همگاني سازيِ وضعيتِ اضطرار
اسد بودا
۱۳۸۹ شنبه ۲۳ اسد
49
نسخه مناسب چاپ
من دستانِ آن نوجوان هاي را مي بوسم که پوسترهاي نمايندگان را پاره کردند، کوچي ها را بيرون راندند و پسته هاي پليس را به آتش کشيدند. اين جوانان نخستين کساني هستند که شکوه و عظمت و شجاعتِ آنان در اين شهر مرا وا مي دارد که در برابرِ آنان تسليم شوم. آن ها با لباس هاي خاکي، بدنهاي نازک و نحيف و حتي بدنِ عريان، نمادِ عيني همگاني سازيِ وضعيت خطراند، نمادِ وفاداري به رخدادِ عدالت، قطبِ نمايي که مسير حرکت ام به سوي آينده را نشان مي دهند. آن ها "بازنمايش" نيستند، نمايش اند، دولت و نيروهاي نظامي را وادار كردند قدرتِ آنان را "بازنمايي" كند. آن ها قدرت ها را به حضور فراخواندند و ثابت کردند که دولت/ قدرتِ حاکم توانِ دروني کردن برچي را ندارد.

همگانيسازيِ وضعيتِ اضطرار
اسد بودا
سرانجام دشتِ بر چي که نمادِآشکارِ وضعيتِ تبعيض و نابرابري از يکسو، و موضوعِ سوءِ استفاده رهبرانِ سياسي از سوي ديگر است، منفجر شد و جواناني که اغلب کمتر از بيستسال داشتند، در خيابانِ اصلي اين منطقه به "خشونتِ مسيحايي" روي آوردند. خيابانها شلوغ بودند، پر سر و صدا، اما نه سر و صدا و بوقِ موتر، بلکه سر و صدايِ جواناني که بر ضد نابرابريِ موجود طغيان کردند. برچي منفجر شد، صدا شد، طغيان و خشونتِ راديکال، تا وضعيتِ اضطراريرا که براي اين مردم قاعده است، همگاني سازد. جوانان برچي با دستانِ خالي توانستند کوچيها را که با پيشرفتهترين سلاحها مجهز بودند، شکست دهند. کوچيها، غژديها شانرا رها کردند، و فرار را بر قرار ترجيح دادند. سرانجام، پليس/ دولت به حمايتِ کوچيها شتافت و با بيرحميِ تمام مردم برچي را تيرباران کرد. در خشونتهايِ ديروزِ غربِ کابل، در يکسو جوانان برچي با دستانِ خالي عدالت را جيغ ميکشيدند، در سويِ ديگر نيروهايِ مسلح پليس و کوچيها، جوانان برچي، اما، ساعتها در برابر آتش و رگبارِ پليس مقاومت کردند. آنها علامت "توقف" را که فرمانِ ايست دولت به مردمِ برچي است از سر راه بر کندند و باپذيرشِ چندين کشته و زخمي تا چوکِ کوتهسنگي، در برابر دولتِ ستمگر عدالترا فرياد کشيدند. به رغمِ نامرديهايِ روزگار و خيانتهايِ سازمانيافته، برچي هنوز خاطرة مقاومت را به ياد دارند و نام مزاريِ به آنها اميد و نيرو ميبخشد، تا به رغمِ دستور "کريمخليلي" و "محمدمحقق" که آنها را به آرامش/نامردي دعوت ميکردند، با تصميمِ راديکال سياسترا به صورت مستقيم و بدونِ ميانجيِ رهبرانِ سياسي تجربه کنند. جوانانِ دشتِ برچي، در نبودِ روشنفکرانِ و تحليلگرانِ سياسي، در نبود رهبرانِ سياسي و مذهبي، در نبودِ نمايندگانِ پارلمانِ سودجو و علماءِ ديني که در اين روزها اورادِ جوشنکبير و جوشنصغير را ساجيقوار ميجوند، در سياست مشارکت نمودند. آنها روزة سکوترا شکستند و در کمتر از يکروز توانستند "وضعيتِ اضطراري را" همگاني سازند و حتي آقاي خليلي معاونِ رئيسِ جمهور که لوليتاي صلح و اميد براي دولتِ کنوني است، اعتراف کرد که عاديسازي وضعيت از نظر زماني، ساعتها طول کشيد.
اميرداد، 18 سال داشت، کسي نميدانست در قلبِ او که هرپوستري بهجز پوستري مزاريرا پاره ميکرد، چه ميگذرد. ولي بهيقين در قلبِ او آتشي روشن بود و در جانِ او دردي شعله بر ميکشيد. اميرداد، با شليکِ پٌليش کشته شد، نه با يک مرمي، بلکه سهمرمي آن هم درست در قلبش، شايد به اين دليل که در آن نورِ انقلابي روشن بود که سبب ميشد اميرداد از مرگ نترسد. اما فقط اميرداد، آزاديرا فرياد نکشيد، يک دشتِ برچي جوان آزادي و عدالترا فرياد کشيدند، فقط اميرداد در راهِ آزادي و عدالت کشته نشد، مطابقِ گزارشِ رسانهها حد اقل بيش از بيست نفر در اين حادثه جان باختهاند. خون در سرکِ برچي ديده ميشد، در راهپلههاي شفاخانهها، در دشتي که جوانان برچي با بيل و کلنگ از آن کوچيهايِ مسلح را بيرون راندند. خونِ مردم برچي ريخته شد، شايد به اين دليل که هنوز اين مردم براي رسيدن به "برابري" از خون دادن نميترسند، هراسي ندارند اگر کشته شوند، اما دشوار است اگر به ذلت تن در دهند.
درست زماني که مرمي سينة اميرداد را ميشکافت و مردمِ روزهدار برچي به خاطر حقخواهي در آفتابِ داغ زير رگبارِ گلولة دولتِ حاميِ کوچيها قرار داشتند، تلويزيونِ کريمخليلي، در حالِ زمزمة اشعارِ عارفانه بود و ملايي چاق، ريشو و شکمگندة در بارة فضيلتهاي دعا و مناجات بحث ميکرد. همچنين درست زماني که اجسادِ خونين جوانان معترض در برابر ايستگاه حوزه 13 پليس در خيابان افتاده بودند، تلويزيونِ محقق با شور و هيجان تمام، بازيِ فوتبال پخش ميکرد. در اوج درگيري شايعه شد که خليلي براي ميانجيگري به صحنة جنگ رفته، اما، تلويزيونِ نگاه، شايعه حضورِ خليلي در صحنة جنگرا تکذيب کرد و آنرا توطئه دانست. خبري از جنگ پخش نکرد و در اخبار مربوط به نماز جمعه، از "مصليشهيد مزاري" به عنوان "مصلي جامعِ غربِ کابل" ياد نمود. هنگام اذانِ مغرب، آنگاه که اوضاع شهر کاملا به هم ريخته بود و برچي در محاصرة اردويِ ملي، نيروهاي آيساف و پليس دولتي حاميِ کوچي قرار داشت، محقق و خليلي مردم را به "آرامش" دعوت کردند، شايد به اين دليل که هنگام زهرِ مار افطار بودند و دوست نداشتند با اوقات تلخ کنار اصحاب و اولاد شان سر سفره بنشينند. آنها افطار کردند، اما مردم گرسنة برچي هنوز در خيابانهاي جيغ ميزدند و جوانان پوسترهاي نامزدها را به آتش ميکشيدند. پس از افطار و نماز و شکرخدا، در حاليکه صداي رگبارِ پراگندة پليس از برچي، کوتهسنگي و ديگر مناطقِ هزارهنشين بهگوش ميرسيد، تلويزيونِ نگاه بيانيهرسميِ آقاي خليلي را منتشر کرد و در آن از «علماء، روشنفکران و متنفذانِ محلي خواسته بود« که مردمرا به «آرامش» دعوت نمايند. اين بيانيه، تنها يک بيانيه دولتي بود و بهجايِ آنکه دولترا به خاطر کوتاهيِ در برابر حفظ جان مردم مورد ملامت قرار دهد، نيشِ اصلي آن متوجه مردم و جوانانِ انقلابيِ دشتِ برچي بود. در اين بيانيه آمده است که «من از اينکه عده زيادي از افراد روزه دار کشته و زخمي شدهاند، شديدا اندوهگينام»، اما «افراد و گروههايي که به اين وقايع دامن زدهاند، مردمرا تحريک و از اين وقايع سوء استفاده ميکنند، موردِ پيگرد قانوني قرار خواهند گرفت.» بنابراين دولت و پليسي که به حمايتِ کوچيها مردم را ميکشند مقصر نيست، "گروههاي اغتشاشگرِ وجود دارند که به اين وقايع دامن ميزنند"؛ گروههاي که در خارج از چارچوبِ دولت قرار دارند و مسلما گروههاي اغتشاشگر هم کسي نيست، جز همان جوانانِ خٌردسالي که با دستِ خالي و بيهيچ ترسي در برابر دولتِ فاسدِ کنوني دست به طغيانِانقلابي زدند.
کشتار افراد بيگناه دشتِ برچي نشان داد که اين منطقه، همان نقطة عدم تمايز و وضعيتي اضطراري است که دولت/ قدرتِ حاکمِ پوشاليِ کنوني، از طريق اعمال خشونت/ قدرتِ نگهدارنده بر آن به حياتِ خود ادامه ميدهد و از نظر توپوگرافيِ سياسي، همزمان در بيرون و درون قانون قرار دارد. برچي استثنايي است که در آن قاعده/ قدرتِ حاکم با تعليقِ تام و تمام قوانين و کشتنِ بيرحمانة مردم خودشرا سر پا نگه ميدارد. به سخنيديگر، برچي از قاعده "حذف" شده و در خود جمعيتِ فقيريرا جاي داده که دولت هيچ مسئوليتي در برابرِ آنها ندارد، اما بدان معنا نيست که کاملا خارج از ساختارِ حاکميت قرار دارد. از آنجا که «ساختارِ نظام حقوقي-سياسي عبارت است از ادغامِ آنچيزي که همزمان بيرونرانده ميشود[1]»، نظامِ حقوقيـسياسي کنوني، براي آنکه خودش را سرِ پا نگهدارد، برچيرا از طريق "ادغام" در دل شهر کابل "بيرون" ميراند. برچي، منطقة استثنايي است و استثنا نوعي حذف. «گوياترين مشخصة امر استثنايي اين است: اين طور نيست که آنچه حذف ميشود به واسطة حذفشدن، مطلقا فاقدِ هر رابطهاي با قاعدة عام باشد. درست بر عکس، آنچه در استثناء حذف ميشود، خود را در نسبت با قاعده بر پا نگه ميدارد، آن هم در هيئتِ تعليق قاعده. قاعده بر استثناء اعمال ميگردد، آن هم تا آنجا که بر آن اعمال نميگردد و از آن پا پس ميکشد.» بهسخني ديگر، قاعده بر برچي اعمال ميگردد و پليسِ افراد بيگناه را مطابقِ دستورِ حکومت تيرباران ميکند، آنهم تا آنجا که بر آن اعمال نميگردد و در برابرِ تجاوزِ کوچيها پا پس ميکشد. حکومت نميتواند بر قندهار و هلمند، حاکميت داشته باشد، زيرا توانِ درونيکردنِ آنها را ندارد. به بيان ژيلدلوز و فليکسگتاري «حاکميت فقط بر آن چيزي حکم ميراند که قادر به درونيکردناش است»: دشتِ برچي، بهسود و و ديگر جاهايي صرفا از طريقِ حذف در حکومت ادغام ميگردد.
کشتارِ بيرحمانة هزارهها در بهسود و برچي توسط پليس و کوچيها، بيانگرِ آن است که هزارهها بايد در برداشتِ شان از وضعيت تجديد نظر نمايند. اين منازعاترا نه يک منازعاتِ محلي، نه منازعة دو "بردار"، ادبياتي که تيمِ خليلي آنرا ترويج ميکند، نه منازعه ميان مردم کوچي و محلي که در رسانههايِ جمعي تعبير ميشود، بلکه منازعة "دوست" و "دشمن"، آنهم به معناي اشميتي دانست که بر بيشترين حد اتحاد و خصومت(اگر نکشي ميکشدت)، دلالت دارد. کنشها و انگيزهها و در کل خشونتهاي سياسيِ اخير را که مهمترين ويژگيِ آنها "نقضِ حيات" و "ريختنِ خون" است، فقط با ارجاع به مفهوم "دوست" و "دشمن"، ميتوان درک و فهم کرد. کارل اشميت براين باور است که «تمايزِ سياسيِ مشخصي که کنشها و انگيزههايِ سياسيرا ميتوان به آن باز گرداند تمايزِ دوست و دشمن است(تاکيد از ماست)... تمايز دوست و دشمن دلالت بر بيشترين حد اتحاد يا تفرقه، با همبودن يا از هم جدا بودن ميکند.» از نظر اشميت خطاست اگر مفهوم دوست و دشمن را که "سرشتِ ذاتا عيني و خودآيينيِ امرسياسي را" آشکار ميسازند، در حوزة اخلاق، زيبايي شناسي و اقتصاد، جاي دهيم، زيرا دشمنِ سياسي، لزوما از نظر اخلاقي شر، به لحاظ زيباشناختي زشت و يا از منظر اقتصادي ضرر رسان نيست، «او غير است، بيگانه است؛ برايِ سرشتِ دشمنبودن او همين بس که به لحاظِ وجودي جدا چيزي متفاوت و بيگانه باشد، چندانکه در موارد استثنايي زد و خورد و ستيز با وي ممکن است.» بنابراين اين دو مفهوم را نه در چارچوبِ امورِ اعتباري و ذوقي، بلکه «بايد در معناي انضمامي و وجوديِشان درک کرد.» دشمن کسي است که اگر نکشي، تو را خواهد کشت، دشمن خواهانِ نفيِ طرف است و اگر در برابرش مقاومتي صورت نگيرد، به بهسود و قولِ خويش اکتفا نميکند. او ميخواهد از ارگِ رياستِ جمهوري لشکر بياورد و دشتِ برچي اين پينة نچسپ بر دلِ شهر کابل رانيز از تو بگيرد. اساسا او خواهان نفي وجود توست و نفسِ بودنت او را آزار ميدهد. تنها با نيست کردنِ توست که ميتواند خويشتن را از عذابي که بدان گرفتار است، برهاند. اينکه در برچي همان خشونت اعمال ميگردد که در بهسود و حتي محمد کريم خليلي که بيش از هشتسال است به حيثِ کانون نفوذيِ دشمن در دروان هزارهها عمل کرده است، باز هم از نظر پشتونها دشمن تلقي ميگردد، بدان دليل است که «دشمن هرگز خصوصي نميشود، دشمن تنها دشمنِ عمومي است.»
قدرتِ حاکم تنها در حيطة امر ستثنايي اعمال ميگردد، دشتِ برچي، بهسود يا هرجاي ديگري که در آنجا "و ضعيتِ اضطراري" حاکم است و به عنوان خلاء در روي زمين خشونتهاي فاجعهآميز در آن جريان دارد. "بيطرفي" دولت، پيشا-پيش متنفي است، زيرا بيطرفي به لحاظِ سياسي نامعقول در واقع «تابع پيشفرضِ غايي امکانِ واقعيِ گروهبنديِ دوست و دشمن است.» به نظر ميرسد پس از هشتسال "خودفريبي" اکنون وقتِ آن رسيده است که هزارهها، بهويژه خليلي و محقق که در اين هشتسال با کارتِ مردم بازي کردهاند، در بارة وضعيتِ شان سر از نو تامل نموده و راهها و چارههاي جستوجو نمايند که بر منطقِ دوست و دشمن استوار باشد. ادبيات بيانية خليلي به مناسبتِ خشونتهاي سياسي دشتِ برچي، بيش از آنکه معطوف به تعريف دشمن باشد، به تکهتکهکردنِ جامعة هزاره اشاره دارد. تجربة تاريخي، از مير يزدانبخش تا مزاري و تا خشونتهايِ اخير، اما، نشانگرِ آن است که دشمن اگر فرصت يابد نه تنها برخليلي، بلکه به قول بنيامين «در صورتِ پيروزي دشمن، مردگان نيز ايمن نخواهند بود.» اگر حذف و ايجاد منطقة استثنايي بنياد حاکميت است، يگانه راهبيرونرفت هزارهها، همگانيسازيِ وضعيتِ اضطرار خواهد بود؛ چندانکه ديگر فقط برچي ميدانِ تاخت و تاز و موضوع اعمال خشونت نباشد، خشونت تمامي شهر را فراگيرد. فقط خون"اميرداد" نبايد در سرک ريخته شود، خون دشمن نيز بايد ريخته شود. حرکتِ راديکال جوانان برچي نشان داد که اگر مردم ما متحد باشند، همگانيسازيِ وضعيتِ اضطرار کار چندان دشواري نيست. اينکه پليس دولتي به تنهايي نميتواند وضعيترا آرام سازد و از نيروهاي آيساف کمک ميخواهد نشانة «همان عجزِ حاکمِ جبار(کرزي) در تصميمگيري است، حاکم، که مسئولِ تصميمگيري در بارة وضعيتِ استثنايي است، در اولين فرصت فاش ميسازد که تصميمگيري براي او تقريبا ناممکن است.» به سخني ديگر تنها يک حرکت کوچک جوانان برچي ميان «قدرت و اعمالِ آن شکافي گشوده شد» که تصميم دولتي به تنهايي و بدون کمکِ نيروهاي بينالمللي قادر به پر کردنِ آن نبود. به هرحال براي هزارهها يگانه راهِ ايمن ماندن از خطر همگانيسازي خطر و گسترشِ آن در متنِ قاعده است. جوانانِ دشتِ برچي به حق پيشگام هستند، آنها به بهاي خونِ شان راهي را گشودند که نه در تخيل نخبگان روشنفکرانِ هزاره ميگنجد و نه عقل کوچکِ رهبرانِ هزاره قد ميدهد، شايد به اين سبب که آنها تصميم گرفتهاند، سرنوشتِ شانرا خود شان رقم بزنند. سيماي رهبران و روشنفکران، اکنون برايم تهوع آور است، من دستانِ آن نوجوانهاي را ميبوسم که پوسترهاي نمايندگان را پاره کردند، کوچيها را بيرون راندند و پستههاي پليسرا به آتش کشيدند. اين جوانان نخستين کساني هستند که شکوه و عظمت و شجاعتِ آنان در اين شهر مرا وا ميدارد که در برابرِ آنان تسليم شوم. آن ها با لباسهاي خاکي، بدنهاي نازک و نحيف و حتي بدنِ عريان، نمادِ عيني همگانيسازيِ وضعيت خطراند، نمادِ وفاداري به رخدادِ عدالت، قطبِ نمايي که مسير حرکتام بهسوي آيندهرا نشان ميدهند. آن ها "بازنمايش" نيستند، نمايش اند، دولت و نيروهاي نظامي را وادار كردند قدرتِ آنان را "بازنمايي" كند. آن ها قدرت ها را به حضور فراخواندند و ثابت کردند که دولت/ قدرتِ حاکم توانِ درونيکردن برچيرا ندارد.
[1] عبارتهاي داخل گيومه از اين کتاب نقل قول شده اند. قانون و خشونت، گزيرده مقالات، گزينش و ويرايش، مرادفرهادپور، اميدمهرگان و صالح نجفي، تهران، 1378.