان خود را به اکيدترين معناي "برابري" ارجاع ميدهد.[11]»
•7. اين امر که عدالت، با "برابري" و "حقيقت" مشخص ميگردد، يعني چه؟ يگانه اصلي کلي عدالت آن است که «مردم ظرفيتِ حقيقت را دارند.» تنها "جهتگيريِ سياسي "معطوف به عدالت است" که در آن همة مردم به طور "برابر"، فارغ از دستهبنديهايِ اجتماعي چون "قوم"، "مذهب"، "نژاد" و "جنسيت" و مانندِ اينها قابليت آنرا دارد که با "حقيقت" نسبت برقرار کنند و به بيانِ "سنژوست" «تماميِ قلوب از حيثِ احساس و درکِ "نيک" و "بد" با هم برابرند.[12]» آنچه در کانونِ ايدة "رخداد عدالتخواهيِ غرب کابل" وجود دارد، نه "ايده هويتخواهي"ـتفسيرغالب، اما بيربطي اين جنبشـ، بلکه "برابريخواهي" همگاني است. "هويتخواهي" از آنجا که در هرکجا "مازاد" توليد ميکند نميتواند ذيلِ جهتگيريِ سياسي "عدالتخواهانه" دستهبندي گردد. عدالتخواهي از "هويت" فراتر ميرود و در واقع به "ناهويتيِهويت" و "برابريِ همگاني" ميرسد که در آن هر انساني با "مشخصات و قابليتهايِ صرفا انساني" خويش شناخته ميشود، نه با هويتهايِ اجتماعي که يا با طرد از سويِ ديگري برساخته ميشود(گروهِمغلوب) يا با طردِ ديگري خودشرا بر ميسازد(گروهِفاتح). رخدادِغرب کابل، پيامِ اخلاقيِ بسيار روشن داشت: برابريخواهيِ همگاني و اينکه هر کسي فارغ از وابستگيهايِ قومي و مذهبي، به صورت "برابر" ظرفيت برخورداري از "حقيقت" را دارد. آلن بديو ميگويد يک «جهتگيريِ سياسي بهشرطي اشاره به حقيقت ميکند که استوار بر اين اصلِ برابري باشد که همگان قابليت يا ظرفيتِ تشخيص عدالت و خير را دارد» و بنابر اين نميتوان برخي را "والانژاد" و "پاکطينت" تصور کرد و برخي ديگر را "حشراتالارض" و "بيبرگوبار جوهرِ آدميت". رخداد عدالت با "نابرابري" و "ناديدهگرفتن قابليتهاي انساني" ناهمخوانيِ ذاتي دارد. به همين سبب وقتي قابليتهايِ انساني "ازبيکها"، از برخورداريِ حقيقت نفي ميگردد، تنها و فقط اين جنبش از آنجا که "برابريخواه" است، واکنش نشان ميدهد و نه هيچ گروهِ ديگر. مسئلهيِ اصليِ جنبش عدالتخواهيِ غربِ کابل، رفتن به "فراسويهويتها" است و به همين خاطر «از محدودة هويتها بر ميگذرد. مسئله در يک روندِ سياسي بر سرِ يافتنِ چيزي است که به طور محالگونه و متناقضنما، هويتي ژنريک است... يعني پيدا کردنِ چيزي که هويت و ناهويت باشد، هويتي فراسويِ همة هويتها.[13]» بيترديد مزاري از هزارهها گفت و در راستايِ آزادي آنها تلاش کرد، اين تاکيد اما افتضايِ "رخداد عدالت" بود. آ مهم دانستن اين نکته است که در ديدگاهِ مزاري، هزاره، هويت نيست، زيرا بر ماهيت ژنريک، "نظيرِ ناهويتيِ هويت" و "خودِ بشر في حد ذاته" دلالت دارد.
•8. منظور ما از "برابري" نيز با تلقيِ رايج از آن که بيشتر بر محور توزيعِ قدرت، ثروت و منزل، ميچرخد، اندکی تفاوت دارد. آن چه برای ما مهم است، "برابری در مقام تصمیم گیری" است. به سخني ديگر «برابري به هيچ چيزي عيني ارجاع نميدهد. مسأله بر سرِ برابريِ منزلت، برابريِ درآمد، برابريِ کارکرد و بهطريقِ اولي، روالِ به ظاهر برابريطلبانة قراردادها يا "اصلاحات" نيست. برابري قايم به سوژه است[14].» اين نوع برابري را نميتوان به "امراجتماعي" نسبت داد و در واقع «هيچ دخلي به امراجتماعي ندارد. يک دستورِ سياسي است، يک تجويز. برابريِ سياسي آن چيزي نيست که ما خواستارش ميشويم يا برايش برنامه ميريزيم، بلکه آنچيزي است که ما اعلامش ميکنيم، در تابـوـتبِ آتشِ "رخداد"، همينجا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد.[15]» اينکه مزاري هرگز از برتريِ گروهي بر گروه ديگر, يا قوم و مذهبي بر قوم و مذهبِ ديگر سخن نگفت بدان سبب بود که بنياد ايدة عدالت بر "برابريِ همگاني" استوار است. برابري، فراخواندنِ «امرمازاد» يا "طرد شده" به درون تاريخ است و همارز دانستن تام و تمام آدميان است و بنابراين "«منطقِ برابري وقتي ميتواند پابگيرد که دولت از حالتِ بيشکلي در آيد، در فاصلهاي قرار گيرد و اندازه گرفته شود. اين همانا سرگردانيِ امرمازاد است که سدِ راهَ منطقِ نابرابري ميشود، نه خودِ مازاد(ص 284)» رخداد عدالت از طريقِ همارزيِ تمام آدميان زمينه کنشِ سياسي «امر مازاد» را رخدادپذير سازد. به سخني ديگر کسانيرا که تاريخ ستم به حيث مازاد از «نظم سياسي» يا «نظمگفتار» به بيرون طرد ميکند، عدالت به حضور در «نظمِ سياست و گفتار» فرا ميخواند ستم مبتني بر نابرابري و توليد مازاد است، عدالت، مبتني بر ايدة برابريخواهانه؛ و به دليل سرشتِ برابريخواهانهاش است که در آن هيچ امر مازاد وجو ندارد. "رخدادعدالتخواهي" فقط خواهان حق هزارهها نبود، خواهان حق ازبيکها، و ديگر مازادهاي توليد شده نيز بود. از آنجا که «رخدادعدالت» امر مازاد و حذف شده را به صحنه سياست و گفتار فرا ميخواند، عدالت طلبي نوعي «مداخله» در وضعيتِ عادي و روند بهنجارِ تاريخ است. رخداد عدالت، يعني دگرگونسازي بنيادين، به قسمي که «مداخلهگر»، مداخله را که موضوعِ آن فقط «مازاد» بود، به قاعده بدل ميکند. با رخداد عدالت، توليد کنندهي مازاد نيز موضوع «مداخله» قرار ميگيرد. به سخني ديگر، رخداد عدالت، بي نظمي و وضعيتِاضطراري را که مختص يک قوم يا يک گروه بود، همگاني ميسازد. ديگر هزاره فقط کشته نميشود، ميتواند بکشد و بنا به توهم ديگران حتي ممکن است، ميخ هم بر سر ديگران بکوبد. رخداد، عدالت به قدرتِ افسارگسيخته حد ميزند. از اين پيشتر نرو، اگر گام فراتر نهي ممکن است به سرت ميخ بزنيم. اين فرمان اما، قدرت افسارگسيخته را خشماگين ميکند و در نتيجه قدرت ناگزير است، بعد سرکوب و خشونتش را آشکار سازد. کشتارهايِ همگاني، آشکارسازي بعد سرکوبگرتاريخي قدرت ستم بود.
•9. عدالت نميتواند پروژة دولتي باشد، بنابراين کساني که ميخواهند رخدادعدالت را در چارچوب دولت بگنجاند، از بنياد خطا کرده است. تفکر عدالتخواهانه در هر کجاي عالم، مزاحم و موي دماغ دولت است. عدالت شرط لازم يک عمل اساسي و جهتگيريِ سياسي «برابريطلبانه» است. مزاري سيماي سوژه صورتبخش برابريخواهي است و باطر ح برابريخواهي، در تاريخ ستم و نابرابري "وقفه" ميافگند. عدالت، بر بنياد اين وقفهافگني در روندِ نابرابري رخداد. همچنین جهتگيريهاي سياسي نميتواند با عدالت نسبت مثبت يا منفي نداشته باشند. اکسيومِ برابريخواهانه، در جهتگيريهاي سياسي يا وجود دارد يا ندارد. در نتيجه ما يا بيرونِعدالت هستيم يا درون. مزاري با قرار دادن اکسيومبرابريخواهي در جهتگيريهاي سياسي اش، گروه مازاد را که «خربارکش»، «کلهپوک(ازبیک ها)» و ... ياد ميشدند، به عرصة سياست فرا خواند. عدالت، خصلت رهايي بخشي و مسيحايي دارد و دولت سرشتِ ابزاري و سرکوبگرانه، بنابر اين کساني که مزاري و رخداد عدالتخواهي را در چارچوبِ دولت قرار ميدهند، فرقي نميکند آقاي خليلي باشد، يا ديگران، از ريشه خطا کردهاند. دولت ما زاد توليد ميکند، به عنوان مثال ميشود از مردم بهسود یا کسانی که صرفا به خاطر تفاوت های قومی در پارلمان رای نمی آورند، نام برد که مازاد توليد شده توسط دولت کنوني است. امر مازاد يگانه سوژه حقيقت است، تفاوتي نيست به کدام قوم و گروه تعلق داشته باشد. سوژه حقيقتبودن يک قوم يا يک گروهرا ميتوان بر اساس مازاد بودنِ آن تشخيص داد. نکته اساسی اما اين است که امر مازاد، نه از طريق مبارزه قانوني، بلکه با حرکتِ راديکال و انقلابي ميتواند در صحنة سياسي حضور يابد، بنابراین کسانی که برای بیرون از بیرون ماندگی کنونی گروه مازاد، مبارزاتِ قانونی را تجویز می کند، در دام یک خطایِ بنیادی گرفتارند، زیرا به این امر توجه نکرده اند که به حاشیه رانده شدگاندر حوزه تعلیق تام و تمام قانون/ اخلاق قرار دارند. حضور امر مازاد، در چارچوبِدولت/ قانون، امر بيمعنا و کاملا دروغ است. برخي تصور ميکنند که عدالت انسجامها را بنيان مينهد، درحاليکه عدالت سويههاي آشوب و بيانسجامي را آشکار ميسازد. اساسا عدالت، معرفِ سيمايِ بينظم و شورشگر است و به همين سبب مزاري، به حيث رهبرِ رخداد عدالتخواهي، معرف نظم نيست، (شايد خليلي باشد)، زيرا «برابريخواهي» در سرشتِ خود ضد نظم است و پيوندها را ميگسلد. مزاري در نقطة گسست مطلق قرار دارد، زيرا رخداد عدالت، نميتواند با وضعيتِ عادي پيوند داشته باشد. مزاري تنها ماند، زيرا يک گسست بود. نه دنياي اسلام او را حمايت کرد، نه کشورهاي همسايه، نه منطقه و نه قدرتهاي جهاني. رخداد عدالت، امر خود آيين و قايم بر خويش است و فاعل انساني نه در وابستگي به غير بلکه مشخصا در قابليتهاي انسانياش در وضعيت وقفه ميافگند. نميتوان هم قايم به غير بود و هم سيماي معرف عدالت. عدالت نوعي فرمان «ايست» است به روند نابرابر تاريخ. مخاطب اين فرمان،اما نه فرد و گروه خاص، بلکه «همگان» است. به همين سبب مزاري به حيث سوژه يک سياست حقيقي در دسترسِ همگان است؛ جايي که مردم/ جمع دسترسي دارد و هيچ وقت در تالارهايِ مجلل و شيک تبعيد نميگردد. آنهايي که در درون ساختار قدرت قرار دارند، نميتواند پيرو مزاري باشند، مزاري رخداد عدالت است و همواره بيرون از قدرت و نظم موجود.
•10. مسئلة اصليِ اکنون هزاره، «وفاداري به رخدادِ عدالت» است. فروپاشی کنونیِ جامعه هزاره را می توان پی آیند "بی وفایی به رخداد عدالت" دانست. عدالت/ سیاستِ حقیقی با مزاري و مقاومتِ عدالتخواهي در غرب کابل رخ داد، اکنون مسئله اصلي وفاداری و استمرار پروژه ويرانگري نظم تاريخي، سراسري ساختنِ وضعيتِاضطرار و در واقع به وجود آوردنِ يک وضعيتِ اضطراريِحقيقي است که در آن انسان ستمديده، صرفا موضوع تصمیم نباشد، بلکه بتواند تصميم گيرد. مسئله اين نيست که با دولت چگونه رابطه بر قرار گردد، طرح عقيمِ آقاي محقق و خليلي که حوادث اخير، به ويژه فاجعة انسانيِ بهسود، پوچي و بيمعنايي آنرا آشکار ساخت؛ مسئلهيِ سازمان دهيِ مجدد و انضباط ستمديدگان است به قسمي است که امرمازاد از سرگرداني نجات يابد. «وفاداري، مسئلهاي مربوط به ساحتِ عمل بايد، چيزي را سازماندهي کنيد، اين است حقيقتِ وفاداري.» بزرگسازيِ مسئلهي رابطه با دولت که اکنون ذهن بسیاری از روشنفکران و رهبران ما اشغال کرد، راه حل نيست. «راهِ حل مسئله در دراز مدت همانا خلق و ابداع شکلي تازة از انضباطِ دروني، انضباطِ ساري و جاري در اردوگاه مردمي است.(ص 475» برزگسازی گسست از دولت است که میتواند سرنوشتِ ما را تغییر دهد. باید خاطر نشان کرد که خطاست اگر اين شکل از انضباطرا همارزِ "هويتخواهي" بپنداريم، رخدادعدالتخواهي از آنجا که معطوف است به "برابريِ همگاني" از «محدودة هويتها بر ميگذرد. وفاداري به رخداد عدالت يعني تلاشِ راديکال، یعنی بسط دادن خطر تا مرکز قدرت، در راستاي تحقق کامل ايدة «برابريخواهي» و «گرهافگني» در وضعيتِ انساني نابرابر. وفاداري به مزاري و رخدادِعدالت، يعني فراخواندنِ «امر مازاد» و هستي اضافي به صحنة گفتار و تصميمگيري. از آنجا که رخدادعدالت با «برابريخواهي» مشخص ميگردد، وفاداري به اين رخداد، يعني «مداخلهگري» در نظم نابرابر موجود و همگانيسازي وضعيتِ آشوبي که اکنون فقط به «امرمازاد» يا «انسانِهزاره» اختصاص دارد. آنهايي که خط مزاري را در نظم و «وحدتِملي» دنبال ميکنند، دچار خطايي بنيادي هستند. عدالت، بيش تر با آشوب و ناآرامي پيوند دارد، با دستِ رد زدن به سينة طرفدارانِ نظم و وضعيت موجود، نه با نظم و تصلب، «هر چند خود مقولة "بيمرز" است.» به طرح ايدة وفاداري به رخدادِ عدالت، اين بصيرت را به ما ميدهد که فاکتورهاي راديکال موثر در سر نوشت يک جامعهرا، در نظر بگيريم و دچار اين خطا نشويم که «عدالت» را در چارچوب نظم و هماهنگي جستو جو کنيم.
[1] - نظريههاي جامعهشناسيِ کلاسيک؛ مقدمه بر انديشهي مارکس، وبر، دوکهيم، زميل، ترجمة شنهاز مسميپرست، تهران، نش آگه، 1388.ص 269
[2] گزیده قانون و خشونت؛ گزینش و ویرایش مراد فرهادپور، امید مهرگان، صالح نجفی، تهران،1378 ص 71.
[3] همان.
[4] - همان.
[5] همان.
[6] - آلن بدیو، فلسفه، سیاست، هنر، عشق، گزینش و ویرایش: مرادفرهادپور، صالح نجفی، علی عباس بیگی، تهران، موسسه فرهنگی رخداد نو، 375.
[7] همان/376.
[8] الن بديو/ 264.
[9] همان.
[10] همان.
[11] همان/ ص 266.
[12] همان. ص 267
[13] همان ص 479.
[14] همان.
[15] همان. ص 268.