قابیل
شریف سعیدی
۱۳۸۹ سه شنبه ۱۹ اسد
8
نسخه مناسب چاپ
حرف می گفتم میان خواب وبیداری روان // بر ذغال داغ از دستم کباب افتاده بود// رفته بودم کوه گردی خود کشی هم رفته بود //
نیمه های صخره از دستم طناب افتاده بود// روی دست جنگل پرخار جان می باخت سخت // ماده خرگوشی که از چنگ عقاب افتاده بود

قابیل
نی با نیزه اش
در آب ایستاده است
آب تا گردن نیلوفر تلخ است
وباران زهر می ریزد درکاسه سرش
سیب سرخ رسیده است
در شاخه ی خم شده از چاقوبرگها
گل ها در نسیم تاب می خورند
نیش زنبورهای ذغال و آتش را
که از گل بو نمی برند
برابریشم ِ سبزبرگها
کز کرده اند کرم های کوچک
وبرگ های نیمه خشک سوراخ سوراخ
تورهای تارهای عنکبوتان
از باغ
بی دماغ
به خود می آیم
چشم چپم می پرد
برچشم راستم
بینی ام تیغی آخته ای است در میان دوچشم
زبانم سرم را به باد می دهد
دندانهایم زبانم را به ساطور
دست چپم قابیل است
دست راستم هابیل
کلاغ در موهایم قار قار می کند
وخوشه های خشکیده گندم
باخون دانه دانه هابیل
در دشتی که خرمن مرا سیل برده است
داغ
تنها
در اتاق داغ
برهنه ام
ومی شمارم دانه دانه
داغهایم را
با دانه های بی شمار عرق در پیشانی
وآبشاری که قطره قطره سپید می شود از موهای سرم
از سینه ام شیار
از بازوانم جویبار
وبدین سان آبشار می شوم
وبدین سان آب
در اتاق داغ
تنها
عذاب
خواب من تربود و رویایم در آب افتاده بود
روی چین های دو چشمم آفتاب افتاده بود
خواب من می رفت سراز روی بالش زیر آب
رود با شیبی پریشان در شتاب افتاده بود
حرف می گفتم میان خواب وبیداری روان
بر ذغال داغ از دستم کباب افتاده بود
رفته بودم کوه گردی خود کشی هم رفته بود
نیمه های صخره از دستم طناب افتاده بود
روی دست جنگل پرخار جان می باخت سخت
ماده خرگوشی که از چنگ عقاب افتاده بود
پنجه ی سرخی بریده، ماهیی بر خاک بود
همچو ابراهیم در آتش رباب افتاده بود
بینی یک دختر افغان دماغم را برید
زیر تیغ تیز از دست حجاب افتاده بود
خواب من هی تلخ می گردید وهذیانم زیاد
در کنارم شیشه های بی شراب افتاده بود
دخترم نم نم به رویم آب زد بیدار کرد
گفت فهمیدم که خوابت در عذاب افتاده بود