می ترسم از این همه کابوس بی تعبیر
صابره رضایی
۱۳۸۹ يکشنبه ۱۷ اسد
11
نسخه مناسب چاپ
کاش کسی پیدا شود و چشمان خفته و کابوس آلوده ام را صدا کند. شاید بیدار شوم و ببینم که این کابوس آلوده به طالب تمام شده است.
تا بیکران ها چشم دوخته ام. تمام اضطراب مرا بغض های یخ زده در گلویم تفسیر می کند و رنگ پریده ام تصویری از نهایت ترس یک زن است از طالبان. روزهایی است که تمام ثانیه هایش را با جستجو در مورد آخرین اخبار تایید حکومت طالبان در افغانستان به شب می رسانم. می ترسم. از آن روز می ترسم. روزی که طلوع خورشیدش برای من و تمام زنان افغانستان تحفه ای بنام طالب به ارمغان بیاورد. می ترسم از طرح هایی که طالب در سر دارد. طرح هایی که مرا وا می دارد تا روزها را عزاداری کنم. روزهایی که آنروز از پوچی پر خواهند بود. به قدم هایم می نگرم که خسته و خاک آلود و نا امیدانه به راهش ادامه می دهد. قلبم مانند جنگل انبوه وسرسبزی است که دچار آتشی بزرگ و مهار نشدنی شده است. می ترسم از هجوم این لشکریان وحشی. می ترسم از گریستن. می ترسم از اینکه اشک بریزم و شانه های زمین خیس شود. زمین دیگر تحمل باران ندارد و من قدرت باریدن . کاش چشم خدا باز باشد و گاهی مرهمی شود برای ترس های کهنه و قدیمی یک زن افغانستانی. می ترسم آن روز فرا رسد و دیگر کسی نام مرا نداند و من بیهوده تمام این ثانیه ها قلم بر دست گرفته باشم تا هویت یک زن افغانستانی را هر چند ناچیز به تصویر کشم .میترسم آن روز به من پشت پا زنند. می ترسم که مبادا اسیر اسلام طالبانی شوم و مسلمانی ام بر باد شود. می ترسم از آن پس زن بودنم خلاصه شود به تصویر در آیینه های شکسته و رنگ سرخ حنایی بر دستان و گاهی هم پاهایم. می ترسم از آیینه ها، شاید آنهاهم آن روز از من رو بگیرند. می ترسم دیگر آن زنی نباشم که پدرو مادرم عرق ریخته اند تا به این سان تربیتم کنند. می ترسم آن روز از خدا کمک بخواهم و خدا با گفتن کمک رسانی ممنوع، آتش ترسم را وسعت ببخشد. نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم تا شاید شبح ترس را از خود برانم. این یک تراژدی است برای قصه ی من و همنوعان افغانستانی من. می شنوم. به بی گناهی دخترک معصومی که در کوچه مان لی لی بازی می کند قسم،کسی دارد در خودش غم می ریزد و صدای خیسش را از تار گلو بر نمی آورد و بی آنکه کسی صدای غمناک و لرزانش را بشنود در دریایی از ترس و نافرجامی غرق می شود.کاش می شد به قدر کاسه ای از ترسم بردارم و در حوض نگاه ماه بریزم تا شاید دنیا بفهمد که من می ترسم. در ذهنم تگرگ می بارد و در وجودم غم بیهودگی موج می زند. می ترسم آن روز فریاد بزنم اما خدا سکوت کند. می ترسم آن روز از ترس به خدا بد و بیراه بگویم اما خدا باز هم سکوت کند. میترسم از ته دل دعا کنم و خدا گوشهایش را گرفته باشد. می ترسم از نگاه دخترک معصومی که در اتوبوس به من می نگرد ولی با چشمانی خالی از لبخند. شاید او هم می داند قرار است بر سر زن افغانستانی باران بلا ببارد. می ترسم آن روز بازوانم شکسته باشندو نتوانم نگاه سنگین و گنگ همین دخترک را به دوش کشم. من چقدر ساده ام. می دانم آن روز بی گناه با ریسمان اسلام طالبانی حلق آویز خواهم شد. اگز طالب بیاید و من در جهان گم شده باشم خوب است وگرنه او مرا و نام مرا از صفحه ی روزگار گم خواهد کرد. باشد. باکی نیست. من هم تکه ای از بزرگترین هراس دنیایم. تکه ای که در کنار همه ام اما آن روز جدایم خواهند کرد و بعد پشت سرم در تنهایی هایم سرک خواهند کشید و سوژه ای خواهند داشت برای نوشتن، گریستن، خندیدن و گاهی هم ترحم. چقدر متنفرم که بر حال من ترحم کنند. آنها تا انتهای زن بودنم سرک خواهند کشید و مرا به لمس هراس وادار خواهند کرد. و اینگونه می شود که ساعتها در کنار خدا خواهم نشست و دعا خواهم کرد. و برایش روسری ام را در می آورم و او را مجبور می کنم که دعاهای مرا عریان بنگرد شاید دیگر فضای خلوتم بوی سکوت خدا را ندهد. می ترسم خدا جوابم را اینگونه بدهد: صبر کن. و من نمی دانم در آن لحظه چه خواهم کرد. شاید بر خدا خشمناک شوم . شاید با او قهر کنم. با اینهمه نمی دانم چه خواهم کرد. شاید در اوج دردهایم تبسمی کنم و خدا را شرمگین کنم از صبرم. شاید از خدا بپرسم: چرا؟ چگونه؟ می بینی؟ شاید از جا برخیزم و از خود و خدا هیچ برجا نگذارم. اما هنوز دلواپس آن روزی هستم که در راه است و شبها کابوسی است که خواب پریشان مرا می شکند و تمام اشتیاق زن بودنم را در خاطراتم حبس می کند. شاید در گوشه ای نشستم و گلدوزی کردم و گاهی رژی بر لبان بی رنگم کشیدم. شاید هم خفاش های وحشی تمام پرده های گلدوزی شده ام را دریدند. شاید چشمانم را با بیرقی سیاه بستند آنگاه من باید با چشمانی بسته به دنیایی بنگرم که خورشید بر دیوارهای بی جانش می تابد. دیوارهایی که آن روز دیگر پناهگاه هیچ زنی نخواهد بود. شاید هم شبگردهای خون آشام سر بریده ی زنی را به دندان بگیرند و جیغ مرا در گلو خفه کنند. شاید مرا به همراه مرده ای که خون در گلویش خشکیده باشد در گوری بخوابانند. کاش بجای این همه دیوار نیمه عریان کمی آب بود و یک سی پاره تا تمام نفس هایم پر می شد از قیل و قال خدایی و دمی که نا امید می شدم آب می نوشیدم. می ترسم از این همه کابوس بی تعبیر. کاش کسی پیدا شود و چشمان خفته و کابوس آلوده ام را صدا کند. شاید بیدار شوم و ببینم که این کابوس آلوده به طالب تمام شده است.