باید مبارزات خود را حرفه ای کنیم
کاظم وحیدی
۱۳۸۹ دوشنبه ۸ سنبله
14
نسخه مناسب چاپ
به نظر میرسد یکی از اولین ویژگی موقعیت جدید ما بیرون شدن از میدانی است که دشمنان عدالت در جبههی میلتیاریسم و خشونتگرایی و نفرت و انتقام به روی ما باز میکنند. وقتی وارد این میدان میشویم میبازیم ولی وقتی دشمن را به میدان مدنیت و منطق و فرهنگ و ارزشهای مدنی دعوت میکنیم هزینهی ما کاهش مییابد و دشمن را به سادگی از پا در میاندازیم
سخن گفتن از مبارزه برای یک هزاره، عمری به درازای تاریخ 8 سدهای کنار زده شدنشان از قدرت برخوردار میباشد. در این راستا هیچ هزارهای بهخود تردیدی راه نداده که باید برای رسیدن به حقوق انسانی خود، تلاش نماید مگر اینکه کاملاً «خودکمبین» و «الینه» شده باشد. دوستان زیادی در این عرصه گام نهادهاند و بهتحلیل اوضاع، شرایط و موقعیت مردم خود پرداخته و راههای متفاوتی را هم ارائه نمودهاند.
آخرین سخن از این دست، نوشتهی اقای رویش زیر عنوان «رستاخیزی آگاهانه برای مبارزهای عادلانه» بود. وی در گفتنیهایش را بهخوبی و بهشکل یادداشت بیان داشته بود. من ضمن اینکه با بسیاری از این سخنان موافقم و بهویژه اینکه آقای رویش اینک متحول گشته و سخت از این مسأله خرسندم، بعضی از آن را قابل تأمل و بازنگری میدانم. مثلاً وقتی وی این اصل مبارزاتی را مطرح میسازد که، «موقعیت ما همان «جای+گاه» خاص ماست که شامل زمان، مکان، شرایط و امکانات ما میشود. به طور مثال، ما در دوران جهاد موقعیتی داشتیم که با موقعیت ما در دوران مقاومت کابل فرق میکرد و در دوران مقاومت کابل موقعیتی داشتیم که با حالا فرق میکند.»، کاملاً پای یکی دیگر از اساسات مبارزه را بهمیان میکشد. یعنی این اصل را بیان میدارد که نحوه و چگونگی مبارزات ما منوط به «شرایط»، «موقعیت» و «امکانات» ماست که اصلی عام و پذیرفته شدهی مبارزاتی است.
باهمهی اینها متأسفانه وی در ادامهی نوشتهی خود بهلحاظ اندیشوی از همان اصل مبارزاتی عدول نموده و «شرایط» را با «عملتاکتیکی» در هم آمیخته و دچار اشتباه فاحشی شده است که در نتیجهگیری، مشکلات استراتژیک ـ تاکتیکی را فرا روی مردم قرار خواهد داد. در این خصوص وی مینگارد که، «میگویند یکی از اولین اصلها برای موفق شدن در مبارزه این است که میدان مبارزه را به خواست حریف و به خواست دشمن انتخاب نکنیم. جنگیدن در میدانی که دشمن تعیین کرده است خطر شکست را بیشتر میسازد. مثلاً اگر فکر میکنیم که میلیتاریسم و نظامیگری میدانی نیست که ما به خواست خود برای مبارزه انتخاب کرده باشیم و این میدان توسط دشمن بر ما تحمیل میشود و ما به اجبار به آن کشانده میشویم باید احتیاط کنیم که وارد این میدان نشویم. میلیتاریسم از ویژگیهای اصلی فرهنگ و ساختارهای قبیلوی است. ما اگر برای مبارزهی مدنی برای عدالت وارد میدانی میشویم که ویژهی ساختار و فرهنگ قبیلوی است به سادگی شکست خواهیم خورد.». این خلطکاری دقیقاً شبیه همان اشتباهی است که حزب کمونیست (مائوئیست) در یکی از جزوههایش اصل تاکتیکی «محاصرهی شهرها از طریق روستاها» که یک برنامهی نظامی مطرح شده توسط مائو بود را بهعنوان اصل «مائوئیستی» مطرح مینمود. روشن است که اگر جامعهی مائو از شرایط متفاوتی برخوردار بود، طرح دیگری را بهمیان میکشید، درحالیکه مائوئیستهای ما با شرایط کاملاً متفاوت، نخست همان مسئلهی تاکتیکی را تا سرحد «اصلمائوئیستی» بالا آورده و خواستار تطبیق آن در کشور ما میشوند. مسلماً مشکل اصلی این حضرات عدم درک جایگاه «محاصرهی شهرها از طریق روستاها» میباشد و چون آن امر تاکتیکی را تا سرحد یک اصل بنیادین فکری ارتقا داده، نمیتوانند از تطبیق آن صرفنظر نمایند.
همین مسئله در رابطه با گفتههای آقای رویش مطرح است. وی تفاوت میان شرایط و یا تاکتیک جنگی را خلط نموده است. «میدانمبارزه» یک امر تاکتیکی در مبارزات مسلحانه است که باز هم باید گفته که این از رهنمودهای نظامی مائو در 6 اثر نظامی اوست که میگوید، زمان و مکانی را که دشمن برای جنگ تعیین نموده است، باید از آن حذر نماییم. این زمانی است که استراتژی مبارزاتی ما کاملاً مشخص شده و ما دیگر وارد نبرد مسلحانهی «براندازی» شدهایم. اما سخن گفتن از «شرایط»، از اساس چیز دیگری است. یعنی وقتی میگوییم، «میلیتاریسم و نظامیگری میدانی نیست که ما به خواست خود برای مبارزه انتخاب کرده باشیم و این میدان توسط دشمن بر ما تحمیل میشود و ما به اجبار به آن کشانده میشویم باید احتیاط کنیم که وارد این میدان نشویم.»، ما با یک شرایط و «اتمسفر» مواجه هستیم، به این معنی نیست که دشمن با تجاوزات خود عملاً نوع مبارزه را تعیین نموده بلکه در ایجاد شرایط خاص (مثلاً ملیتاریستی ـ آنتاگونیستی) کمک نموده و شرایط را بدانسو سوق داده است. پس کسی شرایط را تعیین نمیکند، بلکه رفتارهای طرفین است که طی برخوردی دیالکتیکی به شکلگیری شرایط مشخصی میانجامند. وقتی دشمن سخن و شعار ما را با باروت و سرب گدخته پاسخ میگوید و عملاً حذف فیزیکی ما را در سر میپروراند، ما هم برای بقای خود چارهای جز مقابلهی بهمثل نداریم، گرچه در تاکتیکها باید با احتیاطات بالا عمل نماییم. در چنین وضعیتی دیگر شرایط تغییر میکند و ما هم متناسب با آن، باید رویکرد خود را تغییر دهیم، چنانکه خود آقای رویش هم قبلاً آن را مطرح ساخته است. در دانش مبارزاتی، وارد شدن در یک «میدانجنگ»، با «تغییرشرایط» از فاز سیاسی به فاز نظامی، از بنیاد متفاوت بوده و اساساً دو امر مجزا هستند. برای درک دقیق این ریزگیهاو ویژگیها، باید در متن اقدام قرار گرفت تا آموخت و نه با خواندن کتاب و یا تهیهی گزارش از یک حرکت نظامی. و اینکه مسائل را گاهی از روی نفرت و گاهی هم با اغماض و مماشات تحلیل کنیم که «میلیتاریسم از ویژگیهای اصلی فرهنگ و ساختارهای قبیلوی است. ما اگر برای مبارزهی مدنی برای عدالت وارد میدانی میشویم که ویژهی ساختار و فرهنگ قبیلوی است به سادگی شکست خواهیم خورد.»، زیاد منطقی نمیباشد، چراکه امروزه آمریکا و در گذشته چندین کشور استعماری هم با پالیسی ملیتاریستی وارد عرصهی فتح و توسعهطلبی شدهاند، درحالیکه هرگز نه دارای ساختاری قبایلی بودند و نه اندیشهای از این دست را ترویج مینمودند. بنابراین نباید سادهانگارانه و از روی عداوت و بغض مسائل را تحلیل نمود، چون فرداها و حین عمل، این خود ما (هزارهها) هستیم که بیشترین آسیب را از تحلیل نادرست خود خواهیم دید. در اینجا این نکته را هم تذکر دهم که امیدوارم سخن گفتن آقای رویش از «قبیله» و «قبیلوی» روی ساختار اجتماعی ـ اقتصادی پشتونها متمرکز باشد و نه همچون دایفولادی برای برائت بخشیدن به قوممحوری پشتونها و دنبال نمودن این انگارهی وی در کتاب «چه باید کرد؟» که پشتونها بهعنوان یک قوم مسئول کارکرد یک قبیله در خلق فجایع، نمیباشند!!1 و در جای دیگر از این کتاب حتا همهی کارکردهای توسعهطلبانه و انحصار قومی قدرت که پیامدهایی چون نسلکشیها و کوچ اجباری داشته است را تنها به دو فرد پشتون (عبدالرحمان و ملا عمر) خلاصه نموده است تا خوشایند دولت و حامیان پشتونش گردد. صدالبته من مطمئنم که با رویکرد تازهی آقای رویش که بهجای مبارزات انتخاباتی برای آقای اشرف غنی (یکی از اعضای کمسیون سقاوی دوم) اینک با برادرش حشمت غنی درگیر میگردد، دیگر منظوری چون دایفولادی مدنظرش نمیباشد.
این است که پیش از ادعای دیگری چون «بنابراین، به نظر میرسد یکی از اولین ویژگی موقعیت جدید ما بیرون شدن از میدانی است که دشمنان عدالت در جبههی میلتیاریسم و خشونتگرایی و نفرت و انتقام به روی ما باز میکنند. وقتی وارد این میدان میشویم میبازیم ولی وقتی دشمن را به میدان مدنیت و منطق و فرهنگ و ارزشهای مدنی دعوت میکنیم هزینهی ما کاهش مییابد و دشمن را به سادگی از پا در میاندازیم.»، تلاش نماییم تا جلو خلط شدن مسائل را بگیریم و تنها با شباهت ظاهری بعضی از مقولات دچار مشکل در فهم و بیان نگردیم. یعنی باید دقیقاً تفاوت میان شرایط و «فازمبارزاتی» با «میداننبرد» را درک کنیم و بدانیم که اولی امری است که به استراتژی ما مرتبط بوده و از اصول تدوین آن بهشمار میرود، ولی دومی تنها امری تاکتیکی است. وقتی با سلاح برداشتن دشمن و آغاز نمودن به کشتار ما مواجه میشویم، بدان معنی است که آنان عملاً فاز را به نظامیگری کشاندهاند و با منطق، فرهنگ و ارزشهای مدنی آگاهانه و عملاً فاصله گرفتهاند. مگر درسهای قیام 22 اسد غیر از این بود که مردم تنها شعار میدادند و نیروهای مسلح دشمن بهسوی مردم آتش میگشودند؟ در چنین وضعیتی مگر میشود در مقابل سلاح مرگبار ایستاد و از حقوق و ارزشهای مدنی سخن گفت؟ باز یک تجربهی دیگر را بازگویی میکنم. در سال 58 مردم ما در مقابل کارکرد دشمن کودتاچی (دستگیری و اعدام) دست به راهپیماییهای چنداول و 22 حوت زدند، اما دشمن دست بهکار شد و با استفاده از سلاح، کشتار مردم را بهراه انداخت. مردم وقتی دیدند که دشمن تصمیم گرفته تا به اعتراضات مدنی پاسخ نظامی بدهند، متقابلاً به روستاها رفتند و سلاح برگرفتند. بعدها هستههای نظامی را هم در داخل شهرها راه اندختند تا اینکه دشمن را از پا درآرودند. بنابراین، حاکمیت قوممحوری که تصمیم گرفته تا مانفیست سقاوی دوم را بهاجرا درآورد، هرگز بهمیدان فکر و منطق پانمیگذارد، چون اساس کارکرد و خواستهاش غیرمنطقی بوده و دور از عقلانیت میباشد. او که برنامههای توسعهطلبانهی فرهنگی ـ تاریخی خود را آماده ساخته و اینک تمامی اهرمهای قدرت را انحصاراً در دست گرفته، در هیچ شرایطی حاضر نیست تا بایکوت هزارستان را بشکند و مسألهی نابودی تام و تمام ما را از مخیله بیرون کند، مگر عقلش را از دست داده است تا از امکانت خود استفاده ننموده و بهمیدان منطقی که رقم خوردن شکستش محتوم است، پا گذارد؟ مگر شما آقای رویش همین را به مردمت نمیگویی که در میدان شکست پا نگذارند؟ پس آنها هم نه دست و پا بسته هستند و نه موقعیت کنونیشان که با هزاران لابی و این در و آن در زدن و ریش بلند گذاشتن و یا تراشیدن و نکتایی بستن بهدست آمده، آنقدر نادانند که از آن استفاده ننمایند. وقتی کشتار بهسود و سربریدن جاغوری و غور و به آتش کشیدن مکتبهای قرهباغ و دایکندی و بالاخره کشتار کابل را راه میاندازند و هیچ نیروی خارجی حاضر در کشور هم اگر از آن حمایت نکند لااقل نسبت به آنها اعتنایی نشان نمیدهند، دیگر زمینه را کاملاً برای سرکوب و برخورد نظامی آماده میبینند. این دیگر بسیار کودکانه است که دشمن با سلاح کشنده قصد جان ما کند و ما از منطق و ارزشهای مدنی استفاده نماییم. ما طرفدار آن نیستیم که آتشبیار معرکه گردیم و بیدرنگ و تأمل وارد کارزاری گردیم که آمادگی آن را نداریم، اما باید آنقدر بیدار و هوشیار بود که خطر را درک نمود و برای مقابله با آن، تدارکات لازم را روی دست گرفت. کجای این مسئله عیب دارد که در جستجوی آمادگی و تدارک باشیم تا دست بسته و انگشتنما ما را نگیرند و مانند آنچه در غزنی و مزار به ترور افراد میپردازند، سربهنیست نکنند؟ اما اگر به امید سخنان شما بنشینیم و روزی آمدند و بردند و کشتند، آنوقت چگونه اشتباه خود را جبران نماییم و در چنان شرایطی بهمقابله برخیزیم؟ وقتی شما مدعی هستید و ما هم میپذیریم که، «هر موقعیت الزامات و شرایط خاص خود را خلق میکند و در هر موقعیت نقش و هنجار ویژهای ضرورت میافتد که باید احترام ]رعایت[ شود.»، در طول 9 سال اخیر ما با هرگونه خشونت و اقدام به جنگ مخالفت مینمودیم و طبق شرایط و فاز مبارزات سیاسی، تمامی تلاش خود را متناسب با امکاناتی که داشتیم در راه تحقق ارزشهای مدنی با روشهای مدنی و قانونی و منطقی بهکار بستیم، اما درک ما از شرایط است که همیشه برای یکدیگر مشکل آفرین بوده و اینکه آیا هنوز شرایط کمافیالسابق است و یا خیر اوضاع کاملاً تغییر نموده است، ما را دچار تنش فکری نموده و وادار به تأمل بیشتر و دقیقتر مینماید. ما همه خواهان تغییر سرنوشت خود و تغییر آن به بهتر هستیم و این دقتهایی و وسواس ما که بهشکل نقد بهمیان میآیند، باید بهحساب همسرنوشتی و دوستی گذاشته شوند.
شما هنوز هم نگرانی زیادی دارید که آن را چنین بیان میدارید، «شاید در نهایت امر، واقعیتهایی که در پیرامون ما شکل میگیرند سمپاتی و ابراز محبت و دلسوزی دیگران را برانگیزد، اما ممکن نیست که از حضور و مشارکت دیگران برای تقویت جبههی خود بهرهمند شویم». البته یک مسئله را روشن نکردید که منظورتان از «دیگران» کیست؟ آیا بیگانگان برونقومی (اقواممحروم) است که میتوانند در چنین مبارزاتی بهمثابهی نیروی بالقوهی جبههی فراگیر ضدفاشیستی ما را یاری رسانند، یا منظور خود دشمن است که باید ابراز محبت و دلسوزیشان را بهدست آوریم؟ اگر چنین است که امید واهیای بیش نخواهد بود، چون آنان بهچیزی کمتر از نفی فیزیکی ما راضی نیستند. نمیدانم تحلیل دقیق آقای رویش از فاشیزم قومی و مشخصاً موضع ایشان در قبال پشتونها بهطور عام و لایههای مختلف اجتماعیشان بهطور خاص چیست؟ گنگ بودن مواضع شما در قبال هریک از این مسائل و نیز همکاری و امید بستن دیروزیتان به اشرف غنی احمدزی که اخیراً برخورد و اندیشهی برادرش را در تلوزیون نور دیدید، یک منتقد و تحلیلگر را در مقابل شما کمی سردرگم میسازد.
رویهمرفته، با دیگر مسائل مطرح شده از سوی شما موافقم اما باید دقت بیشتری روی مسائل داشت و امروزه با همین تحلیلها، نقدها و رویکردهاست که گام بعدی ما مشخص میگردد. شما خود در نوشتهی دیگرتان (شجاعت در فکر...) بهصراحت نسبت به موجودیت هرگونه اندیشهی سالم و نیز امکان دلسوزی دیگران ابراز شک نمودهاید و گفتهاید، «آیا واقعاً فکر کرده ایم که در زیر پوست سیاست کشور ما چه دارد شکل میگیرد؟ ... آیا واقعاً فکر کرده ایم که خشونت برهنهی پولیس در حادثهی روز جمعه، در قلب پایتخت، حامل چه پیام و چه نشانهای بوده است؟ ...» که خود جای بسی خرسندی و امیدواری است. وقتی شما ابراز میدارید که، «این شجاعت، شجاعت صبر و شکیبایی و بردباری برای تأمل و تفکر است. ما معمولاً فراموش میکنیم که تفکر مقدمهی عمل است و هر گاه در تفکر خود شجاعت یافتیم، عمل ما به خودی خود مقرون به شجاعت میشود.»، اینک زمان آن رسیده که شجاعت لازم را بهدست آوریم و رسماً اعلام نماییم که باید در تدارک مقاومت و مقابله با خطر باشیم. تأکید مینمایم، در تدارک آن باشیم و نه وارد اقدام گردیم. این را باید بپذیریم که برخلاف ادعای شما که مینگارید، «دهها آدم جسور حاضر اند در برابر پولیس و کوچی و هر چیزی سینه سپر کنند، اما یکی حاضر نیست برود و رو در روی فلان رهبر و زمامدار بایستد و صاف و ساده بگوید که به ناحق راه مردم را بند انداخته و مردم را به ذلت و بیچارگی کشانده است و دلیلش چه و چه بوده است.»، بسیاریها در فاز سیاسی تا سرحد مواجههی چندینباره با خطر در مقابل بسیاریها ایستادند و حرف خود را زدهاند که بیان جزئیاتش شاید خودنمایی بهنظر برسد و نیز یادآوریِ بسیاری از کارکردهای گذشته (بهجز موارد و شرایطی که لازم باشند) باعث بعضی تشنجهای دوبارهی درونی گردند.
آقای رویش، وقتی این سخن را میگویی که، «دشمن به هیچ صورت قوی نیست، نه در موقعیت ضدعادلانهی خود، و نه در منطق غیرقابل قبول خود. اما ما ضعیف هستیم که باعث شده است ضعف دشمن به قوت آن تبدیل شود.»، بهشدت مرا خرسند میسازی، چون این عقیده مبنای تفکر مرا تشکیل میدهد که هیچزمانی دشمن قوی نیست و همیشه این ما هستیم که با ولنگاری، هرز دادن انرژی و زمان خود و همچنین خود را مصروف بلغور واژههای تاریخ گذشتهی غرب، یا کوفتن بر دروازهی این و آن، هم بهخود تلقین مینماییم که برای مقابله با دشمن مقتدر باید پشتیبانان خارجی یافت و هم به دشمنان پیام میدهیم که کارکرد شما سخت ما را سراسیمه نموده است. و راهحل هم همانست که میگویی « مهم این است که از این امکانات استفادهی درست و بهینه صورت بگیرد. هر فرد در هر موقعیتی که قرار داشته باشد میتواند ستادی برای مبارزه و رهبری مبارزه باشد.». مدتهاست در فیسبوک خودم بهعنوان یک شعار استراتژیک آن را قرار دادهام که بهسوی تشکیل هستههای مقاومت گام برداریم و تنها از این طریق است که میشود نیروهای خود را منسجم نمود و از خطر نابودی نجات داد. با تشکیل این هستهها همه عملاً و مسئولانه در مبارزات سهم خواهند گرفت و حتا خلأ رهبری را پر خواهیم نمود. منبعد اساس و سرمایهی کار مبارزاتی ما مردم ما باشد و نه حمایت فلان کشور و نیروی خارجی. البته باید آن را بهعنوان یک حرکت لازم و مکمل بهکار برد، اما نه اینکه جای مردم و داوطلبان مبارزه را بگیرد. ما تا خودمان را جمع و جور نکنیم و عملاً وارد اقدام نگردیم، کسی روی ما حساب باز نخواهد کرد. نباید فراموش کنیم که منافع خارجیان حاضر در کشور ما نیز دارای تنشهای خاص خود میباشند، که اگر ما بتوانیم خود را تثبیت نماییم و به همه نشان دهیم که درصورت عدم توجه به خواستههای ما، تأمین امنیت از ناممکنات خواهد بود، آن زمان است که بسیاریها خود بهسراغ ما خواهند آمد. اما اگر ما بهطرف آنان برویم، آنان نه ما را عددی بهحساب میآورند و نه بهخواستههای ما توجه خواهند نمود. بیایید خود و مردممان را اصل و مبنا قرار دهیم. باید رابطهی داخل و خارج را برقرار نمود و برای هرکدام متناسب با موقعیت و شرایطش وظیفه مشخص نمود. در نوشتهی دیگری هم گفته بودم که باید برادران و خواهران ساکن خارج سعی کنند رسانههای آن دیار را بهنفع ما فعال سازند. با پارلمانها و مسئولین و زارت خارجهی آن کشورها تماسهای پیهم برقرار نمایند. مصاحبههایی تشکیل دهند و مقالاتی را به زبان آن کشورها ترجمه نموده برایشان بفرستند. حتا با مردم آن کشورها، سازمانهای اجتماعی و احزاب سیاسیشان مذاکره و صحبت کنند و سعی نمایند با ارائهی تحلیلهای درست و اسناد لازم تغییراتی در فکر و اندیشهی آنان در حد امکان بهوجود آورند که اگر از ما حمایت نمیکنند، لااقل از دشمن ما هم پشتیبانی ننمایند و این خود یک گام بهسوی موفقیت است که تلاش و لابیهای دشمن را خنثا سازیم. بهآنان باید فهماند که کمکهای شما برای تنها یک قوم مصرف میگردند و ارتش و پولیسی که درحال ساختنش هستند، به ابزاری برای سرکوب مردم تبدیل شده و به دموکراسی آسیب خواهد رشاند.
پانبشتهها
1ـ «در فرهنگ و سیاست قبیلوی قبیله حاکم داریم نه قبایل حاکم از یک قوم». دایفولادی، چه باید کرد، ص29، 1384
و برای اینکه مفهوم «قبیله» را از دیدگاه او بفمیم این سخن را نیز از کتابش آوردهام که، «اتنوسنتریزم منحصر به سیطره یک قوم بر اقوام دیگر نیست».