من یک زن هزاره ام
بامیانی
۱۳۸۹ جمعه ۲۹ اسد
40
نسخه مناسب چاپ
من باران زادهً بامیان از سرزمین خسته ای بودایم // از جنس شیرین و چهل دخترانم // از نسل عبد الخا لق و بابه مزاریم // آنان به من آموختن درس آزادی را
من یک زن هزاره ام
در مولک خود بی گانه ام
باز بهار آمد با صد نغمه
تمام دشت شد پر از لاله
ای عزیزان آرزوی کودکان را به خاطر بسپارید
که گل بودن فقط مرگ است
طالبان به چهره کوچی نما سالهاست که شدن دشمن جان ما
سرزمینم سالهاست که خسته از جنگ و غارت است
ای سرزمینم
ای خاک خستهام تو را خواهیم ساخت
من یک زن هزاره ام
در مولک خود اوره ام
من اسیر آغوش نامحرما نم
کجاست آغوشت
که مرگ من در آغوش نامحرمان بر تو ننگ است
اگر تو هم سنگرم بودی
پا به پای من در جنگ بودی
اکنون کودکانمان اسوده خاطر بودن
شبها در خواب ستاره بودن
اما کودکا نم در ترس و وحشت خوابید ن
آنان خانه هأیمان را سوزاندن
کودکا نمان پای برهنه به سوی اینده دویدن
بله
من یک جان هزاره ام
جرم من هم هزاره بودانم است
پدرا نمان همه رفتن
تا شاید کودکانشان آزاد باشد
یا که شاید مولکاشان آباد باشد
باز بهار آمد با صد ترانه
در میان هزارن لاله
پدر و مادران را با تیر زدن
آنها را کشتند پیش چشم کودکانشان
یک باره پر کشید تمام آرزوهای کودکانمان
در دل یکا یکاشان هزارن زخم چاک کشید
درد ما درد بی گانه نیست
از غربت و بی خانه نیست
آری ... آری
من یک زن هزاره ام
من باران زادهً بامیان از سرزمین خسته ای بودایم
از جنس شیرین و چهل دخترانم
از نسل عبد الخا لق و بابا مزاریم
آنان به من آموختن درس آزادی را
اما ... اما
دشمنان به من آموختن نه درس اتحاد و یک پارچگی
من از آنان درس انتقام آموختم
در دلم به جای محبت تخم نافاق کاشتن
به جرم عشق سنگ سار کردن جونانمان را
کشتن زنان و کودکانمان را
به دستانم شمشیر انتقام دادن
و در چشمانم اشک نفرت آوردن
اکنون در درونم آتش خشم شعله میکشد
که تو را در این آتش خشم به سوزانم که هم خود بسوزم
اما بدانید که
افغانستان وطنم هست
اما نام هزاره نشان افتخارم هست
باز تکرار میکنم
که من یک زن هزاره ام
اما در مولکا خود آوره ام