همگاني​سازيِ وضعيتِ اضطرار

اسد بودا

سرانجام دشتِ بر چي که نمادِآشکارِ وضعيتِ تبعيض و نابرابري از يک​سو، و موضوعِ سوءِ استفاده رهبرانِ سياسي از سوي ديگر است، منفجر شد و جواناني که اغلب کم​تر از بيست​سال داشتند، در خيابانِ اصلي اين منطقه به "خشونتِ مسيحايي" روي آوردند. خيابان​ها شلوغ بودند، پر سر و صدا، اما نه سر و صدا و بوقِ موتر، بلکه سر و صدايِ جواناني که بر ضد نابرابريِ موجود طغيان کردند. برچي منفجر شد، صدا شد، طغيان و خشونتِ راديکال، تا وضعيتِ اضطراري​را که براي اين مردم قاعده است، همگاني سازد. جوانان برچي با دستانِ خالي توانستند کوچي​ها را که با پيش​رفته​ترين سلاح​ها مجهز بودند، شکست دهند. کوچي​ها، غژدي​ها شان​را رها کردند، و فرار را بر قرار ترجيح دادند. سرانجام، پليس/ دولت به حمايتِ کوچي​ها شتافت و با بي​رحميِ تمام مردم برچي را تيرباران ​کرد. در خشونت​هايِ ديروزِ غربِ کابل، در يک​سو جوانان برچي با دستانِ​ خالي عدالت را جيغ مي​کشيدند، در سويِ ديگر نيروهايِ مسلح پليس و کوچي​ها، جوانان برچي، اما، ساعت​ها در برابر آتش  و رگ​بارِ پليس مقاومت کردند. آن​ها علامت​ "توقف" را که فرمانِ ايست دولت به مردمِ برچي است از سر راه بر کندند و باپذيرشِ چندين کشته و زخمي تا چوکِ کوته​سنگي، در برابر دولتِ ستمگر عدالت​را فرياد کشيدند. به رغمِ نامردي​هايِ روزگار و خيانت​هايِ سازمان​يافته، برچي هنوز خاطرة مقاومت را به ياد دارند و نام مزاريِ به آن​ها اميد و نيرو مي​بخشد، تا به رغمِ دستور "کريم​خليلي" و "محمدمحقق" که آن​ها را به آرامش/نامردي دعوت مي​کردند، با تصميمِ راديکال سياست​را به صورت مستقيم و بدونِ​ ميانجيِ رهبرانِ سياسي تجربه کنند. جوانانِ دشتِ برچي، در نبودِ روشنفکرانِ و تحليل​گرانِ سياسي، در نبود رهبرانِ سياسي و مذهبي، در نبودِ نمايندگانِ پارلمانِ سودجو و علماءِ ديني که در اين روزها اورادِ جوشن​کبير و جوشن​صغير را ساجيق​وار مي​جوند، در سياست مشارکت نمودند. آن​ها روزة سکوت​را شکستند و در کم​تر از يک​روز توانستند "وضعيتِ اضطراري را" همگاني سازند و حتي آقاي خليلي معاونِ رئيسِ جمهور که لوليتاي صلح و اميد براي دولتِ کنوني است، اعتراف کرد که عادي​سازي وضعيت از نظر زماني، ساعت​ها طول کشيد.   

اميرداد، 18 سال داشت، کسي نمي​دانست در قلبِ او که هرپوستري به​جز پوستري مزاري​را پاره مي​کرد، چه مي​گذرد. ولي به​يقين در قلبِ او آتشي روشن بود و در جانِ او دردي شعله بر مي​کشيد. اميرداد، با شليکِ پٌليش کشته شد، نه با يک مرمي، بلکه سه​مرمي آن هم درست در قلبش، شايد به اين دليل که در آن نورِ انقلابي روشن بود که سبب مي​شد اميرداد از مرگ نترسد. اما فقط اميرداد، آزادي​را فرياد نکشيد، يک دشتِ برچي جوان​ آزادي و عدالت​را فرياد کشيدند، فقط اميرداد در راهِ آزادي و عدالت کشته نشد، مطابقِ گزارشِ رسانه​ها حد اقل بيش از بيست نفر در اين حادثه جان​ باخته​اند. خون در سرکِ برچي ديده مي​شد، در راه​پله​هاي شفاخانه​ها​، در دشتي که جوانان برچي با بيل و کلنگ از آن کوچي​هايِ مسلح را بيرون راندند. خونِ مردم برچي ريخته شد، شايد به اين دليل که هنوز اين مردم براي رسيدن به "برابري" از خون دادن نمي​ترسند، هراسي ندارند اگر کشته شوند، اما دشوار است اگر به ذلت تن در دهند.

درست زماني که مرمي سينة اميرداد را مي​شکافت و مردمِ روزه​دار برچي به خاطر حق​خواهي در آفتابِ داغ زير رگ​​بارِ گلولة دولتِ حاميِ کوچي​ها قرار داشتند، تلويزيونِ کريم​خليلي، در حالِ زمزمة اشعارِ عارفانه بود و ملايي چاق، ريشو و شکم​گندة در بارة فضيلت​هاي دعا و مناجات بحث مي​کرد. همچنين درست زماني که اجسادِ​ خونين جوانان معترض در برابر ايستگاه حوزه 13 پليس در خيابان افتاده بودند، تلويزيونِ محقق با شور و هيجان تمام، بازيِ فوتبال پخش مي​کرد. در اوج درگيري شايعه شد که خليلي براي ميان​جي​گري به صحنة جنگ رفته، اما، تلويزيونِ نگاه، شايعه حضورِ خليلي در صحنة جنگ​را تکذيب کرد و آن​‌را توطئه دانست. خبري از جنگ پخش نکرد و در اخبار مربوط به نماز جمعه، از "مصلي​شهيد مزاري" به عنوان "مصلي جامعِ غربِ کابل" ياد نمود. هنگام اذانِ مغرب، آن​گاه که اوضاع شهر کاملا به هم ريخته بود و برچي در محاصرة اردويِ ملي، نيروهاي آيساف و پليس دولتي حاميِ کوچي قرار داشت، محقق و خليلي مردم را به "آرامش" دعوت کردند، شايد به اين دليل که هنگام زهرِ مار افطار بودند و دوست نداشتند با اوقات تلخ کنار اصحاب و اولاد شان سر سفره بنشينند. آن​ها افطار کردند، اما مردم گرسنة برچي هنوز در خيابان​هاي جيغ مي​زدند و جوانان پوسترهاي نامزدها را به آتش مي​کشيدند. پس از افطار و نماز و شکرخدا، در حالي​که صداي رگ​بارِ پراگندة پليس از برچي، کوته​سنگي و ديگر مناطقِ هزاره​نشين به​گوش مي​رسيد، تلويزيونِ نگاه بيانيه​رسميِ آقاي خليلي را منتشر کرد و در آن از «علماء، روشنفکران و متنفذانِ محلي خواسته بود« که مردم​را به «آرامش» دعوت نمايند. اين بيانيه، تنها يک بيانيه دولتي بود و به​جايِ آن​که دولت​را به خاطر کوتاهيِ در برابر حفظ جان مردم مورد ملامت قرار دهد، نيشِ اصلي آن متوجه مردم و جوانانِ​ انقلابيِ دشتِ برچي بود. در اين بيانيه آمده است که «من از اينکه عده زيادي از افراد روزه دار کشته و زخمي شده​اند، شديدا اندوهگين​ام»، اما «افراد و گروه​هايي که به اين وقايع دامن زده​اند، مردم​را تحريک و از اين وقايع سوء استفاده مي​کنند، موردِ پي​گرد قانوني قرار خواهند گرفت.» بنابراين دولت و پليسي که به حمايتِ کوچي​ها مردم را مي​کشند مقصر نيست، "گروه​هاي اغتشاش​گرِ وجود دارند که به اين وقايع دامن مي​زنند"؛ گروه​هاي که در خارج از چارچوبِ دولت قرار دارند و مسلما گروه​هاي اغتشاش​گر هم کسي نيست، جز همان جوانانِ​ خٌردسالي که با دستِ خالي و بي​هيچ ترسي در برابر دولتِ فاسدِ کنوني دست به طغيانِ​انقلابي زدند.

کشتار افراد بي​گناه دشتِ برچي نشان داد که اين منطقه، همان نقطة عدم تمايز و وضعيتي اضطراري است که دولت/ قدرتِ حاکمِ پوشاليِ کنوني، از طريق اعمال خشونت/ قدرتِ نگهدارنده بر آن به حياتِ خود ادامه مي​دهد و از نظر توپوگرافيِ سياسي، همزمان در بيرون و درون قانون قرار دارد. برچي استثنايي است که در آن قاعده/ قدرتِ حاکم با تعليقِ تام و تمام قوانين و کشتنِ بي​‌رحمانة مردم خودش​را سر پا نگه مي​دارد. به سخني​ديگر، برچي از قاعده "حذف" شده و در خود جمعيتِ فقيري​‌را جاي داده که دولت هيچ مسئوليتي در برابرِ آن​ها ندارد، اما بدان معنا نيست که کاملا خارج از ساختارِ حاکميت قرار دارد. از آن​جا که «ساختارِ نظام حقوقي-​سياسي عبارت است از ادغامِ آن​چيزي که همزمان بيرون​رانده مي​شود[1]»، نظامِ حقوقي​ـ​سياسي کنوني، براي آن​که خودش را سرِ پا نگه​دارد، برچي​را از طريق "ادغام" در دل شهر کابل "بيرون" مي​راند. برچي، منطقة استثنايي است و استثنا نوعي حذف. «گوياترين مشخصة امر استثنايي اين است: اين طور نيست که آن​چه حذف مي​شود به واسطة حذف​شدن، مطلقا فاقدِ هر رابطه​اي با قاعدة عام باشد. درست بر عکس، آن​چه در استثناء حذف مي​شود، خود را در نسبت با قاعده بر پا نگه​ مي​دارد، آن هم در هيئتِ تعليق قاعده. قاعده بر استثناء اعمال مي​گردد، آن هم تا آن​جا که بر آن اعمال نمي​گردد و از آن پا پس مي​کشد.» به​سخني ديگر، قاعده بر برچي اعمال مي​گردد و پليسِ افراد بي​گناه را مطابقِ دستورِ حکومت تيرباران مي​کند، آن​هم تا آن​جا که بر آن اعمال نمي​گردد و در برابرِ تجاوزِ کوچي​ها پا پس مي​کشد. حکومت نمي​تواند بر قندهار و هلمند، حاکميت داشته باشد، زيرا توانِ دروني​کردنِ آن​ها را ندارد. به بيان ژيل​دلوز و فليکس​گتاري «حاکميت فقط بر آن چيزي حکم مي​‌راند که قادر به دروني​کردن​اش است»: دشتِ برچي، بهسود و و ديگر جاهايي صرفا از طريقِ حذف در حکومت ادغام مي​گردد.

کشتارِ بي​‌رحمانة هزاره​ها در بهسود و برچي توسط پليس و کوچي​ها، بيان​گرِ آن است که هزاره​ها بايد در برداشتِ شان از وضعيت تجديد نظر نمايند. اين منازعات​را نه يک منازعاتِ محلي، نه منازعة دو "بردار"، ادبياتي که تيمِ خليلي آن​را ترويج مي​کند، نه منازعه ميان مردم کوچي و محلي که در رسانه​هايِ جمعي تعبير مي​شود، بلکه منازعة "دوست" و "دشمن"، آن​هم به معناي اشميتي دانست که بر بيش​ترين حد اتحاد و خصومت(اگر نکشي مي​کشدت)، دلالت دارد. کنش​ها و انگيزه​ها و در کل خشونت​هاي سياسي​ِ اخير را که مهم​ترين ويژگيِ آن​ها "نقضِ حيات" و "ريختنِ خون" است، فقط با ارجاع به مفهوم "دوست" و "دشمن"، مي​توان درک و فهم کرد. کارل اشميت براين باور است که «تمايزِ سياسيِ مشخصي که کنش​ها و انگيزه​هايِ سياسي​را مي​توان به آن باز گرداند تمايزِ دوست و دشمن است(تاکيد از ماست)... تمايز دوست و دشمن دلالت بر بيش​ترين حد اتحاد يا تفرقه، با هم​​​بودن يا از هم جدا بودن مي​کند.» از نظر اشميت خطاست اگر مفهوم دوست و دشمن را که "سرشتِ ذاتا عيني و خودآيينيِ امرسياسي را" آشکار مي​سازند، در حوزة اخلاق، زيبايي شناسي و اقتصاد، جاي دهيم، زيرا دشمنِ سياسي، لزوما از نظر اخلاقي شر، به لحاظ زيباشناختي زشت و يا از منظر اقتصادي ضرر رسان نيست، «او غير است، بيگانه است؛ برايِ سرشتِ دشمن​بودن​ او همين بس که به لحاظِ وجودي جدا چيزي متفاوت و بيگانه باشد، چندان​که در موارد استثنايي زد و خورد و ستيز با وي ممکن است.» بنابراين اين دو مفهوم را نه در چارچوبِ امورِ اعتباري و ذوقي، بلکه «بايد در معناي انضمامي و وجوديِ​شان درک کرد.» دشمن کسي است که اگر نکشي، تو را خواهد کشت، دشمن خواهانِ نفيِ طرف است و اگر در برابرش مقاومتي صورت نگيرد، به بهسود و قولِ خويش اکتفا نمي​کند. او مي​خواهد از ارگِ رياستِ جمهوري لشکر بياورد و دشتِ برچي اين پينة نچسپ بر دلِ شهر کابل رانيز از تو بگيرد. اساسا او خواهان نفي وجود توست و نفسِ بودنت او را آزار مي​دهد. تنها با نيست کردنِ توست که مي​تواند خويشتن را از عذابي که بدان گرفتار است، برهاند. اينکه در برچي همان خشونت اعمال مي​گردد که در بهسود و حتي محمد کريم خليلي که بيش از هشت​سال است به حيثِ کانون نفوذيِ دشمن در دروان هزاره​ها عمل کرده است، باز هم از نظر پشتون​ها دشمن تلقي مي​گردد، بدان دليل است  که «دشمن هرگز خصوصي نمي​شود، دشمن تنها دشمنِ عمومي است.»

قدرتِ حاکم تنها در حيطة امر ستثنايي اعمال مي​گردد، دشتِ برچي، بهسود يا هرجاي ديگري که در آن​جا "و ضعيتِ اضطراري" حاکم است و به عنوان خلاء در روي زمين خشونت​هاي فاجعه​آميز در آن جريان دارد. "بي​طرفي" دولت، پيشا-​پيش متنفي است، زيرا بي​طرفي به لحاظِ سياسي نامعقول در واقع «تابع پيش​فرضِ غايي امکانِ واقعيِ گروه​بنديِ دوست و دشمن است.» به نظر مي​رسد پس از هشت​سال "خودفريبي" اکنون وقتِ آن رسيده است که هزاره​ها، به​ويژه خليلي و محقق که در اين هشت​سال با کارتِ​ مردم بازي کرده​اند، در بارة وضعيتِ شان سر از نو تامل نموده و راه​ها و چاره​هاي جست​وجو نمايند که بر منطقِ دوست و دشمن استوار باشد. ادبيات بيانية خليلي به مناسبتِ خشونت​هاي سياسي دشتِ برچي، بيش از آن​که معطوف به تعريف دشمن باشد، به تکه​تکه​کردنِ جامعة هزاره اشاره دارد. تجربة تاريخي، از مير يزدان​بخش تا مزاري و تا خشونت​هايِ اخير، اما، نشان​گرِ آن است که دشمن اگر فرصت يابد نه تنها برخليلي، بلکه به قول بنيامين «در صورتِ پيروزي دشمن، مردگان نيز ايمن نخواهند بود.» اگر حذف و ايجاد منطقة استثنايي بنياد حاکميت است، يگانه راه​بيرون​‌رفت هزاره​ها، همگاني​سازيِ وضعيتِ اضطرار خواهد بود؛ چندان​که ديگر فقط برچي ميدانِ تاخت و تاز و موضوع اعمال خشونت نباشد، خشونت تمامي شهر را فراگيرد. فقط خون"اميرداد" نبايد در سرک ريخته شود، خون دشمن نيز بايد ريخته شود. حرکتِ راديکال جوانان برچي نشان داد که اگر مردم ما متحد باشند، همگاني​سازيِ وضعيتِ اضطرار کار چندان دشواري نيست. اينکه پليس دولتي به تنهايي نمي​تواند وضعيت​را آرام سازد و از نيروهاي آيساف کمک مي​خواهد نشانة «همان عجزِ حاکمِ جبار(کرزي) در تصميم​گيري است، حاکم، که مسئولِ تصميم​گيري در بارة وضعيتِ​ استثنايي است، در اولين فرصت فاش مي​سازد که تصميم​گيري براي او تقريبا ناممکن است.» به سخني ديگر تنها يک حرکت کوچک جوانان برچي ميان «قدرت و اعمالِ آن شکافي گشوده شد» که تصميم دولتي به تنهايي و بدون کمکِ نيروهاي بين​المللي قادر به پر کردنِ آن نبود. به هرحال براي هزاره​ها يگانه راهِ ايمن ماندن از خطر همگاني​سازي خطر و گسترشِ آن در متنِ قاعده است. جوانانِ دشتِ برچي به حق پيشگام هستند، آن​ها به بهاي خونِ شان راهي را گشودند که نه در تخيل نخبگان روشنفکرانِ هزاره مي​گنجد و نه عقل کوچکِ رهبرانِ هزاره قد مي​دهد، شايد به اين سبب که آن​ها تصميم گرفته​اند، سرنوشتِ شان​را خود شان رقم بزنند. سيماي رهبران و روشنفکران، اکنون برايم تهوع آور است، من دستانِ آن نوجوان​هاي ​را مي​بوسم که پوسترهاي نمايندگان را پاره کردند، کوچي​ها را بيرون راندند و پسته​هاي پليس​را به آتش کشيدند. اين جوانان نخستين کساني هستند که شکوه و عظمت و شجاعتِ آنان در اين شهر مرا وا مي​دارد که در برابرِ آنان تسليم شوم. آن ها با لباس​هاي خاکي، بدن​هاي نازک و نحيف و حتي بدنِ عريان، نمادِ عيني همگاني​سازيِ​ وضعيت خطراند،  نمادِ وفاداري به رخدادِ عدالت، قطبِ نمايي که مسير حرکت​ام به​سوي آينده​را نشان مي​دهند. آن ها "بازنمايش" نيستند، نمايش اند، دولت و نيروهاي نظامي را وادار كردند قدرتِ آنان را "بازنمايي" كند. آن ها قدرت ها را به حضور فراخواندند و ثابت کردند که دولت/ قدرتِ حاکم توانِ دروني​کردن برچي​را ندارد. 
 


[1] عبارت​هاي داخل گيومه از اين کتاب نقل قول شده اند. قانون و خشونت، گزيرده مقالات، گزينش و ويرايش، مرادفرهادپور، اميدمهرگان و صالح نجفي، تهران، 1378.